وبلاگ گردشگری ایران

گردشگری استان زنجان

ید الله خان بیگدلی برعلیه فرقه دمکرات اذربایجان(زنجان) قسمت چهارم
 

 توضیحات: قسمت چهارم


29 -  بالا خره روز دشوار قابل انتظارفرارسید. قوام السلطنه روز 21 نوامبر(30ابان) در دستور العملی که در روزنامه اطلاعات چاپ کرده بود اعلام کرد که برای تامین نظم هنگام برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم( هفتم دسامبر 1946 (16اذر1325) ، نیروهای انتظامی در تمام نقاط کشور و بدون استثناء مستقر خواهند شد. در اعلامیه قید شده بود که او قصد دارد به تمام مناطق انتخاباتی ، نیروهای ژاندارمری و اگر ضروری بداند نیروهای ارتش اعزام دارد.در همین روزودرهمین رابطه تلگرافی برای سلام الله جاوید استاندار اذربایجان ارسال شد. روز سی‌ام آبان‌ ، که آخرین دسته فداییان حاضر در زنجان باید اسلحه خود را تحویل می‌دادند، سران نظامی و تشکیلات محلی،  آنها را در محل ستاد گرد آوردند و مراتب را به آنها یادآور شدند. ابتدا از طرف فداییان مخالفتی به عمل نیامد، اما بعدازظهر همان روز، (وبراثریک اتفاق وحبس یک فدائی فرقه دموکرات)فداییان درحالی‌که فریاد می‌زدند «ما را فروختند» محل سکونت هیات نظامی (مهمانخانه ایران، سبزه‌میدان، محل فعلی قنادی فرد) را به آتش گرفتند و اعلام کردند: «ما زنجان را تحویل نخواهیم داد و تا آخرین نفس خواهیم جنگید.» آنان در مقابل پند و اندرز مسوولان نظامی و سیاسی فرقه گفتند: «برادران اسلحه‌های ما را نگیرید. اینان (فرستادگان حکومت مرکزی) شرف و ناموس ندارند، جنایتکارند و به قول خود وفادار نیستند. ما را دست‌بسته تحویل این آدمکشان ندهید. بگذارید از شهر زیبای‌مان دفاع کنیم. در این راه می‌میریم یا یک‌بار آزاد می‌شویم.» عاقبت همه فداییان به دستور سران فرقه، اسلحه خود را تسلیم کرده و تنها افراد وابسته به «ایل اوصانلو به ریاست غلامحسینخان اصانلو» و «ایل جهانشاه‌لوافشار» مسلحانه وشبانه !! از زنجان خارج گردیدند

دررابطه با محاصره ی توقفگاه قوای دولتی اعزامی به زنجان ( اکیپ سرهنگ بواسحقی) ازسوی فدائیان ، ژنرال شوارتسکف امریکایی (رئیس سازمان نگهبانی کل کشور) طی یک گزارش محرمانه به وزارت کشور دولت ایران درتاریخ 11/9/25چنین می نویسد: موضوع تیراندازی فدائیان بطرف مهمانخانه) ، که محل توقف هیئت اعزامی بوده ، این می باشد که ، چون یک نفرازپاسبانهای فدایی به سرهنگ بواسحقی ، احترام نظامی ننموده است، سرهنگ مزبورازنامبرده مواخذه واورا تحویل شهربانی زنجان می دهد. بلافاصله ازطرف برادرپاسبان، عده ی زیادی ازفدائیان تجمع وشروع به تیراندازی ، بطرف مهمانخانه می نمایند. درنتیجه عزیزنگهبان، که مجاورمهمانخانه بوده، بشدت ازناحیه پا مجروح وتحت معالجه قرارگرفت. بعدن سرهنگ مرتضوی ازافسران فدائیان، با زحمت ازتیراندازی فدائیان جلوگیری وانان رامتفرق وسپس سلاح کلیه فدائیان وحتی انهایی که داخل نگهبانی شده بودند اخذ وبا خود وبا قطار بطرف میانج (میانه) حرکت می دهد!!

 روح الله صفدری فدائی فرقه دمکرات زنجان در ارتباط با عقب نشینی فدائیان بسوی اذربایجان می گوید : مصیبت ما زیاد بود ما از این جا تا میانه پیاده رفتیم. یک عده ای هم به اندازه ی 14 واگن ، به سرهنگ بو اسحاقی که با ارتش امده بود به زنجان ، 17هزار تومان پولی که فرقه زنجان داشت را رشوه دادند و با واگن رفتند. از جمله حکیمه بلوری و شوهرش محمد باقر قنبری هم رفتند. من از میانه به تبریز رفتم. در تبریز یک جایی تعیین شده بود انجا می ماندم. 21 اذر انجا را غارت کردند و من بازداشت شدم. حدود 400نفر بودیم که قرار شد ما را به بدراباد (پادگان نظامی در حوالی همدان) تبعید کنند. بیشتر از این هم زن و بچه بودند ، بچه های کوچک از گرسنگی می مردند... از رهبران فرقه زنجان دکتر جهانشاهلو و غلام حسین خان اوصانلو و یک نفر ارمنی به نام وارطا نیان که زنجانی بود ، معاون فرقه هم بود بعد سرگرد و رئیس پلیس راه اهن هم شده بود به شوروی رفتند... هر کس که می خواست برود رفته بود و ما بی خبر بودیم....

اول و دوم آذرماه 1325ش،  یعنی دو روز به پایان یک سال تسلط و برگزاری مراسم سالگرد پیروزی دموکرات‌ها مانده بود که «ورق برگشته بود». با روانه شدن ارتش حکومت مرکزی به شهر زنجان، باقی‌مانده فداییان و سرکردگان دموکرات‌ها با هر وسیله‌ای که یافتند به طرف میانه حرکت کردند و به سوی سرنوشت نامعلوم خود رهسپار شدند، درحالی‌که یگان‌های ارتش با قطار و خودروهای ارتشی از نزدیک‌ترین روستاها به سوی زنجان و مرکز شهر در حرکت بودند، مردم زنجان از تخلیه زنجان از دموکرات‌ها و ورود عنقریب، ارتشیان خبردار شدند. بازاریان، علماء، کارمندان و اقشار مختلف مردم در سرتاسر خیابان‌های شهر منتظر و نگران حوادث غیرقابل پیش بینی،  آن‌روز بودند.

در پی فرمان شاه ، مبنی برضرورت اعزام قوای نظامی به خمسه و اذربایجان ، احمد قوام نخست وزیر، تحت عنوان مبارزه با انارشیسم و هرج و مرج طلبی ، اعلامیه ی اعزام نیرو به زنجان و خمسه را اول اذر ماه صادر کرد. قوام السلطنه درشرایطی که کارتخلیه زنجان ازنیروی فدائیان درروزاول اذرخاتمه یافته بود وشهرازقوای فدایی خالی بود !! و صورت مجلس رسمی تحویل شهروحومه نیز به امضای سرهنگ بواسحقی رئیس هیات نمایندگی تهران وسرهنگ مرتضوی نمانده اذربایجان رسیده بود،  با بهانه قرار دادن تاخیر شش ماهه دموکراتها درتخلیه زنجان – اهانت انان به گروه اعزامی تهران به سرپرستی سرهنگ بواسحقی – وبالاخره تجاوزبه نوامیس ازسوی فرقه چی ها درکرسف وزرین اباد (شهرستان قیدار) دستور حمله را درروز دوم اذر25به زنجان صادرکرد. نویسندگان کتاب گذشته چراغ راه اینده با استناد به موضعگیری احمد قوام ، عقیده دارند که : حکومت مرکزی در پی تحویل مسالمت امیز زنجان و اجرای موافقت نامه نبود ، بلکه می خواست ان را بصورت یک پیروزی نظامی جلوه گر ساخته ،زمینه روحی وروانی،  حمله به اذربایجان را فراهم نماید . لذا به شهر بیدفاعی که برابر صورت مجلس رسمی تحویل گرفته بود ،با توسل بیک حیله نظامی حمله کرد !!.

ارتش دولت ایران، پس ازیک ارایش نظامی درچهارچوب امادگی رزمی، دراول اذرماه سال1325درسه ستون مرکب از...... درجاده قزوین – زنجان بحرکت درامد . طرح اشغال ولایت زنگان که دراجرای ان، کلیه احتیاط های لازمه، اعم ازاصول غافلگیری ومخفیکاری و... رعایت شده بود، تمامی قوای مامور تصرف زنجان موظف شده بودند ....طبق دستور های صادره ستون جلودار در ساعت 23 روز اول اذر 1325 و ستون اتومبیلی رده دوم در ساعت 2 روز دوم اذرماه و ستون روی راه اهن در ساعت 30/3 دقیقه روز اول اذر حرکت کردند. پس از حرکت ستون ها ، چون فاصله ستون جلودار و ستون اتومبیلی رده دوم زیاد شد دستور رسید که ستون جلودار در خرم دره متوقف گردد. خیز دوم  یعنی حرکت جدید واحدها ار خرم دره در ساعت 3 روز دوم اذر اغاز گردید و ستون در حوالی ساعت 5 صبح روز دوم به قره بولاغ ودر ساعت 7صبح به دیزج واقع در 6 کیلومتری مشرف بر زنجان رسید. در مسیر حرکت تا این ناحیه تصادمی رخ نداد و فقط سرما و باد شدید افراد ستون را دچار زحمت می کرد.  جهش سوم واحد های ارتش، پس ازتوقف معنی داردر دیزج زنجان، ازهمین روستا شروع گردید. دردیزج ارابه های جلودار ازکامیونها پیاده شد وجلوداربا یک ارایش تقریبی نیمه باز بطرف زنجان نزدیک شد. ودرحالیکه ..... واهالی شهربکلی ..... اطلاع بودند وارد زنجان شد. این بی اطلاعی وغافلگیری!! به حدی بود که حتی تا عبورتمام ستون  .... .....ارتش‌ بدون‌ مقاومت‌ جدي‌ ودرشرایطی که حتی یک نفردموکرات مسلح درشهرباقی نمانده بود!! وارد زنجان‌ شد و به‌ سرعت‌ در تمامي‌ نقاط‌شهر مستقر گرديد. (واین درشرایطی بود که تجمع‌ اصلي‌ فدائيان‌ و نظاميان‌ فرقه‌ دموكرات‌، بعد ازتخلیه زنجان،  در قافلانکوه و ميانه‌ و روستاهاي‌ اطراف‌ آن‌ "رجين‌، نوروزآباد، آق‌ كند، سليمان‌ كندي‌و كاغذكنان‌ بود.)
.....در چهارراه (میدان انقلاب فعلی)،  که آن روزها محل تجمع، تظاهرات و صدور اعلامیه‌ها و قدرت‌نمایی فداییان وسربازان محلی فرقه دموکرات زنجان بود، سخنرانی هایی ازسوی برخی مخالفین دموکراتهای زنجان، صورت گرفت...... با اطمینان و آگاهی که مردم پیدا کردند جمعی کثیر با هلهله و هیجان به طرف شرکت نفت (بولوارازادی) و خیابان منتهی به جاده قدیم تهران (پرپی قدیم و خرمشهر فعلی)وجمعی حول وحوش معابر ایستگاه راه اهن !! ،  به حرکت درآمدند و در همان لحظات نیز خودروهای ارتش و تجهیزات جنگی وبه روایتی چریکهای کج کلاه خانها وملاکین بزرگ !! وارد شده بوند.!!!  وقایع توام با ...... و شور و هیجان البته با شورش و انقلاب و غائله‌آفرینی معدودی از افراد ناآگاه و تجاوز به اموال و مغازه‌ها و غارت و هتک حرمت خانواده‌های بازمانده فرقه دموکرات و ضرب و شتم و قلع و قمع بی‌گناهان و بی‌طرفان نیز همراه شد.!!! ادامه این ناآرامی، منجر به یک شورش ناخواسته شد. اولین یورش‌ها و کوفتن‌ها و روفتن‌ها متوجه مغازه‌ها و دکه‌هایی شد که در خیابان‌های آن روزگار بیشتر در تصرف اصحاب فرقه بودند.

سید حمید صدیقییان در این مورد ودرنشریه امیدزنجان می نویسد : .... در کنار افراد خان ذوالفقاری بیکاران ولاتهای معروفی از زنجان بودند که انتظار می کشیدند  که روزی به شهر برگردند وانتقام اوارگی های خود را با شکستن هر نوع حریمی بستانند .و عاقبت فاجعه فرا رسید ... وقوام ارتش شاه را به فرماندهی سر لشگر رزم ارا روانه زنجان و اذربایجان کرد..... تا ارتش به زنجان برسد نیروهای مسلح ذوالفقاری که اکنون نیروهای سازمان یافته فدایی نیز چون سابق در برابر انها وجود نداشت به زنجان ریختند وتا جائیکه در توان داشتند به خشونت وغارت وشکستن حریمها پرداختند.....

دکتر جاوید می نویسد : ما سعی داشتیم تخلیه زنجان به موقع انجام شود (جاوید موعد تخلیه را 30ابان و قوام السلطنه 23ابان ذکرکرده اند) تا بهانه به دست دولت نیفتد. شهر در حال تخلیه بود و صورت جلسات تخلیه هم به امضاءمرتضوی و بواسحقی رسیده بود ، اما با حبس یک فدائی و اعتراض هم قطاران او کار شروع شد و احمد قوام به اخرین حربه دست زد و تلفن های من به سرهنگ بواسحقی تاثیر نکرده و هجوم به شهر بی دفاع زنجان با خدعه شروع گردید.  سرهنگ مرتضوی (نماینده اول فرقه دمکرات در تحویل شهر زنجان) می گوید: روز اول اذر کار تحویل زنجان تمام شده بود و من برای پاکنویس صورت جلسه مجبور شدم در زنجان بمانم ، ساعت 7صبح دوم اذر ستون اعزامی به فرماندهی سرهنگ هاشمی و سرهنگ قشقاقی وارد زنجان شده و تمام مراکز و ادارات و تلفنخانه و راه اهن شهر را تسخیر کرده و بعد از صحبت های  سرهنگ هاشمی (داماد باقر خان _سالار ملی)، اغتشاشات در شهر شروع گردید و اولین قربانی شیخ محمد علی ال اسحق (ملامردعلی ) بود که وابستگی به فرقه نداشت ولی علیه ذوالفقاری ها صحبت کرده بود. اغتشاشات تا ساعت یک بعد از نصف شب ادامه داشت و سپس حکومت نظامی اعلام شد.

رحیم زهتاب فرد از مخالفین فرقه می نویسند: قشون در میان هیجان عمومی و استقبال مردم که تا چند فرسخی به پیشواز امده بودند!! وارد زنجان شد و با این که روز ورود قشون مواجه باماه محرم و عزای عمومی بود ، مردم زنجان چراغانی کرده و سقوط شهر را از برکات قیام امام حسین دانسته و ناطقین!! در شهر،  دستگاه پیشه وری را دستگاه یزید قلم داد می کردند. متاسفانه عده ای قلدر جاهل دست خود را به خون لغزش کاران فرقه الوده کردند ، اما مسئولین دولتی مانع نشدند. در امور مالی نیز برخی نظامیان در همان اول کار چند انبار اذوقه و پوشاک با ماشین های دولتی به تهران حمل کردند !!!

ناآرامی‌ها تا پاسی از شب ادامه یافت و زنجان را در‌هاله‌ای از ابهام و تیر‌گی فرو برد...... تااینکه به دستور سرهنگ هاشمی و بواسحقی اعلام حکومت نظامی شد!!! ......اولین اقدام در شهر برای جلوگیری از هرج و مرج اگر چه با ورود شاهسون ها و.... بی اثر بود تشکیل هیئت امنیت شهر بود که عبارت بودند از : ....... و کمیسیون تصفیه که مسوول رسیدگی به اتهامات وارد افرادی بود که در زندان بلاتکلیف مانده بود و اعضای کمیسیون عبارت بودند از: ...... اگر چه در این رسیدگی اتهامات،  بیشتر به اتهامات کسانی رسیدگی کردند که اکثراً از قشر پایین جامعه بود و تنها گناه آنها عضویت در فرقه بود. . اهالی شهرخوستاراطلاعاتی دررابطه باوضعیت سران فرقه دمکرات زنجان : علیزاده ، قنبری ، رئوفی ، برهان السلطنه، یدالله میرزاده ، ید الله داودی ، جواهری ، هادی وزیری ، مرندی اوحدی ، جهانگیر دارایی و حبیب الله ریحانی و......بودند و رسیدگی به امور مالی شهرداری و پخش اسلحه در ایام فرقه از سوی خسرو خان دارایی!! در میان  مردم صحبت می کردند. آن روز زنجان شاهد قتل فردی معمم،  به نام شیخ محمد آل اسحاق (سردفتر، دفاتررسمی ثبت اسناد زنجان) بود که بیشتر به نام شیخ محمد خوئینی شهرت داشت. او در مدت فعالیت دموکرات‌ها در زنجان به نفع دموکرات‌ها در ساختمان بانک صادرات فعلی واقع در سبزه‌میدان و علیه چریک‌های ملاکین و ذوالفقاریها،  سخنرانی می‌کرد وبه زعم گروهی،  همکاری نزدیکش !!! با دموکرات‌ها برای مردم مسجل بود. (مرحوم ال اسحق، هیچگاه عضورسمی ویاغیررسمی فرقه دموکرات نبوده است) دفتر کار شیخ در طبقه دوم مغازه‌های سبزه‌میدان جنب مسجد سید قرار داشت. در همان‌جا بود که مورد ضرب و شتم مهاجمان قرار گرفت و پس از مضروب شدن با ضربات چاقو، جنازه‌اش را از پنجره دفتر کارش به خیابان انداختند. جنازه وی تمام شب در وسط خیابان باقی مانده بود.


اما داستان کشته شدن شیخ محمد علی آل اسحاق خوئینی را، ایت الله طالقانی، چنین نگارش کرده است : "در ضمن مذاکره با بعضی آقایان زنجان صحبت شیخ خوئینی مقتول میان آمد. من گفتم او را چند سال قبل در تهران دیده ام. در محضر حضرت آقای امام بودم. چند نفر شیخ دهاتی با ذوالفقاریها گفتگو داشتند. معلوم شد اینها خوئی هستند و با ذوالفقاریها گفتگوی ملکی داشته!!!. گویا به آنها تعدی شده بود و طرفداری این شیخ از دمکراتها از اول روی همین زمینه بود!!!. آنها هم او را تقویت کردند. چند مرتبه آنجا سخنرانی کرده می گفتند: گفته بود لنین هم مانند پیغمبر است و گفته بود: سید جعفر پیشه وری مثل امام حسین(ع) برای نجات جامعه قیام کرده!! . به هر حال وضع کشتنش را این طور گفته که صبح قوای دولت وارد زنجان شده، مردم اول باور نداشتند و جرات تظاهر به احساسات نمی کردند. یکی صدا زد : زنده باد ارتش ایران! مردم از هر طرف جمع شده اظهار احساسات کردند. فرماندار نظامی سران فدایی ها را گرفت، آنها از مردم محفوظ ماندند. این شیخ اجل برگشته با خاطر جمع بالای بالاخانه دفتر ایستاده بود. مردم هجوم کردند او را زدند. بعضیها خواستند او را نجات دهند نتوانستند. پس از زدن زیاد شاید هم بعد از مردن او را از بالاخانه به زیر انداختند، ولی از قرار تحقیق، اذیت و آزاری جز طرفداری از انقلابیون به مردم نرسانده، بیشتر مردم به واسطه کینه­ای که از دمکراتهای آذربایجان داشتند و گویا برای خاطر ذوالفقاریها که این شیخ با آنها طرف بود او را کشته­اند!!!."


بااین تفاسیر به افراد هوادارباقی مانده فرقه دمکرات درزنجان تعرضاتی صورت گرفت ودر جوی ازبی ثباتی وناامیدی،حکومت مرکزی متهم گردید که شهررابرپایه موافقت نامه رسمی مابین تهران وتبریز تصرف کرده وحال ،جهت جنگ روانی سعی می کند این امر را یک پیروزی نظامی جلوه بدهد!! درخلال تصرف زنجان ، اوراقی توسط هواپیمای های دولتی در شهر زنجان و حومه پخش شد. با ورود نیروهای دولتی به امور،  امنیت نسبی بر شهر حاکم شد اگر چه زمان زیادی می خواست تا شهر به حالت اولیه خود برگردد و اولین اقدام در ادارات،  سر برگهای رسمی که به زبان ترکی نوشته شده بود به زبان فارسی تغییر دادند. وبرگرداندن اسامی دوایردولتی ودکاکین و..... ازترکی به فارسی بود......دوم آذرماه 1325، شهر روزی پرغصه وپرقصه ای را پشت سر گذاشت و فردای آن‌روز با سربازانی که به دستور فرماندهان نظامی در خیابان‌های خالی از بازماندگان فرقه دموکرات آذربایجان، زنجان گردش می‌کردند......و برگی دیگر از تاریخ پرفراز و نشیب زنجان خمسه پشت سر گذاشته شد.

روزسوم اذرازطریق ستاد ارتش با فرمانده چریکهای مردمی!! تماس برقرارشد، تابا تمام افراد تحت امر خود وضمن تماس دائمی با تهران به طرف زنجان حرکت نماید ونقاط اشغالی را پاکسازی کند!! دراجرای این دستور،نیروی چریکی دوهزارنفری خمسه، دردوجبهه :1 -  جبهه ینگی کند وحلب به سرپرستی سلطان محمود خان ذوالفقاری2-جبهه قیداروکرسف به فرماندهی ومرکزیت یدالله خان یمینی، محمد حسن خان امیرافشا رویدالله خان بیگدلی که به سوی کوسه لروپاپائی حرکت کردند و روز پنجم اذر نیز ، سواران محلی (گروه مقاومت مردمی) به 24کیلومتری زنجان و اوغول بیگ رسیدند و محمود ذوالفقاری دسته های تفنگدار را در ان جان مستقر نمود و خود جهت مذاکره با فرماندهان ارتش شاهنشاهی عازم زنجان گردید...... همچنین زنجان بعد از 367روز ، از دست فدائیان فرقه دمکرات ، پس گرفته شد ومحمدرضا شاه نیز،  بدون خبر و با یک هواپیمای شخصی تک موتوره به همراه رزم ارا جهت برسی حمله  به میانه و اذربایجان، وارد فرودگاه کوچک بناب در شرق زنجان شد و در حضور تیمور بختیار ، با سلطان محمود خان ذوالفقاری و افسران ارتش به گفتگو پرداخت.

30 - بعد ازگشایش زنجان ازسوی قشون مرکزی، درنوزدهم وبیستم آذرماه 1325 عمليات‌ نظامي‌ براي‌ تسخيرمیانه و...... تبريز بوسيله‌ سه‌ ستون‌ اصلي‌ از یکان های رزمی ارتش ایران توأم‌ با عمليات‌ عشايري‌ بشرح‌ زير انجام‌ شد : يك‌ ستون‌ در محور زنجان‌ ـ تبريز كه‌ مأموريت‌ داشت‌ ميانه‌، تبريز و مراغه‌ را متصرف‌ شود و ستون‌ ديگري‌ از محور تكاب‌ ـ شاهين‌دژ و مياندوآب‌ وارد عمليات‌ مي‌شد و اين‌ ستون‌ مؤظف‌ بود ارتباط‌ كمك‌ رساني‌ كردستان‌ و آذربايجان‌ را قطع‌ نمايد و ستون‌ سوم‌ كه‌ از رشت‌ رهسپار آستارا شده‌ بودوظيفه‌ داشت‌ از رفت‌ و آمد دموكراتها در مناطق‌ مرزي‌ جلوگيري‌ نمايد. درتشكيلات و سازمان ستون‌هاي مأمور حمله به قافلانكوه، سواران عشایروابسته به خوانین خمسه، درستون باختری سازماندهی شده بودند...... ستون باختری : تحت فرماندهي سرهنگ نصرت‌الله بايندر و به معاونت سرگرد بختيار و تحت نظر مستقيم سرهنگ هاشمي مركب از: هنگ سوار فوزيه منهاي يك اسواران، يك اسواران بيجار (اسب‌هاي فرسوده)، يك دسته توپخانه 75 كوهستاني، يك گروهان خمپاره. سواران محلي به شرح زير: سواران محلي ذوالفقاري و اميرافشار 400 نفر، اسلحه‌دارباشي و بيگدلي 110 نفر، يميني 50 نفر، مقدم طاهري 50 نفر، اشتري 140 نفر، متفرقه 50 نفر. جمعاً 800 سوارمحلي دولتخواه مرکزی.... دستور عملیات ستون اعزامی صادر، و به کلیه ی فرماندهان ابلاغ گردید..... دمکرات ها پس از عقب نشینی در زنجان در منطقه قافلان کوه به تقویت مواضع نظامی خود پرداخته و ژنرال غلام یحیی دانشیان فرماندهی قوا را در جبهه قافلان کوه بر عهده داشت....... ارتش تهران به همراه عشایروچریکهای محلی بعد از فتح قافلان کوه به طرف میانه پیشروی نموده و روز 20اذر وارد این شهر شدند......

31 - .....وحرکت ستونهای نظامی به طرف شهرهای اذربایجان وتبریز اغازشد.... بيش‌ از 50 هزار مهاجر، فدايي‌ و طرفدار فرقه‌ دموكرات‌ آذربايجان‌ كه‌ از ورود ارتش‌ به‌ زنجان و تبريز احساس‌ خطرکرده بودند، در روزهای 21و22و23 آذرماه‌ 1325 از مرز ايران‌ و آذربايجان‌ شوروي‌ گذشتند و در اردوگاهي‌ در نخجوان‌ ساكن‌ شدند. ......درتبریز برخلاف زنجان،  در طول‌ چند روز (این شهر)، به‌ قتلگاه‌ انسانهاي بي گناهي تبديل شد كه يا بدست ارتش و يا بدست عده اي اوباش وابسته به ..... كشته مي شدند. هركس‌ برچسب‌ فدايي‌ و فرقه‌اي‌ مي‌خورد، در دم‌ كشته‌ مي‌شد. عده‌ كثيري‌ از طرفداران‌ فرقه‌ كه‌ قصد فرار به‌ شوروي‌ را نداشتند، در شهرهاي‌ ديگر ايران‌ سكني‌ گزيدند. در هر حال‌ تبريز ، بسان زنجان از فدائي‌ و طرفدار فرقه‌ خالي‌ شد.

ارتشبد فردوست می گوید : "وارد فرودگاه تبریز که شدیم ساختمان آن هنوز می سوخت. با کامیون به شهر رفتیم. دائما تیرهوائی خالی می شد و هنوز بدنبال طرفداران پیشه وری بودند و آنها را از خانه هایشان بیرون آورده و اعدام می کردند.!! در کنار خیابان ها جسد اعدام شده ها زیاد دیده می شد و حدود 2 الی 3 هزار نفر را اعدام کرده بودند. تعدادی از فرقه ای ها با دسته های کوچک تفنگدار به کوه ها رفته بودند که توسط چریک های دولتی آذربایجان که تفنگچی های ذوالفقاری بودند دستگیر و زندانی و اعدام شدند. ذوالفقاری ها در زنجان متنفذ بودند و ایل ذوالفقاری تحت امرشان بود. آنها در واقعه آذربایجان در بیرون راندن طرفداران پیشه وری فعالیت بسزائی کردند. یکی از برادران ذوالفقاری بنام محمد که فرد رشید و بلند قدی بود، مدتی شهردار تهران شد. یک دوره هم سفیر ایران در افغانستان بود و بعدا سناتور شد. ذوالفقاری ها املاک زیادی در استان زنجان داشتند و شدیدا ضد کمونیست بودند." (توضیح نگارنده : میرقاسم چشم اذر تعداد کشته شدگان را، 25000نفرخلیل ملکی، 15000نفرابوالحسن تفرشیان، 20000نفرنوشته اند. برخی منابع نیمه رسمی همانند : بهروزحقی، تعداد مقتولین را، 25000نفر- خواندنیها، ش 36، 8000نفر- مسعودبهنود، نوشته است: حاصل کارفرقه دمکرات2500نفراعدام، 7000کشته، 8000زندانی، 36000تبعیدی و70000پناهنده به شوروی بود. برگرفته ازکتاب، اززندان رضاشاه تاصدرفرقه دموکرات اذربایجان)

32 – موضوع ممانعت مسئولین دولتی، ازادامه همکاری چریکهای خوانین خمسه زنجان بعد ازازادسازی شهرمیانه باارتش ایران تابازپس گیری تبریزو چرائی ان !!؟ (بدون شرح به صدها دلیل)

33 -  برخی ازبازماندگان ونزدیکان چریکهای جانباخته ویاجانباز درجنگهای محلی خمسه، دریافت هرگونه کمک، چه ازسوی دولتیان ویاخوانین منطقه زنجان خمسه را تکذیب کرده اند!!


منابعی که دراستخراج توضیحات مقاله (ضمیمه)، به انها رجوع شده است :


1 – ایران بین دوانقلاب، یرواند ابراهامیان

2 - سرگذشت يك افسر ايراني ، سرهنگ سيداحمد جان پولاد ( با مقدمه كاوه بيات)

3 – www.irhistory.com   (دفترمطالعات وتدوین تاریخ ایران)

4 – کژراهه، احسان طبری

5 – خاطرات کیانوری

6 – کتاب، گذشته چراغ راه اینده

7 – خاطرات صفرخان، بکوشش درویشیان

8 – ماوبیگانگان، دکترجهانشاهلو

9 – بیگدلی، www.bigdeli.ir

10 – خاطرات تاج الملوک ایرملو

11 – انقلاب اسلامی درزنجان، مسعودبیات

12 – مرگ بود بازگشت هم بود، نجفقلی پسیان

13 – رازهای سربه مهر، حمیدملازاده

14 – خاطرات اردشیراوانسیان

15 – گماشتگی های بدفرجام، حسن نظری

16 – جستجو درگذشته، م . س . وزیری

17 – خاطرات غلام یحیی دانشیان، به کوشش علی مراد مراغه ای

18 – خاطرات دکترسلام الله جاوید، بی نا، بی تا

19 – بحران دموکراسی درایران، فخرالدین عظیمی

20 – اسنادجنک جهانی دوم درایران، بهروزقطبی

21 – رجال اذربایجان، مهدی مجتهدی

22 – خاطرات ایت الله طالقانی

23 – تاریخ ورزش زنجان، اسدالله جمالی

24 – خاطرات درخاطرات، رحیم زهتابفرد

25 – خاطرات ارتشبد فردوست

26 – غائله اذربایجان، خانبابابیانی

27 – کتاب رجال شناسی زنجان، کریم نیرومند

28 - ازتخلیه تبریز تامرگ پیشه وری، شاهرخ فرزاد

29 – خاطرات سیاسی سید مهدی فرخ

30 – اذربایجان درایران معاصر، تورج اتابکی

31 – تاریخ زنجان، سیدابراهیم زنجانی

32 – خاندانهای حکومتگرایران، دکترعاقلی

33 – وبسایت سازمان میراث فرهنگی استان زنجان

34 – فصلنامه فرهنگ رنجان (اداره ارشاد اسلامی)

نشریات : موج بیداری، امید زنجان، صدای زنحان، پیام زنجان، البرزخرم، همشهری ماه، جام جم .....

 

 

[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 23:0 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
ید الله خان بیگدلی برعلیه فرقه دمکرات اذربایجان(زنجان) قسمت سوم
 

 توضیحات: قسمت سوم


21 - دکترحسن نظری غازیانی از فرماندهان ارشد قشون قزلباش و فدائیان فرقه دمکرات زنجان که درسالهای25 – 1324 وتاپایان ماجرای دموکراتها درکنارغلام یحیی درزنجان ومیانه بود، در کتاب خاطرات خود وبرخلاف نظرنویسنده مقاله !!،  در رابطه با جنگهای منطقه افشار وقیدارو.....وارایش جنگی مخالفین فرقه و فائق شدن برملاکین قیدار!! وکشته شدن حسن جابر چنین می نویسد : " (نقل باتلخیص) اخرین بخش اززنجان که می بایست ازتفنگداران خانها پاکسازی شود، بخش افشاربود . درانجااسلحه دارباشی باچریکهای خودی وچند خان دیگرکه شمارنیروهایشان به 300 نفرهم نمی رسید، درعوض شمار فدائیان پیاده وسواره مااز500 تن فزونی داشت، دربلندیهای ده قیدارموضع گرفته وچند افسرارتش شاهنشاهی مانند سرهنگ بایندر، سرهنگ افشارطوس، ستوان یکم غلامحسین بیگدلی (داماد اسلحه دارباشی) وستوان یکم اسلامی فرماندهی انان راداشتند ..... چریکهای خانهاازلحاظ دفاعی نسبت بماموقعیت استواری بلحاظ استقراردرکوهها وبلندیهای قیدار وتسلط برجلگه داشتند . مابا نیروهایمان دردوروستای ماد ابادوزرندموضع گرفته بودیم  .... ماتوانستیم فدائیان راتادامنه کوههای قیداربرسانیم . من احمد علی رصدی، افسرتوپخانه (توضیح نگارنده : رصدی اعتماد افسرتوده ای سپاه قرقه دمکرات، ازافسران تحصیلکرده وزباندان ارتش شاهنشاهی!!، بعدازسقوط دولت محلی اذربایجان درسال 1325 به شوروی گریخت وباپیروزی انقلاب اسلامی به ایران برگشت ... درسال 1361ش بادستگیری کادررهبری حزب توده ایران، رصدی هم بازداشت گردید وازسوی دادگاه انقلاب اسلامی درسال 1363ش به اعدام محکوم شد) رابادواتشبار75 میلیمتری ارسالی ازتبریزدر زرند جای دادم..... 2روزبعد، ازسوی اسلحه دارباشی نامه ای مبنی بردعوت به گفتگوومصالحه و.... بوسیله یکی ازافراد او بدست مارسید (با توجه به قراین احتمالا امربرواورنده نامه اسلحه دارباشی، مرحوم حسن جابربوده است) که درده زواجر(زواگرد)، مجاورزرند که دست ما بود دیدارنموده و ... باوجود مشکوک بودن جریان دعوت، قراردیدارمان رافردا (9 اسفند 1324) تعیین کردیم . تمام فدائیان را به حالت اماده باش دراورده وبه گروهان سواربه سرکردگی استاد محمدگلمحمدی وشکورغفاری وروح الله جعفری دستوردادم تاخودراازسوی باختربه پشت سنگرهای دشمن برسانند.... سحرگاه فردای ان روزبارصدی وعلی نوایی برای بررسی زمین رفتیم که ازپی اب شدن برفهابه صورت لجن زاردرامده بود .... ماحمله به قیدارراعقب انداختیم وبرای دیداربااسلحه دارباشی به میعادگاه رفتیم . امانه خان بود ونه نماینده اش !! انهاشاید هدفشان دورکردن ماازستادمان واحتمالا خراب کردن توپها بوده است، ازاینروبه روستای زرند برگشتیم . درنزدیکی ده عوامل ملاکین شروع به تیراندازی .... چریکها به 500 متری ده رسیده بودند ... توپخانه ما به فرماندهی احمد علی رصدی، روی سنگرهای چریکها دربلندیهای قیدارشروع به پرتاب گلوله های افشان کرد و چریکهاپا به فرار.... لیکن خیس بودن زمین کشتزارهاباعث زمین خوردن انها ... دراین هنگام سواران فدایی انها را تعقیب وهمه انهاراکه حدود 30 تن بودند اسیرگرفتند . سنگرها خالی شدند، سنگرهاپرازمنقل وحقه وافوربود که اسیران علت انرامبارزه دربرابرسرمای کوهستان عنوان می کردند . درتیراندازیهایی که روی داد، تنهاستوان یکم پیاده ارتش شاهنشاهی، سلامی که برای کمک به اربابان ازتهران امده بود وهمچنین یکی ازسرکرده های نامی تفنگداران اسلحه دارباشی به نام حسن جابر، کشته شدند . اسیرها می گفتند که ستوان یکم غلامحسین بیگدلی (برادرزاده و داماد یدالله خان اسلحه دارباشی)، نیزبه عمویش پیوسته بود اما باانفجار گلوله های توپها بادیگرافسران وخانهاسوارشده وبه کرسف رفتند !! نیروهای فدایی تاکرسف مرکزافشارها پیشروی نموده وستاد وکمیته های محلی خودرامستقرکردند ... (درخلاصه شده زندگینامه غلامحسین خان بیگدلی، تاریخ جنگ ورشان و زواجر(زواگرد) درنزدیکی قیدار، ۱۳۲۴ خورشیدی (۱۰ اسفند)، که بنابه ادعای مخالفین فرقه منجربه قلع وقمع دموکراتها گردید!!، قید شده است . وتاریخ شکست چریکها دردفاع ازقیداردرمقابل هجوم فدائیان فرقه دمکرات کمیته ولایتی خمسه که دریکی ازاین دوجنگ،  با کشته شدن حسن جابر ویکی و دوتن افسرشاهنشاهی واسارت تعدادی رعیت تفنگدارهمراه بوده است،  ۱۳۲۵ خورشیدی (۵ فروردین) عنوان گردیده است .)

در کتاب رجال لشگری و کشوری استان زنجان نوشته کریم نیرومند برگرفته از تاریخ رجال اذربایجان نوشته ی مهدی مجتهدی ضمن اشاره به تاریخچه جنگهای محلی زنجان دربحران اذربایجان، درباره ی به قتل رسیدن حسن جابر و پسرش (که خلاف نظرحسن نظری می باشد)،  چنین امده است : حسن جابر و پسرش که از ا.... و ر.... خمسه زنجان بودند در دستگاه محمد حسنخان امیر افشار!!! (اشتباه است) ((نوه ی جهانشاهخان امیر افشار و پسر سالار فاتح که در ایام پیشه وری همراه با ذوالفقاری ها و مانند ایشان جهت حفظ املاک خویش با دمکرات ها مبارزه کرده و از طرف شاه به درجه سرگرد افتخاری دست یافت)) بود و در جنگ قویی (اشتباه است – زیراجنگ قویی بعد ازخروج ارتش سرخ اززنجان ودراردیبهشت ماه 1325 ش رخ داده است!!) و در حین جنگ روح الله خان جعفری یوسف ابادی کشته شد.!!! روح الله خان راهزن بود و به ماشین ها در اطراف قره بولاغ (جاده زنجان – تهران) دستبرد می زدو بعد در خدمت برهان السلطنه ی دارایی !! (بزرگ خاندان دارایی ها وسلطانی های زنجان)،  درچنارلیق خلخال پس از مقاومت شدید تسلیم شد.

22 - محمودخان ذوالفقاري -  سلطان محمودخان ذوالفقاري (اهالی خمسه بخاطراقتدارمحمودخان به اوسولطان می گفتند!!) فرزند ذکور و ارشد حسین قلیخان دوم ( سردار اسعدالدوله) از بطن خانم منورالدوله دختر سلطان علي خان وزيرافخم در سال ١٢٨١ در زنجان پابه عرصه وجود نهاد. پس از طي دوران کودکي تحصيلات خود را آغاز نمود. زبان فرانسه را فراگرفت وسرانجام براي ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در رشته اقتصاد دانشنامه گرفت. و به ايران بازگشت و معاون پدر خود در اداره املاک وسيع زنجان شد ٬ محمودخان در مدت کوتاهي گل سرسبد خانواده گرديد. در تيراندازي و شکار و اسب سواري منحصر به فردشد و در حقيقت بار سنگين اداره امور رقبات سرداراسعدالدوله،  که ١٦٥ قريه بود ٬ به او محول گرديد و او در امري که به او محول مي شد مشير و مشار پدر بود. پس از شهريور و به هم ريختن اوضاع و احوال کشور و ظهور حزب توده و نفوذ آنها در روستاها مشکلاتي براي مالکان به وجود آمد مخصوصاً منطقه زنجان و خمسه بيش از ساير نقاط دچار هرج ومرج گرديد؛ ولي محمودخان ذوالفقاري توانست به کمک دولت مرکزی ورعیتهای تفنگداروارتش خصوصیش،  به منطقه آرامش دهد. پس ازبازپس گیری اذربایجان وزنجان، محمود خان ازدست شاه درجه سرهنگی افتخاری گرفت ودیگران نیزازجمله مصطفی خان ذوالفقاری، ازاین عطوفت بهره مند شدند !! (مصطفي ذوالفقاري، در سال ١٢٩٤ در زنجان متولد شد. به شيوه عرف آن زمان به تحصيل پرداخت. سپس سواري و تيراندازي را به خوبي فراگرفت در اداره املاک وسيع خانواده با برادران خود به همراهي پرداخت. در جنگهاي بين دمکراتهاي آذربايجان به سرکردگي غلام يحيي مشارکت فعال داشت. به همين دليل ٬ پس ازشکست پيشه وري و ختم قیام آذربايجان ٬ از طرف محمدرضا پهلوي به او درجه سرواني افتخاري داده شد. در دوره هيجدهم مجلس شوراي ملي به وکالت زنجان انتخاب گرديد و در دوره بيستم از بيجار وکيل مجلس شد. در ١٣٨٠ در خارج از کشور درگذشت.)

محمودخان پس از کودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ از زنجان به وکالت مجلس دوره هیجدهم انتخاب شد و در دوره نوزدهم نيز کرسي وکالت را، اقای ذوالفقاری حفظ کرد و در انتخابات دوربيستم نيز وکيل شد. با اجراي قانون اصلاحات ارضي و تقسيم اراضي بين کشاورزان ٬ زمينداران وذوالفقاریها، تدريجاً افول کردند ونفوذسیاسی و ....راازدست داده و آن دبدبه و کبکبه اي که داشتند فرو ريخت.....

اقای محمود ذوالفقاری برای بسیاری از مردم اصیل زنجان یک سردار ملی است و شعرهایی نیز به زبان آذری از رشادتهای او در دوران نبرد با فرقه دمکرات ساخته اند و بعضاً هنوز آنها را بخاطر دارند. به عقیده برخی افراد بیشترشهرت ومحبوبیت محمود خان ذوالفقاری وبرخی ازاعضای خاندان او،  جدا ازریشه داربودن طایفه اش وتعداد زیاد رجال سیاسی درخانواده وثروت زیاد و اشتهاربه تدین وبرگزاری مراسم بزرگ مذهبی و اعتقادات قوی مذهبی اش،  بواسطه مقاومتی است که در واقعه آذربایجان بین سالهای 1324 تا 1326 از خود نشان داد ...... ذوالفقاری به دولت ان زمان، خدمت زیادی کرد . اوهم قدبلندی داشت وهم فوق العاده رشید وتیراندازدرجه یک بود ، بطوریکه 2 ریالی رادرهوا می انداختند، روی اسب باتفنگ می زد . خیلی هم باناموس بود .

ایت الله طالقانی درخاطرات خود تحت عنوان (( مشاهدات من درزنجان)) درمورد خان ذوالفقاری بعد ازسقوط فرقه چیها نوشته است : "عصر روز سه شنبه بنا بود مردم در مسجد جمع شوند ولی چون خبر داده بودند آقای محمود ذوالفقاری وارد می شوند و اکثر اهالی شهر به استقبال رفته اند جمع آوری مردم میسر نبود. من از منزل بیرون نرفتم. ولی مردم تا مسافت شش فرسخ زن و مرد و اطفال به استقبال رفته بودند. گفتند اقای محمود ذوالفقاری بعد از ظهر در حالی که در جلوی کامیون نشسته بود و برادرش با مسلسل دستی بالای سرش و عده ای تفنگ به دست در کامیون پشت سرش بودند واردزنجان گردید . مردم بسیار اظهار احساسات می کردند تا به منزلش وارد شد.
عصر پس از ورود آقای ذوالفقاری به گردش می­رفتیم و در خیابان های اطراف شهر قدم می زدیم. بچه ها که تا آن وقت غذا نخورده بودند از استقبال بر می گشتند. آقایان همراهان از بچه های کوچک می پرسیدند که امروز چه خبر است؟ یکی گفت: امروز آقای ذوالفقاری وارد شده. گفتم: تو چه می دانی؟ گفت: مسافتی به استقبال رفتم و دستش را هم بوسیدم. دیگری گفت: زنجان را پس از خدا و دوازده امام ذوالفقاری نجات داد.

سید مهدی فرخ (معتصم السلطنه) درکتاب خاطرات سیاسی خود، می نویسد : .... "درچنین شرایطی بود که ذوالفقاریها، ازهمه چیزخود گذشتند ومردانه علیه فرقه ایها جنگیدند . محمود ذوالفقاری منسوب من است، واضح ترانکه،  باعث افتخارخانواده من است . من نمی خواهم ازیک خویشاوند تمجید کنم، بایدحقیقت راگفت ومردم زمانه بدانند، که حرف زدن یعنی چه؟ وشمشیرزدن یعنی چه؟! /گرچه مردم زمانه فراموشکارند وبه همین دلیل قدرمردان خوب همیشه مجهول می ماند. اما چراوصف حقیقت نکنم؟ درروزگاری که اکثرمالکین اذربایجان، خود رابه دامان دموکراتها انداخته بودند (که البته والحمدوالله انان هم عاقبت به خیرشدند)، محمودذوالفقاری طی جنگهای عدیده ودست اخردرمحاصره افتاده بودوناچارشده بود فشنگ را دران زمان، دانه ای یک تومان، ازیک ادم خوش انصاف افسرارتش ایران!! بخرد وجنگ راادامه دهد!! او3 هزارتومان برای خرید 3 هزارفشنگ، ازهمان ادم خوش انصاف (که اسمش رانمی برم که می ترسم خجالت بکشد)، خریداری کرد ودران اوضاع وانفسا، مردانه درمقابل دشمن ایستادگی کرد! " ......

...... مخالفین ذوالفقاری درزنجان، تکیه زیاد ایشان، برزمینداری واقتصاد سنتی کشاورزی را، مهمترین عامل ومانع درراه صنعتی شدن زنجان وپیشرفت وشکوفایی اقتصاد استان قلمداد می کنند. به عقیده گروهی ازاهالی زنجان، سلسله ذوالفقاری جهت از دست ندادن کارگر ارزان روستاهای خود وحفظ ثروت واملاک موروثی خود از ایجاد شهرک صنعتی درزنجان مخالفت نموده و از توسعه زنجان به انحاء مختلف جلوگیری کرده و ..... ،مبارزه ایشان با حزب توده  وحکومت محلی دموکراتها درزنجان و به خصوص دژخاتون کندی درایجرود که به لنینگراد دوم مشهورشده است ، نه به جهت مرزوبوم ودفاع از مردم و .... ، بلکه ابتداء برای حفظ املاک وروستاهای خود ودوم جهت ثبات حکومت پهلوی صورت گرفت.....

محمود ذوالفقاری دربهمن ماه 1357 درشرایطی که درباغ زیتون خودش درگیلوان بسرمی برد، ازسوی کمیته انقلاب بیت اقا سید هاشم موسوی وبدون هماهنگی با سید هاشم وامام جمعه زنجانی دستگیرشد وبعدن  تحت فشار سید هاشم موسوی ازاد گردید . روابط عمومی سازمان ثبت کشورطی نامه ای مندرج درروزنامه کیهان / /1358اعلام کرد، ....چون اموال خاندان ذوالفقاری مصادره شده، ازهرگونه معامله برروی املاک و.... خودداری گردد .... درمیان مالکان عمده زنجان، بیشترین اموال مصادره شده درحوالی شهرمتعلق به ذوالفقاری ها واعتمادامینی هابود، بطوریکه بموجب حکم دادگاه انقلاب اسلامی زنجان به ریاست اسماعیل صالحی، کلیه اموال واملاک اقای محمود ذوالفقاری به نفع بنیاد مستضعفین مصادره گردید .....خردمند مدیرعامل موسسه املاک ومستغلات بنیاد مستضعفان تهران بعد ازمصادره خانه ذوالفقاری درتهران گفت : "برای نشان دادن عطوفت اسلامی وازانجایی که اقای ذوالفقاری باسن بالا دیگرقادربه تامین محلی برای سکونت نیست !!!، بادرنظرگرفتن نظرهیات مستثنیات احکام، یک واحد اپارتمان به او داده شده تادرانجا زندگی کند !!!!."  اقای محمود ذوالفقاری در سال 1366 بر اثر سکته قلبی در تهران و در سن 81 سالگی و در گمنامی ، انزوا ودرفراموشکاری هواداران خاصش.... فوت نمود و در کنار پدرش مرحوم سردار اسعدالدوله در مقبره خانوادگی ذوالفقاریها در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد.

23 -  پس از اشغال پادگان‌هاي آذربايجان و اشغال زنجان از طرف دموكرات‌ها، آقاي محمود ذوالفقاري با برادران خود دردهات زنجان به جمع‌آوري نفرات پرداخت . (سلطان محمود خان ذوالفقاری ،  در کمتر از شش ماه توانست جوانان و افراد رعیت روستاهای خود قلتوق، سعیدآباد و بسیاری از آبادی‌های جنوب زنجان را جذب قشون خود کند. از شهر زنجان نیز نزدیک به 60 نفر به عضویت سپاه محمودخان درآمدند وتسلیح شدند)  .... محمودخان ذوالفقاری با افراد خود نیمه شب از خانه خود خارج گردید وراهی عمارت دوه لیک درخیابان فرمانداری فعلی زنجان، که محل نگهداری اسبان تیزروواصیل بود شد و .... بیرون آمد و از جاده همایون همراه نوکران وادمهایش،  به روستای «سهرین» رفت. به‌دلیل تعقیب سربازان روسی وفدائیان حکومت خودمختارزنجان، فردای آن شب محمودخان خود را به روستای «خاتون‌کندی» در جنوب زنجان رساند، و از آنجا شروع به تعرض برضد دموکراتها نمود. .

حسن نظری درخاطرات خودنوشته است :" ذوالفقاری پس ازفراراززنجان روستای حبش درماهنشان را مرکزفرماندهی خود قرارداد وبه کمک تفنگداران وگماشتگانش روستاهای شکربولاق، قیتول، قره پوتا، منیان، علی اباد وقولتوق را برای یورشهای اینده به دست گرفت . با سقوط حبش ازسوی قوای کمیته محلی زنجان ودرشرایطی که افسران مربی ارتش شاهنشاهی اعزامی ازتهران (سرهنگ بایندرو سرگرد بختیارو.....)، همراه انهابودند، به سوی گروس فرارنمود تاازهمدان، علاوه بردریافت کمکهای تازه، از آنجا شروع به یارگیری و تشکیل قوای مقاومت بکند ."

دکترنصرت الله جهانشاهلو افشارازرهبران ابتدایی فرقه زنجان، درارتباط با جبهه گیری ذوالفقاری وشروع جنگهای محلی زنجان چنین شرح می دهد : "ازاواخراذرماه 24 فدائیان زنجان سروسامان گرفتندچون هم جنگ افزارهای تازه ای ازتبریزرسید وهم اینکه ازاقای علی نوایی که سروان پیاده ارتش وتازه چند ماهی بود که ازارتش شاه کناره گیری کرده بودخواهش کردم که درسرپرستی وتعلیمات فدائیان به ما یاری کند واوپذیرفت وهم اقای حسن نظری.... که به زنجان امده بود به یاری اقای نوایی شتافت ودرزمان کوتاهی فدائیان را با خودکارهای سبک وسنگین وبه کارگیری نارنجک دستی اشنا کردند. کمی پس ازان چون اقای محمود ذوالفقاری درروستاهای پدرخود اقای اسعدالدوله درجنوب خاوری زنجان پایگاهی درست کرده بود وبرای ماخط ونشان می کشید ناچارمانیروئی به فرماندهی علی نوایی ومعاونت سروان حسن نظری وسرپرستی غلامحسین خان اصانلو برای پاک کردن ان دور و ورازتفنگداران اقای ذوالفقاری فرستادیم. پس ازچند درگیری فدائیان انان را ازان نواحی راندند اما کمی بعد پنهانی ازتهران برای اقای ذوالفقاری جنگ افزار وکمک رسید. اقای سرگرد سوار تیموربختیاربا چندین تن گروهبان زبده ازسوی ستاد ارتش به یاری اقای ذوالفقاری امدند.......

...... هفته‌های بعد، با تشکیل قشون چریکی ذوالفقاری و پیوستن خاندان‌های دیگر مانند خانبابا خان اوریادی، عزت‌بیگ اوریادی، فتح‌الله‌خان اوریادی، علیارخان سعیدی، غلام حسینخان بهادری،  یمین لشکر خان افشار(هدایت الله خان یمینی) که او نیز با دموکرات‌ها نبرد می‌کرد، روستاهای جنوب زنجان پایگاه، اصلی و سنگر دفاع زنجان در مقابل دموکرات‌ها بود. از اظهارات آن عده از افراد ذوالفقاری که آن روزها را به چشم دیده‌اند چنین برمی‌آید که افراد وابسته به این گروه بیشتر از روستاهای قلتوق، شهرک نصیرآباد، خاتون‌کندی، گوجاقیه و بیت‌گنه به حمله و گریز اقدام می‌کردند، درحالی‌که فداییان بیشتر اوقات در روستاهای زرین‌آباد، ایچ، تله‌گرد، اوزان و... به عملیات جنگی و سنگربندی و حمله مشغول بودند. 
از روز اول بهمن 1324 الي آخر ارديبهشت 1325 مصادمات زيادي در حوالي قراء قولتوق و بيدگينه و خاتون كندي و سعيدآباد بين قوای مسلح خوانین و دموكرات‌ها به وقوع پيوست . درنیمه دوم زمستان 1324ش دسته های فدایی به نیروهای خان ذوالفقاری هجوم بردند وقولتوق، سعید اباد (بعدازچند دفعه دست به دست شدن) وخویین ظرف چند روزسقوط کرد . فرماندهی دموكرات‌ها را غلام يحيي و ماژورنظری و سروان مرتضوي و سرگرد حاتمي برعهده داشتند و از حيث اسلحه بر گروه مقاومت ذوالفقاری فايق بودند.

افراد ذوالفقاری به حلب عقب نشینی کردند ، ودرانجا چند فدایی دستگیروازسوی گروه ذوالفقاری اعدام شدند . چندی بعد حلب هم به اشغال سربازان محلی حکومت تازه بنیاد درامد .... جنگجویان 300نفره  محمود خان ذوالفقاری به سوی ینگی کند جامع السرا، حرکت کرده ودرانجا موضع گرفتند (درروستای قره بلاغ یکی ازرهبران حزبی وازسرکردگان فدایی به نام یونس علی زاده مهاجرقفقازی به اسارت یاران ذوالفقاری درامد و تیرباران گردید) .... یک روزبعدینگی کند هم ازادشد و54 نفرازرعیتهای مسلح ذوالفقاری به اسارت فدائیان درامدند،  وافراد باقی مانده ذوالفقاری، با عبور ازقیزیل اوزن به سوی گروس و همدان  ودرحقیقت به اردوی مقاومت دیگر خوانین مخالف فرقه دمکرات مستقردر قیدارو افشارو.... (خوانين محلي اوريادي و خوانين خمسه و خرقان، حسن خان اميرافشار و هدايت اله خان يميني و يداله خان بيگدلو (اسلحه‌دار باشي) و نصراله خان مقدم پيوستند) . دراین راستا رئيس ستاد ارتش سرلشكر ارفع نيز سروان بختيار و سرهنگ نصرت‌الله بايندر و سرهنگ افشار طوس و ستوان‌ها 1 [ستوان يكم‌ها] سلامي و اردلان و اشرفي و طباطبايي وكيلي [را] با اسلحه و مهمات از راه همدان و بيجار به نزد عشاير نامبرده فوق فرستاد. )

  درکتاب رجال اذربایجان  چنین امده است : "پس از آنکه دموکراتهاي آذربايجان به منطقه زنجان مسلط شدند سلطان محمودخان ذوالفقاري با کسان خود از زنجان نيمه شب بيرون آمد و راه خاتون کندي را در پيش گرفت و از آنجا شروع به تعرض برضد دموکراتها نمود. با يمين لشکرخان افشار ٬ که اونيز با دموکراتها نبرد مي کرد ٬ ارتباط يافت. قواي دموکرات چندبار به فرماندهي ژنرال غلام يحيي دانشيان به خاتون کندي حمله نمودند که موفق نشدند. رفته رفته کار سلطان محمودخان بالا گرفت. خود دموکراتها به جدي بودن مقاومت ذوالفقاري پي بردند و به روستای خاتون کندی« بالااستالينگراد » یعنی« استالينگراد کوچک »   نام نهادند. خانهاي گرمرود و آنها که به نفع مملکت مبارزه مي کردند به صفوف او پيوستند. ارکان حزب دموکرات ايران هم به وسيله اسلحه و صاحب منصب او را تقويت کرد. افسران با لباس شخصي به اردوگاه ذوالفقاريها مي رفتند. از جمله آن افسران يکي هم سرگرد تيمور بختيار بود . بالاخره دموکراتها برآن شدند که کار را يکسره کنند. نبردي را که معروف به نبرد قوئي (نزدیک قیدارازشهرستان خدابنده) است بر ضد خوانين شروع کردند . (این جنگ بعد ازخروج ارتش سرخ اززنجان به وقوع پیوست !!) اين نبرد از رويدادهاي مهم و نشان دهنده مقاومت ذوالفقاريها است. تفصيل امر آنکه خانهاي گرمرود وشقاقی (اینها همدست ذوالفقاری بودند،  گروه چریکی متشکل ازخوانین میانه برهبری سید داود رنجبر( فرزند ارشدالممالک !! که به وسیله دموکراتها درمیانه اعدام شد) که هم او بعد ازشکست فرقه به درجه ستوان یکم افتخاری ارتش رسید و بعدازکودتای 28 مرداد درجه سرگرد افتخاری را دریافت نمود) در قريه قوئي از قراء زنجان سنگري داشتند. ژنرال غلام يحيي به آنجا هجوم مي آورد و خانها را به محاصره درمي آورد. خبر به سلطان محمودخان مي رسد. وي به ياري خانها مي شتابد زدوخورد شديدي شروع مي شود. دراثناي نبرد در حالي که آفتاب در برج اسد بود باران شديدي مي بارد و به دموکراتها که درپايين بودند صدمه مي رساند. سرداران ذوالفقاري از ارتفاعات سرازير مي شوند ودموکراتها را تعقيب مي کنند. دموکراتها در مراجعت مي بينند که رودخانه اي به نام قوري چاي (رودخشک) که از پنجاه سال به اين طرف در آن سابقه آب و سيل نبوده است پر از سيل است و راه عقب نشيني به کلي مسدود است. ناچار خود را به سيل مي زنند وتلفات فراوان مي دهند. خبر اين شکست در آذربايجان مکتوم نماند."

24 -  یمینی افشار – خانواده بزرگ مالک میاندواب و شاهین دژ و تکاب،  حکومت میاندواب از دوران ناصرالدین شاه قاجار با این خانواده بود. جد بزرگ انان محمد خان سرهنگ افشار بود. مشهورترین فرد این خانواده ، یمین لشگر علینقی خان افشار بود. که مقارن حکومت دمکراتها می زیست. املاک وسیع او و اعوان و انصارش به دستور فرقه مصادره شد و تعدادی از بستگانش زندانی شدند وی نیز با حمایت ارتش به تسلیح هواداران خود پرداخت و به جنگ فرقه مشغول شد. صفرخان قهرمانی  فدایی فرقه، در خاطرات خود می گوید: تیکان تپه (تکاپ) فئودال های زیادی داشت و هر فئودال 200تا300تفنگچی را با خود به همراه داشت. با پیدایش فرقه دمکرات انها دست به مقاومت زدند ولی عاقبت شکست خورده و عقب نشینی کردند . البته همه نرفتند تیکان تپه دست دولت مرکزی بود. دراطراف تیکان تپه، عده ای از فئودال ها با فرقه جنگ می کردند. یمین لشکر منطقه را ترک نکرد او حدود300 ابادی داشت. اطرافیانش همه او را مثل خدا می پرستیدند ، رعیت هایش هم طرفدار ما نبودند ، حال او یک ادم خوبی بود یا مسئله دیگری وجود داشت، خلاصه از او راضی بودند. در نهایت یمین لشکر هم فرار کرد و رفت به تیکان تپه ، او را فرقه چی ها تعقیب کردند و او رفت به قلمرو و پایتخت خودش هولاسو ، کاخی داشت ، هولاسو را گرفتیم و کاخ او را ستاد کردیم ، هولاسو به شاهین دژ وصل است...... کاخ های یمین لشکر افشار را مسئولین محلی فرقه دمکرات،  تبدیل به مرکز حکومت (فرمانداری وبخشداری) وسربازخانه  دولت خودمختار کردند.

25 - دکتر غلامحسین بیگدلی استاد، ادیب، شاعر، خوشنویس و پژوهشگر معاصر ایران، فرزند فتح الله خان بیگدلی،  در سال 1297، دردوراخلو استان زنجان، ديده به جهان گشود .... آنگاه به تهران عزيمت كرد .... و در دبيرستان نظام و دانشكده افسري ادامه تحصيل داد و در شهريور 1320 ش،  به درجه افسري نايل گرديد و به خدمت در لشکر دوم ارتش مشغول شد . درطول مدت خدمت درارتش شاهنشاهی، مدتی به عنوان محافظ شخصی اشرف پهلوی انجام وظیفه نمود. غلامحسین بیگدلی در سال ۱۳۲۱ به حزب توده گرایش پیدا کرد. پس از قیام افسران خراسان در سال ۱۳۲۴ به جرم عضویت در حزب توده دستگیر و به زندان شیراز و کرمان منتقل شد. پس از آزادی از زندان (باوساطت اسلحه دارباشی) وشرکت درقیام دموکراتیک مردم اذربایجان ودرپی سقوط جمهوری خودمختارپیشه وری در سال ۱۳۲۵، درمعیت مهاجران وازجمله پیشه وری و سایر افسران حزب توده و افراد خانواده‌اش به روسیه شوروی گریخت .... در مدرسه عالی حزبی شوروی،  شروع به تحصیل نمود....وسپس به علت سوءظن مسوولان امنیتی وقت دولت اتحاد جماهیرشوروی سابق، بازداشت شد و به ۲۵ سال حبس با اعمال شاقه در سیبری و عدم حق مکاتبه و ۵ سال بعد نیز محروم از حقوق اجتماعی محکوم گردید  ....  مدت هفت سال در تبعيدگاه سيبري به سر برد، آنگاه درسال ۱۳۳۳ خورشیدی و با مرگ استالین آزاد شده و به باكو آمد . بیگدلی پس از آزادی از زندان زندگی علمی خود را آغاز کرد. او در مدت اقامت 26 ساله در باکو در رشته زبان شناسی تحصیل و در سال ۱۹۶۹ مدرک دکترای علوم در رشته زبان شناسی را از آکادمی علوم اجتماعی، دانشکده زبان و ادبیات نظامی گنجوی دریافت کرد . در چنددهه اقامت در باكو ، ۱۷ جلد كتاب و بیش از ۱۵۰ مقاله علمی به زبان‌های مختلف تحریرکرد و به عضویت شورای‌ عالی‌ علمی‌ جمهوری‌ آذربایجان‌ شوروی سابق انتخاب‌ گردید .  پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 از وي دعوت به همكاري شد و پس از ۳۳ سال دوری ازایران در ۱۷ مرداد ۱۳۵۸ به تهران مهاجرت كرد.

پس از بازگشت به ایران،  بيشتر اوقات خود را صرف پژوهش و نگارش مطالب تاريخي و ادبي كرد. دو سال‌ استاد دانشكده‌‌ ادبیات‌ فارسی‌ دانشگاه‌ تهران‌ و همچنین‌ دانشگاه‌ ابوریحان‌ بیرونی‌ بود. با تعطیلی‌ موقت‌ و ضروری‌ دانشگاه‌ها به‌عنوان‌ مترجم‌ و مشاور به‌ ستاد شورای‌عالی‌ انقلاب‌ فرهنگی‌ منتقل گردید ...... پروفسوربیگدلی، به خاطرحمله قلبی برای چندمین‌ بار ، از ارائه‌‌ كار اداری‌ باز می ماند. ایشان اززمان بازگشت به ایران، حدود ۲۰ عنوان كتاب، به زبان‌های فارسی، ترکی و روسی نگاشته  و ۱۵۰ مقاله به رشته تحریردراورد و تاريخ بيگدلي را در ده جلد به بازار عرضه کرد . آخرین كتاب وی،  تاریخ شعرای بیگدلی است كه بیش از ۷۰ شاعر را شامل می‌شود . غلامحسین بیگدلی در سمپوزیوم‌ها و کنفرانس‌ها در مورد ادبیات ایران سخنرانی کرده و همچنین اشعار بسیاری به زبان فارسی و ترکی سروده است که مجموعه اشعاراو در سال ۱۳۸۱ در دیوان بیگدلی چاپ شده است. نامه رهبرانقلاب به میخائیل گورباچف در سال ۱۳۶۷، توسط او و به زبان روسی ترجمه گردیده است. بیگدلی در بیست و پنجم مرداد ۱۳۷۷ هجری شمسی بر اثر حمله قلبی و درسن 80 سالگی درگذشت و در امامزاده طاهر (کرج) به خاک سپرده شد.

26 – ستوان یکم هوایی، دکترحسن نظری (غازیانی) دربهمن ماه 1299دربندرانزلی تولد یافت. درسالهای24 – 1321درهنگ هوایی اصفهان ورسته هوایی دانشکده افسری خدمت کرد. درهمین اوان به فعالیتهای پنهانی برای ایجاد سارمان نظامی حزب توده اشتغال داشت ویکی ازبنیان گزاران ان سازمان، به ویژه دردرون ارتش شاهنشاهی بود. دراواخر مرداد1324بازداشت گردید وحین انتقال به زندان فرارکرد ودرهمین سال، به گروه افسران قیام کننده خراسان پیوست وبا شکست افسران به باکوی اذربایجان شوروی، انتقال داده شد. با شروع نهضت اذربایجان وتشکیل فرقه دمکرات درشهریور1324 به اذربایجان (تبریز) وسپس خمسه (زنجان) رفت، ودرسازماندهی نیروهای نظامی (سپاه قزلباش) جنبش سید جعفرپیشه وری واموزش وتعلیم شبه نظامیان (فدائیان) کمیته ولایتی زنجان و همچنین درنبردهای ناحیه زنجان باافراد مسلح محمودخان ذوالفقاری ودیگرتفنگداران وابسته به خانهای ان ناحیه ونیزچریکهای تحت فرماندهی سرگرد تیموربختیار(سپهبد بعدی)، نقش مهمی ایفا کرد. پس ازسرنگونی حکوت محلی پیشه وری به شوروی فرارکرد وبه تحصیلات عالی ادامه داد. دراوایل دهه 1350موفق به اخذ درجه ی دکترای اقتصاد ازدانشگاه برلن شرقی گردید، مدتی باسمت استادی دردانشگاههای المان شرقی تدریس کرد وچند کتاب درزمینه اقتصاد به زبان المانی نوشت. درسال 1371بخش اول کتاب خاطرات خودرا منتشر کردو قبل ازانکه موفق به انتشاربخش دوم خاطرات خودنوشته گردد، درگذشت. مرحوم دکترنورالدین کیانوری دبیراول حزب توه ایران، درکتاب خاطرات خودش ودرارتباط با نظری، میگوید : "حسن نظری ازافسران نظامی حزب توده که به شوروی رفت وسپس مااورا به اتفاق چند نفربنا به درخواست حزب کمونیست چین، برای اداره بخش فارسی رادیوپکن وتدریس زبان فارسی دردانشگاه پکن به جمهوری خلق چین فرستادیم. نمی دانم اوچه زمانی به ساواک وصل شد!! ....اواولین فردی بود که پس ازسالها خدمت به سازمان امنیت اتحاد شوروی !!به خدمت ساواک وسازمان امنیت المان غربی !!درامد ... کاراو چنان بالا گرفت که درالمان نمایندگی وتجارتخانه درست کرد وبسیارمتمول شد. نظری پس ازانقلاب به ایران امد ومااورا به مقامات مسئول معرفی کردیم ولی اوفرارکرد ... (حسن نظری سالهای زیادی درشهرکلن المان زنگدگی می کرد....پس ازسالها مورد عفو وبخشش محمد رضاشاه قرارگرفت و.....درایران کارخانه وموسسات کشت وصنعت راه انداخت و.....)

27 -  پروفسورغلامحسین بیگدلی می نویسد : "به مناسبت تشکیل دسته های چریک و قیام مسلحانه ی پدرم فتح اله خان بیگدلی و پدر زنم یدالله خان بیگدلی اسلحه دار باشی بر علیه متجاسرین با دولت برای جنگیدن با متجاسرین و راندن غلام یحیی و فداییان از خطه خمسه و زنجان مرا با 400 نفر مسلح به نبرد آنها فرستادند. ولي‌ من‌ جاهلانه‌ نزد خودي‌ها نرفتم‌ و نزد فداييان‌ رفتم‌!!. در آذربایجان(خلق‌ قشونلاری - ارتش‌ قزلباش‌) با درجه‌ي‌ سرواني‌ فرمانده‌ گردان‌ و سپس‌معاون‌ آموزشگاه‌ افسري‌ حکومت فرقه دمکرات شدم" .... (توضیح نگارنده : "غلامحسین بیگدلی (داماد اسلحه دارباشی) پس ازپیروزی درجنگ ورشان و زواجر(زواگرد) درنزدیکی قیدار، در۱۳۲۴ خورشیدی (۱۰ اسفند)، که بنابه ادعای نویسنده مقاله، منجربه شکست دموکراتها گردید، در۱۳۲۵ خورشیدی (۵ فروردین) با شکست در دفاع از قیدار ، درمقابل حمله فدائیان فرقه دمکرات کمیته ولایتی خمسه که با کشته شدن حسن جابر ویکی و دوتن افسرشاهنشاهی وتعدادی رعیت تفنگداردرهردوجنگ، همراه بود،  مجبوربه فراروعقب نشینی ازجبهه جنگ شد ودرنتیجه منطقه افشار وقشلاقات و سهرورد وقیدارو..... به دست رسته های فدایی افتاد....غلامحسین خان بیگدلی،  چند روز پس ازفرار، بااوردن دست خطی از عبدالصمد کامبخش(ازرهبران حزب توده ایران)، برای غلام یحیی دانشیان، درروز15فروردین 1325به دیدار حاکم دموکرات سیاسی و نظامی زنجان ژنرال دانشیان، مستقردرعمارت اشغال شده ذوالفقاری رفت وادعا نمود که بااجازه کامبخش به میان خانهای قیدارواسلحه دارباشی رفته بود تاازدرون انها رامتردد وواداربه عقب نشینی نماید ..... غلامحسین خان بیگدلی سپس در16فروردین، بانامه کامبخش،  اززنجان عازم تبریز شد وبادرجه سروانی(سلطانی)،  مشغول خدمت درقشون محلی(خالق قوشونلاری)، دولت خودمختاراذربایجان گردید ..... ودر21 اذرماه 1325ش  به دنبال سقوط حتمی دولت فدرالیته اذربایجان ایران، با عبورازمرز، واردخاک شوروی شد ." برگرفته ازخاطرت حسن نظری )

28 - ......احمد قوام (قوام‌السلطنه)، نخست‌وزیر، درراس هیئتی،  در آخر بهمن‌ماه 1324 عازم مسکو شد..... باامضای موافقنامه دولتین در 15 فروردین 25..... در این موافقتنامه قید شده بود که ارتش سرخ از فروردین ماه 25 ظرف مدت یک ماه و نیم، خاک ایران را ترک می‌‌کند. راجع به آذربایجان چون امر داخلی است ترتیب مسالمت‌آمیز برای اجرای اصلاحات طبق قوانین موجود با روح خیرخواهی نسبت به اهالی آذربایجان بین دولت و اهالی آذربایجان داده خواهد شد...... دولت مرکزی بعد از این معامله نفتی و سیاسی!! با دولت شوروی(بدون ضمانت و پا در هوا) که مستلزم تصویب مجلس پانزدهم بود که قرار بود در اینده انتخابات ان برگزار شود! خیالش از طرف کرملین نشینان راحت شد و حکومت ملی اذربایجان سرنوشتش عوض گردید.

 ...... با موافقت با این‌موضوع که بحران آذربایجان امر داخلی است قوام، سیدجعفرپیشه‌وری را به تهران دعوت کرد که پیشه‌وری هم با هیاتی روز هشتم اردیبهشت 25 وارد تهران شد. مذاکرات هیات نمایندگی آذربایجان با نمایندگان دولت پس از 15 روز به نتیجه نهایی نرسید.... و مقرر گردید که هیئتی از تهران به تبریز رفته و مذاکرات را ادامه دهند. ان چه که در پایتخت و در مورد ولایت زنجان مورد مذاکرات دو جانبه قرار گرفت بدین صورت بود که هیئت نمایندگی اذربایجان ، واحد ارضی حکومت خود مختار را شامل استان های 3و4و خمسه می دانست. ولی دولت قوام السلطنه معتقد بود که چون طبق تقسیمات کشوری خمسه جزو اذربایجان نیست لذا جهت تحقق این امر باید  مصوبه ان به تصویب مجلس شورای ملی پانزدهم برسد!!. مع الوصف، بسبب اینکه در طی این مذاکرات بی نتیجه موضوع تخلیه خمسه زنجان از سوی فرقه مورد بحث هیئت اذربایجانی و نماینده گان دولت قوام قرار گرفته بود ، رهبران سیاسی و نظامی فرقه زنجان بلافاصله خود را به تهران رسانده و اعتراض خود را اعلام داشتند. (انها بحق میگفتند که " زنجان دروازه اذربایجان است وخمسه با یک میلیون جمعیت باندازه کشور سویس وسعت دارد. مسخره است که زنجان با تیکان تپه (تکاب) معاوضه شود. بعلاوه این اقدام باعث شکست روحی مردم اذربایجان ومبارزین راه ازادی ایران خواهد شد."برگرفته ازکتاب گذشته چراغ راه اینده)

روز 20 خرداد نمایندگان دولت مرکزی با استقبال رسمی اعضای هیات دولت محلی اذربایجان (فرقه دموکرات) وارد تبریز گردید ..... و موافقت‌نامه پیشه‌وری و مظفر فیروز (معاون نخست‌وزیر) که از رادیو تبریز اعلام شد، بازتاب گسترده ای درمحافل داخلی وخارجی درپی داشت..... در حقیقت موافقت نامه حاوی یک سلسه امتیازات محلی جهت حکومت ملی اذربایجان در حوزه های اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی ، عمرانی ، اموزشی و کشاورزی بود که جملگی باید به تصویب مجلس شورای ملی دوره ی پانزدهم می رسید و ضمانت اجرایی نداشت!!. سران دولت خود مختار در این موافقت نامه در قبال بدست اوردن امتیازاتی پا در هوا قبول کردند که حکومت خود مختار محلی منحل گردد ، مجلس ملی به انجمن ایالتی تبدیل شود و وزرای حکومت خود مختار در دوائر دولتی به عنوان مدیران ادارات انجام وظیفه کنند و در ضمن دکتر سلام الله جاوید از طرف دولت به عنوان استاندار اذربایجان انتخاب شد و پیشه وری پست دولتی قبول نکرد . اما دراین بین حل وفصل مسائل نظامی واینده رسته های فدائی واردوی ارتش قیزیل باش همچنان لاینحل باقی ماند ودرتبریز به نتیجه نرسید!! دراین موافقت‌نامه که در خرداد 25 در تبریز به انجام رسید، همچنین سران حکومت خود مختاربا قبول استدلال دولت مرکزی،  مبنی بر اینکه در تقسیمات کشوری ایالت اذربایجان عبارت از استان های 3و 4خواهد بود وهمچنین،  خمسه جز اذربایجان نبوده ومتعلق به استان یکم می باشد ،با بند 10 موافقت نامه مذکور دائر بر تحویل ناحیه زنجان به دولت مرکزی موافقت کرد. و دولت قوام قول داد در قبال تحویل خمسه و مرکز ان زنجان ازطرف فرقه دمکرات به دولت مرکزی، تکاب و سردشت را ضمیمه ایالت اذربایجان گرداند!! (که هیچگاه انجام نشد.

انتشار چنین اعلامیه‌ای زنگ خطر را برای گردانندگان فرقه زنجان به صدا درآورد و موجب خشم و هیجان بی‌حد دموکرات‌ها در زنجان شد. سران دموکرات زنجان ابتدا مراتب اعتراض خود را به تبریز و تهران اعلام داشتند...... سپس در 26 خردادماه 25 در میدان انقلاب فعلی تجمع نموده  و اعلامیه‌ای صادر کردند..... در پی این توافق ،اعضای کمیته محلی زنجان در یک میتینگ خیابانی در چهارراه پهلوی سابق ،قطع نامه ای صادر و متن ان رابه تبریز مخابره نمودند و مراتب اعتراض خود را نسبت به جدا سازی زنجان از اذربایجان اعلام کردند. زیرا انها دراولین ملاقاتهایی که بین نمایندگان اذربایجان وحکومت مرکزی درتهران انجام گرفت ، خود را به تهران رسانده ودلایل مخالفتشان را با تسلیم زنجان بقوای دولتی باستحضار سرا ن فرقه وحکومت ملی رسانیده بودند."لذا انها جهت رسانیدن اعتراضات خود برهبران فرقه یک میتینگ 50000 نفری درشهرستان زنجان تشکیل داده وقطعنامه ذیل را به تبریز مخابره کردند : "ما شرکت کنندگان درمیتینگ عظیم روزیکشنبه 26/3/25 شهرزنجان بطورمسلم وواضح تکرار میکنیم که ولایت خمسه ازحیث کلیه ی خصایص ملی یعنی زبان واداب ورسوم جزء لاینفک اذربایجان است. لذا بموافقت نامه منعقده با نمایندگان تهران که ازرادیوی تبریز پخش گردید ودران نامی از زنجان برده نشد ه بود جدن اعتراض مینمائیم وبه تمام مردم ایران وجهان اعلام میداریم که ما درراه دفاع ازخصایص ملی خود،اخرین قطره خونمان را نثارخواهیم کرد.وهمگی ازکوچک وبزرگ با صدای رسا اعلام میداریم: ماحاضرنخواهیم شد که پس از نثار خون صدها نفرازجوانان خود یکباردیگرپای ژاندارمهای شوارتسکف بخاک خمسه برسد."

 ذبیح الله شاهمحمدی ازمعمرین وتاریخ نگاران زنجان دراین باره میگوید : "..... در زنجان شور و حالی به پا شد و تظاهرات کردند. و به پیشه وری تلگراف زدند که ما قبل از تیریز قیام کردیم و شهر را گرفتیم. حالا چه طور شده زنجان را به دست ارتش شاه و خان ها که با ما می جنگند می سپارید ، چه طور شده که ما را ول می کنید. پیشه وری در جواب تلگراف اهالی زنجان و اعضای کمیته محلی خمسه تلگراف می کند که: نترسید ما به فکر شما هستیم در شرایطی که ارتش شاهنشاهی در قره بلاغ جهت حمله به زنجان مستقر شده بود و اماده بود به زنجان بیاید. این ها متینگ تشکیل دادند در چهارراه امام یا همان میدان اصلی شهر!!! تظاهرات کردند و گفتند ارتش باید از روی جنازه های ما رد شود ، ما زنجان را از دست نخواهیم داد. ولی حمایت سران سازمان فرقه دمکرات اذربایجان از فرقه دمکرات زنجان سلب شده بود!!!. "

پیشه وری درجواب تلگراف مردم زنجان به انها اطمینان داد : " که پای ژاندارمها به انجا نخواهد رسید واتفاق سوئی برای انها نخواهد افتاد. در تلگراف پیشه وری گفته می شد....اطمینان داشته باشید تا موقعیکه فرقه دموکرات اذربایجان وجود دارد ، ذوالفقاری جنا یتکار ودشمن خلق ودارودسته غارتگر وی وژاندارمهای افیونی امکان ورودبه خاک زنجان را نخواهند داشت.فرقه ما بین زنجان و تبریز هیچ فرقی قائل نیست. ما در راه زندگی ازاد برادران زنجانی خود به هرگونه فداکاری دست خواهیم زد. بگذار کسانیکه با سو استفاده از موافقت نامه ،ارزوی بازگشت به زنجان را دارند بدانند که انها این ارزورا با خود بگور خواهند برد.شما نگران نباشید .ما علاوه بر قرارداد، مذاکرات خودرا درباره ولایت زنجان با نماینده مخصوصی باطلاع شما خواهیم رسانید. " تلگرام پیشه‌وری البته ارام بخش نبود،  چراکه وی طی سخنرانی‌های خود در تبریز در همان هنگام اعلام داشت: "زنجان و خمسه به حق جزء آذربایجان است. هنگام شروع نهضت آذربایجان، مردم آن سامان بدون دخالت ما قیام کردند. معلوم نیست که چرا نمایندگان دولت بر جدا شدن خمسه از آذربایجان اصرار می‌ورزند، لکن به خاطر کارهای عمومی و بزرگ‌تر، موقتا هم باشد آن را پذیرفتیم.".

 تصمیم به تخلیه زنجان از سوی فرقه چندان ساده نبود ، غیر از سرخوردگی دموکرات های خمسه ، فرقه باید این نکته را در نظر می گرفت که ممکن است متعاقب تحویل شهر و عقب نشینی فدائیان واردوی قیزلباش ها به طرف میانه، هواداران باقی مانده فرقه در شهر مورد ازار قرار گیرند.

..... کابینه ائتلافی احمد قوام،  درجهت تکمیل موافقت نامه منعقده درتبریز، هیئت دیپلماتیک اذربایجان را به تهران دعوت کرد وهیئت مزبوربه سرپرستی علی شبستری(رئیس انجمن ایالتی اذربایجان) وشرکت دکتر سلام الله جاوید (استاندارجدید اذربایجان) و..... روز(29/5/25) رهسپارتهران شد. دموکراتهای اذربایجانی، امید فراوان به اجرای موافقت نامه وحل نهائی موارد مورد اختلاف داشتند....... روند مذاکرات دو جانبه نشان داد که دولت قوام با ترفند های مختلف وتظاهربدوستی وسیاست وقت گذرانی حاضر به دادن امتیاز به گردانند گان فرقه نیست وبه همین خاطر،هیئت اذری، جهت حل مسائل اصلی موافقت نامه ازقبیل: خلق قوشونی(سپاه فرفه دمکرات) قوای امنیه (ژاندارمری یا نگهبانی) ورسمیت یافتن درجات نیروهای مسلح فرقه (که شاه با این مورد بشدت مخالفت کرد)  وهم چنین مسائل مالی وموضوع ولایت خمسه وغیره ، قریب به 2ماه درتهران حیران وسرگردان بود وعاقبت این مذاکرات برپایه یک موافقت نامه نانوشته!! پایان یافت . در همان زمان که هیئت نمایندگی اذربایجان درتهران مشغول ازدست دادن زمان بود وازطرف دولت به افتخارانها ضیافتهای مجللی برپا می شد وجواز سهمیه یکساله قند وشکروچای اذربایجان را پیشکش دکترجاوید کرده بودند!! درسوی دیگر،ارتش شاهنشاهی با کمک مستشاران امریکائی تجهیزمی شد ومحاصره زنجان واذربایجان تکمیل می گردید....ودولت مرکزی، مشغول جمع اوری وتجهیزوتسلیح نیروهای پراکنده عشایری وشبح نظامیان تحت امر روسای قبایل وخوانین ذوالفقاری واسلحه دارباشی بود!! . اما انچه که بیشترازهرچیز،احزاب ترقیخواه ازدولت مرکزی خواستاربودند شروع انتخابات مجلس ملی دور15بود که بلاتکلیف مانده بود. ودراین راستا، دولتیان رمزگشائی این موضوع را منوط به ازادسازی زنجان ازسوی فدائیان دمکرات عنوان می نمودند!! . به همین لحاظ مظفرفیروز در ضیافتی که ازطرف شورای متحده مرکزی به افتخارهیئت نمایندگی اذربایجان برپا شده بود با اشاره به موضوع انتخابات گفت: تا زنجان تخلیه نشود وقضییه اذربایجان حل نگردد انتخابات برگزارنخواهد شد!!(قابل توجه دولت اتحاد شوروی وموضوع امتیازنفت شمال!!!) سرانجام هیئت اذربایجان پس از دو ماه اقامت در تهران ،27مهرماه 1325به تبریز باز گشت و دکتر سلام الله جاوید که جهت پیگیری مذاکرات درتهران مانده بود پانزده روز بعد از هیئت اذربایجان خود را به تبریز رساند !!!.

سرانجام انجمن ایالتی آذربایجان در تاریخ 2/8/25 تخلیه زنجان و خمسه را از قشون ملی و تحویل آن به دولت مرکزی را تصویب کرد.... ودکترجاوید استاندار اذربایجان (پس ازبازگشت ازتهران وشکست مذاکرات نهایی با دولت مرکزی دررابطه با مردود بودن!! سردوشی افسران فرقه ازسوی شاه وارتشبدرزم ارا !!)،  ازطرف رهبری فرقه دموکرات اذربایجان، جهت ابلاغ این خبرومصوبه ناگوار!! به سران حزبی زنجان، وارد خمسه زنجان گردید! دکترجاوید می نویسد : ".....من به اشتراک مرحوم صدرقاضی به زنجان وارد شدیم. من فرقه چی ها و کارمندان را علیهده جمع کرده و نسبت به شرایط روز توضیحات لازم را دادم. و با نماینده قوام،  سرهنگ بواسحقی ملاقات کرده، تشویق به عمل مسالمت امیز نمودیم..... تعدادی ازفدائیان درخمسه، جزونگهبانان درزنجان، ماندنی بودند. ازتمام جریانات مرحوم ذکائئ فرماندارزنجان رانیزمطلع کردم. بعد ازمصاحبه ومذاکرات زنجان، لازم بود تاآخرین سرحد اذربایجان رفته، با فدائیان انجا هم ملاقات نمایم. اخرین سرحد، کرسف (بخش قیدار) بود که درمقابل قوای دولتی نگهبانی می کرد. و پس از ان به همراه مرحوم سرهنگ مرتضوی خلخالی (معاون غلام یحیی) که یکی ازصاحب منصبان بالیاقت وفداکاربود راهی شدیم. اسامی بعضی دهات را می پرسیدم وسرهنگ مرتضوی اسامی بعضی دهات راازقبیل حسین اباد (قاروش) مزلادان، رزین اباد را می گفت وتذکره می داد که به دستور غلام یحیی ان ها راتخلیه کردیم وبعد ازتخلیه، دارودسته ذوالفقاری امدند، ان روستاها را غارت کردند و بعد ازسقوط اذربایجان، قوام طی اطلاعیه ای که اسامی دهات ذکرشده بود غارت این قریه ها را به فدائیان نسبت داد. شرح ان اعلا میه درتقویم پارس 1326، درصفحه 123ذکرشده است. ...." دکترسلام الله جاوید با استفاده ازبودجه یک ماهه  نگهبانان اذربایجان که 900 هزارتومان بود ودرتهران دراختیارش گذاشته بودند !! برای پرداخت حقوق معوقه فدائیان وکارمندان خمسه زنجان دراواخر ابان ماه 1325 یک بار دیگر راهی زنجان می شود و اخرین حقوق کارمندان  و کارکنان دوائر کمیته محلی زنجان را پرداخت می کند ! .....از همان تاریخ دموکرات‌ها به انتقال مراکز نظامی خود به آن‌سوی قافلانکوه اقدام کردند. شاه با استفاده از فرصتی که در عرصه سیاست داخلی و خارجی بدست اورده و تو قعاتش بالا رفته بود، اقتدار قوام را تحمل نکرده وطالب قدرت بود... با توا فقات صورت گرفته و طرح کاملا امریکائی، قرار بر این شد که رژیم ایران با ارتش به خمسه و اذربایجان حمله کند . به دنبال عدم کسب نتایج مطلوب در مذاکرات دوماهه تهران ، میان فرقه دمکرات و دولت مرکزی دررابطه با اینده قشون فرقه،  تائید درجات و نشان های افسران توده ای و فدائیان و غیره ، رژیم تهران وارد فاز نظامی گردید و طرح مسلحانه را برای حل قضیه ی زنجان و اذربایجان تدارک دید. با تشکیل کمیسیونی مخفی درکاخ سعداباد، شاه پس ازشنیدن گزارش ستاد ارتش، ازچگونگی وضعیت تشکیلاتی فرقه دمکرات ( زنجان واذربایجان) که توسط ماموران مخفی در طول ابان ماه واز نزدیک تهیه شده بود، خواستار اقدامات اساسی جهت نجات خمسه واذربایجان شد ودراین جلسه محرمانه وکا ملا سری،  فرمان حمله به زنجان وایالت اذربایجان را تصویب وسپس صادر کرد.

در آبانماه‌ 1325 محمدرضا پهلوي‌ با هماهنگي‌ نخست‌ وزير (قوام‌) و با لحاظ‌ تمامي‌ جنبه‌ها و زواياي‌ سياسي‌ و نظامي‌وضمن ردتایید درجات افسران دولت خودمختاراذربایجان، حكم‌ زير راصادر كرد: « بنابر آنچه‌ بر من‌ مسلم‌ است‌ دسته‌اي‌ از ماجراجويان‌ با ايجاد وحشت‌ و اظطراب‌ مي خواهند يكي‌ از نواحي‌ حاصلخيز و ثروتمند ايران‌ را تصاحب‌ كنند و با تهديد و فشار بر حكومت‌ مركزي‌ تمام‌ متصديان‌ امور را به‌ قبول‌ درخواستهاي‌ خود وادار نمايند، و اگر اين‌ روش‌ادامه‌ يابد و از آن‌ جلوگيري‌ نشود، قطعاً مسبب‌ آثار سوئي‌ در سراسر كشور خواهد گشت‌ و رشته‌ نظم‌ را از هم‌ خواهد گسست‌ و استقلال‌ كشور را متزلزل‌ خواهد ساخت‌. لذا بنابر وظيفه‌ مهمي‌ كه‌ بر عهده‌ من‌ است‌ با تصويب‌ و تصديق‌ گزارش‌ ستاد، دستور مي‌دهم‌ كه‌ بلافاصله‌ اقدامات‌ اساسي‌ و فوري‌ براي‌ نجات‌ آذربايجان‌ و سراسر مناطق‌ شمال‌ شروع‌ و ريشه‌ فساد بركنده‌ شود.» محمدرضا پهلوي‌ ـ آبانماه‌ . 1325 بادستور شاه‌ مذاكرات‌ و فعاليتهاي‌ مسالمت‌آميز برچيده‌ شد!! و عمليات‌ نظامي‌ دردستورکارتهران قرارگرفت .

 

[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 22:57 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
ید الله خان بیگدلی برعلیه فرقه دمکرات اذربایجان(زنجان) قسمت دوم
 

 توضیحات: قسمت دوم


11 – اسم رضا قلیخان امیربحری که درادبیات وزبان محاوره ای محلی، مشهوربه {حسن جابر} ونامی اشنا برای اهالی خمسه می باشد، درمتن مقاله حیدرخان امیربحری درج گردیده بود که باتماس نوه حسن جابربانگارنده این سطور، توضیح دادند که نام اصلی حسن جابر (رضاقلیخان امیربحری) می باشد .


شرحی کوتاه درباره زندگینامه پرفرازونشیب رضا قلیخان امیربحری مشهور به *حسن جابر* : 


12 - امریکاییان نگران توسعه نفوذ کمونیستها در ایران بودند و بخاطر آن ارتش شاه را به خودرو، تانک، سلاحهای سنگین و مشاوران نظامی مجهز کردند. با توجه به حضور ارتش سرخ در آذربایجان و حمایت آنها از حکومت خودمختار فرقه، شاه امکان درگیری مسلحانه مستقیم نداشت. در نتیجه اقدام به راه اندازی شورشهای محلی در آذربایجان کرد. عشایر شاهسون ، مؤثرترین کانونی بود که توجه نیروهای شوروی و دولت خودمختار را به خود جلب کرد و فرماندهان و مأمورین امنیتی آنان، با انواع تدابیر و حتی تهدید به سراغ بزرگان طوایف شاهسون رفتند، اما از این مردان ، پاسخ منفی شنیدند. گرچه ، با حکمت و سیاست مدبرانه، تعدادی از متفقین شاهسون درزنجان واذربایجان به هواداری از دموکراتها برخاستند، اما بدنه و ستون فقرات عشایر مخالف اشغال کشورودولت محلی پیشه وری بودند .در زنجان به طایفه ذوالفقاری، در اطراف میاندوآب به قبایل افشار و در حومه اردبیل ـ مشگین به شاهسونها سلاح و پول هنگفتی جهت تضعیف حکومت فرقه ارسال شد. هفته‌های بعد، با تشکیل قشون چریکی ذوالفقاری و پیوستن خاندان‌های دیگر مانند خانبابا خان اوریادی، عزت‌بیگ اوریادی، فتح‌الله‌خان اوریادی، علیارخان سعیدی، یمین لشکر خان افشار(هدایت الله خان یمینی) که او نیز با دموکرات‌ها نبرد می‌کرد، روستاهای جنوب زنجان پایگاه، اصلی و سنگر دفاع زنجان در مقابل دموکرات‌ها بود.

تعلیمات نظامی و شیوه دفاع این قشون را ماموران اعزامی از طرف دولت مرکزی از جمله سروان بختیار، ستوان یکم سلامی، ستوان دوم اردلان، ستوان یکم اشرفی و ستوان یکم طباطبایی برعهده داشتند. از اظهارات آن عده از افراد ذوالفقاری که آن روزها را به چشم دیده‌اند چنین برمی‌آید که افراد وابسته به این گروه بیشتر از روستاهای قلتوق، شهرک نصیرآباد، خاتون‌کندی، گوجاقیه و بیت‌گنه به حمله و گریز اقدام می‌کردند، درحالی‌که فداییان بیشتر اوقات در روستاهای زرین‌آباد، دیچ، تله‌گرد و... به عملیات جنگی و سنگربندی و حمله مشغول بودند. بخاطر این بخش عظیمی از فدائیان داوطلب مسلح فرقه مدام درگیر شورشهای قبیله ای بودند.

13 - پس از اشغال پادگان‌هاي آذربايجان و اشغال زنجان از طرف دموكرات‌ها، آقاي محمود ذوالفقاري با برادران خود دردهات زنجان به جمع‌آوري نفرات پرداخت و خوانين محلي اوريادي و خوانين خمسه و خرقان، حسن خان اميرافشار و هدايت اله خان يميني و يداله خان بيگدلو (اسلحه‌دار باشي) و نصراله خان مقدم به آنها پيوستند. گروه چریکی ذوالفقاری مهمترین گروه چریکی درمیان دستجات عشایرشاهسون وابسته به دولت مرکزی بود که بعدن گروه چریکی زهتابفرد به فرماندهی سید مرتضی رنجبر وهوشنگ شقاقی (اهل میانه که پدرهردو نفربه عنوان زمینداربزرگ، ازسوی فرقه چیها، اعدام شده بودند)، باابواب جمعی 30 نفری خودبه ذوالفقاری پیوستند . اسامی برخی ازاین چریکهای تازه وصل شده به قرارذیل بود : ....... رئيس ستاد ارتش سرلشكر ارفع نيزچند افسرمربی،  سروان بختيار و سرهنگ نصرت‌الله بايندر و سرهنگ افشار طوس و ستوان‌ها 1 [ستوان يكم‌ها] سلامي و اردلان و اشرفي و طباطبايي وكيلي [را] با اسلحه و مهمات از راه همدان و بيجار به نزد عشاير نامبرده فوق فرستاد.

14 – هدایت الله خان یمینی افشار(یمین لشگر)، که املاک وسیع وی وخانواده اش توسط فرقه دموکرات مصادره گردید وتعدادی ازاقوامش بازداشت شدند . بعد از تشکیل فرقه ی دموکرات اذربایجان زنجان به مخالفت با انها برخاست و با تشکیل پایگاه مقاومت در مناطق کوهستانی به جنگ چریکی روی اورد و سواران خود را تربیت وتسلیح نمودوبا گرویدن به اردوی ذوالفاری، اماده ی رویارویی با فدائیان فرقه ی دموکرات شد. وی در اواخر عمر فرقه ی دموکرات با سواران خود وبه همراه دیگرگروههای مقاومت، مراکز و تشکیلات انها را درمناطق جنوبی شهرستان زنجان به تصرف در اورد و قبل از استقرار واحدهای ارتش، امنیت عمومی خودخواسته را برقرار نمود.


سایر گروه‌های چریکی عشایر که علیه دموکرات‌ها می‌جنگیدند عبارت بودند از :

 1- افراد یمینی در حدود 150 نفر در «آرپا دره» به سرپرستی هدایت‌الله یمینی
2- افراد یدالله‌خان بیگدلی قریب به 120 نفر از خان‌های قیدار معروف به اسلحه‌دار باشی
3- افراد افشار، کاظمی و طایفه کورانلو در منطقه تکاب و جنوب چهار اویماق
4- محمدحسن خان امیر افشا رکرسفی

5 – سلطان محمود خان ذوالفقاری - او در کمتر از شش ماه توانست جوانان و افراد رعیت روستاهای خود قلتوق، سیدآباد (سعید اباد) و بسیاری از آبادی‌های جنوب زنجان را جذب قشون خود کند. از شهر زنجان نیز نزدیک به 60 نفر به عضویت سپاه محمودخان درآمدند و روستاهای جنوب زنجان،  پایگاه اصلی و سنگر دفاع زنجان در مقابل دموکرات‌ها شد .

6 – غلامحسین خان بهادری انگورانی (اولادبهادرسلطان)

7 – ناصرخان صارمی (اینانلو)

(پهلوی اول، به خاطر انکه خودزمینداربزرگی شود، ملاکین زیادی راازسرراه خودبرداشت. شازده امام قلی میرزا، بازمانده از{ملک قاسم میرزا، حاکم اذربایجان وپسربیست وچهارم فتحعلی شاه قاجار} بزرگ مالک مراغه ومیاندواب ازجمله مالکیتی بودکه رضاشاه اورابااش مسموم کشت. اورا12فرزند بود که به مقابله با فرقه دموکرات برخاستند .... صولت السلطنه کورانلو ازفئودالهای مشهوراذربایجان چهاراویماق ازبلوک هشترود، متصل به افشار، که 2 تا 3 هزارتفنگچی وحدود100پارچه ابادی دراختیارداشت ومرکزحکومتش، قره اغاج بود که ایشان هم ازسوی رضاشاه به قتل رسید .... صولت السلطنه بامهین لشگر وخوانین افشار،  نسبت قوم وخویشی داشت ویکی ازپسرهای او داماد یمین لشگرخان افشار بود. باتشکیل حکومت ملی اذربایجان که منجربه مقاومت خانها وزمینداران بزرگ اذربایجان وخمسه ومصادمه انهابافدائیان گردید .... طایفه کورانلو ودرراس ان فرزندان صوات السلطنه کورانلودرچهاراویماق وهشترود، باتسلیح روستائیان ورعیتهای خود، به جنگ با فرقیون شتافتند و.....)


15 - محمدحسن خان امیرافشار(اول) (زادهٔ۱۲۲۰ خورشیدی در کرسف، درگذشت ۱۳۰۷ خورشیدی در نجف) معروف به جهانشاه خان امیرافشار، از تیره قاسملو ایل افشار و از مالکین بزرگ و فئودال‌های مقتدر زنجان وایران بود. املاک او بیشتر از املاک اسعد‌الدوله ذوالفقاری وسعت داشت. وی مردی عاقل و باهوش بود. غالب اوقات حکومت زنجان به وی محول می‌شد و او حکومت را به سرداراسعدالدوله ذوالفقاری تفویض می‌نمود. املاک او در دوران حیاتش پهنه وسیعی از گروس، خرقان قزوین،  زنجان، همدان، اردبیل و دیگر نقاط مجاور زنجان  را دربر می‏گرفت و در آن حدود حکومتی نیمه مستقل داشت و سال ها با اقتدار تمام در ولایت خمسه و مخصوصا منطقه قیدار و افشاروبیجار حکومت کرد. اوبا تکیه به سواران وتفنگ دارانش از فرامین دولت و حکام  محلی ودولتی همواره سرپیچی می‏نمود.


فرزندان :

1.    محمدعلی‏خان صارم‏السلطان، در زمان حیات جهانشاه‏خان درگذشت و دو پسر و چهار دختر داشت، پسرانش:

1.    محمدحسین‏خان امیرافشار، هفت فرزند داشت، از جمله :

1.    منوچهر امیرافشار، نمایندهٔ زنجان در دورهٔ 20 مجلس شورای ملی

2.    جهانشاه امیرافشار، نمایندهٔ زنجان در دورهٔ 24 مجلس شورای ملی

2.    محمدحسن‏خان امیرافشار، نمایندهٔ زنجان در ادوار 16 و 17 مجلس شورای ملی

2.    علی‏اصغرخان سردار فاتح

نوادگان جهانشاه‏خان امیرافشارکرسفی،  فامیل جهانشاهی، جهانشاهلو و افشار هستند.

 محمدحسنخان امیرافشار(دوم) پسر دوم محمدعلی خان صارم السلطان (امیرتومان) همچون پدربزرگش جهانشاه خان امیرافشار یکی از خوانین و ملاکین بزرگ و مقتدر زنجان بود و تمام حکمرانان و حاکمان از او حساب می بردند . از حوادث مهم دوران حکومت محمد حسن خان امیر افشار هجوم فرقه دموکرات و حزب توده به کرسف و روستاهای تابعه آن بود که بنابه گفته ریش سفیدان کرسف رعب و وحشت شدیدی را در مردم ایجاد کرده بود و محمدحسن خان و اطرافیانش نیز به روستاهای حوالی گروس (شهرستان بیجار) پناهنده شده بودند . درحکومت فرقه دمکرات درزنجان املاک وسیع ودهات سردارفاتح افشارکرسفی ومحمدحسن خان افشار ومحمدحسین خان افشارو حسنعلی خان افشار و .....مصادره شد، تا اینکه سرانجام با حمایت نیروهای دولتی و کمک عشایردولتخواه مرکزی و نیز سلطان محمود خان ذوالفقاری و.... نیروهای حزب توده در جنگ قوئی یا قویولارجنگی!!(یکی از روستاهای نزدیک گرماب قیدار)، دراردیبهشت 1325 ش شکست سختی خوردند و...... افشارها املاک خودرا بازستاندند!!

سید ابراهیم زنجانی در تاریخ زنجان علماء و دانشمندان می نویسد : "یکی از اهالی زنجان که در راه میهن و وطن از حیث مال و مادیات به جمیع اهالی خدمت کرده اند جوان رشید و باکفایت و باشهامت آقای محمد حسن خان افشاری فرزند سردار فاتح است. در ایام پیشه وری با معیت ذو الفقاریها با حزب توده و دمکرات و فرقه ها مبارزه کرده و از طرف اعلیحضرت همایون محمد رضا شاه ایران ودریک مراسم رسمی درجه سرگردی افتخاری ارتش دست یافته است ." (محمدحسن خان امیرافشاردرسال1326ش درتبریز پیشاپیش ارتش خصوصی خود و ذوالفقاری درمراسم رژه به مناسبت روزنجات اذربایجان شرکت داشت. عکس امیرافشار)

محمد حسن خان امیرافشاربعد از چندسال شکست فرقه دمکرات زنجان، به عنوان نماینده مردم زنجان در دوره شانزدهم و هفدهم در مجلس شورای ملی انتخاب گردید. برادر او محمد حسین خان امیر افشار به دلیل اختلافی که بر سر املاک با پسر عموی خود حسنعلی خان(پسر میرزا علی اصغر خان سردار فاتح) پیدا کرده بود به قتل رسید. البته بنابه اظهارات بعضی از ریش سفیدان کرسف قتل او توسط میرزسالارخان برادر زن حسنعلی خان در کرسف اتفاق افتاده بود. بدستور وی مدرسه ای در کرسف دایر و جمعی از فرزندان رعیت در آن مدرسه مشغول تدریس گردیدند و مخارج مدرسه و حق الزحمه دبیران از جانب او تأمین می شد تا اینکه از نزدیکان محمدحسن خان به وی گوشزد کرده بود که تحصیل این افراد و بالا رفتن آگاهی آنان در آینده برای او خطر ساز خواهد شد، در نتیجه دیری نپایید که بعد از چهار سال این مدرسه منحل گردید.


16 - کرسف « Karasf پایتخت جهان شاه خان امیرافشارکرسفی »دهستان کرسف به مرکزیت کرسف (در فرهنگ معین آمده است: کرسف قصبه ای است در نزدیکی زنجان) با 28 آبادی یکی از دهستانهای بزرگ و پرجمعیت بخش مرکزی شهرستان خدابنده از توابع استان زنجان میباشد که در فاصله 14 کیلومتری شهر قیدار و 74 کیلومتری مرکز استان قرار دارد. که از طریق جاده آسفالته ارتباط آنها برقرار میباشد.  وجه تصمیه ی کرسف بنا به قولی "کهراسب" یعنی اسب حنایی رنگ میباشد. کرسف به دلیل داشتن آب فراوان و چشمه سارهای بزرگ و کوچک، زمینهای حاصلخیز، جنگلهای طبیعی سرسبز، باغهای پر از میوه و موقعیت خاص جغرافیایی همواره مورد توجه و محل سکونت انسانها در طول ادوار مختلف تاریخی بوده است. در قسمت شمالی کرسف ادامه رشته کوههای قیدار و در ضلع جنوبی آن جنگل وسیع و سرسبز قرار دارد. وسعت کرسف 5/8 کیلومتر مربع و دارای آب و هوای معتدل کوهستانی است. کرسف قیدار مرکز حکومت ولایت خمسه( زنجان) در قرون معاصر- امیر جهانشاهخان افشارکه نام اصلی اش محمدحسن خان می باشد (متولد1217 ه.ش) فرزند حسنعلی خان افشار (سردار فاتح اول) کرسفی بود. او علاوه بر مقام ایلخانی رتبه امیر تومانی (سرلشکری) داشت. وی بدلیل زیرکی فراوان و نبوغ خاص فکری بسیاری از قبایل و ایلات منطقه را تحت فرمان خود درآورده و کرسف (کرسف قصبه ای است در قسمت جنوب شرقی شهر زنجان و به فاصله چند کیلومتر از جایگاه قدیمی و تاریخی سهرورد قرار دارد.) را به دلیل داشتن موقعیت خاص جغرافیایی - استراتژیکی و ژئوپولتیکی بعنوان مرکز حکومت خود انتخاب کرد. امیر جهانشاهخان بعنوان یکی از بزرگترین فئودالهای تاریخ ایران از املاک گروس (شهرستان بیجار) گرفته تا ولایت خمسه (قزل اوزن، سجاسرود، خرارود، بزینه رود و زرینه رود) فرمان می راند. وی معروفترین چهره سیاسی استان زنجان در تاریخ قرون معاصر بشمار میرود. بنا به روایتهای مختلف او گنجنامه ای داشته است که بسیاری از گنجهای منطقه از جمله گنج مدفون شده در مقبره ارغون شاه ایلخانی را تصاحب نموده است.


17 - محمدحسن خان امیرافشار، نوه دختری امیر جهان‌شاه خان افشار، بزرگ‌ترین و پرقدرت‌ترین فئودال‌ خمسه در دوره قاجاریه و عوامل حکومت رضاخان بود. در نخستین ماه‌های تحرکات فرقه دموکرات در خمسه، «محمدحسن‌خان» از طرف ستاد ارتش، سلاح و تعلیمات لازمه را می‌گیرد و حتی محمدرضا پهلوی کتبا از وی می‌خواهد که در برابر قیام دموکرات‌ها از منطقه خمسه مسلحانه اقدام نماید و تاکید می‌کند: «یکی از پایه‌های سلطنت ایران همواره بر دوش خاندان تو بوده است».

وی ابتدا به دستور ستاد ارتش نسبت به دموکرات‌ها دم از دوستی و مصالحت می‌زند و در این میان، تعدادی اسلحه نیز نصیبش می‌شود !!! (مراجعه به گزینه ش 9) تا روزی که دستور صریح حمله و مقابله صادر می‌شود . وی و افرادش به سایر گروه‌های مقاومت می‌پیوندند و جنگ و گریز از روستاهای کرسف، قیدار و گرماب تا بیجار و همدان ادامه می‌ یابد . محمدحسن خان افشار هم بعد از سقوط دموکراتها درزنجان وایالت اذربایجان وچنگ اندازی دوباره به ثروت وزمینهای موروثی خود، مانند برادران ذوالفقاری مدال و درجه افتخاری گرفت و مسلسل به دوش و فشنگ به کمر در رژه‌های پیروزی در تهران وتبریز پیشگاه کاخ ‌نشینان شرکت کرد.


18 – ستادارتش ایران به ریاست سرلشگرارفع، جداازارسال سلاح وفشنگ به جبهه های جنگ برای استفاده پارتیزا نهای وابسته به رژیم شاهنشاهی، دررابطه بااعزام افرادداوطلب جنگ برعلیه یگانهای فدایی، فعالیت مستمرداشت.... اهالی فراری، تبعیدی ودربدرزنجان واذربایجان که فشارروحی زیادی راتحمل می کردندوبه نوعی نه راه پیش داشتند ونه راه پس، باهماهنگی با سید ضیاءالدین طباطبایی وتیمسارارفع درتهران، باگرفتن تفنگ وفشنگ به صورت محرمانه خودرا درهمدان به افشارطوس (به عنوان افسراعزامی مرکز، ظاهرا بدون سمت ارتشی درهمدان رابط چریکها با ارتش شاه بود . اودردولت دکترمحمدمصدق 32 – 1330ش به ریاست شهربانی کل کشور منصوب شد وازطرف مخالفین درمقام ریاست نظمیه مملکتی دزدیده شد وبه طرزفجیعی به قتل رسید) معرفی می کردند . برادراو سروان بازنشسته سلطان مرتضی خان افشارطوس، به عنوان افسرمربی با گروههای چریک همکاری نزدیک داشت . چریکهای داوطلب راماشینهای جیب ارتشی دررزن (مرزدولت خودمختاراذربایجان) پیاده می کرد .... ازطرف افسران ارتش به این افراد تاکید شده بود که : ارتباط ما وشما همینجا به پایان می رسد، اگرازسوی شهربانی چیهای دولت ایران دستگیر شدید به جرم قیام مسلحانه محکوم به مرگ هستید!! ومابا شما ارتباطی نداشته وازشما حمایت نخوهیم کرد!! به طورصریح به انها گفته می شود که این حرکت اعزام به جبهه بدون اطلاع احمد قوام وشخص شاه است تا چه برسد به اینکه اسیر فرقه چیها شوید!!! بیشترچریکهای داوطلب جنگ با سربازان حکومت خودمختاریت اذربایجان زنجان، ازخوانین ومالکین وارباب زاده هاورعایا ونوکران شخصی خانها وادمهای ملاکین متواری بودند!!

19 -   سپهبد تیمور بختیار- نظامی، سیاستمدار و بنیانگذار ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت سابق کشور) در سال 1293ش در شهر کرد بدنیا آمد. پدرش سردار معظم فتحعلی خان بختیاری از خوانین بزرگ بختیاری و نوة لطفعلی خان امیر مفخم ، از سران ایل بختیاری بود. وی تحصیلات ابتدایی خود را در اصفهان به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل به همراه پسر عمویش شاپور بختیار عازم لبنان شد . تیمور بختیار در سال 1312 به فرانسه رفت و در دانشگاه سن سیر در رسته سواره نظام به ادامه تحصیل پرداخت و توانست در سال 1315 با درجه ستوان دومی از دانشگاه سن سیر فارغ التحصیل شده و در همان سال وارد ارتش ایران شد. تیمور پس از مدتی برای ادامه خدمت به زاهدان منتقل شد. مقارن جنگ دوم جهانی وی به اصفهان منتقل شد و سپس در ۱۳۲۱ با درجه سروانی به تهران بازگشت و در ۱۳۲۵ ش. به فرماندهی یک هنگ رسید. وی در جریان جنگ دوم جهانی از جمله افرادی بود که علیه دولت فدرالیته پیشه وری در آذربایجان مبارزه کرد. ((در 1325 ش ، با درجة سرگردی به ارتش پیوست و در رویارویی با فرقة دمکرات به زنجان و آذربایجان رفت  و چندی عهده دار آموزش نظامی تفنگداران محلی تحت امر ذوالفقاریها در زنجان بود. تیموربختیارهمچنین، فرمانده جنگهای نامنظم و چریکی برای حمله به آذربایجان شد و توانست با کمک سواران ذوالفقاری ودیگرملاکین وزمینداران بزرگ، ولایت زنجان خمسه را از تصرف فدائیان فرقه دموکرات آذربایجان خارج سازد . گفته اند که یک بار نیروهای فرقة دمکرات درجبهه جنگ درجنوب خاوری زنجان دستگیرش کردند ولی او توانست با خواهش و تمنا آزاد شود !!. تیمور بختیار در واپسین حمله به نیروهای فرقة دمکرات در آذر 1325، به فرماندهی سرلشکر ابراهیم ضرابی ، در شکست دادن آن فرقه نقش داشت ، و در نتیجه به درجة سرهنگ دومی رسید . توضیح اینکه – درواپسین روزهای سقوط زنجان ازسوی فرقه دموکرات زنجان  در اذرماه1324 ش،  سروان تیموربختیاربه عنوان رئیس نظام وظیفه قرارگاه ژاندارمری زنجان انجام وظیفه می کرده است !!)) بختیار در 1326 ش وبعد از سقوط جمهوری خودمختار اذربایجان - زنجان،  وارد دانشگاه جنگ شد. در نخستین سالهای خدمتش ، بترتیب ، فرمانده دسته ، آجودان هنگ ، رئیس رکن چهارم ستاد لشکر، فرمانده سواران و در ۱۳۲۹  رئیس ستاد لشکر گارد شاهنشاهی بود . سرلشکر تیمور بختیار اولین رئیس ساواک در حکومت پهلوی و از شرکت کنندگان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. تیمور بختیار دیرتر در گروه نظامیانی بود که دکتر محمد مصدق را، محاکمه و محکوم به حبس کردند، و حکم اعدام برای زنده یاد دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه مصدق صادر کردند. وی همچنین بسیاری از افسران ارتش ایران را شکنجه کرد، برخی از اینان زیر شکنجه کشته شدند. تیمور بختیار در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در سرکوب طرفداران مصدق نقش فعالی ایفا کرد و دو روز پس از کودتا به فرماندهی لشکر ۲ زرهی رسید و روز پنجم دی ماه همان سال فرماندار نظامی تهران شد. تیمور بختیار در اول مهر ۱۳۳۵ به درجه سرلشکری رسید، سوم مهر همان سال معاون نخست وزیر و رئیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور شد و در ۱۳۳۸ به درجه سپهبدی ارتقاء یافت. وی در ۲۴ اسفند ۱۳۳۹ با انتصاب سرلشکر پاکروان به ریاست ساواک، برکنار شد و در اول مهر همان سال بازنشسته شد و در ششم بهمن آن سال ایران را ترک کرد.در همان سال دولت ایران پرونده سپهبد تیمور بختیار را به اتهام خیانت به میهن به دادرسی ارتش محول کرد و روزسی و یکم شهریور 1348 دادگاه عالی شماره یک دادرسی ارتش به پرونده وی رسیدگی و غیاباً بختیار را به اعدام محکوم نمود. سرانجام در 16 مرداد 1349 تیمور بختیار در شکارگاهی در منطقه دیاله در نزدیکی بغداد بوسیله نیروهای نفوذی ساواک که یکی ازانها ، از دوستان مورد اعتماد خود وی بود به ضرب گلوله از پای در آمد .

20 -  محمد قلیخان ذوالفقاری (ازفرماندهان جنگهای نامنظم چریکی درایام دولت خودمختار فرقه دمکرات اذربایجان - زنجان) ، فئودال بزرگ خمسه زنجان،  وكیل مجلس، سناتور، سفیركبیر، استاندار،  معروف به امیراسعد ومحمد اعظام السلطنه، فرزند علیقلیخان ذوالفقارى اعظام السلطنه از بطن خانم منورالدوله دختر ميرزاعلي خان وزيرافخم در 1281 در زنجان تولد یافت. قبل از تولد او پدرش در جواني درگذشت ٬سرپرستي او را عمويش سردار اسعدالدوله (پدرمحمود خان ذوالفقاری) عهده دار شد و منورالدوله را به عقد وازدواج خود درآورد.تحصیلات ابتدائى و متوسطه و زبان فرانسه را در زنجان فراگرفت. در نوجوانى پدرش او را به اروپا فرستاد و در رشته‏ى كشاورزى گرفت. پس از مراجعت به ایران از تخصص تحصیلى خویش در امر كشاورزى استفاده كرد و قسمتى از املاك وسیع پدرش را به سبك جدید كشاورزى درآورد. پس از شهریور 1320 كه افق سیاسى تغییر یافت و مجددا مالكین و اعیان شهرها به قدرت نشستند، محمد ذوالفقارى كاندیداى نمایندگى مجلس شد و در دوره‏ى چهاردهم از زنجان به وكالت مجلس شوراى ملى رسید. در ادوار بعدى یعنى دوره‏هاى پانزدهم، شانزدهم و هفدهم كرسى وكالت مجلس را براى خود حفظ كرد. در دوره‏ى هفدهم به دنبال استعفاى اجبارى دكتر سید حسن امامى از ریاست مجلس شوراى ملى برگزیدند. كاشانى شرط قبول این سمت را موكول به عدم حضور خود در مجلس و اداره‏ى جلسات نمود و قرار بر این شد كه جلسات مجلس را ثواب رئیس مجلس اداره كنند. در اخذ راى براى نواب رئیس، محمد ذوالفقارى به اتفاق آراء نایب رئیس اول و مهندس احمد رضوى با اكثریت نسبى نایب رئیس دوم شدند. وى در دوره‏ى هفدهم از همكارى و مساعدت با جبهه ملى دریغ نورزید و در تمام مراحل پشتیبان و موافق دكتر مصدق بود. به همین دلیل بعد از سال 1332 به مجلس راه نیافت و مدتى بدون شغل بود. پس از تحمل چند سال بیكارى، به استاندارى مازندران منصوب شد. چند سالى در مازندران بود كه به استاندارى اصفهان تغییر ماموریت یافت. از استاندارى اصفهان سفیركبیر ایران در افغانستان گردید.
ذوالفقارى در زمانى كه در اروپا مشغول تحصیل بود، با محمدظاهرشاه ولیعهد آن روز افغانستان در یك دانشكده تحصیل مى‏نمودند و بین آن دو دوستى و مودت زیادى بوده است به طورى كه پس از جدائى و فراغت از تحصیل، با یكدیگر مكاتبه داشته‏اند. در ایامى كه محمدظاهرشاه به ایران آمد، به پاس دوستى قدیم، تقاضا مى‏نماید كه دوست همكلاسى‏اش به سفارت دولت ایران در افغانستان تعیین گردد. این امر مورد قبول و اجابت قرار گرفت و ذوالفقارى به مدت چهار سال سفیر در كابل بود و غالبا در سفر و حضر با شاه مخلوع افغان به سر مى‏برد.
در سال 1342 سناتور انتصابى در آذربایجان شد. در دوره‏ى بعد همچنان مقام سناتورى را حفظ كرد. وفات وى در23 دیماه سال 1355 در سن 75 سالگى اتفاق افتاد.
محمد ذوالفقارى مردى آرام، مبادى آداب، كم‏حرف، خجول و دست‏ودل‏باز بود. به زندگى اشرافى خو گرفته بود. در تمام مقاماتى كه احراز مى‏كرد ازثروت بادآورده‏ى پدرش از بذل و بخشش دریغ نمى‏نمود. وى در جوانى با دختر میرزایحیى‏خان دیبا معروف به ناظم‏الدوله پیوند زناشوئى بست و صاحب فرزندان متعددى شد. همین پیوند زناشوئى با خانواده دیبا (فرح پهلوی)، قریب پانزده سال مشاغل او را تامین نمود.

 

[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 22:47 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
محمودخان ذوالفقاری کیست؟



محمود ذوالفقاری کیست؟!



                                                                                                              فرج الله داودی




محمودخان ذوالفقاري:


سلطان محمودخان ذوالفقاري (اهالی خمسه بخاطراقتدارمحمودخان به اوسولطان می گفتند!!) فرزند ذکور و ارشد حسین قلیخان دوم ( سردار اسعدالدوله زنجانی) از بطن خانم منورالدوله دختر سلطان علي خان وزيرافخم در سال ١٢٨١ در زنجان پابه عرصه وجود نهاد. پس از طي دوران کودکي تحصيلات خود را آغاز نمود. زبان فرانسه را فراگرفت وسرانجام براي ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در رشته اقتصاد دانشنامه گرفت. و به ايران بازگشت و معاون پدر خود در اداره املاک وسيع زنجان شد ٬ محمودخان در مدت کوتاهي گل سرسبد خانواده گرديد. در تيراندازي و شکار و اسب سواري منحصر به فردشد و در حقيقت بار سنگين اداره امور رقبات سرداراسعدالدوله،  که ١٦٥ قريه بود ٬ به او محول گرديد و او در امري که به او محول مي شد مشير و مشار پدر بود. پس از شهريور و به هم ريختن اوضاع و احوال کشور و ظهور حزب توده و نفوذ آنها در روستاها مشکلاتي براي مالکان به وجود آمد مخصوصاً منطقه زنجان و خمسه بيش از ساير نقاط دچار هرج ومرج گرديد؛ ولي محمودخان ذوالفقاري توانست به کمک دولت مرکزی ورعیتهای تفنگدارو قشون خصوصی خود،  به منطقه آرامش دهد. پس از اشغال پادگان‌هاي آذربايجان و اشغال زنجان از طرف دموكرات‌ها، آقاي محمود ذوالفقاري با برادران خود دردهات زنجان به جمع‌آوري نفرات پرداخت .... سلطان محمودخان ذوالفقاری با افراد خود نیمه شب از خانه خود خارج گردید وراهی عمارت دوه لیک درخیابان فرمانداری فعلی زنجان، که محل نگهداری اسبان تیزرو واصیل بود شد و .... بیرون آمد و از جاده همایون همراه نوکران وادمهایش،  به روستای «سهرین» رفت. به‌دلیل تعقیب سربازان روسی وفدائیان حکومت خودمختارزنجان، فردای آن شب محمودخان خود را به روستای «خاتون‌کندی»  در جنوب زنجان رساند، و از آنجا شروع به تعرض برضد دموکراتها نمود. .


حسن نظری درخاطرات خودنوشته است :" ذوالفقاری پس ازفراراز زنجان روستای حبش درماهنشان را مرکزفرماندهی خود قرارداد وبه کمک تفنگداران وگماشتگانش روستاهای شکربولاق، قیتول، قره پوتا، منیان، علی اباد وقولتوق را برای یورشهای اینده به دست گرفت . با سقوط حبش ازسوی قوای کمیته محلی زنجان ودرشرایطی که افسران مربی ارتش شاهنشاهی اعزامی ازتهران، همراه انهابودند، به سوی گروس فرارنمود تاازهمدان، علاوه بردریافت کمکهای تازه، از آنجا شروع به یارگیری و تشکیل قوای مقاومت بکند ."


هفته‌های بعد، با تشکیل قشون چریکی ذوالفقاری و پیوستن خانهای دیگر مانند خانبابا خان اوریادی، عزت‌بیگ اوریادی، فتح‌الله‌خان اوریادی، علیارخان سعیدی، غلام حسینخان بهادری،  یمین لشکر خان افشار(هدایت الله خان یمینی) که او نیز با دموکرات‌ها نبرد می‌کرد، روستاهای جنوب زنجان پایگاه، اصلی و سنگر دفاع زنجان در مقابل دموکرات‌ها بود. درنیمه دوم زمستان 1324ش دسته های فدایی به نیروهای خان ذوالفقاری هجوم بردند وقولتوق، سعید اباد (بعدازچند دفعه دست به دست شدن) وخویین ظرف چند روزسقوط کرد . فرماندهی دموكرات‌ها را غلام يحيي و سروان مرتضوي و سرگرد حاتمي برعهده داشتند و از حيث اسلحه بر گروه مقاومت ذوالفقاری فايق بودند.


افراد ذوالفقاری به حلب عقب نشینی کردند ، ودرانجا چند فدایی دستگیرو ازسوی گروه ذوالفقاری اعدام شدند . چندی بعد حلب هم به اشغال سربازان محلی حکومت تازه بنیاد درامد .... جنگجویان 300نفره  محمود خان ذوالفقاری به سوی ینگی کند جامع السرا، حرکت کرده و درانجا موضع گرفتند (درروستای قره بلاغ یکی ازرهبران حزبی وازسرکردگان فدایی به نام یونس علی زاده مهاجرقفقازی به اسارت یاران ذوالفقاری درامد و تیرباران گردید) .... یک روزبعد ینگی کند هم ازادشد و 54 نفرازرعیتهای مسلح ذوالفقاری به اسارت فدائیان درامدند،  وافراد باقی مانده ذوالفقاری، با عبور ازقیزیل اوزن به سوی همدان  ودرحقیقت به اردوی مقاومت دیگر خوانین وزمینداران بزرگ مخالف فرقه دمکرات مستقردر قیدارو افشارو.... (خوانين محلي اوريادي و خوانين خمسه و خرقان، محمدحسنخان اميرافشار و هدايت اله خان يميني و يداله خان بيگدلو (اسلحه‌دار باشي) و نصراله خان مقدم به آنها پيوستند. رئيس ستاد ارتش سرلشكر ارفع نيز سروان بختيار و سرهنگ نصرت‌الله بايندر و سرهنگ افشار طوس و ستوان‌ها 1 [ستوان يكم‌ها] سلامي و اردلان و اشرفي و طباطبايي وكيلي [را] با اسلحه و مهمات از راه همدان و بيجار به نزد عشاير نامبرده فوق فرستاد. ) ملحق شدند .






سلطان محمود خان ذوالفقاری



گروههای چریکی دولتخواه مرکزی :


1- افراد یمینی در حدود 150 نفر در «آرپا دره» به سرپرستی هدایت‌الله یمینی
2- افراد یدالله‌خان بیگدلی قریب به 120 نفر از خان‌های قیدار معروف به اسلحه‌دار باشی
3- افراد افشار، کاظمی و کورانلو در منطقه تکاب و جنوب چهار اویماق
4- محمدحسن خان امیر افشا ر

5 – سلطان محمود خان ذوالفقاری - او در کمتر از شش ماه توانست جوانان و افراد رعیت روستاهای خود قلتوق، سعیدآباد و بسیاری از آبادی‌های جنوب زنجان را جذب قشون خود کند. از شهر زنجان نیز نزدیک به 60 نفر به عضویت سپاه محمودخان درآمدند و روستاهای جنوب زنجان پایگاه، اصلی و سنگر دفاع زنجان در مقابل دموکرات‌ها شد .

6 – غلامحسین خان بهادری (اولاد بهادرسلطان انگورانی)

7 – ناصرخان صارمی (طایفه اینانلو)


 از اظهارات آن عده از افراد ذوالفقاری که آن روزها را به چشم دیده‌اند چنین برمی‌آید که افراد وابسته به این گروه بیشتر از روستاهای قلتوق، شهرک نصیرآباد، خاتون‌کندی، گوجاقیه و بیت‌گنه به حمله و گریز اقدام می‌کردند، درحالی‌که فداییان بیشتر اوقات در روستاهای زرین‌آباد، ایچ، تله‌گرد و... به عملیات جنگی و سنگربندی و حمله مشغول بودند.


  درکتاب رجال اذربایجان  چنین امده است : "پس از آنکه دموکراتهاي آذربايجان به منطقه زنجان مسلط شدند سلطان محمودخان ذوالفقاري با کسان خود از زنجان نيمه شب بيرون آمد و راه خاتون کندي را در پيش گرفت و از آنجا شروع به تعرض برضد دموکراتها نمود. با يمين لشکرخان افشار(هدایت الله خان یمینی)٬ که اونيز با دموکراتها نبرد مي کرد ٬ ارتباط يافت. قواي دموکرات چندبار به فرماندهي ژنرال غلام يحيي دانشيان به خاتون کندي حمله نمودند که موفق نشدند. رفته رفته کار سلطان محمودخان بالا گرفت. خود دموکراتها به جدي بودن مقاومت ذوالفقاري پي بردند و به روستای خاتون کندی« بالااستالينگراد » یعنی« استالينگراد کوچک »   نام نهادند. خانهاي گرمرود و آنها که به نفع مملکت مبارزه مي کردند به صفوف او پيوستند. ارکان حزب دموکرات ايران هم به وسيله اسلحه و صاحب منصب او را تقويت کرد. افسران با لباس شخصي به اردوگاه ذوالفقاريها مي رفتند. از جمله آن افسران يکي هم سرگرد تيمور بختيار بود .


دکترجهانشاهلوازرهبران فرقه دمکرات که ان زمان درزنجان حضورداشته ودبیراول حزب بوده است موضوع این جنگ(خاتون کندی) وشکست متعاقب ان راچنین توضیح می دهد : "امادرگیریهای فدائیان زنجان بااقایان ذوالفقاری وتیموربختیاربالاگرفت. ازهمه مهمتردرگیری درخاتون کندی بود. این ده که نزدیک بخش ایجرود (شهرستان فعلی) است گویا ان زمان ازان پدر اقای ذوالفقاری بود. به هرحال دراغاز دی ماه 1324 که هوای زنجان بسیارسرد ودرپاره ای بخشهای کوهستانی درجه سرما به منهای 25 هم می رسیدنیروهای اقای ذوالفقاری وسرگرد بختیاردرخاتون کندی مستقرشدندو نیروی فدایی دربرابرانها درده دیگر که اکنون نام ان را به یاد ندارم (توضیح نگارنده: نام ان روستا، اوزان می باشد) موضع داشت. غلام یحیی نادان ونااگاه ازنبرد وروش جنگ که به عنوان معاون وزارت جنگ حکومت خودمختار اذربایجان، فرماندهی فدائیان زنجان را به عهده داشت، شب بسیارسردی را برای هجوم نیروی فدایی به دژخاتون کندی وقوای مسلح اقای ذوالفقاری وسرگرد بختیاردرنظرمی گیرد. مخالفت اقایان غلامحسین خان اصانلو وافسران نظامی سودی نمی بخشد واو دستور هجوم راصادرمی کند. برف نزدیک یک متر وبیشترهمه بیابان را فرا گرفته بود. پاره ای ازافسران روزپیش دستورداده بودند که فدائیان روپوش سفید اماده وکلاههای پوست سیاه (پاپاخ) خودرا با دوغ اب سفید کنند اما غلام یحیی فرمانده نااگاه به دستورافسران لبخند می زند؟ ازاین رو پاره ای ازفدائیان این دستورنظامی را انجام نمی دهند. ازسوی دیگرتفنگداران اقای ذوالفقاری وسرگرد بختیار درجان پناههای گرم سنگربندی کرده بودند. نتیجه این حمله شبانه غلام یحیی بسیار ناگوار ونافرجام بود. گروهی ازفدائیان کشته وزخمی شدند واقای محسن خان وزیری که جوانی خردمند وانساندوست ودلیربود نیزکشته شد. ازافسران سرگرد هدایت الله حاتمی وسروان مرتضوی تیرخوردند و......غلام یحیی درگفتگوی تلفنی با من این نابسامانی را پیش امدی پیش پا افتاده قلمدادکرد ..... افسران با تلفن صحرایی یاری خواستند .... وماسازوبرگ وپوشاک روانه کردیم وازتبریز هم توپ کوهستانی خواستیم که البته باتاخیررسید. دربرخوردهای بعدی افسرا ن فدایی توانستند اقای ذوالفقاری ویارانش را به انسوی قزل اوزن برانند."


که بالاخره دموکراتهای زنجان برآن شدند که کار را يکسره کنند. نبردي را که معروف به نبرد قوئي است بر ضد خوانين شروع کردند. اين نبرد از رويدادهاي مهم و نشان دهنده مقاومت ذوالفقاريها است.تفصيل امر آنکه خانهاي گرمرود وشقاقی (اینها همدست ذوالفقاری بودند ...... گروه چریکی متشکل ازخوانین میانه برهبری سید داود رنجبر(فرزند ارشدالممالک !!) که هم او بعد ازشکست فرقه به درجه ستوان یکم افتخاری ارتش رسید و بعدازکودتای 28 مرداد درجه سرگرد افتخاری را دریافت نمود) در قريه قوئي از قراء زنجان سنگري داشتند. ژنرال غلام يحيي به آنجا هجوم مي آورد و خانها را به محاصره درمي آورد. خبر به سلطان محمودخان مي رسد. وي به ياري خانها مي شتابد زدوخورد شديدي شروع مي شود. دراثناي نبرد در حالي که آفتاب در برج اسد بود باران شديدي مي بارد و به دموکراتها که درپايين بودند صدمه مي رساند. سرداران ذوالفقاري از ارتفاعات سرازير مي شوند ودموکراتها را تعقيب مي کنند. دموکراتها در مراجعت مي بينند که رودخانه اي به نام قوري چاي (رودخشک) که از پنجاه سال به اين طرف در آن سابقه آب و سيل نبوده است پر از سيل است و راه عقب نشيني به کلي مسدود است. ناچار خود را به سيل مي زنند وتلفات فراوان مي دهند. خبر اين شکست در آذربايجان مکتوم نماند."


(دکترجهانشاهلو افشاردرکتاب خاطرات خود ودرارتباط با جنگ قویی چنین می نویسد : " دربهارسال 1325ش دارودسته غلام یحیی دریکی ازقشلاقهای افشاربه نام قویو شاهکار دیگری کردند چون درانجا ان زمان ازافسران کسی باقی نمانده بود واقای سرگرد حسن نظری هم تنها گاهی بدانها سرکشی می کرد انان ازدیدسربازی لگام گسیخته شده بودند وازاقای غلام حسینخان اصانلو(فرمانده فدائیان کرسف)هم که مردی جنگ دیده وازموده بود فرمانبرداری نداشتند. ازاین روبدون دیده بان وبررسی به انجا هجوم کردند. تفنگداران اقای ذوالفقاری که ازپیش درانجامستقربودند انان رادرتنگنای هراسناکی انداختندو گروه بزرگی ازفدائیان درانجا کشته شدند واگراقای غلامحسین خان اصانلو باسوارانش به یاری انان نمی رسید ووضع نبرد را دگرگون نمی کرد بی گمان همه کشته می شدند، چون سردسته وفرمانده گروه غلام یحیی دانشیان دراین نبرد اقای صفرعلی گاریچی بود توخودحدیث مفصل بخوان ازاین مجمل.")


غلام یحیی دانشیان هم،  درکتاب خاطرات خود (خشم وهیاهوی یک زندگی)، علت اصلی شکست اردوی فدایی درفتح قلعه خاتون کندی را که منجربه تیرخوردن 14 نفرگردید، عدم برنامه ریزی اصولی، سرماوکولاک شدید، استفاده ازپوشاک سیاه درمیان برفهای تلنبارشده برف و......!!قلمدادکرده است. برای اطلاعات بیشتر دررابطه با جنگ خاتون کندی، بنگرید به کتاب خاطرات دکترحسن نظری.




غلام یحیی معروف به (ژنرال دانشیان) فرمانده کل قوای غیرنظامی وداوطلب موسوم به

فدائیان ومحرمعلی شمیده


پس سقوط جمهوری خودمختارسید جعفرپیشه وری و بازپس گیری اذربایجان وزنجان، محمود خان ذوالفقاری،  ازدست شاه درجه سرهنگی افتخاری گرفت ودیگران نیزازجمله یدالله خان بیگدلی ومحمدحسنخان امیرافشارو.....مصطفی خان ذوالفقاری ازاین عطوفت بهره مند شدند !! . (مصطفي ذوالفقاري، در سال ١٢٩٤ در زنجان متولد شد. به شيوه عرف آن زمان به تحصيل پرداخت. سپس سواري و تيراندازي را به خوبي فراگرفت در اداره املاک وسيع خانواده با برادران خود به همراهي پرداخت. در جنگهاي بين دمکراتهاي آذربايجان به سرکردگي غلام يحيي مشارکت فعال داشت. به همين دليل ٬ پس ازشکست پيشه وري و ختم غائله آذربايجان ٬ از طرف محمدرضا پهلوي به او درجه سرواني افتخاري داده شد. در دوره هيجدهم مجلس شوراي ملي به وکالت زنجان انتخاب گرديد و در دوره بيستم از بيجار وکيل مجلس شد. در ١٣٨٠ در خارج از کشور درگذشت.)

درمجموعه اسناد، مدارک ومکاتبات مندرج در.... که خودبرگرفته ازاسناد موجود درارشیو محرمانه شهربانی سابق کشوراست، چنین گزارش شده است " روزگذشته، سلطان محمود ذوالفقاری، درکافه قنادی لاله زار، ضمن صحبت وتشریح عملیات یکساله خود درنواحی مختلف زنجان، اظهارداشت : سرلشکرارفع درموقع ریاست ستاد ارتش، کمک های ذی قیمتی به مانمود، که بعدازتغییراو، کاملا به مضیقه افتادیم . مخصوصا ازحیث فقدان اسلحه وفشنگ، مرکزهم جواب دادفعلا مقتضیات ایجاب نمی کند که به شما کمک کنیم ومابانداشتن هیچکونه وسیله، به مبارزه ادامه داده، بلاخره موفق شدیم . واکنون، حسب الامراعلی حضرت همایون شاهنشاهی، به درجه سرهنگی مفتخرشده ام . "




محمودخان ذوالفقاری برروی دوش اهالی خمسه

بعدازسقوط نهایی دولت محلی اذربایجان


سید مهدی فرخ (معتصم السلطنه) درکتاب خاطرات سیاسی خود، می نویسد : .... "درچنین شرایطی بود که ذوالفقاریها، ازهمه چیزخود گذشتند ومردانه علیه فرقه ایها جنگیدند . محمود ذوالفقاری منسوب من است، واضح ترانکه،  باعث افتخارخانواده من است . من نمی خواهم ازیک خویشاوند تمجید کنم، بایدحقیقت راگفت ومردم زمانه بدانند، که حرف زدن یعنی چه؟ وشمشیرزدن یعنی چه؟! /گرچه مردم زمانه فراموشکارند وبه همین دلیل قدرمردان خوب همیشه مجهول می ماند. اما چراوصف حقیقت نکنم؟ درروزگاری که اکثرمالکین اذربایجان، خود رابه دامان دموکراتها انداخته بودند (که البته والحمدوالله انان هم عاقبت به خیرشدند)، محمودذوالفقاری طی جنگهای عدیده ودست اخردرمحاصره افتاده بودوناچارشده بود فشنگ را دران زمان، دانه ای یک تومان، ازیک ادم خوش انصاف افسرارتش ایران!! بخرد وجنگ راادامه دهد!! او3 هزارتومان برای خرید 3 هزارفشنگ، ازهمان ادم خوش انصاف (که اسمش رانمی برم که می ترسم خجالت بکشد)، خریداری کرد ودران اوضاع وانفسا، مردانه درمقابل دشمن ایستادگی کرد! " ......

 






سخرانی سلطان محمودخان ذوالفقاری درعمارت موسوم به ذوالفقاری بعداز شکست حکومت پیشه وری 1325خورشیدی


محمودخان پس از کودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ از زنجان به وکالت مجلس انتخاب شد (ذوالفقاریها باتیزبینی وباهوشیاری، که ازدیربازباخود داشتند، باتوجه به اقبال عمومی ازنهضت ملی شدن صنعت نفت وبه منظور حفظ موقعیت خانواده خود، تاپدیدارشدن شکاف میان مصدق ودربارو همجنین هواداران دوطیف، حداقل تا 28 مرداد 32 حتی بصورت ظاهری هم که شده !!با نهضت همراهی نمودند . انها باهرگونه حرکات رادیکال ازسوی گروهای درگیرو افراطی!! مخالف بوده وبه نوعی به فکربرگشتن ورق به اوضاع سابق وراه بازگشت خود هم بودند!! .... تاساعتی ازبعداظهر 28 مرداد شعارمردم زنجان را درود برمصدق ومرگ برانگلیس تشکیل می داد . ولی بااعلام کودتا شعارمردم و ان شوروحال به سکوتی مبهم و ....مبدل شد !! .... ارتشبد زاهدی درمقام نخست وزیری دستور دستگیری محمود خان، ناصرخان ومصطفی خان ذوالفقاری را صادرکرد وانها مدتی زندانی شدند ..... بافرستادن نامه ازسوی میرزا محمود حسینی – امام جمعه زنجان به ایت الله بروجردی وذکرخدمات ذوالفقاریها در.... میانجی گری کرد واقای بروجردی ازطریق فلسفی موضوع را به درباررساند وشاه دستورازادی نامبردگان را صادرنمود . درانتخابات دوره هیجدهم مجلس شورای ملی ایران، محمود و مصطفی ذوالفقاری دوکرسی ازسه کرسی را بدست اوردند وبجای دو برادردیگرخود محمد وناصرذوالفقاری، وباوجود مخالفت شدید ارتشبد زاهدی بابرادران ذوالفقاری ، که درزنجان ودرپی انتخابات مجلس،  اعلام حکومت نظامی کرد راهی بهارستان شدند . حفظ کرسی های نمایندگی زنجان بوسیله خاندان ذوالفقاری، تابع سیاست روزنبوده، بلکه نفوذ وقدرت محلی طایفه ذوالفقاری بوده است که وکلای خمسه راتعیین می نمود .....)، و در دوره نوزدهم نيز کرسي وکالت را، اقای ذوالفقاری حفظ کرد و در انتخابات دوربيستم نيز وکيل شد.


با اجراي قانون اصلاحات ارضي و تقسيم اراضي بين کشاورزان ٬ زمينداران و ذوالفقاریها، تدريجاً افول کردند ونفوذ سیاسی و ....راازدست داده و آن دبدبه و کبکبه اي که داشتند فرو ريخت..... محمد رضا پهلوی، درسفری که درتاریخ 26 دیماه 1341 به زنجان داشت، 10روزقبل ازبرگزاری رفراندوم مربوط به لوایح شش گانه ودرارتباط بااصلاحات ارضی والغای رژیم ارباب ورعیتی، ضمن واگذاری اسناد مالکیت 7 هزارکشاورززنجانی، برنامه اصلاحات ارضی را گامی درجهت عدالت اجتماعی و... عنوان نمود ... (معمرین زنجانی می گویند محمود ذوالفقاری درصندلی عقب اتومبیل حامل شاه درخیابانهای زنجان نشسته بود ونامه ها وعرایض اهالی شهر را که ازبرای محمد رضا شاه بود ازدست انها وازپنجره ماشین می گرفت !!) درخمسه زنجان، علاوه برذوالفقاری ها، خانواده رهبری ها، ناصرنظام، امجدی زنجانی، اعتمادامینی ها، افشارکرسفی، ضیایی ها و ... اززمینداران کلان محسوب می شدند . ذوالفقاریها ومحمودخان، نظربراینده نگری ودوراندیشی وباوقوف براصرارشاه براجرای اصلاحات ارضی، مقاومتی ازخود نشان ندادند ....وحدود 100 پارچه ازدهات انان مشمول اصلاحات ارضی شدند .... محمود ذوالفقاری گفته بود که، درصورتیکه دولت پول ازجمعیت رعیت نگیرد، خودحاضراست به صورت مجانی، زمینهای مازاد برنیازخودرا، به کشاورزان واگذارنماید . برخلاف ذوالفقاریها، برخی خوانین منطقه به این اسانی حاضربه واگذاری زمینهای خود نشدند وجند نفری مضروب ومقتول گردیدند!!


مردم زنجان عمارت بیرونی ذوالفقاری (موزه مردان نمکی فغلی - بعد از انقلاب اسلامی، عمارت تاریخی ذوالفقاری مدتها در اختیار یکی از نهاد های انقلابی بود و تا ثبت این بنا در فهرست آثار ملی کشور به دلیل متروک ماندن و عدم مراقبتهای لازم آسیب فراوانی دید. در جریان توسعه و تعریض خیابان طالقانی دیوار و سردر ورودی بنا بطور کامل تخریب گردید.  در سالهای اخیر نیز با اجرای طرحهای عمران شهری، آسیب زیادی به بنا وارد آمده است . از جمله با احداث خیابان زینبیه و عبور آن از داخل حیاط عمارت، قسمتی از عرصه ی بنا از بین رفت و بخش عمده دیگر به پارك تبدیل شد. این بنا در تاریخ 25/12/75 به شماره 1852 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است) را به نام سلطان محمود خان ذوالفقاری می شناسند و بسیاری از مردم میانسال زنجان خاطرات عزاداریهای زنجان را همواره با یاد محمود خان نقل می کنند. (درخیابان شهداء {شمشیری سابق} حدفاصل میدان ارک وفرمانداری عمارت بزرگی به نام دوه لیک معادل شتربانی ازان ذوالفقاریها وجودداشت که محل نگهداری شتران، قاطران واسبان بود  . روزتاسوعا همین چهارپایان بوسیله عزاداران جهت استفاده نمادین ازورود (کاروان شهداء به کربلا) به تکایا ومساجد شهرزنجان منتقل می شد ....  باغ وعمارت او درایام محرم، میزبان دسته جات عزاداربود . به طوریکه، دسته های سینه زنی ازدرخانه وباغ ذوالفقاری وارد شده وپس از ادای نذرشان،  ازسوی برادران ذوالفقاری وبامشایعت انها ازدردیگرباغ خارج می شدند ... ) اقای محمود ذوالفقاری برای بسیاری از مردم اصیل زنجان یک سردار ملی است و شعرهایی نیز به زبان آذری از رشادتهای او در دوران نبرد با فرقه دمکرات ساخته اند و بعضاً هنوز آنها را بخاطر دارند. به عقیده برخی افراد بیشترشهرت ومحبوبیت محمود خان ذوالفقاری وبرخی ازاعضای خاندان او،  جدا ازریشه داربودن طایفه اش وتعداد زیاد رجال سیاسی درخانواده وثروت زیاد و اشتهاربه تدین وبرگزاری مراسم بزرگ مذهبی و اعتقادات قوی مذهبی اش،  بواسطه مقاومتی است که در واقعه آذربایجان بین سالهای 1324 تا 1326 از خود نشان داد .


مشاهدات خبرنگار مجله عصر جدید مسکو از شهرهای اذربایجان و زنجان وتوصیف محمود ذوالفقاری!! (توضیح: این مطلب ، و چنین نظراتی ، چندین ماه قبل از تشکیل فرقه دمکرات اذربایجان ، در ان نشریه روسی منتشر شده بود!)


  "....... زنجان روی تپه کوچکی بین دو رشته جبال که به هم نزدیک شده اند ، ساخته شده و در ان سبزیجات و باغات میوه فراوان است.

شهر تنها از دو جاده بزرگی که از جنوب شرقی به شمال غربی می رود ، قطع گردیده ، جاده مزبور کثیف است و سنگ فرش نشده و در این جا انسان از دیدن تعداد زیادی خانه های غیر مسکونی و نیمه خراب حیرت زده می شود. از این خرابه ها در تمام شهرهای ایران زیاد یافت می شود ، ولی در این جا مخصوصا تعداد انها زیاد است. به ما گفتند که این خانه های خرابه نزدیک به یک قرن است که در همین حالت باقی مانده است. ساکنین ان ناحیه به ما اطلاع دادند که بزرگترین زمین های اطراف شهر به یک ارباب فئودال مرتجع به نام ((ذوالفقاری)) که مقلب به ((اقای زنجان)) است ، تعلق دارد. این مالک صدها سوار مسلح تحت اختیار خود داشته و مقامات محلی فرامین او را اطاعت می کنند. به ما گفتند این ذوالفقاری ، به کمک ادارات دولتی ، پلیس و ژاندارمری ایرانی و قسمت های مسلح خودش ، بر ضد اشخاص دلیری که جرات داشته باشند ، به عملیات مستبدانه او اعتراض نمایند ، عکس العمل های خشونت امیز ابراز می دارد. وی دهقانان را شلاق می زند. سردسته ها و مبارزین اتحادیه ها و دیگر سازمان های دمکراتیک ، در معرض سوء قصد های تروریستی او می باشند....."


مرحوم وجیه الله رستگاردرمصاحبه بانشریه موج بیداری زنجان، چنین اظهارداشته است : ..... "محمودخان ذوالفقاری وتمام عواملش اززنجان فرارکردند . یک عکس باطالقانی دارد، اینهاباهم کارمی کردند، وواقعا جلوی دموکراتها رااینها گرفتند وگرنه، دموکراتها تهران راهم گرفته بودند. درهرصورت ذوالفقاری به دولت ان زمان، خدمت زیادی کرد . اوهم قدبلندی داشت وهم فوق العاده رشید وتیراندازدرجه یک بود ، بطوریکه 2 ریالی رادرهوا می انداختند، روی اسب باتفنگ می زد . خیلی هم باناموس بود، همه نوکرهایی که درخانه اش کارمی کردند، قسم می خوردند که زن محمود خان راندیدند . محمود ذوالفقاری منشاء خیردرفرهنگ وتاترو... بود وموسیقی وورزش را ازاد کرد ....."


بنابرمطالب مندرج درکتاب دوجلدی تاریخ ورزش زنجان، محمودذوالفقاری علاوه براینکه خود ورزشکارتوانا بوده، درجهت توسعه وهمگانی کردن ورزش درزنجان، همواره سعی وکوشش داشته است.ایشان درسال 1323ش درانجمن ملی تربیت بدنی زنجان، به عنوان معتمد محل، فعالیت داشته وهزینه مسابقات مختلف دوجانبه درزنجان وهزینه شرکت تیمهاو ورزشکاران زنجانی دردیگر شهرها وهزینه اقامت مربیان اموزشی ورزشی غیربومی درزنجان رامتقبل می شده است . اقای ذوالفقاری، درعمارت خود ازاعضای تیمهای ملی ایران وبیشترکشتی که راهی روسیه، ترکیه وبلغارستان می شدند، پذیرایی به عمل می اورده است . محمود خان ذوالفقاری، سرپرستی پیشرفت ورزش اسکی زنجان رابرعهده داشت ودرخصوص تعیین محل مناسب تمرین اسکی، اودرامتدادجاده بیجار - زنجان، تپه های مشرف به روستای پاپایی را برای اموزش وتمرین اسکی مناسب ومستعد تشخیص داد وتصمیم به انجام تمرین اسکی درارتفاعات روستای پاپایی گرفته شد .... 


ایت الله طالقانی درخاطرات خود تحت عنوان (( مشاهدات من درزنجان)) درمورد خان ذوالفقاری بعد ازسقوط فرقه چیها نوشته است : "عصر روز سه شنبه بنا بود مردم در مسجد جمع شوند ولی چون خبر داده بودند آقای محمود ذوالفقاری وارد می شوند و اکثر اهالی شهر به استقبال رفته اند جمع آوری مردم میسر نبود. من از منزل بیرون نرفتم. ولی مردم تا مسافت شش فرسخ زن و مرد و اطفال به استقبال رفته بودند. گفتند اقای محمود ذوالفقاری بعد از ظهر در حالی که در جلوی کامیون نشسته بود و برادرش با مسلسل دستی بالای سرش و عده ای تفنگ به دست در کامیون پشت سرش بودند واردزنجان گردید . مردم بسیار اظهار احساسات می کردند تا به منزلش وارد شد.
عصر پس از ورود آقای ذوالفقاری به گردش می­رفتیم و در خیابان های اطراف شهر قدم می زدیم. بچه ها که تا آن وقت غذا نخورده بودند از استقبال بر می گشتند. آقایان همراهان از بچه های کوچک می پرسیدند که امروز چه خبر است؟ یکی گفت: امروز آقای ذوالفقاری وارد شده. گفتم: تو چه می دانی؟ گفت: مسافتی به استقبال رفتم و دستش را هم بوسیدم. دیگری گفت: زنجان را پس از خدا و دوازده امام ذوالفقاری نجات داد.
من ذوالفقاری را چند مجلس قبل از این وقایع ملاقات کرده بودم. اگر چه او را مودب و متین دیده بودم ولی از آنجایی که من طبعا با اشراف میانه ندارم و تعلیمات قرآن هم در این موضوع در من تاثیر زیادی کرده ؛ به این علت چندان از او خوشم نمی­آمد ولی روحیه اهالی زنجان نسبت به ایشان آن بوده که در بالا اشاره شد.
شنیده بودم وقت ورود ذوالفقاری پرچم سبزی در مقابلش داشتند . خواستم آن پرچم را از نزدیک ببینم. به منزل ذوالفقاری رفتم و تقاضای دیدن پرچم را نمودم. یک نفر سید عامی خوش قیافه حاضر شد، لباس بلند و مولوی سبز برداشت، در کمرش دو سه قطار فشنگ بود و به دوشش تفنگ؛ بیرقی را از گوشه اطاق برداشت و برافراشت. بیرق سبزی بود که بالای آن عکس ذوالفقار و زیر کلمه (نصر من الله و فتح قریب) نوشته شده بود، دیدن این بیرق از یک طرف احساسات دین مرا تحریک کرد و به یاد جنگهای مردان خداپرست اسلام آمدم. از طرف دیگر به بی­توجهی دستگاهها حاکمه ما به نکات حساس متوجه شدم. اگر این نکات را در کارهای مهم رعایت می­کردند، همه کارها پیش می­رفت."


رحیم زهتاب فرد درکتاب خاطرات درخاطرات خود موقعی که درخدمت گروه پارتیزانی محمودذوالفقاری دربحران اذربایجان بود، نوشته است : .... وشبها وروزها همراه مجاهدین ومبارزین وغیرتمندان اذربایجانی وعشایردلیرازاین ده به ان ده وازاین نقطه به ان نقطه درحرکت بودیم وگاهی نیز، درمحلی باگروه ذوالفقاری وسایرگروهها به هم می رسیدیم و.... ومن وقتی سیمای مردانه ورشید وقامت بلند سولطان محمود ذوالفقاری راغرق درسلاح وقطارهای فشنگ میدیدم ویا باقیافه وهیکل برازنده وگیرای سرگرد تیموربختیار باسبیل های قیطانی وسیمای همیشه بشاش مواجه می شدم دردنیای خیال خود گویی با پهلوانان وسرداران تاریخ کهن این مرزوبوم ودلاوران شاهنامه فردوسی هم جلیسم ..... گروه ذوالفقاری مهمترین دسته چریک ...


منوچهرسعید وزیری دروصف محمود ذوالفقاری می نویسد : درشهرزنجان شخصی بود به نام  سلطان محمود خان ذوالفقاری که مردی بسیارشجاع ووطن پرست ... وباشخص من به علت اختلافات عقاید سیاسی ومحلی مبارزه تند وشدیدی می کرد . درمنزل ایشان که به نام دربارزنجان شهرت داشت ، که محل تجمع متنفذین وگردانندگان مسائل شهری بودند، ودرواقع انجا اگرنه دربارحکومتی ولی درحکم نوعی شورای شهرستان بود که نماینده اش رامردم انتخاب نکرده و...... ولزومن محمودذوالفقاری درمرکزحکومت قرارداشت ....


.....بدون شک يكي از موارد مهم در تصميم‌گيري ايل ذوالفقاري (یکی ازايل‌هاي تأثيرگذار در عرصه‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي در تاريخ معاصر زنجان) دربحران اذربایجان، قرارگيري اين ايل در كنار دولت مركزي براي مبارزه با فرقه دموكرات بوده است كه سبب افزايش قدرت اين ايل در زمان پهلوي دوم گردید ...... به اعتقاد مخالفین ذوالفقاریها، همین مسئله باعث وبانی ان شد که درگذرزمان،  تمام دستگاه های قضایی واداری وحتی انتظامی استان زنجان، تاانقلاب اسلامی،  تحت تسلط بلا منازعه این خاندان پرنفوذ قراربگیرد..... مخالفین ذوالفقاری می گویند که، به خاطروجود یک خان حکومتگردرباری درزنجان، این شهرازهرگونه ترقی واصلاحات راه گشامحروم بود وهمه چیززنجان  به اوختم می شد...ایشان دردارالحکومه غیررسمی خود !!، زیردرخت گردو درعمات کلاه فرنگی خود می نشست و به کارقضاوت مشغول می شد !!! واینکه تکیه زیاد ذوالفقاری ، برزمینداری واقتصاد سنتی کشاورزی را، مهمترین عامل ومانع درراه صنعتی شدن زنجان وپیشرفت وشکوفایی اقتصاد استان قلمداد می کنند. به عقیده گروهی ازاهالی زنجان، سلسله ذوالفقاری جهت از دست ندادن کارگر ارزان روستاهای خود وحفظ ثروت واملاک موروثی خود از ایجاد شهرک صنعتی درزنجان مخالفت نموده و از توسعه زنجان به انحاء مختلف جلوگیری کرده و ..... ،مبارزه ایشان با حزب توده  وحکومت محلی دموکراتها درزنجان و به خصوص دژخاتون کندی درایجرود که به لنینگراد دوم مشهورشده است ، نه به جهت مرزوبوم ودفاع از مردم و .... ، بلکه ابتداء برای حفظ املاک وروستاهای خود ودوم جهت ثبات حکومت پهلوی صورت گرفت..... همانگونه که دربرخی وبلاگها ونوشتارها ومصاحبه ها مشاهده می شود،  برخی ازمخالفین ومنتقدین سرسخت طایفه ذوالفقاری ها، حتی قتل مدیر دادگستری وقت زنجان (مرحوم فرزین اردبیلی) را به تحریک ذوالفقاریها وبه توسط چماق داران ..... که قصد فرار از زنجان (روزکودتای 28 مرداد 32) از طریق راه آهن  به جهت مخالفت موردی کاری  با ...... به کلانتری سعدی جنوبی به ریاست سرتیپ کحالی (نامبرده دربحبوحه انقلاب اسلامی به جای سرهنگ صادقی نیا به ریاست شهربانی زنجان گمارده شد و بعد ازپیروزی انقلاب اسلامی، درزنجان ودرمحل شهربانی سابق درسبزه میدان اعدام شد)  پناه برده بود در داخل کلانتری با قمه که قتل وی درنهایت لوث شد، به برادران ذوالفقاری نسبت می دهند !! ......


 مرحوم سعادتی خمسه می گوید : "درروزدوم انقلاب اسلامی محمودخان دردکه ی روزنامه فروشی من (حاج صمد سعادتی)،  اعلامیه  زده بود وحمایت خود را ازانقلاب اعلام کرده بود. .... " باپیروزی انقلاب اسلامی، محمود ذوالفقاری دربهمن ماه 1357 درشرایطی که درباغ زیتون خودش درگیلوان بسرمی برد، ازسوی کمیته انقلاب بیت اقا سید هاشم موسوی (درواقع برادران بهمنی)، وبدون هماهنگی با سید هاشم وامام جمعه زنجانی دستگیرشد وبعدن  تحت فشار سید هاشم موسوی ازاد گردید . روابط عمومی سازمان ثبت کشورطی نامه ای مندرج درروزنامه کیهان / /1358اعلام کرد، "....چون اموال خاندان ذوالفقاری مصادره شده، ازهرگونه معامله برروی املاک و.... خودداری گردد ...." درمیان مالکان عمده زنجان، بیشترین اموال مصادره شده درحوالی شهرمتعلق به ذوالفقاری ها واعتمادامینی هابود، بطوریکه بموجب حکم دادگاه انقلاب اسلامی زنجان به ریاست اسماعیل صالحی، کلیه اموال واملاک اقای محمود ذوالفقاری به نفع بنیاد مستضعفین مصادره گردید . روزنامه اطلاعات 23/ 5/ 1366با عنوان خانه سلطان محمود خان ذوالفقاری (درتهران) تخلیه گردید نوشت :  "خانه مصادره شده محمود ذوالفقاری 3 سال پس ازصدورحکم مصادره عصردیروزتخلیه شد .  ذوالفقاری ازخوانین معروف زنجان بود ودردادگاه انقلاب اسلامی به واسطه وابستگی به رژیم سابق، حکم مصادره منزل وی درتهران (نیاوران) داده بود..... پنج شنبه بانظارت نماینده دادسرای ویژه امواقتصادی تخلیه شد . منزل فوق 5000 هزارمترمربع مساحت دارد ومشتمل بر4 ویلا وفضای وسیعی است . دربین اثاثیه منزل وی مقادیرزیادی مشروبات الکلی !!! اسلحه اهدایی ناصرالدین شاه قاجار!! ونیزپوکه های تفنگ ام یک (سلاح جنگی) !! کشف شد .  خردمند مدیرعامل موسسه املاک ومستغلات بنیاد مستضعفان که به همراه نماینده دادسرای ویژه اموراقتصادی برتخلیه منزل نظارت می کرد، درمورد علت تاخیر دراجای حکم تخلیه منزل ذوالفقاری گفت : حکم مصاره منزل تخلی ه شده 3 سال پیش صادرشد، ولی فرزندان محمودخان ذوالفقاری (عليرضاخان ٬ منوچهرخان و يوسف خان) که با وی زندگی می کردند ازاجرای حکم ممانعت به عمل می اوردند ..... خردمند افزود که برای نشان دادن عطوفت اسلامی وازانجایی که اقای ذوالفقاری باسن بالا دیگرقادربه تامین محلی برای سکونت نیست !!!، بادرنظرگرفتن نظرهیات مستثنیات احکام، یک واحد اپارتمان به او داده شده تادرانجا زندگی کند !!!!."


اقای محمود ذوالفقاری در سال 1366 بر اثر سکته قلبی در تهران و در سن 81 سالگی و در گمنامی، انزوا ودرفراموشکاری هواداران خاص وعام خود!! فوت نمود و در کنار پدرش مرحوم حسین قلیخان سردار اسعدالدوله در مقبره خانوادگی ذوالفقاریها در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد.

 

 

[ شنبه 1391/02/30 ] [ 22:12 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
درباره حاج اقامیرزااحمدزنجانی



چندی پیش برادری ازمن خواست نوشته ای رادرشرح حال وزندگانی فقیدمجاهدوعالم بیدارومخلص مرحوم «آقامیرزا احمد» تهیه ودراختیارایشان قراردهم تادرنشریه«فرهنگ زنجان» چاپ شود.باتوجه به گرفتاری و مشغولیت های متعددی که هنوز گرفتارآنم موفق به تهیه نوشته ای منقّح درخصوص موضوع نشدم فلذا به ناچار یادداشت هایی راکه دراین ارتباط دراختیاردداشتم تسلیم آن دوست بزرگوارنمودم بدون اینکه حداقل پاره ای ملاحظات وتغییرات ویرایشی لازم را درمقاله اعمال نمایم.معهذا نوشته مزبور به همان شکل ومحتوی درشماره 24-23(پاییزوزمستان1384) نشریه فرهنگ زنجان چاپ گردید.پس ازخواندن نوشته یادشده درنشریه بیشترمتوجه لزوم اعمال برخی تغییرات محتوایی ونگارشی درمقاله شدم لکن دیگرکارازکارگذشته بود! وعلیرغم اینکه هیچ تردیدی در صحت وامانت ودرستی مطالب و مندرجات ومضمون مقاله نداشته وندارم اصلاح پاره ای ازتعابیربه کار رفته وعدم تصریح به نام برخی اشخاص را ارجح واصلح دانستم.علی ایحال،پس ازگذشت چندین ماه ازانتشار شماره مذکور نشریه فرهنگ زنجان،رونوشت مقاله ای (ودرحقیقت نقدی)ازسوی مسئولین محترم نشریه توسط همان برادربدستم رسیده فرموده بودنداین نوشته درنقد مقاله شما به دفترنشریه رسیده واگر نظری درمورد مطالب آن دارید به صورت مکتوب تهیه وارائه نمایید تاهردو نوشته درنشریه چاپ شود.ومقاله مزبور رابدقت خواندم سپس پاسخی اجمالی تحریروتسلیم نشریه نمودم لکن گویا مسئولین محترم«فرهنگ زنجان» پس ازخواندن نوشته دوم اینجانب،بکلی از خیرچاپ آن وهم مقاله آن برادر گرامی گذشتند؟! بعضی ازدوستان با مطالبه نقد و نقدنقد از من خواستند تاهرسه مقاله یکجا چاپ ودرسطح محدودی دراختیارعلاقه مندان قرارگیردکه این خواهش اجابت گردید.ازخداوندتوفیق فهم ودرک حق وحقیقت وعمل براساس آن را خواستارم .

                                                                                     

اردیبهشت ماه سال 1387

                                                                                           محمدباقرآیت اللهی

 

گذری برشرح حال آیت اله آقامیرزا احمدزنجانی



 

مرحوم آیت اله آقامیرزا احمد،به احتمال قوی درسال 1295 هجری قمری در«قریه دواسب»، دریک فرسخی شمال زنجان متولد می شودودرحدود2یا 3 سالگی همراه خانواده به شهر زنجان کوچ می کند.پدرش مرحوم «آخوندملاابراهیم»نام داشت،که دراواخر عمرمکتب داری می کرد.آقامیرزا احمد، فارسی ومقدمات عربی را نزد پدرش وادبیات عرب را تاسطح نزد شخصی بنام «حاج میرزا مقیم»می خواند.

به خاطرهوش واستعدادفوق العاده،درسهای معمول آن زمان رابسیارزودتربه پایان می بردوشروع به تحصیل در مرحله ی سطح فقه واصول می نماید.دروس رانزداساتیدمتعددی فرامی گیرد،که ازمعروف ترین آنها«شیخ ابراهیم سرخه دیزجی»بود.پس ازسپری نمودن مرحله سطح،به درس مرحوم«آخوند ملاقربانعلی»معروف به «حجت الاسلام » می رود،که بزرگترین ومعروف ترین حوزة درسی سطوح عالیه را درفقه واصول درزنجان داشته است.درسال 1318هجری قمری،برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف مشرف می شود.درنجف،دردرس مرحوم«آقاسیدکاظم طباطبائی یزدی»ومرحوم «آخوند ملاکاظم خراسانی» حاضر می شود.به علت تسلط واستعداد قوی برمطالب ودروس موردبحث بسیار مورد توجه آخوندخراسانی قرارگرفته،بطوری که مکررازسوی مشارالیه تشویق وتکریم می گردد.

تاسال 1325،درجلسات درس آقا سیدکاظم وآخوندخراسانی هردو شرکت می نمایددراواخراین  سال به علت مخالفت با مشروطیت بتدریج ازآخوندفاصله می گیرد،تااینکه این جدایی منجر به اختلاف شدید ومقابله می شود. مرحوم آقامیرزا احمد،سخت مخالف مشروطه بودومعتقدبود،دست های بیگانگان و بخصوص بریتانیا رهبری وهدایت این جنبش را به دست دارند.آن مرحوم،عقیده داشت،عوامل مستقیم وغیرمستقیم قدرت های سیاسی مسلط آن روزگار با سوء استفاده ازناآگاهی عده ای ازروحانیون از مقولات وجریان های سیاسی ودر مواردی نیزبا بهره برداری ازانگیزه های دنیایی وفرصت طلبانه برخی دیگر از علمای دینی آنان را وارد عرصه سیاسی وپشتیبانی ازمشروطه کشانده اند،امادرواقع این سیاست بازان وصحنه گردانان عرصه سیاسی کشوربودند، که زمام اموررا بدست داشتندودرفرصت مناسب به این حضورظاهری روحانیت که فقط به خاطر استفاده ازنفوذ آنان درتوده مردم عنوان رهبروهدایتگر نهضت را به آنان داده بودند،پایان خواهندداد.آن مرحوم معتقدبود، که مبانی ومحتوای مشروطه با یک حکومت دینی تضادی اصولی ومباینتی محتوایی دارد،لذا شدیداً در فضای انقلاب زده آن روز حوزه نجف با نهضت مشروطیت مخالفت می ورزیدوازطرفداران جدی وسرسخت مشروطه مشروعه بود وبه همین سبب نیزاصول فکری وسیاسی مرحوم حاج شیخ فضل اله نوری را قبول داشت وآنرا می ستود و شیخ نزد او دارای مقامی بس ارجمند و والا بود،طوری که تاآخرعمر ازاو به نیکی یاد می کرد.

فعالیت های اودرحوزه نجف وبه خصوص مخالفت هایش باآخوندخراسانی ادامه زندگی را براو سخت کرده بود، اما به دلیل ایمان محکم واستوارواراده خلل ناپذیروروحیه ای بس قوی وشجاعتی کم نظیر وجسارت وبی باکی که جوهره ی وجودی آن بزرگواربود،تردیدی درادامه مبارزه به خود راه نمی داد.درمحیط آن روز حوزه کسی قادرنبود،علناًبرعلیه مشروطیت وآخوندتظاهری بکند. اینگونه فعالیت ها ممکن بود،به قیمت جان شخص تمام شود.خودآن مرحوم قضیه ای را بیان می نمود،که بیانگر گوشه ای ازوضعیت خفقان آور آن روزحوزه بوده است:«روزی درحجره نمازمی خواندم.کسی ازآشنایان آمد دم درنشست .وقتی ازنمازفارغ شدم،روبه من کرد و گفت فلانی می دانی من به تو چقدرعلاقه دارم؟لذا می خواهم خبری به تو بدهم.هیأت علمیه(که گویا گروهی زیرزمینی بودندکه مخالفین مشروطه را ترور می کردند)تصمیم گرفتند،20 نفررا ترورکنند،که یکی ازآنها تویی، لذا هرچه زودترازنجف برو!من ناراحت شدم .فردای آن روز نامه ای تندبه خراسانی نوشتم ودادم به شیخ رضا زنجانی، که نامه را به آخوندبرساند،اما وقتی ازمضمون نامه مطلع گشت ،نه تنها نامه را نبرد،بلکه روبه من کرد وگفت که نوشتن نامه ای خطاب به آخوند صلاح نیست وکارخطرناکی است.نامه راازاوگرفتم وخودم نامه را در منزلش به اودادم.وقتی نامه راخواند،بسیارعصبانی شدوبه من تندی نمود.حاضران مجلس ازاین برخورد تعجب کردند. لذا یکی ازآنهاروبه آخوندکرد وپرسید: حضرت آقا،فلانی موردعنایت وتوجه شما بودومکرراًاورا تمجید می کردید،حال چه شده،که کم لطف شده اید؟آخوندبا ناراحتی دست به زیرتشک برد،نامه هایی بیرون آورده، و به حاضران نشان داد و با عصبانیت گفت ببینیداین آدم چکارمی کند وبه چه فعالیت هایی مشغول است. "ملاقربانعلی" را نور ومرا ظلمت خوانده است. ».

آقامیرزا احمدمرحوم ، درآن ایام نامه های متعددی به آخوندملاقربانعلی درزنجان می نوشت وبه خاطر شهرت علمی ایشان ازوی می خواست،که چون نجف را ظلمت گرفته است،اگر بتواند خودرا به نجف برساند، تا جناح آقاسیدکاظم درمقابل آخوندتقویت شودونامه های مذکور را احتمالاً ازاداره پست بعداز تفتیش به آخوند می داده اند.وگویا،هیچکدام ازآن نامه هابدست حجت الاسلام نرسیده است.این فعالیت هاومخالفت های صریح و بی باکانه بامرجع بانفوذی چون آخوندخراسانی باعث گردید،که میرزای مرحوم درگذران زندگی سخت به مشقت بیفتد،طوری که،غالباًازطریق اقامه نمازاستیجاری امرار معاش می نمود.آقاشیخ حیدر زنجانی نقل می نمود: روزی آقا میرزا احمد را در نجف دیدم. سپس با آقا شیخ حسین قلتوقی روبرو گردیدم.نامبرده رو به من کرد و گفت: فلانی! آقامیرزا احمد را دیدی،که عبا را چطور به خودپیچیده بود. علتش این است،که قبایش پاره است. نمی خواهد معلوم شود به همین دلیل من رفتم از آخوند برایش نماز استیجاری بگیرم نداد.

با همه این مرارت ها وسختی های طاقت فرسا،ازفداکاری درراه عقیده خود ومخالفت با مشروطه دست بردار نبود.آقای شیخ حسن دین محمدی نقل می کردند: روزی آقا میرزا احمدکه بلحاظ رتبه علمی معروف ومشهور بود، طلاب زنجانی رادعوت کرد.چون حاضرشدیم ،پیرامون فسادمشروطه ومشروطیت صحبت نمود. بعدگفت: نامه ای به علمای زنجان درارتباط با وضع نجف ونفوذ مشروطه خواهان دراین جا نوشته ام .شما هم آن را امضاءکنید.مضمون نامه این بود،که علمای نجف را فریب داده اندوخواستارتقویت آخوندملاقربانعلی شده بود. کسی  سخن نگفت.اماجرأت کردم وضمن اعتراض با امضای نامه مخالفت کردم وخطرات امضای چنین نامه ای را به حاضرین گوشزدنمودم، تابالاخره مانع امضای نامه شدم.آقامیرزا احمدعصبانی شدوسخت به من تند گفت. اما چون آخوندازقضیه واین اقدام من مطلع شد،مرابسیارتشویق نموده وبعدبه خاطر همین جریان اجازه اجتهادی برایم نوشت.

آقامیرزا احمدبااینکه درسال 1328 با دخترحاج سیدعلی داماد،که ازمراجع معروف نجف بود ازدواج کرده بود،اما به خاطر اینکه باپدرزنش نیزکه مشروطه خواه بود،اختلاف عقیده داشت، همچنان فشارزندگی وعدم دسترسی به حداقل امکانات مادی او را وادارمی کند،که حتی کتاب هایش را جهت تهیه قوت لایموت خود و خانواده اش به فروشدبا این همه وبا وجود فداکاری در حد ایثار همسرش هم چنان برسرعقیده خودپای می فشارد، تااین که ازطرف مشروطه خواهان به طورجدی تهدیدبه مرگ می شود، لذادراوائل330 به کربلا مهاجرت می کند. اماآنجاهم به خاطر شرایط خطرناک سیاسی آن روزعراق وعلی رغم میل باطنی اش به زنجان عزیمت می نماید. درزنجان حوزه درسی مهمی تشکیل می دهدوتقریباً همه فضلای آن روز،دردرس خارج وفقه اصول حاضر می شوند،که ازجمله ی آنان می توان ازآقامیرزاباقرزنجانی،حاج سیداحمدزنجانی،آقاشیخ اسماعیل، حاج ملاحسین،آقاشیخ فضائل،آقاشیخ براتعلی،که ازطلاب فاضل آن روزبودند،نام برد.اما این حوزه درسی با شکوه دیری نپائید.درآن روزگار،مرجعیت آخوندخراسانی وبعدازاونائینی رقیبی نداشت وتقریباً اکثر مردم ازآنها تقلید می کردند.آقامیرزا احمد،چنان که،سیره علمی ورفتارهمیشگی آن مرحوم بود،بی مهابا  برعلیه مشروطیت با وجود استقرار آن درمملکت ونیزبرضدآخوندخراسانی وبه خصوص به نائینی درجلسات درس وبالای منبرسخن می گفت وازشهادت مظلومانه مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری ومرحوم آخوندملاقربانعلی با سوز وگداز یاد می کرد ،به خصوص نائینی حمله می کردواورا جایز التقلیدنمی شناخت.به همین دلیل ،روحانیون شهربه مخالفت با اوبرخاستندونسبت های بسیار ناروایی برای درهم شکستن شخصیت آن مرحوم به اودادند.

بالاخره ،مبارزه ی بی امان وآشکارآن مرحوم با سلطه سیاسی ومذهبی وارباب پول باعث شد که به تدریج حوزه درسی آن مرحوم ازرونق افتاد.به خصوص اینکه ،عمده ملاکین وتجار واکثرطلاب و روضه خوانان شهر زیر نفوذسید"حاج محمد"قرارداشتند، لذا تبلیغات جدی وهمه جانبه ی آنان باعث شد،که پس از چندی جز تعداد انگشت شمار ازفضلای معروف شهردردرس آن مرحوم حاضرنمی شدند،که پس ازچندی به کلی برنامه درس وتدریس آن مرحوم تعطیل وبرچیده شدودوباره تنگی معیشت وفشارگذران زندگی به علت حصراقتصادی شدیدی که ازطرف جبهه زر،زور و تزویر برقرار شده بود،آن مرحوم را به زحمت انداخت،طوری که مجبور بود، حتی کاه وگل پشت وبام خانه اش را به کمک زن فداکارش انجام دهد،تابالاخره آن زن ایثارگر به خاطرتحمل این شدایدفوت می کند و دو دخترازخودبه یادگارمی گذارد،آقا میرزا احمد،بازنی ازدواج می کندوازاوصاحب پسر می شود،اما پسرومادرش هردو پس از مدتی دارفانی را وداع می گویند.لیکن تمام این مصیب ها وسختی ها آن مرحوم را ازاستمرار مبارزه بی امانش با ارباب ستم باز نمی دارد.

در همان حال،که با برخی از مراجع ذی نفوذ آن دوران در افتاده بود،از مقابله و پرخاش و مبارزه با ارباب ستم و عوامل استحمار مردم و دشمنان جامعه خویش و ستمگران بر توده مردم باز نمی ایستاد. به ملاکین و اربابان آن روزگار سخت حمله می کرد.از جنایات شان به رعیت در منبر یاد می کرد و با سخنان تند و توهین آمیز به آنان حمله می نمود.از جمله سخنان معروفی که در آن زمان بر بالای منبر گفته بود،و هنوز هم برخی از معمرین آن را بازگو می کنند،این است : درآن زمان بین جهانشاه خان و اسعدالدوله (پدرمحمودخان ذوالفقاری) که هردو از ملاکین پرقدرت منطقه بودند،جنگی در می گیرد. آقامیرزا احمد ،بعد از این که به هردوی اینها سخت حمله می کنند،در منبرمی گوید:کسی نیست این دوتا ...! را بگیرد و هردو را درطویله ببندد،تاهرچه می توانند به هم دیگر جفتک بیندازند و بمیرند،بلکه مردم ازدست اینهاخلاص شوند.آخراینها ازمردم چه میخواهند ،  که برای منافع نامشروع خود خون مردم بی گناه را می ریزند؟ازطرفی بااحزاب سیاسی که پس از استقرار انقلاب مشروطیت درهمه جای کشور و ازجمله در زنجان پا گرفته بودند،مخالف بود و آنها را وابسته به بیگانگان می دانست.برخلاف طبقات متنفذ ازقبیل : اعیان و اشراف و روحانیون و صاحبان قدرت و مکنت و امرا،توده مردم با این که از لحاظ رشد فکری و عدم آگاهی عمیق ازمسایل اجتماعی و سیاسی،صرفاً به خاطر این که حرف دل و شرح دردهاورنج ها وداستان مظلومیت خودرا از زبان حق گوی او می شنیدند،به شدت مشتاق شنیدن سخنان اش بودند. به همین دلیل بود،که درنمازجماعت او و بخصوص هنگام سخنرانی اش چنان ازدحامی درمسجد و حتی کوچه ها و معابر اطراف مسجد بوجود می آمد، که شاید سابقه ای بر آن در شهر نتوان یافت.طوریکه در آن روزگار که مزد کارگر یک ریال بود، مردم برای شنیدن سخنان او جای نشستن برای یک نفر را به دو ریال خرید و فروش می کردند.حتی مخالفین آن مرحوم نیز،به خاطر تحلیل ها و تفسیرهای جالب و عمیق از اوضاع سیاسی و اجتماعی و شجاعت بی نظیراو دربیان حقایق مشتاق شنیدن سخنان اش بودندوغالباً در لابه لای جمعیت انبوه در مسجد حضورمی یافتند.به خاطرتهدیدات ازطرف دشمنان بود،که همیشه چندین نفرایشان را همراهی می کردند. خودآقامیرزا احمد نیز،همیشه اسلحه گرمی باخودهمراه داشت.

درسال1339،رساله عملیه ایشان به چاپ رسیدو عده قابل توجهی درمنطقه،از جمله درخود شهر زنجان و روستاها و شهرهای اطراف،ازاوتقلیدمی کردند.باوجوداین،همچنان زندگانی بسیار ساده و درحدفقیرانه داشت. کمترین توجهی به دنیا وزخارف آن نداشت و به شدت باروحانیونی که آلوده به مسایل مادی شده بودند، مخالفت می کرد.ازجمله سخنان معروفی که هنوزهم کسانی که آن روزگار رادرک نموده اند،آن را به یاد دارند و نقل می کنند،این بود،که مرا از مردن و قتل نترسانید،من از آنانی که شکمشان به مرغ و پلو عادت کرده اند، نیستم و از مرگ در راه خدا هیچ واهمه و باکی ندارم. رساله عملیه اودرنوع خود جالب است.قبل ازورود به فروعات دینی به اصول اعتقادی پرداخته است.آنچه بسیارجالب توجه است،مؤخره کوتاهی است،که براین رساله نوشته است ودرآن ازلزوم عمل به وظیفه شرعی توسط علماوامربه معروف ونهی ازمنکرتوسط آنان ولزوم اطاعت امرا واشراف از قانون الهی ومبارزه جدی با فسادوظلم وانحرافات فکری واخلاقی که دامنگیرجامعه بود،سخن می گوید ودرپایان نیز ازمصیبت ها،شدایدوناراحتی های خودکه بخصوص ازجانب علما وامراو تجار متحمل می شد، شکایت می کندوازتهمت های ناروایی که ازطرف این سه طبقه راجع به خودمی شنید،گلایه می کندوهم از کسانی که بخاطر منافع مادی ودنیایی خودازیاری وپشتیبانی اش ابا می کرده اند،می نالید،با این که درزمان چاپ رساله ،هنوز مبارزات طاقت فرساوجدی اوبه خصوص با نظام سیاسی وسلطنت شروع نشده بود.

با انتشاررساله عملیه، عده ای ازروحانیون برای تخریب وجهه علمی وشخصیت معنوی وجلوگیری ازرجوع مردم به او،شروع به نوشتن ایرادات بررساله کردند(حتی کسانی که ازبستگان نزدیک او بودند) اما به خاطر ارتباط با مراکز پول وقدرت وصد البته،به تحریک آنان انتقادهایی به ظاهر علمی،به صورت حاشیه بررساله اونوشتند،که آن مرحوم نیز باتوجه به مقام علمی ومعلومات ژرف وعمیق خود، به آنها پاسخ داد،که یک نمونه ازآن ایرادها و پاسخ آن مرحوم که نشان از وسعت دانش فلسفی وفقهی آن مرحوم است،دراختیارفرزندایشان می باشد .آنچه بسیار جالب توجه ومایه حیرت وتأمل است،قدرت روحی واستقامت وپایداری وشجاعت کم نظیر آن مرحوم در مبارزه بی امان وطاقت فرسا ،با انحرافات فکری،طلم وستمگری ،فساداخلاقی واجتماعی،آن هم یک تنه وبدون هیچگونه پشتیبان جدی و یار و یاورصادق بود.مبارزه درجبهه سیاسی با اربابان قدرت،مقابله با عمله ظلم ازقبیل : خان ها وعمال حکومت،مبارزه باجبهه بانفوذروحانیت وابسته به حکومت که به غیرازتعدادانگشت شماری ازآنها که فقط بی طرف بودند،همگی برعلیه آن بزرگوارفعالیتی شبانه روزی داشتندودرعین حال مبارزه با خرافات و جهالت های عوام الناس،که تنها همین جبهه اخیرمردان بزرگی راازپای درآورده است.آن مرحوم،بدون توجه به این که یک تنه ودرزمان واحددرجبهه های مختلف،ستیزی سهمگین وسخت درپیش ورو دارد، تنها وتنها به ادای تکیلف شرعی خودمی اندیشد ودراین رهگذر ازتحمل ملامت ملامتگران نیز عبایی نداشت.

درحین مبارزه با عناصر به اصطلاح روشنفکر ورجال سیاسی ازمقابله وپرخاش برعلیه خرافات واعتقادات باطل توده مردم وزدودن زنگارتحریف ازچهره دین نیزغافل نبودوهمین مطلب باعث شده بود،عده ای با استحمار مردم وسوء استفاده ازباورهای دینی عوام،حملات آن مرحوم را منافی منافع وباعث قطع درآمدو کسادی دکان خود که برپایه خرافات وجهل عوام الناس بنا شده بود،می دیدند، از طرفی دیگر،جبهه تازه برعلیه آن مرحوم می گشودند.آن مرحوم مکرراً درمنبرراجع به کج اندیشی ها ونسبت های ناروایی که به ساحت مقدس ائمه اطهار(ع)،به خصوص حضرت اباعبداله(ع)،ازطرف روضه خوان ها ومداحان داده می شد،صحبت می کرد. معروف است که روزی شخصی دربالای منبرروضه می خواندوآن مرحوم هم پای منبرنشسته بود.روضه خوان مطلبی جسارت آمیز نسبت به حضرت زینب علیها سلام بیان می کند،که آن مرحوم برمی آشوبدوهمان لحظه ودرحالی که روضه خوان  هنوزدرمنبربود،باصدای بلند می گوید،خداچهره ات را سیاه بکند.این حرف را ازکجا می گویی؟می گویند،روضه خوان همان لحظه خود را ازمنبر به پایین  انداخت ودیگرهم به مسجدنیامد. از جملات معروفی که اکثرپیرمردان ازآن مرحوم بیاددارند،این عبارت است ،که روزی درمنبرفرمود: پول خودرا به این افرادندهید،اینان هر مزخرفی را به نام روضه ،به خورد شما می دهندوبعدمی روندوپشت سرمی گویند: خدا شمر ویزیدرارحمت کند،خوب چوب نانی («چورک آقاجی» اصطلاح معروفی است درترکی،به معنی وسیله کسب ودرآمد) برای ما گذاشت ورفت.

علیرغم اینکه اکثرروحانیون برای حفظ موقعیت ووجهه خود میان توده مردم، ازمقابله ومعارضه جدی با خرافات واعمال بی معنی وبی حاصل ومسخره آمیزی چون غمه زنی وشبیه خوانی خودداری می ورزیدند، آن مرحوم ، به طور جدی با این گونه اعمال وکردارمبارزه می کردوسخت آن ها را به باد انتقاد می گرفت.آشنایان به مسایل اجتماعی وسیاسی ومبارزاتی، به خوبی این نکته را درک می کنند،که اینگونه برخوردها به خصوص با عوام الناس به قیمت گرانی تمام می شود وغیرازپیامبران واولیای خداومعدودی ازبندگان صالح او،کمترکسی  تاب تحمل شدایدوزحمات ومصایب آن را داردواتفاقاً وجه تمایز فعالیت هاومبارزات پیامبران واولیای خدا با دیگر رهبران نهضت های سیاسی واجتماعی همین نکته است،که آنان برای ادای تکلیف می ستیزند.آن هم اغلب یک تنه ودرتمام جبهه های باطل وبا تمام اشکال آن.اما اینان ملاحظه هاواحتیاط هایی را درمبارزات خود رعایت می کنند،تا بتوانندبه اهداف خودکه لاجرم مربوط به دنیا وجهان مادی است برسند.لذا هیچ گاه فشارشداید و سختی هایی که توده اخیردرراه رسیدن به آرمان ها واهداف خود تحمل می کنند، با پیامبران الهی واولیای خدا قابل مقایسه نیست ودقت به این نکات است،که شخصیت وعظمت وایمان واخلاص آقامیرزا احمدرا جلوه ی دیگری می بخشد.به هرصورت،مبارزات آن مرحوم ادامه داشت،تامسئله تغییرسلطنت وانتقال آن از سلسله قاجاریه به رضا شاه به میان آمد.آقامیرزا احمد،به خاطر تیزهوشی وتیزبینی سیاسی وتسلط واحاطه کامل برجریان های سیاسی حاکم برآن دوران،دست های پنهان قدرت های بیگانه را درپشتیبانی ازتحکیم پایه های حکومت رضاخان به خوبی تشخیص می دهدو علیرغم فریب خوردن بسیاری ازروحانیون وحتی سیاستمدران و مرعوب شدن عده ای دیگر با شجاعتی بی نظیر به مخالفت  علنی وپرخاشگرانه با حکومت وابسته پهلوی برمی خیزد. در روزگاری که خفقان سیاه رضاخانی مبارزان بسیاری را به سکوت وگوشه گیری واداشته بودومردم حتی در خلوت های خود نیز جرأت بدگویی ازرژیم ستم باررا نداشتند،آن مرحوم بربالای منبربا نام وعنوان تحقیر آمیز به شخص رضا خان حمله می کرد،که سخنان دلیرانه آن بزرگوار که برخاسته ازبینش عمیق سیاسی وایمان عمیق و استوار وتوکل واخلاص عجیب او بود،هنوز ورد زبان عده ای ازمستعمین و علاقه مندان به آن عالم مجاهد می باشد.

آن  مرحوم دراین دوران نیز،با وجودمخالفت هاومبارزات سخت خودبا حکومت دیکتاتوری رضاخان از مبارزه وافشاگری علیه عده ای ازروحانیون آلوده به دنیاوهمچنین اشراف وملاکین ظالم وزورگو غافل نبود.به همین علت بود،که فشاربرآن بزرگوار،بیش ازپیش افزایش یافت.غیرازتوده ی مردم،که زبان گویای آن بزرگوار را بیانگردردهای خودووجود پربرکتش را پناهگاه وملجاء خویش می دانستند، اکثر اقشار مردم مؤثر وپرنفوذ جامعه ی آن روزگاراعم از:جماعت روشنفکرغرب زده یا آخونددین به دنیا فروخته یا ملاکین وخوانین ظالم و ستم گر همراه با عوامل وعمال حکومت جبار پهلوی همه وهمه دست به دست هم داده وبه مخالفت با آن عالم مجاهدبرخاسته بودند.

پس ازچندی گروه های فشارفوق الذکر،تصمیم به مقابله فیزیکی وترور شخصی اوپس ازترورشخصیتی اش می گیرند.چندین باراقدام به تیراندازی به سوی وی می کنند،روزی شخصی به یکی از وابستگان آن مرحوم نقل می کند، که چندی پیش میرزا علی اکبرتوفیقی، یکی ازرهبران حزب دمکرات،یک اسلحه ، با 50 تومان به من داد، که نیمه شب آقا را درمنزلش ترور بکنم.من نیز همان شب به پشت بام منزل آن مرحوم رفتم،اماپس ازدیدن صحنه ای متأثرشدم وفردای آن شب پول واسلحه را به فرد مزبور دادم وگفتم من اهل این کار نیستم.

روزی توفیقی به آن مرحوم سفارش می کند،که صلاح نیست شما وارد مسایل سیاسی شویدو خواهش می کنم از طرح مسایل سیاسی درمنبرخودداری کنید.فردای آن روز،آقامیرزا احمددر حالی که آن شخص طبق معمول درمسجدحضورداشت،درمنبرخطاب به اومی گوید:توبرای من تکیف معین نکن ؛تکلیف مرا خدامعین کرده است،من نیزبه وظیفه خدایی خود عمل خواهم نمود.نقل می کنند: که آن روز توفیقی هنگام خروج از مسجد به اطرافیان خود گفته بود:دیگرچاره ی کاراین مردفقط طپانچه است.

آن مرحوم درسخنرانی های خوداز عده ای ازعلماتمجیدمی کردکه ازجمله ی آنان حاج حسین قمی وآقا شیخ عبدالکریم حائری وآقاشیخ احمدکاشف الغطاء وآقامیرزا علی اکبراردبیلی بودند ، بخصوص،ازحاج شیخ فضل ا...نوری به نیکی یادمی کرد. در ماجرای مخالفت های حاج آقا نورا...اصفهانی علیه سیاست های سرکوبگرانه حکومت رضا خان،آن مرحوم از حاج آقا نورا... پشتیبانی نموده ودرمنبرمردم را به حمایت از حرکت حاج آقا نور... دعوت می کردودراین ارتباط ازمردم می خواست،با تلگراف وتظاهرات،اورا دراین مبارزه یاری کنند.سخنرانی های شجاعانه و صریح و روشن فکرانه ی آن عالم کم نظیرموجب شده بود،توده ی مردم که زبان حق گوی او را حامی خوددرمقابل سه جبهه زر وزور وتزویر می دانستند،برای شنیدن سخنان آن بزرگواربه مسجداو هجوم می آوردند، طوری که علاوه برمسجدوصحن آن، معابروکوچه های اطراف نیز پر از جمعیت می شد.مأموران اطلاعات شهربانی آن روز نیز ، برای شنیدن وگزارش سخنان آن مرحوم به مسجدمی آمدند،که می گویند:خود آن مرحوم روزی درمنبربه یکی ازمأمورین که سیدهم بود،رو کرده ومی گوید:سید!جدّت خصمت باد،اگر کلمه ای ازگفته های مرا گزارش نکنی!!.

روزی،یکی ازافسران شهربانی آن طوری که خودش بعداًنقل کرده است،ازارادتمندان آن مرحوم هم بوده، و بنا بردستور شخص رئیس شهربانی زنجان برای گزارش سخنان آن مرحوم به مسجدآمده بود. پس ازپایان سخنرانی وازسردلسوزی و ارادتی که به آن مرحوم داشت،اظهارمی دارد:آقا!خواهش می کنم،ازطرح مسایل سیاسی خودداری فرماییدوالا باعث گرفتاری شمامی شود.آن مرحوم،که احساس می کندافسرمزبورمأمور ارعاب او هست،درپاسخ به اومی گوید،که تومواظب درجه های خودت باش ونگران حال من مباش.درهمان ایام ، آقامیرزا علی اکبراردبیلی نیز،به مقابله با رژیم پهلوی برخاسته بودوطی مسافرتی که به تهران داشت مورداستقبال آقا میرزا احمدقرارمی گیرد.نقل می کنند: مرحوم اردبیلی وقتی مرحوم آقامیرزااحمدرادربغل می گیرد،به ایشان می گوید:برادرم،آوازه مبارزات شجاعانه ات به دیارما نیز رسیده است.

آن مرحوم با حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی،رفاقتی نزدیک داشتند.دراوج مبارزات،آقا میرزا احمد به قم مسافرت می کندودردیداری که عده ی زیادی ازمردم نیزحضورداشتند،به شیخ مرحوم با لحن اعترض آمیزی خطاب می کند،که چرا با این ظالم ومفسد(رضاخان) مبارزه نمی کنید؟شیخ مرحوم درآن جلسه پاسخ نمی دهد، اما درنشستی خصوصی که بلافاصله بعدازآن جلسه صورت می گیرد، به آقا میرزا احمدمی گوید:من بدلیل سوء ظن خود به برخی ازاطرافیان خود صحبتی درجلسه گذشته نکردم،امابه شما می گویم اگر شما صلاح را برمبارزه علنی خود با رژیم این ظالم می دانید، من مصلحت براین می دانم که برای حفظ حوزه ودفاع فکری ازدین به نحوی دراین میان مماشات بکنم والبته شمانیزنبایدانتظارپشتیبانی علنی ازمن داشته باشید،تادرصورت شکست شما من بتوانم حوزه راتاحدودی ازشر این ظالم محفوظ دارم.

به هنگام بازگشت ازتهران به زنجان، با ممانعت مأمورین دولت مواجه می گرددومدت 40 روز تحت الحفظ درتهران می ماند.روزی خدمتکارخودرا به پیش مرحوم مدرس می فرستد،که من40 روزاست درتهران بلاتکلیف مانده ام وازآن شهیدبزرگوارمی خواهم بادولتیان تماسی دراین باره بگیرد،تاتکلیف او را روشن کنند. خدمتکار آن مرحوم نقل می کرد:وقتی نامه آقا راخدمت مرحوم مدرس بردم،چشمانش پراز اشک شدوگفت: به آقا سلام مرا برسان وبگو من خودم تحت نظرم و اگر اقدامی درباره ایشان انجام دهم ،کارشان دشوارترخواهدشد ، بالاخره ، با وساطت آقای رشاد و شیخ حسین لنکرانی ایشان آزادشده ، به زنجان برمی گردد وهنگام بازگشت استقبال با شکوهی توسط مردم ازایشان می شود. پس ازبازگشت ، نامه ای بسیارتند وصریح به رضا خان می نویسد ودرآن او را به دست کشیدن ازظلم وستم ومخالفت با دین واحکام شرع مبین دعوت می کند.دررمضان سال 1349 هجری قمری،آقامیرزا احمد حملات خودراسخت تر وتندتر و این بار همراه باتوهین علنی به شخص رضا خان وبرعلیه رژیم جبارحاکم ادامه می دهد. مکرراً ازطرف شهربانی به ایشان تذکر داده می شود، که ازورود به مسایل سیاسی خودداری کند، اما هربارپاسخ می شنیدند،که من به تکلیف دینی وشرعی خود عمل می کنم وحرفهای خودرانیز به خودشاه نوشته ام. بالاخره، در21 رمضان همان سال، دستگیروبه شهربانی برده می شود. مردم، به محض اطلاع،مقابل محوطه شهربانی ازدحام نموده و نسبت به بازداشت آقا اعتراض می کنند. ازکسانی که آن روز را دیده اند،نقل می شود: درمسجد منتظرآقابودیم،که زنی آمدوبافریادگفت:مردم نشسته اید؟خانه خراب شده ایم. آقارا دستگیرکرده اند. مردم پس ازاعتراض، شروع به سنگ باران ساختمان می کنند. مسئولین شهربانی مردم را با این عنوان که مسئله دستگیری مطرح نیست و صرفاً سؤالاتی از ایشان خواهیم کرد و دوباره به منزل برخواهند گشت ، آرام می کنند.

یکی ازمأمورین آن شهربانی نقل می کند: موقع افطار، شخص رئیس شهربانی برای آقا افطاری آورد. سپس از او سؤال کرد، چرا به درخواست ماکه خواهش کردیم ازطرح مسایل سیاسی خودداری کنید ، پاسخ مثبت نمی دهید؟آقای مرحوم درپاسخ می گوید:شما چرا مرا اینجا آورده اید؟ می گوید:به امردولت.آقا دوباره می پرسند: اگر امردولت را اطاعت نکنید،چه می شود؟می گوید: مارا مؤاخذه می کنند.آقا می گوید: من هم مأمورخدایی هستم که همه ی شاهان وسلاطین بنده اوهستند. اومرا امر فرموده،که احکام دین او را به مردم برسانم واگرچنین نکنم مرا مؤاخذه ای سخت خواهدکرد. ازتهران دستوردستگیری واعزام ایشان به شهربانی زنجان می رسد. شعبان گیلک،که آن روز مأمور شهربانی بود، نقل می کرد: هنگام حرکت، رئیس شهربانی رو به آقا کرده ، اظهارمی دارد، اگر حاجتی یا سخنی دارید به فرمایید ، تاانجام دهیم.آن مرحوم درپاسخ می گوید: حضرت ابراهیم به شیطان اظهار حاجت ننمود. بالاخره، مخفیانه ایشان را ازدرپشتی شهربانی به تهران می فرستند.آن مرحوم خودش نقل می کرد : ازاینکه بدون آمادگی قبلی وغافلگیرانه دستگیرشده بودم،نگران خانواده بودم واین امر مرا درفکر فروبرده بود. درراه که برای نماز پیاده شدیم مأمور محافظ من که جوانی بلند قامت وچهارشانه بود،نیز نمازخوان بود.چون حالت متفکرمرا دید،شروع به خواندن این ابیات کرد (مانداریم ازرضای حق گله، عارنایدشیرراازسلسله- شیررا زنجیرکردن عارنیست،آنکه زنجیرش نباشدشیرنیست) این اشعارمر ازآن حالت نگرانی بیرون آورد.پس از ورود به تهران ایشان را درزندان شهربانی حبس می کنند،اما اجازه داده بودند،غذایشان را ازمنزل آقا میرزا باقر رشاد بیاورند.خودایشان نقل می کرده:روزی دیدم جنب وجوش خاصی درمیان مأمورین افتاده است.فهمیدم کسی ازمقامات به زندان خواهدآمد.درهمین حال،مأموری آمد وبه من گفت: شخصیت محترمی برای دیدن شما خواهد آمد. سعی کن محترمانه با اورفتارکنی.اعتنایی به گفته اش نکردم وبرای این که به ظالمی احترام نکنم و هنگام ورود به پا نخیزم،به پا خاسته،مشغول قدم زدن شدم.عمامه ام را هم به گوشه ای انداخته وشبکلاه به سر داشتم. ناگهان شخصی واردشد،که ازاحترام همراهانش به او فهمیدم که رضا خان است. به محض ورود متوجه شد،که عمداً قدم می زنم وعمامه بسر ندارم.پرسید: چرا عمامه بسر نگذاشته اید؟گفتم :کثیف است.پرسید: میرزا احمد زنجانی تویی؟ گفتم :آری. گویا ازپاسخ توأم با بی اعتنایی من خشمگین شد.با لحنی عصبی گفت:تو با کلاه پاسبان ها چکارداری ؟گفتم من مأمور ابلاغ احکام خدا به مردم وامر به معروف ونهی ازمنکر هستم و وظیفه ام را هم به نحو کامل انجام خواهم دادوحرفهایم را به دربارنوشته ام.آن شخص گفت:"این راپورت ها چیست که ازتو می رسد؟" گفتم ازراپورت دهندگان بپرس.دیگرحرفی نزد وباناراحتی ازاتاق برگشت.شنیدم افسری به همکارش گفت: کاراین بیچاره تمام شد،خودم هم یقین به مرگ کردم،درهمین فکر بودم که رئیس شهربانی کل واردشدوگفت اعلیحضرت ازشما عذرخواستند! وفرمودندازشماگزارش های غلط داده بودند وفی الحال به هرکجا که میل دارید بروید،آزادید!گفتم:به زنجان می روم.

هنگام بازگشت به زنجان استقبال پرشور وبی سابقه ای ازایشان توسط مردم بعمل می آیدمردم تاابهروخرمدره به استقبال رفته بودند.پس ازورودبه زنجان مبارزات آن مرحوم با شدت بیشتری ادامه پیدامی کند.

درسال 1352 هـ ق برای چندمین بارایشان را تحت الحفظ به آگاهی برده بازجویی می کنند.دراثنای بازجویی رئیس شهربانی دستورمی دهدچایی برای ایشان بیاورندپس ازبازگشت به منزل به خانواده خوداظهارمی کند"به چایی که برایم آوردندمشکوک هستم". پس ازچندروزی ایشان دچارعارضه قلبی شده وبستری می شوند و چند روز پس ازآن روح آن مرحوم به عالم بقا می شتابد. جنازه اش را طبق وصیت آن مرحوم به قم حمل کرده ودر قبرستانی موسوم به"دربهشت"دفن می کنند. می گویند هنگامی که مرحوم آیت ا...حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی برجنازه اش نمازمی خواند درحالی که اشک ازچشمانش سرازیربوده، می گوید"ای شمشیربرنده خداحالا چه وقت رفتن بود؟!"بدین سان مردی که سراسرعمرپربرکتش رادرراه جهادومبارزه وامربه معروف ونهی از منکرسپری کردبه لقاءمعبودخود شتافت وزبان گویایش خاموش شد.آن مرحوم تألیفات علمی وفقهی زیادی داشت که بعلت محدودیت های موجودحاکم برآن زمان قادربه چاپ آن نشد وغیرازرسالة عملیه اش وکتابی با عنوان" فلسفه ی اتحادمسلک" که درزمینه مسائل فلسفی وکلامی نوشته شده (البته باحذف وتعدیل وسانسور کامل) دیگرنوشته هایش به زیورطبع آراسته نگردیده اکثر تألیفات اوپس ازوفاتش ازبین رفته است.

            دکتر آیت اللهی                                                                                                  

 منبع : واحد فرهنگی اقا میرزا احمد

 

[ جمعه 1391/02/08 ] [ 16:30 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
لیست اماکن و بناهای تاریخی استان زنجان

ردیف

نام اماکن وبناها

                                                                                                                        فرج الله داودی

1

سد تهم

2

مسجد رسول الله (صائنی)

3

مسجد چهل ستون (ملا علی - قیرخ ستون)

4

تکیه فاطمیه

5

مسجد جامع سجاس

6

چشمه اب معدنی وننق

7

خانه بهمنی

8

قلعه بهستان (مهستان)

9

غارکتله خور(نوروخورشید)

10

کاروانسرای شاه عباسی نیک پی

11

ملک تاریخی رختشویخانه سنتی (موزه باستانی شهر)

12

چشمه اب گرماب

13

چشمه اب معدنی الله بلاغی

14

ابشارشارشار

15

روستای تاریخی خوئین

16

مسجد اقا کاظم

17

مسجد اهنگران

18

مسجد جامع قلابر

19

امام زاده یحیی

20

مسجداقا شیخ فیاض شریعتی

21

دهکده تفریحی وتوریستی گاوازنگ (ائل داغی)

22

حمام سنتی حاج ابراهیم سرمدیان

23

تکیه قهرمان (قهرمان تکیه سی)

24

تکیه لطفعلیخان

25

مسجد خانم (جمیله ذوالفقاری)

26

مجموعه تاریخی گنبد سلطانیه

27

مقبره شیخ براق بابا

28

ارامگاه ملا حسن کاشی الاصل املی مسکن

29

مجموعه تاریخی بازارسرپوشیده

30

مقبره حاج میرزا عبدالله ومیرزا مهدی میرزایی(موزه نسخ خطی)

31

مسجد عباسقلیخان

32

غارتاریخی گلجیک

33

ارامگاه پیراحمد زهرنوش (مولانا قطب الدین ابهری)

34

بقعه شاهزاده زیدالکبیر

35

بوغدا انبار (انبارگندم)

36

چشمه ابگرم روستای ارکوین

37

حمام یان یان

38

حمام حسینیه (موزه تعزیه)

39

چهار طاق گیلانکشه

40

مسجد شیخ علی نبئی (م. حاج لطف الله – م . مسگرها)

41

مقبره سید محمد مجتهد (حسینی مجتهدی سیردانی)

42

سرخ اباد (دشت حفاظت شده اهوان سهرین)

43

یخچال حاج رحیم

44

مسجد نجفی میرزایی (میرزا حسین)

45

اتشکده چهارطاقی پیرچم

46

مسجد جامع قیدار

47

بقعه قیدارنبی (بن اسماعیل بن ابراهیم)

48

مسجد چهارمحرابه میرزایی (قائمی – مسجد خیاطان)

49

پل میر بها الدین (کهنه کرپی - پل اژدهاتور)

50

محل نمایشگاه بین المللی کاسپین(گاوازنگ)

51

مسجد اسحق میرزا دارا ( م . شجاعی)

52

مسجد جامع (دارا - سلطانی - سید - امام جمعه)

53

مسجد ایت الله دستغیب ( م . امیرزه علینقی ولائی ، م . ارک)

54

بقعه میرزا ابوالقاسم مجتهد میرزایی(موزه سنگ نوشته های تاریخی)

55

امام زاده عبدالخیر

56

اما مزاده اسماعیل

57

خانه وکیل

58

خانه مقدم

59

مسجد جامع (جمعه) قروه

60

حمام سالار

61

چهارطاقی الزین (اتشکده ساسانی)

62

چهارطاقی موسوم به اتشکده تشویر

63

مسجد اقا میرزا احمد ایت اللهی (مسجد دباغها)

64

امامزاده سید ابراهیم

65

اقا رحیم تکیه سی

66

سرای شاطرعلی

67

عمارت توفیقی (موزه اثار شهداء)

68

کاروانسرا سنگی شاه عباسی (داش کاروان سراسی)

69

پل حاج سید محمد (قره تپه – پل عتبات)

70

کوشک (خانه باغ) حاج محسن معین التجار

71

پل سردار(قلتوق – خدیجه سلطان)

72

دود کش جن

73

یاستی قلعه

74

غارخرمنه سر

75

قلعه ارزه خوران (مهر)

76

اب انبار حاج لطف الله (سفره خانه سنتی)

77

اب انبار مسجد یری بالا (منسوب به شیخ حسین جوقینی – شهید)

78

ساباط دوقلوی تکیه سیدلر

79

ساباط مسجد یری بالا(زمین علیا)

80

اب انبارحاج مجید

81

حمام امام جمعه

82

خانه امیر اشجع (رضا) اصانلو

83

خانه حکیمیان

84

عمارت شیخ الاسلام ضیایی زنگانی ( موسوم به خانه نایب الصدر )

85

سرای فغفوری

86

عمارت کلا ه فرنگی ذوالفقاری (موزه مردان نمکی)

87

یادمان معماری صخره ای داش کسن (معبد اژدها)

88

مدرسه علمیه هیدج

89

میل خویین (دکل دیده بانی – میل راهنما – کمبز یا گنبد درزبان محاوره ای kombaz)

90

سد (دریاچه) گاوازنگ (پیست قایقرانی)

91

گرمابه سنتی میربهاء (میرلی)

92

کاروان سرای قره بلاغ

93

کاروانسرای دوخان (حقیقت سرا)

94

چشمه ابگرم ابدال

95

مسجد اقا سید فتح الله

96

مسجد ومدرسه ملا (چوقورمسچیدی – مسجد سیدهاشم موسوی - ولی العصر کنونی)

97

مسجد حسینیه اعظم

98

امام زاده ام البنین

99

گرمابه قیصریه قجری(حمام شازده دارا – حمام سید - پاساژ قیصریه کنونی)

100

قلعه قلابر

101

خانه ناصرنظام خدیوی

102

دبیرستان دکترشریعتی

103

کارخانه کبریت سازی سه ستا ره (موزه صنعت)

104

قلعه قلتوق (مسقط الراس طایفه ذوالفقاری های خمسه زنجان)

105

اب انبارمسجد میربهاء (تقی شریعتی)

106

عمارت وباغ دارایی (موزه صنایع دستی ، سنتی)

107

مسجد حاج میربهاالدین ( پاسداران - شریعتی)

108

حمام زرین اباد

109

مسجد دمیریه (انقلاب اسلامی – حاجی میرزا رحیم واسعی)

110

سرای معبودی

111

حمام بلوری

112

حمام علیمردانخان اقشار

113

خانه دباغ

114

پارک جنگل مصنوعی ملت ، شماره1 (شهربازی)

115

سرای حاج علیقلی صرافباشی

116

سقاخانه

117

منطقه حفاظت شده انگوران

118

چشمه ابگرم قینرجه

119

اب انبار عباسقلیخان

120

موزه تاریخ طبیعی (حیات وحش)

121

پارک جنگلی ارم (ش2)

122

سرای گلشن

123

سرای ملک (موزه)

124

تیمچه چهاردربی

125

سرای کربلایی علی

126

سرای حاج ابراهیم (بورکچولر)

127

مقبره وخانقاه سلطان عارف چلپی اوغلوسنی مذهب

128

ارامگاه ارغون خان

129

دریاچه مصنوعی سد تهم

130

کاروانسرای سرچم

131

سرای حاج شعبان

132

سرای بهجت

133

سرای ناصریه

134

حمام سنتی سعدی (فراشباشی – ح . حاج مجید)

135

خانه اسعدی

136

سفره خانه سنتی حاج داداش (حمام سنتی حاج داداش - انصاری)

137

معدن نمک چهره اباد (ارامگاه مردان مومیایی)

138

تکیه نصرالله خان افشار

139

تکیه اقالوق - حجت الاسلام (سقاخانه حضرت ابوالفضل )

140

قوشا حاماملار(گرمابه دوقلوسنتی)

141

کشتارگاه قدیمی شهر(ساختمان اداری مدیریت میراث فرهنگی استان زنجان)

142

عمارت حاج وزیرزنجانی (میرزا علی اصغرخان مشیرالممالک وزیری)

143

تکیه عباسیه

144

بالاقیصریه (قیصریه کوچک)

145

سد گلابر

146

مسجد زینبیه اعظم

147

دالان التی (زیر دالانی حاج وزیر)

148

قولی حامامی (گرمابه قلی)

149

حمام مرسل

150

سرای شیخ الاسلام

 

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 20:55 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
خاطرات محمد تقی صدقدارازفرقه دمکرات زنجان

                                 برشي بر فرقه دمکرات آذربايجان(زنجان)


                                  حسين بروجردي

 

 

 

 

 

 

فرقۀ دمکرات آذربايجان‌» يکي از مهم‌ترين و بحث‌انگيزترين رُخدادهاي تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌ رود که به رغم تحقيقات ‌و کاوشهاي بسيار درباره آن‌، مي‌توان به استنادِ مدارک‌ِ نويافته دامنه پژوهش را بيش از پيش گسترده کرد. «فرقه دمکرات آذربايجان‌» در دوره‌اي شکل گرفت که به دنبال جنگ جهاني‌ِ دوم و حضور نيروهاي ارتش متفقين در ايران‌، ديکتاتوري‌ِ مخوف و سنگين‌ِرضاشاهي به ناگهان فروپاشيد و به تبع‌ِ آن با باز شدن فضاي سياسي‌، جامعه ايران شاهد ظهور احزاب و تشکلهاي سياسي در بستردمکراسي‌ِ فروغلتيده در هرج و مرج بود و در چنين شرايطي‌، گرايش عمومي به استقلال‌خواهي و يا خودمختاري در مناطق معيني‌از ايران بروز يافت و «فرقه دمکرات آذربايجان‌» جدي‌ترين نتيجه چنين گرايشي بود که آشکارا ايجاد حکومتي خودمختار درآذربايجان‌ِ ايران را طلب مي‌کرد. در اين ميان‌، حکومت ايران که در معرض خطر از هم گسيختگي قرار داشت‌، مجلس شوراي ملي وکابينه‌هايي که يکي پس از ديگري تشکيل مي‌شدند، با ضعف و ناتواني تنها نظاره‌گر رويدادها بودند و به استثناي خودمختاري‌، ازروي استيصال آماده برآوردن تمامي خواسته‌هاي «فرقه دمکرات آذربايجان‌» بودند.

چهره شاخص و محوري‌ِ «فرقه دمکرات آذربايجان‌» سيدجعفر جوادزاده (پيشه‌وري‌) نام داشت‌. پيشه‌وري روزنامه‌نويسي باسابقه‌، کمونيستي قديمي و متعصب‌، يکي از برجسته‌ترين رهبران‌ِ «حزب کمونيست ايران‌» و زنداني‌ِ آهنين اراده دوران سلطنت‌رضاشاه بود که از ششم ديماه 309 (در جريان سرکوب حزب کمونيست و دستگيري‌ِ گسترده رهبران آن‌) به زندان افتاد و تا 1320محبوس بود[1]. پس از شهريور 1320 و سقوط‌ِ ديکتاتوري‌ِ رضاشاه‌، همه کمونيستهاي قديمي و نيز اعضاي گروه 53 نفر به تدريج اززندان آزاد شدند و آن عده از ايشان که تمايل به ادامه فعاليتهاي سياسي داشتند، به سرعت «حزب توده ايران‌» را تشکيل دادند[2]. تصور مي‌شد پيشه‌وري به اين دليل که سابقه فعاليتهاي کمونيستي و دوره زندانش بيش از مؤسسين‌ِ جوان‌ِ حزب توده بود، در زمره‌پايه‌گذاران‌ِ اصلي‌ِ اين حزب قرار گرفته رهبري‌ِ آن را در دست بگيرد اما چنين نشد و بنا به دلايلي از جمله وجود اختلاف و شکاف‌بين‌ِ کمونيستهاي قديمي در زندان‌ِ رضاشاه و تسري‌ِ جدي‌ِ آن به «حزب توده ايران‌»[3] و يا به اين دليل که ماهيت‌ِ کمونيستي‌ِ «حزب‌توده‌» چندان روشن نبود و يا شايد به اين دليل که پيشه‌وري شخصيت‌ِ خويش را بسي فراتر و موجه‌تر از مؤسسين‌ِ حزب توده‌مي‌دانست‌، نقشي فعال در تأسيس اين حزب ايفا نکرد بلکه اندکي بعد با انتشار روزنامه آژير فعاليتهاي سياسي‌ِ خود را در مسيري‌مستقل از حزب توده ايران آغاز کرد.#

پيشه‌وري در انتخابات دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي از تبريز به مجلس راه يافت اما در 23 تير ماه 1323 اعتبارنامه او درمجلس رد شد[4]. اين اتفاق تکان‌دهنده و تلخ روزهاي تاريک گذشته را در ذهنش تداعي مي‌کرد. بسياري از محققين معتقدند که اينمسئله عامل اصلي‌ِ انزوا و فروغلتيدن پيشه‌وري در دامن‌ِ روسها بوده است و اين اقدام‌ِ نمايندگان مجلس را يکي از مهم‌ترين عوامل‌ِتقويت انگيزه پيشه‌وري براي تشکيل فرقه دمکرات آذربايجان دانسته‌اند[5]؛ به طوري که نقل شده هنگام رد اعتبارنامه پيشه‌وري‌، اوبا صراحت گفته است‌: «من به اين سادگي­ها دست‌بردار نيستم و خيلي زود حساب اين مرتجعين مارکدار را خواهم رسيد»؛[6] «من ازپنجره بيرون رفتم ولي از در وارد خواهم شد[7]».

سياست خارجي‌ِ کشورهاي قدرتمند و جدال‌ِ آنان در عرصه جهاني براي کسب منافع‌ِ بيشتر در کشورهاي جهان سوم‌، نقش‌ِ اصلي‌را در تشکيل فرقه دمکرات آذربايجان داشت‌. شوروي سعي مي‌کرد در مقابل انگلستان که سالها سلطه خويش را در ايران حفظ کرده‌بود و امريکا که به تازگي سياست‌ِ انزواطلبي را کنار گذاشته‌، در پي‌ِ بسط و توسعه نفوذ خود در ايران بود، دامنه نفوذِ خويش را درايران براي کسب منافع‌ِ بيشتر افزايش دهد. از اين رو درخواست امتياز نفت شمال ـ يکي از اصلي‌ترين عوامل پيدايش فرقه‌ دمکرات آذربايجان ـ از سوي شوروي مطرح گرديد.

از 1944 به تدريج سياست اتحاد جماهير شوروي در آذربايجان رو به تغيير گذاشت و اسناد امضاء شده در کنفرانس تهران درباره ‌ايران‌، اهميت‌ِ خود را از دست داد. بيرون راندن‌ِ نيروهاي آلمان نازي از خاک شوروي و نزديک شدن‌ِ نيروهاي ارتش سرخ به‌مرزهاي اروپاي غربي باعث تقويت‌ِ تمايلات‌ِ توسعه‌طلبانه اتحاد جماهير شوروي شد و بدين ترتيب دست‌يابي به منابع‌ِ سوختي‌ايران و ساير مناطق‌ِ خاورميانه در مرکز سياست‌ِ شوروي قرار گرفت‌. در 1943 استخراج ده ميليون تن نفت از مناطق جنوبي‌ِ ايرانتوسط انگليسيها، شورويها را به اشتها آورد. در تيرماه 1322 آندره اسميرنوف سفير شوروي در تهران به ميرجعفر باقراوف دبيرحزب کمونيست جمهوري‌ِ آذربايجان پيشنهاد کرد براي بررسي پيرامون ذخاير نفتي‌ِ شمال ايران‌، چند نفر زمين‌شناس به آن مناطق‌اعزام شوند. در نتيجه بررسيهاي اوليه معلوم شد که ذخاير نفتي‌ِ آذربايجان‌، گيلان‌، مازندران‌، گرگان و شمال خراسان کمتر از ذخاير جنوب ايران نيست‌. نتيجه گزارش زمين‌شناسان‌، موضوع مذاکرات سادچيکوف‌، رئيس شعبه خاور نزديک کميسارياي امورخارجه شوروي‌، در تهران بود.[8]#

در آغاز سال 1323 با در نظر گرفتن اوضاع بين‌المللي و شرايط ايران‌، مسکو مسئله آذربايجان‌ِ ايران را بار ديگر مورد توجه قرارداد[9]. در خرداد همان سال ميرجعفر پيشه‌وري مدير روزنامه آژير به تبريز رفت و درباره تقويت‌ِ کميته ايالتي‌ِ حزب توده از طريق‌جلب‌ِ کادرهاي آذربايجاني با او مذاکراتي شد. در اين زمان آرداشس آوانسيان در رأس حزب توده در تبريز قرار داشت‌. او يکي ازکمونيستهاي قديمي ايران و از مخالفان و دشمنان‌ِ سرسخت‌ِ پيشه‌وري محسوب مي‌شد که درگيري‌ِ آنها در دوران زندان‌ِ رضاشاهي‌به حزب توده نيز سرايت کرده بود. ميرجعفر باقراوف در نامه‌اي براي استالين نوشت‌: «نمي‌توان نسبت به اين مسئله بي‌تفاوت ماند که تاکنون در رأس پرقدرت‌ترين حزب‌ِ آذربايجان يعني حزب توده‌، يک نفر ارمني (آرداشس آوانسيان‌) قرار گرفته باشد و اين درحالي است که استخوان‌بندي اصلي‌ِ اين حزب را آذربايجانيها تشکيل مي‌دهند[10]». اين نامه نشان مي‌دهد که باقراوف از کُنه‌ جناح‌بنديهاي دروني‌ِ حزب توده و شالوده آن آگاهي داشته است‌.

در اسفندماه 1322 دو هيئت انگليسي و امريکايي از جانب شرکتهاي بزرگ نفتي به تهران آمدند و هر دو خواستار امتياز نفت نواحي‌ِجنوب شرقي‌ِ ايران شدند. در ارديبهشت 1323 برايتون که به معاونت دکتر ميلسپو، مستشار امريکايي در امورِ مالي ايران‌، منصوب‌شده بود به تهران آمد. او در واقع نماينده کمپاني‌ِ امريکايي‌ِ «سينکر» بود که به منابع‌ِ نفتي‌ِ بلوچستان چشم دوخته بود. نمايندگان يک‌ کمپاني‌ِ ديگر امريکايي به نام «امريکن ايسترن کو» نيز در ايران مشغول مذاکره بودند. از مردادماه 1323 دولت ايران با دولت امريکا وکمپانيهاي نفتي‌ِ امريکايي مذاکرات‌ِ پنهاني را آغاز کرد[11]. اگرچه حضور و مذاکرات نمايندگان‌ِ مزبور در تهران کاملاً محرمانه بود اما ارگانهاي اطلاعاتي‌ِ شوروي از مذاکرات‌ِ نفت آگاهي داشتند. اتحاد شوروي فعاليتهاي امريکا در ايران را زيرنظر داشت و ارگانهاي‌ ديپلماتيک‌، نظامي و امنيتي‌ِ اتحاد شوروي تحرکات نفتي را دنبال مي‌کردند. بدين ترتيب در بيستم شهريور 1323 هيئتي را به‌رياست سرگئي کافتارادزه‌، معاون وزارت امور خارجه شوروي به تهران فرستادند تا امتياز نفت شمال را درخواست کند.

کافتارادزه با ساعد، نخست‌وزير، و محمدرضا شاه ملاقات کرد و به مناطق شمال ايران نيز سفر کرد. در سوم مهرماه 1323 ضمن‌يادداشتي که دولت شوروي به نخست‌وزير ايران فرستاد، تقاضاي اعطاي امتياز تجسس و استخراج‌ِ نفت‌ِ مناطق‌ِ سمنان‌، گرگان‌، مازندران‌، گيلان و آذربايجان را مطرح کرد.#

شوروي­ها استدلال مي‌کردند که آنها هيچ سهمي در نفت‌ِ خاورميانه ندارند و تمامي منابع‌ِ نفتي‌ِ منطقه در اختيار انگليسي­ها و امريکايي­ها است و اکنون نيز نفت‌ِ بلوچستان را خواستار شده‌اند. بنابراين آنها نيز حق دارند امتياز نفت را در شمال ايران که در جوار مرزهاي آنان است مطالبه کنند. روزنامه‌هاي حزب توده ايران نيز مبارزه تبليغاتي‌ِ عظيمي را به نفع‌ِ واگذاري اين امتياز آغاز کردند وحتي نشريه مردم براي روشنفکران‌، شمال‌ِ ايران را «حريم امنيت‌ِ شوروي‌» ناميد. محمد ساعد، نخست‌وزير ايران‌، که در روزهاي ‌پيش با نمايندگان شرکتهاي انگليسي و امريکايي مشغول مذاکره بود، در ابتدا موافق پيشنهاد شوروي­ها و تصويب‌ِ آن در مجلس‌شوراي ملي بود. اما به بهانه‌هاي مختلف در دادن پاسخ به تقاضاي اتحاد جماهير شوروي تعلل مي‌کرد. دهم مهرماه 1323 محمد ساعد پيشنهاد اتحاد شوروي را در هيئت‌ِ وزيران به مذاکره گذاشت و اگرچه در اين جلسه تصميم گرفته شد که تا پايان جنگ‌هيچ‌گونه امتيازي در مورد نفت داده نشود، اما ساعد غروب‌ِ همان روز اظهار داشت که به علت وضع‌ِ غيرعادي‌، هيئت‌ِ وزيران‌ نتوانست تصميمي اتخاذ کند[12]. ساعد در جلسه 27 مهر 1323 مجلس شوراي ملي‌، ضمن افشاي مذاکرات محرمانه با شرکتهاي خارجي‌، اعلام کرد که دولت‌ِ او تصميم دارد قبل از روشن شدن اوضاع اقتصادي‌ِ دنيا و استقرار صلح‌ِ عمومي‌، از هرگونه اقدام‌درباره واگذاري امتياز به خارجيان خودداري کند[13].

نمايندگان شرکتهاي انگليسي و امريکايي پس از اطلاع از تصميم شورويها در تقاضاي امتياز نفت‌ِ شمال‌ِ ايران‌، مذاکرات خود راقطع کردند زيرا نيک مي‌دانستند که در صورت گرفتن امتيازِ نفت از ايران‌، شورويها نيز خواستار امتيازِ نفت مي‌شدند و اين امر به ‌نفوذِ آنها در ايران لطمه مي‌زد. کافتارادزه در سوم آبان در مصاحبه‌اي اظهار داشت‌: «… دولت‌ِ اتحاد جماهير شوروي در نظر دارد کهامتياز ]نفت در[ نواحي آذربايجان شمالي و گيلان و مازندران و قسمتي از ناحيه سمنان و چند ناحيه از خراسان‌ِ شمالي را تحصيل‌نمايد… ولي چنان که معلوم است ]جناب آقاي نخست‌وزير[ تصميمي مبني بر اين که مطالعه واگذاري‌ِ امتياز نفت به دولت شوروي ‌را به پايان جنگ موکول سازد اتخاذ نموده که در حقيقت ردّ پيشنهاد شوروي مي‌باشد. اينجانب بايد صراحتاً و به طور آشکار اظهار نمايم که تصميم فوق در محافل‌ِ شوروي کاملاً به طور منفي تلقي گرديده است‌. افکار عمومي شوروي بر اين عقيده است که دولت‌ جناب آقاي ساعد به وسيله اتخاذ چنين رويه‌اي در باب دولت شوروي در راه تيرگي مناسبات بين دو کشور قرار گرفته است‌. دولت‌ جناب آقاي ساعد براي توجيه تصميمي که اتخاذ کرده هيچ دليل قانع‌کننده‌اي نياورده در صورتي که دلايل محکمي عليه تصميم ‌فوق وجود دارد که به مصالح حياتي و سياسي ايران مربوط است‌[14]».

کافتارادزه در ادامه اطمينان داد که تمام موانع و اشکالاتي که در مسئله درخواست امتياز نفت از ايران وجود دارد برطرف خواهد گرديد و اظهار اميدواري کرد افکار عمومي‌ِ ايران که مطبوعات‌ِ آزادي‌طلب‌ِ ايران نماينده آن مي‌باشند در پيشرفت‌ِ اين کار سهيم‌ خواهد بود[15].#

به دنبال اظهارات ساعد و مصاحبه کافتارادزه‌، روزنامه‌هاي وابسته به حزب توده ايران يا هوادار سياست شوروي به ويژه روزنامه ‌آژير به مديريت جعفر پيشه‌وري تبليغات وسيعي را درباره ضرورت واگذاري امتياز نفت شمال به شوروي و حمله به دولت ساعدآغاز کردند. حزب توده با همکاري شوراي متحد مرکزي کارگران روز پنجم آبان 1323 راه‌پيمايي عظيمي در حمايت از اعطاي‌امتياز نفت شمال به شوروي و برضد دولت ساعد در تهران برگزار کرد[16]. اقدامات حزب توده نه تنها آشکارا بيانگر هماهنگي کامل‌اين حزب با سياستهاي شوروي بود بلکه به عنوان اهرم‌ِ قدرت و فشار آن کشور در ايران عمل مي‌کرد.

دو روز پس از تظاهرات مشهور حزب توده‌، دکتر مصدق طي نطقي در مجلس شوراي ملي متذکر شد که نبايد به بيگانگان امتيازداد[17]. مصدق در 11 آذرماه 1323 نيز در جلسه علني مجلس نطق مفصلي راجع به نفت و اعطاي امتياز آن به کمپانيهاي خارجي ايراد کرد و طرحي را که تهيه کرده و به امضاي نمايندگان رسيده بود به مجلس داد که در همان جلسه تصويب شد. به موجب طرح مزبور هيچ ‌يک از مقامات کشور حق نداشتند راجع به واگذاري امتياز نفت با خارجيها مذاکره يا قرارداد منعقد کنند[18].

چند روز بعد کافتارادزه طي مصاحبه‌اي با روزنامه‌نگاران در محل سفارت شوروي‌، پيشنهاد کشورش مبني بر اخذ امتياز نفت ‌شمال را به سود ايران دانست و عمل مجلس را در تصويب طرح دکتر مصدق‌، اشتباه شمرد و روز بعد (18 آذرماه‌) بدون خداحافظي ‌با مقامات رسمي ايران به همراه هيئت همراهش ايران را ترک کرد[19].

پس از تلاش ناموفق دولت شوروي براي کسب امتياز نفت شمال‌، روابط ايران و شوروي به سردي گراييد. اسناد و شواهد تاريخي ‌نشان از آن دارد که مقامات مسکو با استفاده از شبکه امنيتي و اطلاعاتي گسترده‌اي که در آذربايجان شوروي برپا کرده بودند، موجبات تشکيل فرقه دمکرات آذربايجان را فراهم آوردند. باور عمومي چنين بود که باقراوف دبير حزب کمونيست جمهوري‌آذربايجان طرح ضميمه کردن آذربايجان ايران به آذربايجان شوروي را آماده کرده بعد از کسب موافقت استالين آن را به موقع اجراگذاشته بود ليکن در سالهاي اخير برخي پژوهشگران گفته‌اند که طراح و کارگردان اصلي تشکيل حکومت خودمختار در آذربايجان‌ايران‌، استالين و مجري آن باقراوف دبير حزب کمونيست جمهوري آذربايجان شوروي بوده است‌.

اواخر پاييز 1323 با تقويت تشکيلات ايالتي حزب توده در آذربايجان‌ِ ايران همراه بود. 21 دي ماه 1323 نخستين کنفرانس ايالتي‌حزب توده در تبريز برگزار گرديد. تا اين تاريخ فعاليت کميته مرکزي و کميته ايالتي حزب توده ايران رضايت مقامات شوروي رافراهم نکرده بود. درباره آذربايجان ايران به تدريج اختلاف‌نظر ميان رهبران حزب توده و مقامات شوروي مقيم ايران شدت ‌مي‌يافت‌. در اواخر پاييز 1323 که شوروي شروع به تقويت کميته ايالتي حزب توده کرد، در رهبران اين حزب شبهه‌اي درباره‌احتمال جدا کردن آذربايجان از ايران به وجود آمد. اعضاي کميته مرکزي حزب توده ايران مايل بودند که تقويت کميته ايالتي‌آذربايجان تحت رهبري آنها به عمل آيد اما در اساس فکر تشکيل کنفرانس ايالتي حزب توده از آن شورويها بود و اين کنفرانس‌تحت نظارت ماتوييف‌، سرکنسول شوروي در تبريز برگزار شد. وي گزارش جامعي درباره اين کنفرانس تهيه کرد و براي‌کميسارياي امور خارجي اتحاد شوروي و ميرجعفر باقراوف فرستاد. صادق پادگان که به عنوان صدر کميته ايالتي حزب توده‌انتخاب شده بود، در مردادماه 1323 در گزارش خود اين نکته را ذکر کرده بود که کميته مرکزي حزب توده از کميته ايالتي ناراضي‌است‌[20].#

در اسفند 1323 کميته مرکزي حزب کمونيست شوروي و شوراي کميسارياي خلقي شوروي درباره افزايش کمکهاي مادي و فرهنگي به اهالي آذربايجان ايران قراري صادر کردند. در اين قرار قيد شده بود که براي تأثير گذاشتن روي اهالي‌، از دين و دين‌مداران استفاده لازم بشود. از اين رو در ارديبهشت 1324 رئيس مجمع روحانيت ماوراء قفقاز، شيخ‌الاسلام آخوند آقاعليزاده‌ را از طرف کميسارياي امنيت دولتي اتحاد جماهير شوروي به شهرهاي آذربايجان و تهران فرستادند[21].

در خرداد 1324 روند کارها در آذربايجان شدت بيشتري گرفت‌. تقاضاهاي مکرر ميرجعفر باقراوف از مسکو به نتيجه رسيد و در20 خرداد 1324 استالين قراري محرمانه درباره تأسيس مؤسسات صنعتي شوروي در شمال ايران صادر کرد. در اين قرار، سخن ازايجاد شعبات مؤسسه‌هاي صنعتي آذربايجان شوروي در شهر تبريز و ساير شهرهاي شمال ايران مي‌رفت‌. اين صنايع عبارت بودند از کارخانه‌هاي قند، کفش‌، نساجي و جوراب‌بافي در تبريز و کارخانه ابريشم‌ريسي در رشت‌. براي ساخت و راه‌اندازي اين‌کارخانه‌ها مي‌بايست کادرهاي فني از آذربايجان شوروي به ايران اعزام مي‌شدند. ارسال تجهيزات اين کارخانه‌ها هم بايد تا 9 مهر1324 به پايان مي‌رسيد. اين قرار استالين از پيوستن قريب‌الوقوع آذربايجان ايران به آذربايجان شوروي حکايت مي‌کرد. علاوه براين به کميسارياي امور خارجي اتحاد شوروي و کميته مرکزي حزب کمونيست آذربايجان شوروي نيز مأموريت داده شد که براي‌حل مسئله آذربايجان ايران طرحهاي لازم را تهيه کنند. در 21 خرداد 1324 کميته مرکزي حزب کمونيست اتحاد شوروي لايحه طرح تشکيل جنبشهاي جدايي‌خواهانه در آذربايجان و ساير شهرهاي شمال ايران را جهت اظهارنظر براي مولوتف‌، باقراوف و کافتارادزه فرستاد. ده روز بعد استالين سندي «به کلي محرمانه‌» درباره «کارهاي زمين‌شناسي و اکتشاف مناطق نفت‌خيز شمال‌ايران‌» را امضاء کرد. شايد يکي از علل شتاب شورويها براي کشف نفت در شمال ايران اين بود که انگليسيها عمليات نقشه‌برداري‌در مناطق شمال و شمال شرقي تهران را آغاز کرده بودند. بنا به گزارشهاي سازمانهاي امنيتي شوروي‌، فعاليت شرکت انگليسي‌آلکساندر کيپ در اين مناطق پوششي بود براي جست­و­جوي ذخاير نفت که قرار بود به مناطق شمالي ايران توسعه پيدا کند. قرارصادره از طرف استالين در مورد عمليات اکتشاف نفت در شمال ايران بيانگر اين بود که در آن مقطع زماني در سياست شوروي براي‌آذربايجان مسئله نفت در صدر مسائل قرار داشته است‌[22].

در مرداد 1324 ميرجعفر باقراوف به مسکو احضار شد و در همين ماه دفتر سياسي کميته مرکزي حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروي قرار محرمانه‌اي تحت عنوان «تدابير لازم در مورد سازماندهي جنبشهاي جدايي‌خواهانه در آذربايجان و ساير شهرهاي‌شمال ايران‌» صادر کرد. براي رهبري اين جنبش جدايي‌خواهانه در آذربايجان‌، تشکيل «فرقه دمکرات آذربايجان‌» پيش‌بيني شده بود. با تشکيل فرقه دمکرات مي‌بايست کميته ايالتي حزب توده ايران به طور اساسي دگرگون مي‌شد و از تمام طبقات مردم‌(طرفداران جدايي آذربايجان‌) به اين فرقه مي‌پيوستند. در بند سوم قرار دفتر سياسي‌، در کردستان نيز سازماندهي جنبش‌جدايي‌خواهانه و برقراري خودمختاري پيش‌بيني شده بود. در قرار دفتر سياسي حزب کمونيست اتحاد شوروي همچنين‌پيش‌بيني شده بود که گروههايي مسلح از جدايي‌خواهان آذربايجان و طرفدار اتحاد شوروي تشکيل گردد و با سلاحهاي ساخت‌ خارج (سلاحهايي غير از ساخت شوروي‌) مسلح شوند. مسئوليت اجرايي اين بند از قرار صادره به عهده ميرجعفر باقراوف وبولگانين گذاشته شده بود[23].#

کميته مرکزي حزب کمونيست آذربايجان شوروي در طرحي «به کلي محرمانه‌» تشکيل «فرقه دمکرات آذربايجان ايران‌»، فعاليت‌براي فرستادن نماينده به مجلس شوراي ملي‌، تشکيل «جمعيت دوستداران آذربايجان شوروي‌»، سازماندهي جنبش‌جدايي‌خواهانه‌، تشکيل انجمنهاي ايالتي و ولايتي و ساير اقدامات را پيش‌بيني کرد. در اين سند قيد شده بود که پيشه‌وري وکام­بخش به فوريت براي مذاکرات به باکو بيايند. در اين طرح پيش‌بيني شده بود که کميته ايالتي حزب توده در تبريز ضمن حمايت‌از تشکيل فرقه دمکرات‌، حزب توده را در آذربايجان منحل اعلام کند و از اعضاي خود بخواهد تا به فرقه دمکرات بپيوندند. بعد ازتشکيل کميته تشکيلاتي فرقه دمکرات در تبريز، بايد شعبه‌هاي آن به فوريت در شهرهاي اردبيل‌، رضائيه‌، خوي‌، ميانه‌، زنجان‌، مراغه‌، مرند، مهاباد، ماکو، قزوين‌، رشت‌، بندرپهلوي‌، ساري‌، شاهي‌، گرگان و مشهد تشکيل شوند. به دستور باقراوف در مرداد1324 عبدالصمد کامبخش‌، عضو کميته مرکزي حزب توده‌، صادق پادگان‌، مسئول کميته ايالتي حزب توده در آذربايجان‌، شبستري‌و پيشه‌وري مدير روزنامه آژير مخفيانه به باکو منتقل شدند. در مذاکرات باکو تصميم گرفته شد که ميرجعفر پيشه‌وري به طورموقت رهبري فرقه دمکرات آذربايجان را به عهده بگيرد[24].

در مورد اين انتخاب‌، باقراوف در نامه‌اي به استالين نوشت‌: «بعد از مذاکرات با آنها ميرجعفر پيشه‌وري که در محافل دمکراتيک‌صاحب نفوذ است و مديريت روزنامه آژير در تهران را برعهده دارد، براي رهبري فرقه دمکرات در نظر گرفته شد[25]».

باقراوف همچنين در گزارشهايي که براي مولوتف‌، بريا و مالنکف فرستاد نوشت‌: «پيشه‌وري در آذربايجان ايران به دنيا آمده‌، عضوسابق حزب کمونيست ايران است و در آذربايجان شوروي مسئوليتهايي در حزب و شوراها داشته است‌. در سال 1927 (1305 ـ1306) از طرف کمينترن به ايران اعزام شد، ده سال در زندان رضاشاه زنداني بوده و با ورود ارتش سرخ از زندان آزاد شده است‌، دوبرادر او ساکن اتحاد شوروي هستند که يکي از آنها افسر پزشک در ارتش سرخ است‌[26]».

دولت ايران در 29 ارديبهشت 1324 طي يادداشت­هايي پيروزي در جنگ را به سه دولت بزرگ متفق تبريک گفت و ضمناً خاطرنشان ساخت که به موجب ماده پنجم پيمان سه جانبه و قولي که در کنفرانس تهران داده شده بود، پس از پايان مخاصمات در اروپا ديگر لزومي به ماندن نيروهاي متفقين در ايران نيست و بهتر است هر چه زودتر خاک ايران را تخليه کنند تا اوضاع کشور به حال عادي بازگردد. اين يادداشتها بي‌جواب ماند و متفقين اعتنايي به آن نکردند. فقط در 19 تير ماه سفارت امريکا پاسخ داد: «عمليات‌فرماندهي خليج فارس از اول ژوئن 1945 خاتمه يافته و از هم اکنون ترتيباتي براي تقليل سريع عده سربازان امريکايي در ايرانداده شده است و به محض اين که مقتضيات وضعيت نظامي اجازه بدهد، اين عمل با سرعت هر چه تمام‌تر ادامه خواهد يافت‌[27]».#

در کنفرانس پتسدام که از 17 ژوئيه تا دوم اوت 1945 (26 تير تا 11 مردادماه 1324) بين سران سه کشور بزرگ (مارشال استالين‌ نخست‌وزير شوروي‌، پرزيدنت ترومن رئيس جمهور جديد امريکا، وينستون چرچيل و سپس کلمنت اتلي نخست‌وزير جديد انگلستان‌) در حومه پايتخت سابق رايش آلمان تشکيل شد، مسئله تخليه ايران از نيروهاي بيگانه مطرح گرديد اما شورويها به بهانه ‌اينکه هنوز جنگ با ژاپن خاتمه نيافته است با آن موافقت نکردند. لذا در اعلاميه نهايي کنفرانس پتسدام چنين قيد شد: «موافقت‌گرديد که سربازان متفقين فوراً از تهران عقب کشيده شوند و مراحل بعدي عقب‌نشيني سربازان از ايران در گردهم‌آيي وزيران‌خارجه سه کشور که در اول سپتامبر 1945 در لندن برپا خواهد شد مورد رسيدگي قرار گيرد[28]».

بهانه‌جوييهاي شورويها براي تخليه ايران در زماني مطرح شد که از مدتها پيش‌، طرح تشکيل فرقه دمکرات آذربايجان و کردستان ‌ايران تهيه و تصويب شده مقدمات اجراي آن نيز انجام شده بود. در واقع يک ماه قبل از تشکيل جلسه سران سه کشور بزرگ متفقين‌، استالين به امضاي اسناد محرمانه‌اي مبادرت ورزيده بود که هدف از اجراي آنها، تجزيه بخشهاي مهمي از خاک ايران و پيوستن آنها به شوروي بود. از اواسط مردادماه 1324 اغتشاشاتي در شهر تبريز آغاز شد.

در دوم سپتامبر 1945 (11 شهريور 1324) که ژاپن نيز به دنبال بمباران اتمي هيروشيما و ناکازاکي بدون قيد و شرط تسليم شد و آتش جنگ در سراسر جهان خاموش گرديد، ديگر بهانه‌اي براي ادامه اشغال ايران باقي نمانده بود. لذا دولت ايران مجدداً طيياد داشت مورخ 21 شهريور تقاضاي خود را در مورد تخليه قواي بيگانه تکرار کرد. در کنفرانس وزيران خارجه سه کشور بزرگ که ‌چند روز قبل از آن در لندن تشکيل شده بود، شورويها باز در اين مورد به بهانه‌جويي پرداختند تا اينکه ارنست بوين وزير امورخارجه بريتانيا پيشنهاد کرد که تخليه ايران طبق ماده پنجم پيمان سه جانبه‌، شش ماه پس از پايان جنگ با ژاپن يعني در دوم مارس‌1946 (12 اسفند 1324) خاتمه پذيرد. اين پيشنهاد مورد موافقت وزيران امور خارجه شوروي و امريکا قرار گرفت و سه دولت بزرگ طي يادداشتي تصميم خود را به اطلاع ايران رساندند[29].

اما هنوز 24 ساعت از صدور اعلاميه کنفرانس لندن نگذشته بود که دسته‌هاي مسلحي در شهرهاي آذربايجان دست به قيام مسلحانه ‌زدند و با اشغال ادارات دولتي و پاسگاههاي ژاندارمري تأسيس فرقه دمکرات آذربايجان را اعلام داشتند[30]. سيدجعفر پيشه‌وري در تبريز بيانيه‌اي صادر کرد و در آن‌، زبان ترکي و خودمختاري آذربايجان را مهم‌ترين اهداف خويش برشمرد[31].

صبح روز 12 شهريور1324 هنگامي که اهالي شهرهاي آذربايجان از خواب برخاستند، اعلاميه پيشه‌وري را به زبان ترکي بر ديوارهاي شهر مشاهده‌کردند. اين اعلاميه از تأسيس «فرقه دمکرات آذربايجان‌» خبر مي‌داد و هدفهاي فرقه در آن تشريح شده بود. اعلاميه مزبور که حدود چهل نفر از تجار، مالکين‌، فعالان سياسي‌، روشنفکران‌، کارگران‌، دهقانان و روحانيون آن را امضاء کرده بودند، بزودي در شهرهاي‌تهران‌، خراسان‌، مازندران و گيلان نيز پخش شد. تا تاريخ خروج نيروهاي شوروي از ايران هنوز شش ماه باقي بود و اين زمان‌، فرصت کافي را در اختيار شوروي قرار مي‌داد تا تصميمات گرفته شده در مورد آذربايجان ايران را به مرحله اجرا درآورد.#

دهم مهرماه 1324 نخستين کنگره مؤسسان «فرقه دمکرات آذربايجان‌» با شرکت 237 نماينده از تمام شهرها و بخشها در تبريزبرگزار گرديد[32]. کنگره در عرض سه روز با پذيرفتن برنامه و نظام‌نامه فرقه دمکرات‌، رهبران اين فرقه را به اتفاق آرا برگزيد.ميرجعفر پيشه‌وري به سمت صدر هيئت رئيسه فرقه دمکرات انتخاب شد. در همان روز حزب توده آذربايجان نيز منحل و الحاق خود را به فرقه دمکرات اعلام کرد.

دولت ايران براي تقويت لشکر آذربايجان‌، دو گردان پياده همراه با يک واحد تانک و نيز يک گروهان از ژاندارمري تهران را به آنجا اعزام کرد و به وزارت جنگ دستور داد که گروه‌هاي اعزامي به هر قيمتي که شده بايد وارد آذربايجان شوند اما ارتش شوروي ‌نيروهاي ايراني را در شريف‌آباد (حومه قزوين‌) متوقف کرد. وزارت امور خارجه ايران طي يادداشت مورخ 26 آبان 1324 که‌تسليم سفارت شوروي کرد به مداخله مأموران کشوري و لشکري شوروي در امور داخلي ايران و حمايت آنها از فرقه دمکرات‌آذربايجان اعتراض کرد و متذکر شد که دخالت نيروهاي ارتش شوروي موجب گرديده است که در استانهاي شمالي و کردستان ‌وقايعي به وجود آيد که موجبات ناامني و اختلاف در امور مي‌باشد. در آن نامه درخواست شده بود که به مقامات نظامي شوروي درايران دستور دهند که با آزادي عمل ارتش و قواي تأمينه ايران در استانهاي شمالي موافقت کنند[33].

26 آبان ماه 1324 کنگره بزرگ خلق آذربايجان با شرکت نمايندگان تمام شهرها و بخشهاي آذربايجان در تبريز تشکيل و در پايان قطع‌نامه‌اي تصويب شد که مفاد آن اول آذرماه به فارسي براي شاه‌، نخست‌وزير، رئيس مجلس شوراي ملي و روزنامه‌ها مخابره ‌شد. در مقدمه تلگراف آمده بود: «کنگره ملي که از نمايندگان تمام شهرستانها و بخشهاي آذربايجان در شهر تبريز تشکيل يافته بود در چهارمين جلسه خود به اتفاق آرا تصميم گرفت با اعلاميه زير به حکومت مرکزي ايران و دول معظم جهان امريکا، انگليس‌،اتحاد جماهير شوروي‌، فرانسه و چين مراجعه کرده و درخواستهاي مشروع و قانوني خود را اعلام نمايند». رئوس درخواستها ومطالب در هشت ماده تنظيم گرديده در ذيل تلگراف مذکور آمده بود که اهم آن خودمختاري ملي و تشکيل حکومت ملي براي اداره‌داخلي آذربايجان بود[34]. همچنين تأکيد شده بود که فرقه قصد ندارد به مرزهاي ايران لطمه‌اي بزند.

در 20 آذرماه 1324 تمامي آذربايجان تحت کنترل فرقه دمکرات بود. مراغه‌، سراب‌، بستان آباد، مرند و صوفيان به وسيله نيروهاي‌ فرقه (فداييان‌) آزاد شده بود. تبريز در محاصره قرار داشت و ارتباط لشکر با تهران و ساير نقاط قطع شده بود. آخرين کارهاي‌تدارکاتي براي افتتاح مجلس ملي و تشکيل حکومت ملي آذربايجان در جريان بود. ميرجعفر باقراوف نظام‌نامه داخلي مجلس را براي تصويب استالين‌، مولوتف‌، بريا و مالنکف به مسکو فرستاد[35].#

اما بيست و يکم آذرماه 1324 نقطه عطف تاريخي براي فرقه دمکرات آذربايجان بود. در اين روز شهر تبريز توسط نيروهاي فرقه‌دمکرات محاصره شد و ساعت 10 صبح‌، نخستين جلسه مجلس ملي آذربايجان گشايش يافت‌. بعد از انتخاب هيئت رئيسه موقت‌، نظام‌نامه داخلي مجلس به تصويب رسيد. سپس ميرزاعلي شبستري به رياست مجلس و صادق پادگان‌، رفيعي و حسن جودت نيز به ‌معاونت رياست مجلس انتخاب شدند. همچنين جعفر پيشه‌وري کابينه خود را به مجلس معرفي کرد. اعلام خودمختاري‌ آذربايجان در امور داخلي به تمام دنيا، انتخاب انجمنهاي ايالتي و ولايتي‌، اقدام در آباداني آذربايجان‌، تنظيم بودجه ملي و قشون‌ملي‌، تقسيم اراضي خالصه و املاک مالکيني که آذربايجان را ترک کرده‌اند بين دهقانان‌، برقراري تعليمات مجاني‌، تأسيس دانشگاه و… از اهم‌ّ برنامه‌هاي پيشه‌وري بود. در همان روز ترکيب هيئت وزيران به صدارت پيشه‌وري به تصويب مجلس رسيد و از طرف‌قاضي محمد، رئيس حزب کومله کردستان نيز هيئتي براي تبريک به تبريز اعزام شدند[36].

شب 21 آذرماه خلع سلاح ژاندارمها به پايان رسيد و فرداي آن روز (22 آذر) در نتيجه توافقي که بين سيدجعفر پيشه‌وري و سرتيپ علي‌اکبر درخشاني‌، فرمانده لشکر سوم آذربايجان صورت گرفت‌، پادگان تبريز نيز تسليم شد. در 23 آذرماه فداييان مسلح فرقه ‌دمکرات که تبريز را در محاصره داشتند وارد شهر شدند و در 27 آذرماه سرانجام تيپ رضائيه نيز در اثر چندين روز زد و خورد بافداييان فرقه دمکرات از پاي درآمد[37].

فرقه دمکرات آذربايجان تأثيرات بي‌مناقشه و غيرقابل انکاري در تاريخ معاصر و حيات سياسي ايران داشته است‌. تحقيق و بررسي پيرامون اين فرقه از اين منظر که نقش شوروي را در تشکيل يک حکومت خودمختار در آذربايجان ايران روشن مي‌نمايد و به چگونگي تبديل اين واقعه به يکي از نخستين صحنه‌هاي رويارويي شرق و غرب در جنگ سردي مي‌پردازد که در شرف وقوع بودو شمال ايران را در عمل به صحنه رويارويي اتحاد شوروي‌، امريکا و بريتانياي کبير مبدل کرد و نيز از اين زاويه که موضوع حساس‌قوميت و قوم‌گرايي در ايران و نظريه خودمختاري و تجزيه‌طلبي را عميقاً مورد بررسي قرار مي‌دهد، سخت حائز اهميت است‌. اما بي‌ترديد اسناد تاريخي نقش بي‌بديلي در روشن‌تر کردن ماهيت رخدادهاي تاريخي دارند و به استناد مدارک نويافته مي‌توان دامنه ‌پژوهشهاي تاريخي را بيش از پيش گسترش داد. آنچه در پي مي‌آيد، خاطرات محمدتقي صدقدار است که به عنوان دادستان شهرخلخال در دوران پاي‌گيري و فعاليت «فرقه دمکرات آذربايجان‌» در حاشيه حوادث آذربايجان حضور داشته است‌. خاطرات‌ صدقدار اگرچه جزء بسيار کوچکي از وقايع آذربايجان است اما مي‌تواند حلقه‌هاي مفقوده و پيش‌تر ناديده‌اي از ماهيت «فرقه‌دمکرات آذربايجان‌» را آشکار نمايد و يا دست کم درک و لمس فضا و شرايطي را که در نتيجه تشکيل «فرقه دمکرات آذربايجان‌» به‌وجود آمده بود آسان‌تر کند. اين قبيل خاطرات و دست‌نوشته‌ها به عنوان اسناد تاريخي‌، تأثيرات شگرفي در بازخواني رُخدادهاي‌ تاريخي دارند. و در اين مقال آن بخشهايي از خاطرات صدقدار که از منظر شناخت ماهيت «فرقه دمکرات آذربايجان‌» داراي ‌اهميت مي‌باشد نقل مي‌شود.#

محمدتقي صدقدار در شهريورماه 1322 در 26 سالگي به لحاظ اين که جواني مبارز و مخالف «حزب توده ايران‌» بود، از معاونت‌دادسراي رشت به معاونت دادسراي شهرستان زنجان انتخاب شد. مطالعه و تحقيق پيرامون خوانين و معتمدين شهرستان زنجان وسردمداران «حزب توده‌» توسط صدقدار بيانگر آن بود که وي به شيوه‌هاي رفتاري افراد آگاهي مي‌يافته تا از آن بهره‌مند گردد.

صدقدار در نخستين اقدام خود در زنجان در روز جهاني کارگر (1323.2.11، اول ماه مي‌) دستور بازداشت علي جاهد، رئيس اتحاديه کارگران زنجان را صادر کرد و بدين سان اجتماع پنجاه هزار نفري اعضاي حزب توده و اتحاديه کارگري زنجان برهم‌خورد. نصرت‌الله جهانشاه­لو ـ يکي از افراد 53 نفر ـ که در آن زمان مسئول حزب توده در زنجان بود، نامه‌اي براي صدقدار نوشت وآزادي جاهد را خواستار شد. صدقدار، جهانشاه­لو را به دادسرا دعوت کرد و پس از ارائه گزارش تنظيمي بازپرس پرونده‌، دستورآزادي جاهد را صادر نمود. صدقدار در خاطرات خود از اين کار به عنوان رويدادي ياد مي‌کند که بعدها (در جريان فرقه دمکرات‌آذربايجان‌) وي را از اعدام نجات داده است‌.

در فروردين ماه 1323 سيد حمدالله ذکائي نماينده شهرستان خلخال در مجلس شوراي ملي با توجه به روحيات صدقدار و فعاليتهاي مفيد او در زنجان‌، وي را به عنوان رياست دادگستري بخش مستقل شهرستان خلخال پيشنهاد مي‌کند که اين پيشنهاد از سوي دادگستري پذيرفته و وي با اين حکم روانه خلخال مي‌شود.

رئيس ژاندارمري خلخال يکي از سارقان شهر به نام احد خوجيني را به صورت غيرقانوني بازداشت کرده بود. صدقدار، رئيس‌دادگستري شهرستان خلخال‌، شب هنگام شخصاً به ژاندارمري رفته و با استفاده از اختيارات قانوني خود فرد مذکور را آزاد مي‌کند.صدقدار در خاطرات خويش از اين فرد به نيکي ياد مي‌کند و از وي به عنوان مهره‌اي ديگر نام مي‌برد که بعدها در جريان «فرقه‌دمکرات آذربايجان‌» او را از زندان و اعدام رهايي داده است‌.

صدقدار در بخش ديگري از خاطرات خود به آشنايي‌اش با شخصي پينه‌دوز اشاره مي‌کند که شغل او کفاشي و واکس زدن کفش ‌کارمندان دولت بوده است و به همين جهت هفته‌اي دو مرتبه با مراجعه به دادگستري خلخال‌، کفش صدقدار و ساير کارمندان را واکس مي‌زده است‌. صدقدار از سر نوع‌دوستي در مراسم ختم مادرزن آن کفاش شرکت مي‌کند. بعدها مشخص شد که آن کفاش‌ برادر زن دکتر سلام‌الله جاويد بوده است که يک سال بعد در «فرقه دمکرات آذربايجان‌» به سمت وزير کشور پيشه‌وري منصوب‌شد. صدقدار بدون آگاهي از اين ارتباط‌، علت ارتباط خويش با آن کفاش را حس نوع‌دوستي مطرح مي‌کند. حضور صدقدار در مراسم ختم مادرزن آن پينه‌دوز از سر خيرخواهي جريان ديگري است که او نقش اين حضور معنوي را در زندگي خود بسيار مهم‌جلوه مي‌دهد.#

صدقدار در خصوص قيام پيشه‌وري مي‌نويسد: «ناگهان عصر روز 21 يا 22 آذرماه 1324 قاصدي از تبريز به خلخال وارد شد و خبرقيام پيشه‌وري به کمک قواي شوروي و اشغال کلانتريها توسط قواي شوروي و سقوط و تصرف شهر تبريز و ساير شهرستانهاي آذربايجان در روز و ساعت معيني در حدود ظهر روز 24.9.21 که اين جريانات را به هنگامي که در شوراي شهرستان شرکت‌داشتيم گزارش داد و همه نگران بوديم که داستان از چه قرار است‌… [38]».

صدقدار در خصوص نحوه بازداشت خويش مي‌نويسد: «شب 23 آذرماه 1324 بايريش فولادي با عده‌اي مسلح از طريق ميانه وارد خلخال و مردآباد شده و هنگامي که جهت اقامه نماز صبح از خواب بيدار شده بودم‌، درب منزلم کوبيده شد و در حال وضو گرفتن ‌]بودم‌[ که درب منزل را اسدالله پيشخدمتم باز کرد. سه نفر مسلح مرا محاصره نموده و در حالي که لباس خواب در تن داشتم مرا به‌زندان بردند… هنگام ورود به زندان مشاهده کردم که قريب شصت‌، هفتاد نفر از خوانين امثال کريم خان صولتي و اميرپور و عده‌اي ‌از محترمين و معتمدين و سرمايه‌داران و تجار امثال آقايان سراج روائي و ارشد صباحي و نجم‌الدين صالحي و کليه رؤساي ادارات ‌و عده ديگي که اسامي آنان را فراموش کرده‌ام زنداني شده‌اند[39]».

صدقدار در جاي جاي خاطرات خود از مسائل مذهبي به عنوان يکي از ارکان زندگي شخصي‌اش ياد مي‌کند. ارتباط با علماي اسلام‌، خواندن نماز و ختم قرآن در زندان و افسوس از قضا شدن نماز صبح که بارها در خاطرات کوتاه وي به چشم مي‌خورد بيانگر ديدگاه ‌مذهبي وي مي‌باشد. در خصوص علل مخالفت افراد با «حزب توده ايران‌» و «فرقه دمکرات آذربايجان‌» دو مقوله ملي‌گرايانه ومذهبي در اولويت قرار دارد و صدقدار را مي‌توان در مقوله دوم جاي داد.

صدقدار مذاکره با ساير زندانيان براي نجات از زندان و دسته‌بندي افراد جهت مقابله با «فرقه دمکرات‌» را به عنوان يکي از فعاليتهاي ‌خود بر مي‌شمارد و مي‌نويسد: «با آقايان مشغول مذاکره و طراحي جهت نجات از زندان شديم‌… ]پس از سه روز[ پس از بازجويي‌مختصري همه را يکايک از زندان آزاد کردند و بايريش فولادي فرمانده فداييان پيشه‌وري به ما دستور دادند که به کار اداري خودمشغول و ديگران به کار خود رفته و مشغول شوند. توضيح اينکه فرماندار و رئيس شهرباني و رئيس ژاندارمري ضمن گذاردن ‌سلاحهاي خود در اين دو پايگاه به سوي طالش فرار نموده بودند. زندانيان آن روز خودمان را به چند دسته تقسيم نموديم و هر سه‌ چهار نفري جلساتي تشکيل مي‌داديم و يک نفر را رابط قرار داديم که جريانات و تصميمات متخذه را به همه ابلاغ نموده و اطلاع دهيم‌. منظور از اين تشکيلات و اجتماع اين بود که بتوانيم افراد طرفدار خود را جمع‌آوري نموده و با توجه به مسلح بودن آقايان ‌کريم خان صولتي و اميدپور و چند نفر از شاهسونهاي وطن‌دوست و عده‌اي از رعايا که ذاتاً مخالف با مرام «حزب توده‌» بودند، بتوانيم عليه قواي بايريش فولادي و قزلباش جنگ و گريز نماييم تا شايد بتوانيم شهرستان خلخال را از وجود اين اشرار نجات‌ دهيم‌[40]».#

صدقدار در خصوص بازداشت مجدد خود مي‌نويسد: «پس از چندين روز مذاکره و اخذ تصميم مقرر شد که در ]کلمه ناخوانا [که ‌مالک آنجا خانم ]کلمه ناخوانا[ بود و ايشان و چند نفر ديگر جزء دسته ما بودند انتخاب نموديم و حسب دعوت مشاراليها افراد کمي‌از اين جماعت وطن‌دوست به منزل مشاراليه به عنوان شام خوردن بروند و تصميم نهايي در آنجا اتخاذ شود تا با قواي مسلح خانم ‌]کلمه ناخوانا[ در طالش همکاري نماييم و نماينده تام‌الاختيار معظم‌لها هم در آن جلسه شرکت داشت‌.»

«من در معيت آقاي نجم‌الدين صالحي پياده از مردآباد به سوي ]کلمه ناخوانا[ به راه افتاديم غافل از اينکه مأمورين محافظ من مرا کنترل مي‌کنند که به کجا مي‌روم و با چه اشخاصي رفت و آمد دارم و قبل از ما آقايان سراج روائي و ارشد صباحي و سه نفر از تجار و محترمين مردآباد به ]کلمه ناخوانا [رفته بودند. آقايان کريم خان صولتي و اميرپور و سه نفر از شاهسون بعد از ما وارد شدند. مذاکرات مقدماتي در جريان بود که سفره غذا گسترده شد و صحبت طرح مسئله قيام به هنگام خوردن غذا مطرح بود که فداييان مسلح بايريش فولادي و افراد قزلباش ما را محاصره کردند و با دستبند و پياده به سوي زندان فداييان ما را هدايت نمودند و چون در فکر و خيال اينکه اينک با ما چه کار خواهند کرد، آهسته برنامه ميهماني و اينکه منظور ديگري در ميان نبود و ما طرفدار حکومت ‌ملي آذربايجان و فرقه دمکرات هستيم‌، مشغول طرح پاسخ‌گويي بوديم که نفهميديم که چگونه کريم‌خان صولتي و اميرپور و آن سه نفر شاهسون که همگي مسلح بودند فرار را بر قرار ترجيح دادند. البته شب و تاريک و تعداد افرادي که ما را دستگير کرده بودند زياد نبودند و نماينده خانم ملکه طالشي را مرخص کرده بودند. هنگامي که خوانين فرار کردند، با تيراندازيهاي طرفين که هر يک ازسمتي تيراندازي مي‌نمودند و جهت را مشخص نمي‌کردند، رفتند که رفتند زيرا راههاي آنجا را خوب بلد بودند. ولي بعداً مرتباً درکوهها و تپه‌ها با قواي قزلباشي و فداييان پيشه‌وري زد و خورد مي‌نمودند و اسلحه‌هاي آن کشته‌شدگان را همراه خود مي‌بردند. اين‌جنگ و گريز ادامه داشت ولي به هر حال و هرگز نتوانستند اين پنج نفر خان را دستگير نمايند.

پس از 24 ساعت ما را به زندان شهرباني که رئيس آن سروان علي‌نقي خان توکلي بود تحويل دادند؛ زيرا مطلبي که حکايت از قيام‌ باشد به دست نياوردند. در زندان شهرباني مردآباد هر چند نفري را در اتاق محبوس کردند و پس از چند روز مجدداً همه زندانيان رابه زندان فداييان پيشه‌وري انتقال دادند و من و آقاي نجم‌الدين صالحي را در اتاقي محبوس نمودند و در حدود 30 ساعت ابداً غذا و آبي به ما دو نفر ندادند و تقريباً بي‌حال شده بوديم‌. در حدود يک هفته گذشت و با خيال راحت مرتباً مشغول تلاوت آية ‌الکرسيبودم‌… هنگام استنطاق فرا رسيد. بدواً آقاي نجم‌الدين صالحي را به اتاق استنطاق که به رياست بايريش فولادي تشکيل شده بود، باشلاق مختصري او را نوازش کردند که جريان آن شب در ]کلمه ناخوانا[ را توضيح دهد و توضيح دهد که چرا جلسه محرمانه در منزل آن بانوي گرامي تشکيل داده‌ايد و چند قبضه اسلحه داريد و کجا مخفي کرده‌ايد و تعداد شما چند نفر است و در چه روستاهايي‌دار و دسته مسلح تشکيل داده‌ايد و چگونه کريم خان صولتي و اميرپور و سه نفر شاهسون که همگي مسلح بودند فرار کردند و در کجا مستقر خواهند شد و چرا بر اثر تيراندازي هشت نفر از فداييان و قزلباش کشته شده‌اند و شماها بايد به جاي آن هشت نفر کشته ‌شويد و از اين قبيل سؤالات پوچ و بي‌معني‌. در حالي که هنوز به مقدار زيادي اسلحه تهيه نکرده بوديم و قواي مسلحي تشکيل نداده‌بوديم و فقط مقرر شده بود که شب قيام آقاي حاج علي بابا از پشت بام يک تير هوايي خالي کند و همين طور روستاهاي مجاور و دريک لحظه معين پاسگاه‌ها و اداره بايريش فولادي و قزلباش را تصرف نماييم و قتل‌عام نماييم‌[41]».#

صدقدار در ادامه به کمک مهره اول در زندان اشاره مي‌کند و مي‌نويسد: «شب در حدود 11 ـ 12 بود که آهسته درب سلول ما به صدا درآمد و آقاي نجم‌الدين صالحي که در حال ضعف بود آهسته پرسيد که کيستيد که دق‌الباب مي‌نماييد؟ پاسخ آمد که من احد خوجيني مي‌باشم و چاي و نام و شام آورده‌ام‌. درب را باز کرديم و قوري چاي و استکان و کته و نان و مقداري قند و شکر تحويل داد و آهسته اعلام کرد که اگر براي شما غذا آوردند استفاده ننماييد و صورت ظاهر اعتصاب غذا نماييد. من مي‌روم و نيم ساعت ديگرمراجعت مي‌کنم و وسايلي را که آورده‌ام مي‌برم‌. نيم ساعت بعد آمد و وسايل را تحويل گرفت و رفت و ضمناً اعلام داشت که مرتباًبراي شما غذا مي‌آورم و اگر تأخيري رخ داد نگران مباشيد زيرا مي‌بايستي با احتياط رفتار نمايم‌. آري احد خوجيني آن دزد مسلح و راهزن که همه اهالي شهرستان خلخال را عاصي کرده بود… اينک به کمک ما آمده است‌… و اين مردانگي احد خوجيني را به پاي‌ميهمان‌نوازي و انسانيت او گذاشتيم زيرا توقعي از ايشان نداشتم و اصلاً به ياد او نبودم‌… باري بعداً مشخص شد که اين احدخوجيني عده‌اي که هم‌فکر خودش بودند دور خود جمع کرده و دسته‌اي مسلح تشکيل داده و طبق دستور بايريش فولادي‌، رئيس فرمانده آن دسته شده است‌[42]».

آن بخش از خاطرات صدقدار که به مسئله زبان ترکي مي‌پردازد، و تعصبات فرقه دمکرات آذربايجان را نسبت به زبان ترکي روشن‌مي‌کند از اهميت زيادي برخوردار است‌. براساس دست نوشته‌هاي صدقدار، مادرش متولد تبريز بود اما در شانزده سالگي به تهران‌کوچ کرده بودند و به همين جهت وي به زبان ترکي هم آشنايي داشته است‌. صدقدار در خصوص تعصب «فرقه دمکرات‌» نسبت بهزبان ترکي مي‌نويسد: «در حدود سه هفته در زندان بوديم‌. البته مدت زنداني بودن من در زندان بايريش فولادي حدود 2.5 ماه بود وپس از استنطاق به زندان شهرباني جهت محاکمه اعزام شده بوديم‌. به هر حال پس از دو ساعت و نيم استنطاق از آقاي نجم‌الدين‌صالحي‌، او را به زندان منتقل کردند و مرا دست بسته به اتاق استنطاق نزد بايريش فولادي فرمانده فداييان پيشه‌وري بردند. دست وپاي مرا باز کرده‌، پس از تفتيش بدني‌، بايريش فولادي در حالي که بر روي يگانه صندلي موجود در اتاق جلوس کرده بود مشغولسؤالاتي از من شد. من با وصف اينکه زبان ترکي زبان مادريم بود و مختصري و به اندازه حاجت ترکي صحبت مي‌کردم‌… به فارسي‌شروع به پاسخ دادن کردم‌. در اين هنگام بايريش فولادي با تفنگي که در دست داشت به زمين مي‌کوبيد و فرياد مي‌کرد که اينجا حکومت ملي آذربايجان است و فارسي صحبت کردن قدغن است‌. پاسخ دادم که من هم به زبان ترکي و هم به زبان فارسي پاسخ ‌خواهم داد زيرا ممکن است به هنگام ترکي صحبت کردن مرتکب اشتباه در پاسخ دادن باشم که در اين موقع دستور داد مرا به زمين‌ بيندازند و با شلاق نوازشم دهند که در اين هنگام احد خوجيني (مهره اول در خلخال‌) با طرفدارانش مسلحانه وارد اتاق استنطاق‌ شدند و به حالت صف مقابل و اطراف من صف‌آرايي کردند و ايستادند و به بايريش فولادي گفتند که اگر يک ضربه شلاق به رئيس‌دادگاه که امتحان خود را در شهر خلخال داده است بزنيد، ما با اسلحه به شما پاسخ خواهيم داد. بايريش فولادي از احد خوجيني‌ سؤال نمود به چه علت از رئيس دادگاه حمايت مي‌کنيد؟ خوجيني به زبان ترکي جريان زنداني شدنش و سپس آزادي‌اش و صدور دستور بازداشت فرمانده ژاندارمري را… مبسوطاً در حدود يک ساعت شرح داد و بايريش فولادي به زبان ترکي احسنت و مرحبا مي‌گفت و من از استنطاق نجات پيدا کرده و مختصر آزادي به من و نجم‌الدين صالحي دادند و از آن لحظه احد خوجيني طبق دستوربايريش فولادي مأمور حفاظت تهيه غذا و غيره جهت ما دو نفر شد[43]».#

بخش ديگر خاطرات صدقدار روشن کننده نوع نگرش فرقه دمکرات آذربايجان نسبت به دين و افکار مذهبي است‌. صدقدارنگارش آيه‌اي از قرآن را به يکي از خوش‌نويسان زنجاني سفارش داده بود. سپس تابلو قاب شده را در دادگستري خلخال بر بالاي‌خود نصب کرده بود. او در خصوص برخورد فرماندار خلخال که از طرف پيشه‌وري به اين سمت منصوب شده بوده مي‌نويسد: «بلال آزاد که از مدتي قبل فرماندار شهرستان خلخال و از طرف پيشه‌وري منصوب شده بود… بدواً به کليه ادارات سرکشي کرده بود و من‌جمله به دادگستري رفته بود تا رفتار مرا تحقيق نمايد… بلال آزاد که از کمونيستهاي متعصب و از استالين استالين‌تر بود، اين‌تابلو را از ديوار کنده و با خود به فرمانداري برده بود و به همين مناسبت به بايريش فولادي دستور داده بود که در معيت نجم‌الدين ‌صالحي و افراد مسلح به عنوان حفاظت‌، ما را به فرمانداري ببرند و بردند. از من تفتيش بدني کردند و چيزي به دست نياوردند و سپس تفتيش بدني از آقاي نجم‌الدين صالحي شروع شد و از جيبهاي ايشان يک جلد قرآن کريم و تعدادي کاغذ که ادعيه مختلفه‌ من‌جمله زيارت عاشورا بر روي آن نوشته شده بود بيرون آوردند. بلال آزاد فرماندار، قرآن کريم و آن آيه متبرکه قاب شده ربوده ‌شده از دادگاه را که مُذَّهب کاري هم شده بود به زمين پرتاب کرد و لگدمال نمود و ادعيه و اسماء الحسني و زيارت عاشورا و غيره راکه از جيب نجم‌الدين صالحي درآورده بودند آتش زد و مطالب ناهنجاري بر زبان راند که من شرم دارم آن مطالب که مربوط بهحضرت ختمي مرتبت و خاتم ‌الرسل صلوات‌الله عليه بيان کرد به رشته تحرير درآوردم‌[44]».

صدقدار در ادامه خاطرات خويش در خصوص تشکيل «کميته ولايتي شهرستان خلخال‌» توسط فرقه دمکرات آذربايجان ‌مي‌نويسد: «روز 22 آذرماه 1324 سردرب منزل اميرحمدي‌… تابلويي نصب کردند که عبارت روي آن تابلو چنين بود «کميته ولايتي شهرستان خلخال‌». آقاي هاشم مرادي به موجب حکم صادره از طريق کميته ايالتي آذربايجان به سمت رئيس و ميرجبار حسيني به‌سمت معاون و يک نفر ديگر که منشي مخصوص بايريش فولادي بود به سمت رئيس دبيرخانه تعيين شده بودند و علي‌نقي خان ‌توکلي با درجه سرواني به سمت رياست شهرباني شهرستان خلخال منصوب شده بودند…»

بايريش فولادي با قواي مسلح خود شب 22 آذرماه وارد مردآباد شده بود و دستور داده بود که اهالي شهرستان خلخال بايستي به کميته ولايتي خلخال مراجعه و کارت عضويت فرقه دمکرات آذربايجان را اخذ مي‌نمودند و ما هم در زندان سرگرم صحبت کردن‌و خوابيدن و خوردن بوديم و احد خوجيني مرتباً جريان را به ما گزارش مي‌داد[45]».

صدقدار در خصوص «تشکيل محاکم صحرايي‌» توسط فرقه دمکرات آذربايجان و چگونگي اجراي احکام در اين محاکم‌مي‌نويسد: «محمدعلي رامتين معروف به قصّاب آذربايجاني گاهي در خلخال و زماني در ميانه و گاهي به اردبيل رفت و آمد مي‌کرد و احکام صادره از محاکم صحرايي مبني بر اعدام را اجرا مي‌نمود و به طوري که آقاي احد خوجيني همان دزد سابقه‌دار و آزاد شده‌ من که در حقيقت فدايي من شده بود مرتباً گزارش امور روزانه را به من گزارش مي‌داد و ايشان اظهار مي‌داشتند که اعضاي محکمه ‌صحرايي متشکله آنان که چند نفر مي‌باشند ابداً به مدافعات و اظهارت مردم و خوانين و معتمدين توجهي نمي‌کنند؛ اظهارات آنان ‌را گوش مي‌دهند ولي به آن اظهارات توجهي ندارند. #

پس از صدور احکام اعدام به شرحي که گذشت‌، محمدعلي رامتين بلافاصله‌ جوخه اعدام را تشکيل مي‌داد و آن شخص و يا آن اشخاصي را که محکوم شده بودند يکجا تيرباران مي‌نمود. هنگامي که در مردآباد در بيرون شهر محکمه صحرايي تشکيل مي‌شد، ما زندانيان را براي تماشا و ايجاد ترس و وحشت بدانجا مي‌بردند و دستور داده ‌بودند که ضمن کف زدن با صداي بلند بگوييم‌: «زنده باد پيشه‌وري‌»، «زنده باد استالين‌»، «زنده باد حکومت ملي آذربايجان‌» (آن همبه زبان ترکي‌)…»

«شب در حدود ساعت 10 به من خبر دادند که فردا روز محکمه شما مي‌باشد و فردا صبح مرا در محاصره فداييان پيشه‌وري و بايريش فولادي به خارج از شهر برده و جلسه محاکمه تشکيل شد… چون رئيس دادگاه بخش مستقل خلخال و در حقيقت رئيس‌دادگستري بودم‌، تشريفات مجللي تهيه کرده بودند و جهت اينکه ثابت کنند که دادگاه صحرايي رعايت احترام افراد را دارد، رؤسا واعضاي دادگاه صحرايي متشکله عليه من از پنج نفر تشکيل شده بود. 1ـ بلال آزاد فرماندار، رئيس دادگاه و محکمه صحرايي بود 2ـ بايريش فولادي فرمانده فداييان پيشه‌وري 3ـ هاشم مرادي رئيس کميته ولايتي خلخال

4ـ منشي مخصوص بايريش فولادي ورئيس دبيرخانه کميته ولايتي خلخال 5ـ يک نفر از اعضاي کميته ايالتي آذربايجان که از تبريز اعزام شده بود. رسميت جلسه‌محاکمه اعلام شد[46]».

مهم‌ترين بخش خاطرات صدقدار کيفرخواست وي مي‌باشد که مي‌تواند سمت و سوي ديدگاه‌هاي «فرقه دمکرات آذربايجان‌» راروشن نمايد. موارد کيفرخواست صدقدار به شرح ذيل بوده است‌:

«1ـ نظر به اينکه مورخ‌الدوله سپهر به استانداري آذربايجان انتخاب شده و رؤساي ادارات و دواير و ادارات دادگستري را ايشان تعيين و معرفي نموده‌اند و مشاراليه معاون دبيرکل حزب اراده ملي و شخص آقاي سيدضياءالدين طباطبايي (کودتاچي سال 1299) است و همه آنان جاسوس دولت انگلستان مي‌باشند، در نتيجه رئيس فعلي دادگاه بخش مستقل خلخال (صدقدار) هم عضو حزب‌اراده ملي و جاسوس مسلم انگلستان مي‌باشد.

2ـ نظر به اينکه رئيس فعلي دادگاه خلخال چند قطعه عکس با سيدضياءالدين طباطبايي مغز متفکر کودتاي 1299 و همچنين چندين‌قطعه عکس با قوام‌السلطنه داشته و يک بار به هنگام سخن‌راني حزب اراده ملي شرکت کرده و با آقاي محمد قوام (برادرزاده ‌قوام‌السلطنه‌) از سال 1313 تا پايان تحصيلاتش هم­‌کلاس و هم­درس بودند، جاسوس شناخته مي‌شود.

3ـ معاشرت با خوانين شهرستان خلخال و تشکيل جلسات متعدد و مذاکراتي جهت براندازي حکومت ملي آذربايجان و تهيه وتشکيل قواي مسلح در مردآباد و ساير شهرها و دهات خلخال‌.

4ـ تهراني‌الاصل بودنش و اينکه تعمداً هميشه و همه جا به زبان فارسي صحبت مي‌کند و صورت مجلسهاي پرونده‌هاي دادگستري‌ خلخال را به فارسي مي‌نوشته است در حالي که فارسي صحبت کردن در حکومت ملي آذربايجان ممنوع مي‌باشد.#

5 ـ بازداشت نمودن رئيس اتحاديه کارگران زنجان (علي جاهد).

6ـ همراه داشتن کتابي به زبان خارجي که نامش را «قرآن‌» گذاشته‌اند.

7ـ نصب تابلو مُذَّهب‌کاري به زبان عربي‌.

8ـ رفت و آمد به منزل افرادي که خود را روحاني و مخالف با رژيم ما مي‌باشند به ويژه با آيت‌الله سيدمحمد امامي رضوي خلخالي و آيت‌الله سيد المحققين و چند نفر ديگر.

9ـ تبرئه کردن يک قاتل چون فرزند آقاي حافظ‌ الصحه رئيس بهداري بود[47].

البته ممکن است که سمت و سوي خاطرات صدقدار و ادبيات مذهبي او اين تلقي را در ذهن خواننده ايجاد کند که او برخلاف اينکه مکرر ادعا مي‌کند عضو هيچ حزب و دسته سياسي نبوده‌، ارتباطات خاصي با «حزب اراده ملي‌» و سيد ضياءالدين طباطبايي داشته‌است و پايوران «فرقه دمکرات آذربايجان‌» با شناخت کامل از مشاراليه براي او محکمه صحرايي تشکيل داده‌اند.

صدقدار در ادامه توضيح داده که همه موارد کيفرخواست را قوياً رد و دفاع مفصلي از خود کرده بود که تحسين همه تماشاچيان وزندانيان را برانگيخته است اما چون از پنج نفر اعضاي دادگاه‌، سه نفر رأي به اعدام و دو نفر رأي به تبرئه او داده بودند، محکوم به‌اعدام شده است‌. ليکن چون ساعت 6 بعد از ظهر همان روز، غلام يحيي براي تقويت قواي مسلح مقيم زنجان به سوي آنجا حرکت‌کرده تا در مرز همدان و زنجان با قواي مسلح سلطان محمود ذوالفقاري و محمدحسن خان اميرافشار در جنگ شرکت کند، اجراي‌حکم اعدام صدقدار به تأخير مي‌افتد.

صدقدار از همين فرصت استفاده کرده دو نامه يکي به اوحدي دادستان زنجان و ديگري به دکتر نصرت‌الله جهانشاه­لو فرماندار زنجان مي‌نويسد و تقاضاي تجديد نظر در رأي دادگاه و تبرئه خويش را مي‌نمايد. دادستان و فرماندار زنجان نزد غلام يحيي رفته‌،اوحدي در خصوص تجديد نظر در مورد پرونده صدقدار اظهار مي‌دارد که بايستي از وجود چنين فردي حداکثر استفاده را ببريم وبا تقاضاي تجديد نظرش موافقت کنيم‌. جهانشاه­لو نيز اظهار داشته که اگر موافقت بفرماييد بنويسم وي تبرئه شود و از وجودش‌حداکثر استفاده را نماييم و حتي از او بخواهيم که قاضي خوب تربيت نمايد. غلام يحيي نيز گفته که هر چه لازم است و هر چه‌ مي‌خواهيد بنويسيد من امضاء مي‌کنم‌.

بدين ترتيب نامه‌اي تنظيم شد و غلام يحيي‌، اوحدي و جهانشاهلو آن را امضا کرده دستور داده‌اند که پرونده صدقدار براي رسيدگيو تجديدنظر به شهرستان اردبيل انتقال داده شود که اين امر منجر به آزادي صدقدار و مدتي بعد به تبرئه او مي‌انجامد.

صدقدار يکي ديگر از عوامل رهايي خود را همان فرد پينه‌دوز و واکسي عنوان مي‌کند که در آن زمان رئيس شهرباني خلخال شده‌بوده و اين فرد در تلگرافي به دکتر جاويد (شوهر خواهرش و وزير کشور پيشه‌وري در فرقه دمکرات آذربايجان‌) درخواست ‌رهايي صدقدار را مي‌کند که جاويد با چند شرط با اين درخواست موافقت مي‌نمايد که يکي از اين شروط تربيت سه نفر قاضي براي‌فرقه دمکرات بوده است‌.

خاطرات محمدتقي صدقدار به رغم آنکه در حاشيه رويدادهاي آذربايجان قرار داشته و از سويي وابستگيهاي سياسي و جهت‌بندي­هاي او داراي ابهاماتي است‌، در مجموع به شناخت بيشتر فرقه دمکرات آذربايجان ياري مي‌رساند.
——————————————————————————–

[1]- تربتي سنجابي‌، محمود، قربانيان باور و احزاب سياسي ايران‌، صص 55 و 107
.

[2]- خاطرات ايرج اسکندري‌، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي‌، صص 105 تا 118
.

[3]- بروجردي‌، حسين‌، اراني فراتر از مارکس‌، صص 378 تا 396
.

[4]- عاقلي‌، باقر، روزشمار تاريخ ايران‌، ج اول‌، ص 368
.

[5]- مرادي مراغه‌اي‌، علي‌، از زندان رضاخان تا صدر فرقه دمکرات آذربايجان‌، ص 285
.

[6]- همان‌، ص 284
.

[7]- قربانيان باور و احزاب سياسي ايران‌، ص 108
.

[8]- حسنلي‌، جميل‌، فراز و فرود فرقه دمکرات آذربايجان‌، ترجمه منصور همامي‌، صص 34 و 35
.

[9]- همان‌، ص 35
.

[10]- همان‌، صص 39 و 40
.

[11]- همان‌، ص 41
.

[12]- همان‌، صص 42 و 44
.

[13]- هوشنگ مهدوي‌، عبدالرضا، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي‌، صص 91 تا 93
.

[14]- گذشته چراغ راه آينده است‌، جامي‌، ص
221.

[15]- همان‌
.

[16]- همان‌، ص 223
.

[17]- روزشمار تاريخ ايران‌، ج اول‌، ص 372
.

[18]- همان‌، ص 373
.

[19]- سياست خارجي ايران در دوران پهلوي‌، ص 95
.

[20]- فراز و فرود فرقه دمکرات آذربايجان‌، صص 46 و
47.

[21]- همان‌، ص 48
.

[22]- همان‌، صص 50 و 51
.

[23]- همان‌، صص 52 و 53
.

[24]- همان‌، ص 54
.

[25]- همان‌
.

[26]- همان‌، ص 55
.

[27]- سياست خارجي ايران در دوران پهلوي‌، ص 105
.

[28]- همان‌، صص 105 و 106
.

[29]- همان‌، ص 106
.

[30]- همان‌
.

[31]- روزشمار تاريخ ايران‌، ج اول‌، ص 379
.

[32]- همان‌، ص 380
.

[33]- همان‌، ص 381
.

[34]- همان‌، ص 381
.

[35]- فراز و فرود فرقه دمکرات آذربايجان‌، ص 92
.

[36]- روزشمار تاريخ ايران‌، جلد اول‌، ص
382.

[37]- همان‌، صص 382 و 383
.

[38]- خاطرات محمدتقي صدقدار، ص
22.

[39]- همان‌، ص 24
.

[40]- همان‌، ص 24 و 25
.

[41]- همان‌، ص 25 تا 27
.

[42]- همان‌، ص 29
.

[43]- همان‌، ص 29 و
32.

[44]- همان‌، ص 31 و 32
.

[45]- همان‌، ص 37 و 38
.

[46]- همان‌، ص 38 تا 39
.

[47]- همان‌، ص 40 تا 42.

http://www.historylib.com/site/SViewDocument.

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 17:9 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
تاریخ وفرهنگ زنجان درگفتگوبا مشاهیراستان
گفت‌وگو با میرتقی فاضلی نویسنده و مترجم زنجانی


جز علم به هیچ چیز دیگری معتقد نیستم


علی شقاقی

 

اشاره: به هنگام صحبت از علم، فلسفه، اقتصاد و مبارزه، چشم‌های خوش رنگش از امید و صبر و استواری برق می‌زند. او سال‌ها عمرش را صرف شعر، داستان، ترجمه، تاریخ و فلسفه کرده است. در طول این سال‌ها موهای سرش را در راه خواندن و نوشتن سفید کرده است. با وجود کهنسالی‌اش بر عکس خیلی‌ها تا دم مرگ، سر حرف خود ایستاده و تغییر عقیده نداده است! و بر خلاف اکثر پیشکسوتان خیلی زود می‌توان از ایشان وقتی گرفت. بی‌پرده و صریح، حقیقت را می‌گوید و به دور از مذهب و سیاست زندگی آرامی را تا به این روز سپری کرده است.

استاد میرتقی فاضلی (شاعر، نویسنده، مترجم، مورخ، فیلسوف و عضو بنیاد منزوی) حرف‌های شنیدنی بسیاری پشت پرده‌ی سکوت پنهان کرده بود.

·         حالا نه شاعرم، نه انقلابی، فقط پیرم. هیچ شعری نمی‌گویم.

·         امروز، شعر گفتن بر خلافِ گذشته، فقط یک تفریح است.

·         تقریباً تمامی آثار ارزشمند نویسندگان بزرگ تاریخ جهان را به دقت مطالعه کرده‌ام که این، آموزشی است بس ارزشمند برای من.

·         من پیرو راه فلسفه‌ی «ماتریالیسم» هستم.

·         علت بی‌اعتنایی یا کم‌اعتنایی به هنرمند در کشور ما مربوط به موضوع مذهب است.

·         دوست فقیدم «سعید سلطان‌پور» که خود شاعری توانا و هنرمندی والامقام بود بهترین مشوق‌ام بود و راهنمایی‌ام می‌کرد.

 

آقای فاضلی اصالتاً اهل کجا هستید، مختصری از خودتان بگویید.

سیدتقی فاضلی که در شناسنامه‌اش (میرتقی فاضلی) قید گردیده، دومین فرزند میرمحمد فاضلی است که در قرن بیستم میلادی در شهر بادکوبه (باکو) زندگی می‌کرده و بعداً به زنجان بازگشته و آخرین شغلش نیز گرمابه‌داری بوده است.

در تاریخ اول بهمن‌ماه 1309 در محله‌ی «شوقی دکانی» زنجان چشم به دنیا گشودم و هم اکنون در سال 1385 در حال سپری کردن هفتاد و ششمین سال عمرم هستم و ساکن شهر زنجان.

 

در منزل پسرش در آلمان


فعالیت ادبی‌تان را از چه سالی آغاز کردید؟

من از پنج سالگی شروع به درس خواندن در مکتب‌خانه نموده‌ام و از آن زمان تا به حال هیچ گاه آموختن و نوشتن را تعطیل نکرده‌ام. اما اصل شروع فعالیت ادبی بنده از سال‌های 1345 آغاز گردیده است.

 

اولین اثرتان را در چه سالی به چاپ رساندید؟

اولین کتابم به نام «همسر قانونی» در سال 1347 از چاپ خارج گردید.

 

این اثر شما ظاهراً با دو اسم متفاوت چاپ شده است، چرا؟ بالأخره همسر قانونی، یا فریب زندگی؟

من اول کتاب را با نام همسر قانونی چاپ کردم ولی برای فروش آن امکان نداشتم لذا آن‌ها را کلاً به یک کتاب‌فروشی فروختم. بدون این‌که اطلاع داشته باشم آن شخص جلد و نام کتاب را عوض کرده با نام «فریب زندگی» فروخته بود. من چاپ دوم آن را با نام همسر قانونی یا فریب زندگی منتشر کرده و حالا چاپ سومش نیز با همین نام است.

 

سرودن شعر را از چه زمانی شروع کردید؟

زمانی که 8 ساله بودم و کلاس چهارم ابتدائی را می‌خواندم اولین شعرم را سرودم. مدتی تحت تأثیر محیط خانواده‌های آن روزی اشعاری درباره‌ی دین و مذهب می‌نوشتم که به معنی واقعی کلمه، بند تنبانی بودند. اما در دوران نوجوانی اشعار طنزآلود می‌نوشتم که دو نمونه از آن‌ها در کتاب «راه‌ها و خارها» درج گردیده است. شعر جدی خود را روز 28 مرداد سال 1332 موقعی که جلو چشمانم فرزین فقید را می‌کشتند، سرودم و نام شعر «به یاد فرزین» می‌باشد. از آن تاریخ شروع به سرودن اشعار انقلابی نمودم که گلچینی از آن‌ها  کتابی است با عنوان «همرنگ ارغوانی». تا سال‌های 45 و 46 شعر می‌سرودم ولی بعد از این که شروع به رمان‌نویسی و ترجمه نمودم، با شعر خداحافظی کردم! در زمان شاه شاعر بودم و انقلابی، تقریباً تمام اشعارم رگه‌هایی از انقلابی‌گری داشت. در گذشته به سبک همه‌ی شاعران شعر می‌گفتم؛ حالا نه شاعرم، نه انقلابی، فقط پیرم. حالا هیچ شعری نمی‌گویم.

 

دیدگاه امروزی شما نسبت به شعر چگونه است؟

شعر شاخه‌ای از هنر است. دوران هنر با شکوفائی حیرت‌انگیز صنعت دارد به پایان می‌رسد. حالا دیگر شعر لازمه‌ی زمان نیست. بلکه لازمه‌ی افرادی است که به سرودن آن نیاز دارند، تا احساسات خود را تسکین دهند. به نظر من شعر گفتن بر خلاف زمان‌های گذشته، فقط یک تفریح است.

 

در آن زمان چطور شد که به نوشتن داستان روی آوردید؟

و اما در مورد داستان‌نویسی باید بگویم که این کار تحت تأثیر واقعه‌ای تکان‌دهنده در آستارا موقعی که کارمند دادگاه آن شهر بودم حاصل گردید که به نام «همسر قانونی» یا «فریب زندگی» 3 بار چاپ شده است. رمان‌های بعدی را پس از بازنشستگی در سن 34 سالگی‌ام نوشته‌ام.

 

شما راجع به داستان‌نویسی آموزش دیده بودید؟

برای داستان‌نویسی مدرسه‌ی خاصی وجود ندارد. ولی هر کس که بخواهد دست به چنین کاری بزند بایستی علاوه بر داشتن استعداد ذاتی تا آن‌جا که برایش امکان داشته باشد، آثار نویسندگان بزرگ را مطالعه کند. من در این راه سنگ تمام گذاشته و تقریباً تمامی آثار ارزشمند نویسندگان بزرگ تاریخ جهان را به دقت مطالعه کرده‌ام که این، آموزشی است بس ارزشمند برای من.

 

یکی از آثار ترجمه‌ای شما «معبد خورشید» می‌باشد، ولی در اصل نام آن چیز دیگر است.

این کتاب در انگلیسی به نام «آلین کواتیرمن» بود و چون این اسم در زبان فارسی ثقیل بود من «معبد خورشید» را که در متن کتاب است برای آن انتخاب کردم.

 

در طبیعت آلمان


کتاب «فلسفه از دیدگاه تاریخ» ظاهراً اولین اثر فلسفی شماست، آن در زمان خود چگونه بود؟

من این کتاب را در حدود 32 سال پیش نوشته و منتشر کرده‌ام. در آن زمان افرادی که آن را خوانده بودند به دو دسته تقسیم می‌شدند. یک عده آن را کتاب مفید، از نظر شناخت فلسفه می‌دانستند و عده‌ی دیگر آن را رد می‌کردند. روی‌هم‌رفته اثر بدی نبود، ولی اشتباهاتی داشت که من در انتشار بعدی آن‌ها را تصحیح کرده‌ام. یکی از روحانیون به نام آقای صائینی از این کتاب شدیداً انتقاد کرده بودند ولی ایشان مفهوم اصلی آن را درک نکرده بود، ابتدا اشخاص دیگری هم که انتقاد کرده بودند قدرت تشخیص ایشان را دارا بودند.

 

چه تعریفی از فلسفه دارید؟

همان‌طور که در کتابم «فلسفه از دیدگاه تاریخ» نوشته‌ام، فلسفه مادر علم است. نخستین انسانی که درباره‌ی جهان و چگونگی آن اندیشید، فلسفه را بنیاد نهاده است. هنوز هم انسان‌ها در این‌باره می‌اندیشند. پس فلسفه هر روز گسترده‌تر می‌گردد. البته برای فلسفه، دو راه جدا از هم پیدا شده است؛ یکی راه تخیل و دیگری راه تجربه. فلسفه‌ی تخیلی را «ایده‌آلیسم» و فلسفه‌ی تجربی را «ماتریالیسم» گویند. من پیرو راه فلسفه‌ی «ماتریالیسم» هستم.

 

آقای فاضلی! مدرک تحصیلی‌تان چیست؟ مختصری از وضعیت تحصیلات خود بگویید.

مدرک تحصیلی من دیپلم ادبی است. 5 ساله بودم که به مکتب رفتم، سه سال نزد یک آخوند، سال‌های 4 و 5 و 6 ابتدائی را در دبستان سعادت و دوره‌ی دبیرستان را خودم بیرون از مدرسه خوانده‌ام. ولی 4 سال انگلیسی را نزد گروه صلح امریکا خوانده‌ام و تحصیلات دانشگاهی ندارم شاید بتوان 4 سال تحصیل زبان انگلیسی را که خارج از دانشگاه بود، در ردیف آخرین سال‌های دانشگاه دانست.

 

از چه طریقی امرار معاش می‌کنید؟

کارمند بازنشسته‌ی دادگستری هستم. با حقوق ناچیز بازنشستگی.

 

در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

در حال حاضر مشغول چاپ و نشر شخصی و محدود کتاب‌هایم هستم و مشغله‌ی روزانه‌ام همین است و بس!

 

آمار فروش آثار تایپ‌شده‌ی شما چگونه است؟

البته نمی‌شود گفت که این روش، بهترین‌اش باشد، لیکن با توجه به اوضاع جامعه، به جز این شیوه امکان بهتری وجود ندارد. کتاب‌های تایپ شده‌ام فروش نسبتاً خوبی داشته است، ولی این امر در زنجان چشمگیر بود در حالی که در سایر شهرها به علت نبود امکان پخش با اشکال مواجه شده است.

 

خانه‌ی مارکس در آلمان


میرتقی فاضلی در جامعه‌ی ادبی امروز ایران چه جایگاهی دارد؟

آثارم به دو بخش تقسیم شده است. اول قسمت شعر و ادبیات، دوم فلسفه و جامعه‌شناسی است. در بخش نخست اظهار نظرهایی از جانب مطبوعات به عمل آمده است. اولین اظهار نظر از جانب روزنامه‌ی اطلاعات در تاریخ 27/7/1337 به عمل آمده که ذیلاً نقل می‌شود:

«گاه اتفاق می‌افتد که یک رمان کم‌ارزش تأثیری بزرگ بر رمان‌نویسان هم عصر خود می‌نهد؛ "شوهر آهو خانم" اثر آقای افغانی چنین رمانی است. اهمیت آن در ارزش ادبی‌اش نیست، بلکه در امکاناتی است که به نویسندگان دیگر نشان می‌دهد. "شوهر آهو خانم" جای خالی یک نوع رمان بلند را در ادبیات ما پر کرده از این روی تا سال‌های سال بر گروهی از رمان‌نویسان نوخاسته‌ی ما اثر خواهد کرد. "همسر قانونی" یکی از نخستین رمان‌هایی‌ست که تحت تأثیر "شوهر آهو خانم" به وجود آمده است. آقای فاضلی در متشکل کردن مواد خام داستان خود از افغانی جلوتر است و نثر او نیز شادابی و قدرت بیشتری دارد...»

در تاریخ 17 دی‌ماه سال 1349 نیز روزنامه‌ی کیهان مصاحبه‌ای از من تحت عنوان «هنرمند، پیشرو قافله‌ی تمدن هر ملتی است» درج نموده بود. از آن تاریخ تا امروز نشریاتی چند از قبیل مجله‌ی امید ایران، هفته‌نامه‌ی امید زنجان، صدای زنجان، بهار زنجان و موج بیداری از من اشعار و مقاله منتشر کرده‌اند. و اما به نظر من مهم‌ترین موضوع در این رابطه درج شدن اسم من در «فرهنگ داستان نویسان ایران از آغاز تا امروز» به قلم آقای حسن عابدینی است که در صفحه‌ی 158 کتاب مذکور آمده است.

 

چرا اغلب هنرمندان و انسان‌های بزرگ در زمان حیات خود شناخته نمی‌شوند و در اوج فقر و گمنامی می‌میرند؟

به نظر من، که ممکن است صحیح هم نباشد، علت بی‌اعتنایی یا کم‌اعتنایی به هنرمند در کشور ما موضوع مذهب است. ایران یک کشور شدیداً وابسته به مذهب تشیع می‌باشد. در چنین محیطی روحانیون برای مردم ما افراد درجه‌ی اول و مورد احترام محسوب می‌شوند. هنرمندان که افرادی نخبه هستند، نباید کمتر از روحانیون مورد احترام واقع شوند. مردم به آن‌ها احترام می‌گذارند در حالی که آقایان روحانیون ما آن‌ها را رقیب خودشان فرض کرده و از هر فرصتی برای در حاشیه نگه داشتن هنرمند تلاش می‌کنند. البته واضح است در چنین محیطی هنرمند نمی‌تواندجایگاه اصلی خود را بیابد. مگر آن‌که در عین هنرمندی روحانی هم باشد. خود من و نیز حسین منزوی نمونه‌های بارزی هستیم. منزوی بعد از این که به مسلک روحانیون پیوست مورد احترام قرار گرفت.

 

شما در طول این سال‌ها فعالیت، آیا مشوقی هم داشتید؟

مشوق‌های من پر شمار بوده‌اند. هرکس که آثار من را خوانده است چنان چه صاحب نظر بوده و به من دسترسی داشته به ادامه‌ی کارهایم تشویق کرده است. لیکن آن‌هایی که بیش‌ترین تأثیر را در من داشته‌اند کسانی بوده‌اند که خود صاحب قلم بوده‌اند. در میان این افراد دوست فقیدم «سعید سلطان‌پور» که خود شاعری توانا و هنرمندی والامقام بود بیش‌ترین مشوق من بود و راهنمائی‌ام می‌کرد که چگونه کار را انجام دهم. دیگران عبارت بودند از: «اکبر رادی» و «ابراهیم رهبر»  که هر دو صاحب قلم و نمایش‌نامه‌نویس می‌باشند. دوستان فقید دیگرم محمد منزوی و حسین منزوی، جواد گلکار و اصلان اصلانیان از مشوقان و یاری‌دهندگانم بودند. افراد زیادی که من آن‌ها را نمی‌شناختم پرسان‌پرسان سراغم را گرفته و در تشویق کردنم شرکت کرده‌اند. کریم نیرومند و کلانتری کارمند بازنشسته‌ی آموزش و پرورش که اسم کوچکش را نمی‌دانم، از بهترین آن‌ها بودند و تأثیر زیادی در من داشته‌اند و نیز آقای «خبیری» قاضی محترم دادگستری برای کتاب «چهره‌ای در تاریکی» مقاله مفصلی نوشته بود و من به همه‌شان درود می‌فرستم . من دوستان فراوانی داشته‌ام. نخستین دوستان همه افرادی تقریباً بی‌سواد و کاسب‌کار بودند. از قبیل «یاشیل عباس»، غلام یزدانی، اکبر هنرور، صدقعلی کاظمی، سیدجبار جمالی و عده‌ای دیگر که همگی ورزشکاران باستانی بودند. بعد از آن‌که از خدمت سربازی بازگشته و ورود به مبارزات سیاسی، دوستان جدیدی برایم پیدا شدند و بعد از آغاز نویسندگی نیز دوستان جدیدی برایم پیدا شدند. دوستان مبارزاتی من عبارت بودند از: مرحومین عباسعلی بحری و فرخ بسنده، به‌آذین و غلامحسین ساعدی. با عمران صلاحی فقط یک شبانه‌روز یک جا به سر برده‌ایم، آن هم در سال‌های گذشته که تاریخش را به یاد ندارم، عمران به همراه منوچهر آتشی به دعوت اداره‌ی فرهنگ زنجان به این‌جا آمده بود. زنده‌یاد جهانگیر افکاری فامیل و دوست بسیار صمیمی من یکی از مترجمان برجسته و مشهور کشورمان بود که چهار سال پیش فوت کرد. با زنده‌یاد سیروس طاهباز نیز دوستی داشتم و چندبار به خانه و اداره‌اش رفته بودم. با اکبر رادی نمایش‌نامه‌نویس دوست بودیم و سایرین را فراموش کرده‌ام. من از همه‌ی آن‌ها سپاسگزارم.

 

بیشتر اهل معاشرت با چه کسانی هستید؟

از صمیمیت و دوستی با انسان‌های آزادمنش و فارغ از آلودگی‌های خرافی لذت می‌برم و همیشه در جستجوی افرادی هستم که بتوانم با آنها بحث‌های داغ علمی و فلسفی داشته باشم.

 

نظرتان راجع به مشاهیر زنجان چیست و فکر می‌کنید در چه جایگاهی قرار دارند؟

مشهورترین شخصیت زنجان همان سهروردی است که احتیاجی به تعریف و توصیف من ندارد. این مرد بزرگ باعث خودشناسی شهر و دیار ماست. او مردی وارسته و آزادمنش بوده که دین را از آلودگی‌های خرافی پاک می‌کرده است و همان‌طوری که شایسته این قبیل افراد است، در راه آرمان پاک خود شهید شد. من به روان او درود می‌فرستم. از آن گذشته حکیم هیدجی است که یکی از برجستگان ادب و شعر است. درباره‌ی حکیم هیدجی آن‌چه می‌توانم بگویم این است که او در عین حال که یک روحانی بود، شاعر و متفکر هم بوده است. او باعث افتخار شهر و دیار ماست. اشعار وی نشانه‌ی کاملی از دلبستگی او به فولکلور عملی می‌باشد. دیگری شیخ اخی فرج زنجانی است که چون سنی مذهب بوده زیاد درباره‌اش نمی‌دانم. دیگری حسین منزوی است که یکی از بهترین رفقای ادبی من بود. پدر او نیز با من دوستی داشت. من عقیده دارم که غزل با حسین منزوی یک پله بالا رفته است. چون که استاد شهریار در یک محفل گفته بود: حسین منزوی غزل‌هایش از غزل‌های من بهتر است، که البته اغراق نکرده بود. حسین حیف شد. من در سوگ او گریستم. خاطراه‌اش گرامی باد.

 

از دیدگاه شما زنجان چگونه شهری است؟

شهر زنجان یکی از شهرهای قدیمی است و البته می‌توان گفت، شهری مذهبی است. مردمان‌اش صبور و فعال هستند. مخصوصاً صنعتکار می‌باشند. من خودم هم اول چاقوساز بودم. زنجان شهری است که باید از این که هست بهتر می‌بود، ولی فئودالیسم باعث عقب‌ماندگی فرهنگ ما گردیده است.

 

میانه‌تان با سیاست چگونه است؟ فعالیت سیاسی‌تان را از چه زمانی آغاز کردید؟

سیاست ترفندی است برای بهتر زیستن. حال اگر این ترفند عمومی باشد مانند سیاست احزابِ آزاده، ترفندی شایسته‌ی احترام است، اما اگر ترفندی خصوصی باشد مانند دیکتاتوری در کشورهای عقب‌مانده، ترفندی است منفور و بد.

من به معنی واقعی کلمه "سیاسی" نبوده و نیستم. اما خودم را درگیر مسائلی کردم که باعث شد تا مرا یکی فرد سیاسی بدانند و آن هم شرکت من در پشتیبانی از ملی شدن صنعت نفت به وسیله‌ی زنده‌یاد دکتر محمد مصدق است. البته من برای دستیابی به دانش مارکسیسم، ناچار شدم از کسانی که این رشته از علم را می‌دانستند بیاموزم که آن‌ها نیز افرادی سیاسی بودند و همین تماس کوتاه مدت من با آن‌ها باعث کشانده شدن‌ام به سوی مبارازات سال‌های 31 و 32 شد که من جریان کامل آن را در کتابم به نام «راه‌ها وخارها» شرح داده‌ام.

 

دیگر چه کسانی در این پشتیبانی شرکت داشتند؟

در آن روزها تشکیلات سیاسی همه مخفی بودند و کسی از چند و چون آن به درستی مطلع نمی‌شد.

 

اصلاً پیش آمده بود که به خاطر فعالیت‌هایتان در دوره‌ی مصدق زندانی شوید؟

همان‌طوری که در کتاب «راه‌ها و خارها» شرح داده‌ام، یک بار در یک میتینگ دستگیر و سه روز زندانی شدم و برای بار دوم بعد از دستگیر شدن در سال 36 در آستارا و اعزام به زنجان چهار روز دیگر زندانی شدم. ماجرای آن هم این بود که من در سال 33 در حالی که تحت تعقیب شهربانی زنجان بودم در دادگستری استخدام شده و به خدمت در دادگاه بخش آستارا گمارده شدم. در آن‌جا اشعارم را به مجله‌ی «امید ایران» به تهران ارسال می‌کردم. غافل از این‌که سازمانی به نام «ساواک» تشکیل شده و اسامی همه‌ی فراریان از کودتای 28 مرداد سال 32 را به تمام نشریات داده‌اند تا اگر اطلاعی از ما به دست آوردند به ساواک اعلام کنند و از قضا صاحب امتیاز امید ایران هم یک سرهنگ ساواکی بود. به این ترتیب من در چهارمین سال خدمتم در دادگاه و پنجمین سال فراری شدنم در پشت میز اداره توسط شهربانی آستارا بازداشت و به شهربانی زنجان اعزام شدم.

 

آقای فاضلی از شخصیت فرزین بگویید. فرزین که بود؟

رسول فرزین بازپرس شعبه‌ی دو دادسرای زنجان بود. اردبیلی و جوان بود. قدّی بلند و اندامی استخوانی داشت. گویا به علت وظیفه‌ای که به عهده گرفته بود، بسیار عصبانی و تندخو جلوه می‌کرد. او یک قاضی به تمام معنی بود. شرافت شغلش را حفظ می‌کرد. فرقی میان گدا و ارباب قائل نمی‌شد و همین خصلتش باعث قتلش گردید چون که در آن روزها هر مأمور دولتی زنجان مجبور بود مطیع اوامر خاندان ذولفقاری باشد و گرنه کلکش کنده می‌شد. ولی فرزین، این قاضی شریف با اعضای خاندان ذولفقاری به همان گونه بود که با سایرین بود. از گذشته‌ی وی چیزی نمی‌دانم.گویا طرفدار آیت‌الله کاشانی بوده است. چون به هنگام بازجویی او از من، تصویر کاشانی را روی میز او دیدم.

بعد از کشته شدنش به دست اوباش، تقریباً 10 نفر را در این ارتباط دستگیر و به تهران فرستادند. آن‌ها در دادگاه جنایی هر یک به سه سال زندان محکوم شدند. من فقط یک نفر از آن‌ها را می شناختم که "ابراهیم درشکه‌چی" بود و بعد از آزاد شدن از زندان، در دادگستری به سمت قهوه چی مشغول کار شده بود که فوت کرد.

 

فرزین را چرا و چطور کشتند؟

فرزین روز 28 مرداد سال 32 بعد از ظهر همراه رئیس کلانتری 2 به نام عباس کهالی در خیابان سعدی جنوبی از ایستگاه راه آهن به سوی چهارراه در حال آمدن بودند که ناگهان یک دسته از چماقداران ذولفقاری به او حمله کرده و در برابر چشمان رئیس کلانتری او را با وضع فجیعی به قتل رساندند. یکی از آدم‌های ذولفقاری به من نقل می‌کرد که فرزین در حال نزاع بود و تمام بدنش خون‌آلود. در همین حال مصطفی ذولفقاری دوان‌دوان خود را رسانده روی جنازه خم شده و خنده‌کنان می‌گفت: "فرزین! منم، ببین من مصطفی هستم‌ها!" گویا روزی که این مصطفی‌خان همراه پرونده به شعبه‌ی بازرسی فرزین رفته بود تا سفارش یکی از آدم‌های خود را بکند، فرزین به او گفته بود: "مصطفی برو بیرون!". فرزین را دفن کردند بعد به قبرش اهانت‌هایی کردند که از گفتنش شرم دارم. در همان روزها بنا بود مادر فرزین با نامزد او از اردبیل برای عروسی به زنجان بیایند ولی او فقط بر سر مزار فرزندش رفت گریست و به اردبیل برگشت. گفتند که او دیوانه شده!

 

آقای فاضلی در آن زمان شغل شما چه بود؟

در آن روزها من شغل چاقوسازی داشتم و مدت کوتاهی هم نوشت‌افزار فروشی دایر کردم ولی آن را به کسی دیگر فروخته باز هم چاقوساز شدم.

 

یادداشت در دفتر یادبود

خانه‌ی مارکس


شنیده‌ام چند باری هم کتابفروشی شما را آتش زدند، آیا این درست است؟

دوبار کتابفروشی من مورد هجوم لومپن‌ها قرار گرفت. یکی روز 28 مرداد سال 32 در خیابان پهلوی آن روز نزدیک سینما لی‌لی. البته من چند هفته قبل آنجا را به شخص دیگری فروخته بودم ولی خیال می‌کردند آنجا باز هم به من تعلق دارد. بار دوم در سال 58  که من در خیابان خواجه نصیرالدین طوسی جنب گرمابه‌ی برادرم کتابفروشی دایر کرده بودم. در آن روزهای نخستین انقلاب همزمان با من چند کتابفروشی دایر شده بودند. که در آن کتاب‌های مارکسیستی به فروش می‌رفت. سردمداران رژیم برای جلوگیری از اشاعه‌ی مرام سوسیالیستی، دستور دادند به این قبیل دکان‌ها حمله کنند و کتاب‌هایشان را بسوزانند. من در مسافرت بودم که این حمله و هجوم  آغاز شده بود. هیچ نوع کتاب به اصطلاح "ضاله" نمی‌فروختم. اما حمله‌کنندگان در دکان مرا گشوده و کتاب‌های موجود را سوزانده بودند. بعد از مدتی که من از مسافرت برگشتم فردی به نام "جلال چنگیزی" معروف به "خوروز جلال" که سردسته‌ی لومپن‌های کتابسوز بود، نزد من آمد و اعتراف کرد که درباره‌ی من اشتباه شده است و برای جبران اشتباه، دو جعبه کتاب به من داد.

بعد از رفتن او، فرد دیگری به من خبر داد که این دو جعبه کتاب‌های مذهبی را از کردستان غارت کرده و آورده‌اند. من بلافاصله جعبه‌ها را به بازار برده و به یکی از کتابفروشان مذهبی داده و گفتم: این‌ها مال تو باشد و هیچ پولی هم نمی‌خواهم.

 

گفتید که سیاسی نبوده و نیستید و کتاب‌های «مارکسیستی» هم می‌فروختید که طبق گفته‌ی شما هیچ یک «ضاله» نبودند، می‌توانید مختصری راجع به مکتب «مارکسیستم» توضیح دهید؟

تا آن‌جا که من می‌دانم برای سیاست مکتبی وجود ندارد. شاید در بعضی از دانشگاه‌ها رشته‌ای به نام "علوم سیاسی" وجود داشته باشد که در آن طریق سیاستمداری و راه‌های کشورداری تعلیم ‌می‌گردد؛ ولی خود سیاست، ترفندبازی، دروغگویی و شعبده‌بازی است. من برای این گفته‌ی خودم، یک فاکت روشن دارم: سال‌ها پیش از فروپاشی اتحاد شوروی، حیدر علی‌اف صدر حزب کمونیست آذربایجان شمالی بود. روزی که او را به عنوان معاون نخست وزیر اتحاد شوری با مردم آذربایجان در تلویزیون باکو ظاهر شد و مدت نیم‌ساعت سخنرانی کرد. نصف این مدت را او صرف انتقاد شدید از مذهب نمود و توصیه کرد که نگذارید جوانان به مساجد رفته و تعالیم مذهبی را از شعبده‌بازان بیاموزند. سال‌ها گذشت، شوروی متلاشی شد و حیدر علی‌اف به ریاست جمهوری آذربایجان منصوب گردید، در این ایام ما دوباره او را در تلویزیون مشاهده کردیم که احرام بسته بود و یک جلد قرآن نفیس در دست دور خانه‌ی کعبه را طواف می‌کرد، گوئی همان حیدر علی‌اف نبود! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مبحث!

مکتب مارکسیسم را نمی‌توان در یک جمله، یک سطر، یک صفحه، حتا در یک مقاله شرح داد. مارکسیسم رشته‌ای از علم است، علم جامعه‌شناسی، قبل از ظهور مارکس و انگلس، مردم گمان می‌کردند شکل جوامع بشری به همان شکلی بود که در آن زندگی می‌کنند. در دوران برده‌داری همه گمان می‌کردند جوامع انسانی از ابتدا به همان نوع بوده که حالا هست. در دوران فئودالی نیز همین تصور می‌شده است. اینک افراد عامی همچنان خیال می‌کنند جامعه‌ی موجود به همین شکل تا ابد ادامه خواهد یافت.

مارکس با تکیه بر نبوغ خود کشف کرد که جوامع بشری مانند همه‌ی پدیده‌های کائنات از سادگی به پیچیدگی گرایش دارد و در حال تکامل است، درست مثل تکامل موجودات زنده که توسط داروین کشف گردیده است. مارکس دوران‌های سه‌گانه‌ی طبقاتی را، برده‌داری، فئودالی و سرمایه‌داری نامید. برده‌داری از بطن زندگی قبیله‌ای بیرون آمده و پس از طی دوران خود، به فئودالی تبدیل شده و آن دوران نیز پس از گذراندن دورانش به سرمایه‌داری تغییر شکل داده است. اینک ما در دوران سرمایه‌داری جهانی زندگی می‌کنیم. بنا به نظریه‌ی مارکس این دوران نیز بعد از به کار بستن قانون‌مندی‌های خود، مانند دوران‌های قبل، متلاشی شده و دوره‌ی کمونیسم برقرار خواهد شد.

البته آموختن و درک مارکسیسم تلاش و حوصله‌ی فراوانی می‌طلبد. من جز مارکسیسم نظریه‌ی دیگری را قبول ندارم چون که به جز علم به هیچ چیز دیگر معتقد نیستم . زمان این دو دوران سپری شده و دوران سرمایه‌داری نیز رو به متلاشی شدن است و حالا باید منتظر نظامی کاملاً جدید باشیم که به زودی فرا خواهد رسید و شباهتی به آن‌ها نخواهد داشت.

 

منبع: هفته‌نامه‌ی البرزخرّم، سال دوم، شماره‌ی 46، پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه 1385، صص 8 و 7

 

 

 

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم


انقلاب اسلامی در زنجان به روایت آیت‌الله العظمی بیات زنجانی


مشروح گفتگوی آقایان علی اشرف فتحی و سید مرتضی ابطحی با یکی از چهره های مطرح تاریخ معاصر زنجان، (اقای اسدالله بیات) پیرامون انقلاب اسلامی در زنجان، که دراین گفتگو سعی شده درپیرامون پیشینه فرهنگی، سیاسی و حوزوی زنجان، سخن گفته شود.این گفتگو در 28 اسفندماه 1389در نشریۀ موج بیداری  زنجان به چاپ رسیده است .


حضرت آیت الله؛ به عنوان اولین سئوال،از پیشینه‌ی فرهنگی و سیاسی زنجان شروع کنیم. در سال‌های پیش از آغاز نهضت امام خمینی قدس الله نفسه الزکیه چه فضایی در زنجان حاکم بود؟

همان طور که می‌دانید زنجان در اصل «زنگان» بوده که پس از ورود اسلام به ایران، این شهر به زنجان تغییر نام یافت. این شهر سابقه‌ی چند هزار ساله دارد و همواره محل زندگی و رشد بزرگان و متفکرین علمی و سیاسی کشور بوده است. ما سه خاندان (میرزایی، موسوی، حسینی) در زنجان داریم که هر کدام از آن‌ها سابقه‌ی فکری و سیاسی چند صد ساله دارند. اگر بخواهم درباره‌ی دوره‌ای که خودم در زنجان بزرگ شدم و تحصیلم را آغاز نمودم بگویم، باید به چند کانون مهم فرهنگی و سیاسی شهر اشاره کنم. در درجه‌ی اول باید به مسجد سید(جامع) اشاره کرد که کانون فعالیت خاندان حسینی زنجانی بوده است. مسجد ولی‌عصر هم اولین مسجدی است که در زنجان نقش تحرک و شورانگیزی را در انقلاب به عهده گرفت. من یادم هست از همان زمان احساس کردم باید از همه علمای شهر بهره گرفت. یکی از علمای شهرمان مرحوم آیت‌الله حاج میرزا احمد مجتهد زنجانی بود. ایشان متأسفانه فرزند روحانی ندارند ولی، فقیه زبردست و متکلم بزرگی بودند. من شرح تجرید قوشچی با حواشی ایشان را به صورت خطی دارم. انصافاً حواشی ایشان بر مباحث پایانی کتاب بسیار دقیق است که هنوز هم چاپ نشده است. همچنین کتاب کلامی به نام «توحید» نوشته بودند که من این کتاب را در محضر خود ایشان خوانده‌ام. کتاب حج لمعه را هم پیش ایشان خواندم و چون ایشان به حج مشرف شده بودند، بهتر از دیگران این بحث را تدریس می‌کردند. ایشان از شاگردان شیخ‌الشریعه اصفهانی بود و خودش را از مرحوم آیت الله بروجردی نیز اعلم می‌دانست. روزهای جمعه منبر می‌رفت و ترکی حرف می‌زد. گاهی هم نیش و کنایه‌های علمی به آقای بروجردی می‌زد. ایشان مجتهد مسلم بود و مقلد هم داشت. درس اصول را هم من در زنجان در محضر حاج میرزا علی النقی شروع کردم که صدای بلندی داشت، حافظ نهج‌البلاغه بود و حتی کتاب قوانین میرزای قمی را حفظ بود. من در محضر ایشان مقداری از قوانین و نیز مقداری از خلاصة الحساب شیخ بهایی را که در باب ریاضیات قدیم، کتاب قابل اعتنائی بود، خواندم. «شیخ یحیی» نامی در زنجان داشتیم که استاد و منبری بسیار خوبی بود و معروف بود که 32 بار کتاب مطوّل را تدریس کرده است. یکی از شاگردان ایشان یعنی شیخ عبدالحمید قائمی استاد من بود. همچنین شاگرد میرزا سید محمود بودم که از علوم غریبه هم می‌دانست. این‌ها برای نمونه بود تا بگویم وضعیت زنجان چطور بود. در رسائل و مکاسب استاد مسلم داشت و در ریاضیات قدیم هم حتی حرف اول را می‌زد. قبل از دوره‌ی ما هم، حتی امام خمینی رحمه الله علیه از محصولات حوزه‌ی زنجان استفاده کرده بودند، چون ایشان شاگرد مرحوم آقا سید ابوالحسن رفیعی قزوینی بودند و مرحوم رفیعی از شاگردان میرزا ابراهیم حکمی زنجانی بود. میرزا ابراهیم و همینطور میرزا مجید، استاد مسلم فلسفه و ریاضیات بودند، آن هم در زمانی که تهران در این جهت مطرح نبود. بنا بر این زنجان مدتی در فلسفه و ریاضیات قدیم جزء برترین حوزه‌ها بود. ما در زنجان قبرستانی داریم که بیش از صد نفر از فقها و ادبا و دانشمندان شهر مدفون شده‌اند.

خوب است به این موضوع هم اشاره کنم که من در سن 14 سالگی، در زنجان و در مسجد(آب انبار) به مجتهدی در نماز اقتدا کردم که معروف بود به آیت الله حاج شیخ حسین حاج فتحعلی که از شاگردان شیخ مرتضی انصاری بود.

 

جایگاه زنجان را از منظر علمی‌- فقهی تشریح نمودید ؛لطفاً از نظر سیاسی نیز وضعیت این شهر را بیان نمایید.

 

از نظر سیاسی هم، زنجان معرکه‌ی آرا و نظرات مختلف بود. شما از دوران مبارزه با، بابی‌ها و بهایی‌ها شروع کنید تا به دوره‌ی خودمان که امثال مرحوم رضا روزبه در زنجان رشد کردند. مرحوم روزبه از کسانی است که نسل انقلاب را در مدارس زنجان و مدرسه‌ی علوی تهران تربیت کرد و پیشقدم بود. او یک مجتهد، فیلسوف، عارف و فیزیکدان مسلم بود. همچنین باید به دو برادر زنجانی اشاره کنم که پدر معنوی بسیاری از روشنفکران کشورمان بودند: مرحوم آیت‌الله سید ابوالفضل مجتهد زنجانی و مرحوم آیت‌الله حاج سید رضا موسوی زنجانی. حاج سید ابوالفضل شاگرد آقا ضیاء عراقی و میرزای نائینی بود. من از ایشان پرسیدم شما نجف را چطور دیدید؟ ایشان گفتند که من مدتی در درس آقا ضیاء شرکت کردم و بعد دیدم دیگر برایم قابل استفاده نیست و برای همین در درس آقای کمپانی و آقای نائینی ممحض شدم. بعد از مدتی آقا ضیاء مرا دید و گفت که آقا سید ابوالفضل، ما را قابل ندیدی که در درس ما شرکت کنی؟ که من به او عرض کردم که من قابلیت استفاده از درس شما را نداشتم.. بعد حاج سید ابوالفضل به من گفتند که وقتی قرار شد از نجف برگردم هر سه بزرگوار به من گفتند که اگر تو بروی نجف خسارت می‌بیند. حاج سید ابوالفضل خطاط کم نظیری بود و من نمونه‌هایی از دست‌خط ایشان را دارم. مرحوم مطهری به من می‌گفت که من حاج سید ابوالفضل را در تفسیر نه تنها از علامه طباطبایی پایین‌تر نمی‌بینم بلکه در برخی جهات، بالاتر می‌دانم. حاج سید ابوالفضل از علمای درجه یک تهران بود و ارتباط نزدیکی با آقای طالقانی، آقای بازرگان، آقای مطهری و شیخ محمد تقی شریعتی داشتند و تابستان‌ها هم که به زنجان می‌آمدند، طبیعتاً افکار تهران را به زنجان منتقل می‌کردند. من تابستان‌ها، هفته‌ای سه چهار روز قبل از ظهرها به منزل ایشان می‌رفتم و بسیاری از جوانان و مردم می‌آمدند. علاوه بر این، ایشان دهه‌ی آخر صفر در مسجد ولی‌عصر زنجان منبر می‌رفتند. می‌گفتند ایشان در بیان اگر جلوتر از آقای فلسفی نباشد عقب‌تر نیست. منبر ایشان هم دینی و هم سیاسی و اجتماعی بود و قطعاً یکی از عوامل مؤثر بر وضعیت سیاسی و فرهنگی زنجان، منبرهای ایشان بود. برادر ایشان آیت‌الله حاج سید رضا زنجانی هم روابط بسیار عمیقی با ما داشت و به منزل ما می‌آمد. ایشان هر موقع به زنجان می‌آمد ما همراه ایشان بودیم و جلساتی در باغات اطراف شهر برگزار می‌کردیم. ایشان هم در سیاست بی‌نظیر و در اعتلای سیاسی مردم زنجان بسیار مؤثر بودند.

حاج آقا رضا هم یک مجتهد مسلم بود و از رفقای نزدیک آقای میلانی شمرده می‌شد. یادم هست از ایشان درباره‌ی درس حاج شیخ عبدالکریم پرسیدم. ایشان که از شاگردان خوب حاج شیخ بود، گفت مرحوم سید احمد خوانساری و آقای گلپایگانی، در درس شیخ بیشتر از بقیه حرف می‌زدند. آقای گلپایگانی کم حرف می‌زد ولی خوب حرف می‌زد. بعد حاج آقا رضا گفت امام خمینی رحمه الله علیه را یادم نیست ولی خودم یک بار حرف زدم و شیخ اعتنا نکرد. دوباره گفتم باز هم اعتنا نکرد. بار سوم به من گفت که آقا سید رضا این حرفهای ضعیف را از کجا یاد گرفته‌ای؟ ایشان هم که آدم خیلی شجاعی بود جواب می‌دهد از محضر استادم یاد گرفته‌ام. ایشان از دوستان آقای کاشانی بود ولی از نظر سیاسی، مصدق را قبول داشت. چند بار هم زندانی شد. منزل ایشان در منیریه تهران، از پاتوق‌های دوران مبارزاتی ما بود و تابستان‌ها هم به زنجان می‌آمدند. به زبان عربی فوق‌العاده مسلط بودند و انگلیسی هم می‌دانستند. اصلاً هوای نفس در ایشان وجود نداشت و بسیار خوش‌فکر بود. ایشان که اعتقاد زیادی به توانایی و فهم سیاسی شیخ عبدالکریم داشت، می‌گفت که بعد از آمدن آقای بروجردی به قم با ایشان ملاقات کردم و به ایشان گفتم که شما خودتان را مبسوط‌ الید نمی‌دانید، ولی من برای شما «ید» قائل نیستم. چون «ید» را به معنی توانایی عملی می‌دانم.... ایشان بعد از این قضیه به تهران رفت و در آنجا انصافاً پدر سیاسیون بود. ایشان برادر دیگری به نام سید جواد داشت که روحانی نبود ولی خانه‌اش پاتوق سیاسیون و وکلای دادگستری بود و ما پسر سید جواد یعنی حاج سید هاشم موسوی را به آقای پسندیده معرفی کردیم تا وکیل امام در زنجان باشد. مرحوم حاج سید هاشم محور سیاسیون حامی افکار امام رحمه الله علیه در زنجان شد. علاوه بر آقا سید هاشم، آیت‌الله حاج آقا عزالدین حسینی امام جمعه مبارز زنجان هم وکیل امام رحمه الله علیه بود. پدر ایشان آقا میرزا محمود امام جمعه را هم من دیده بودم. قد بلندتر از آقا عزالدین بود و از مخالفین سرسخت رضاشاه محسوب می‌شد.

آقا میرزا محمود، ظاهراً در مجلس مؤسسان هم با سلطنت رضاخان مخالفت کرده بود؟

بله. علنا علیه رضاشاه حرف می‌زد. ایشان خودش عامل ارتباط پسرش با امام رحمه الله علیه شد و به همین دلیل، حاج آقا عزالدین از شاگردان اولیه‌ی امام بود و امام هم محبت زیادی به ایشان داشت. بار اولی که من دستگیر شدم، حاج آقا عزالدین واسطه‌ی آزادی من شد. همان زمان ایشان به من گفت که با توجه به شرایط دوران رضاخان، پدرشان در ابتدا نسبت به آینده روحانیت نگرانی داشته اند. می دانید که حاج آقا عزالدین با مرحوم رضا روزبه هم‌دوره بود و فرانسه هم می‌دانست. این قضیه را حاج آقا عزالدین در حیاط مسجد سید و بعد از آزادی برای من تعریف می‌کرد که پدر بزرگوارشان با مشورت با یکی از اهل معنا، نگرانی اش مرتفع شده بود. خلاصه اینکه روحیه‌ی مبارزاتی و جایگاه علمی این بزرگواران و ارتباط قوی آن‌ها با مردم سبب رشد فرهنگی و سیاسی مردم زنجان شده بود. شما به قدما هم نگاه کنید کسانی مثل مرحوم حجت‌الاسلام ملا قربانعلی زنجانی را می‌بینید که در زمان مشروطه، مرجع تقلید مردم زنجان و مناطق و استان‌های مجاور بوده است که البته به دلیل مخالفت با مشروطه به کاظمین تبعید شدند. یا مثلاً شیخ فیاض زنجانی که کتابی به نام «ذخائرالامامة» داشت که نظریه‌ی آقای بروجردی درباره‌ی خمس از ایشان اخذ شده بود. یا مثلاً آقا میرزا باقر زنجانی که گروهی از بزرگان، از نظر دقت نظر ایشان را بر آقای خویی مقدم می‌دانستند. همچنین در نجف آقا شیخ عبدالکریم زنجانی معروف به امام زنجانی را داشتیم که در جهان اسلام شناخته شده بود و نقل شده که دکتر طه حسین می‌گفته وقتی وارد جلسه‌ی سخنرانی ایشان در مسجد دانشگاه الازهر شدم، فکر کردم ابن سینا سخنرانی می‌کند. البته ایشان از نظر سیاسی در نجف بایکوت شده بود. در قم هم آیت‌الله سید احمد زنجانی را داشتیم که پدر آیت‌الله آقا موسی شبیری زنجانی بودند. همچنین از جمله کسانی که در رشد علمی زنجانی‌ها تأثیر داشت، آیت‌الله شیخ محمد اسماعیل صائنی زنجانی بود که چندین بار به ساواک احضار و مورد تهدید واقع شد. ایشان از شاگردهای اولیه‌ی جلسات خصوصی مرحوم علامه طباطبایی بود و من ایشان را در فلسفه بر خیلی از معاصرین ترجیح می‌دهم. ایشان از طلاب قدیمی مدرسه‌ی حجتیه بود و دیر هم ازدواج کرد و ناچار شد در زنجان بماند. نه استادمان علامه طباطبایی و نه شاگردان ایشان، موافق اقامت ایشان در زنجان نبودند. ولی مریدان ایشان در زنجان برایشان مسجدی ساختند و ایشان جلسات زیادی در این مسجد داشتند. همچنین حجج اسلام و الامسلمین حاج سید مجتبی موسوی، شیخ قربانعلی ذوالقدری و حاج شیخ محمد شجاعی و شیخ علی‌النقی فرایی هم مؤثر بودند. منظورم این است که روحانیت در زنجان به دلیل غنای آموزشی و ارتباط با مردم، حوزه‌های دیگر و بازاریان به غنای معنوی و سیاسی شهر کمک می‌کرد.

مردم زنجان چگونه با نهضت امام خمینی  آشنا شدند؟

من این مسأله را به سه مقطع تقسیم می‌کنم، یکی از سال 40 تا 50. دوم از سال 50 تا 56 و سوم هم از 56 به بعد. در مقطع اول، ارتباط مردم با امام از طریق شاگردان ایشان شروع شد. همچنین ارتباط آیت الله حاج سید رضا زنجانی و آیت الله شیخ محمد اسماعیل صائنی با آیت الله میلانی و حمایت از مرجعیت ایشان، طبعاً بخش قابل توجهی از روشنفکران شهر را مقلد ایشان کرده بود. آقای صائنی به دلیل حمایت استادش علامه طباطبایی از آقای میلانی، از مروجین آقای میلانی شده بود. ولی از آن سو نیز آیت الله حاج سید عزالدین که امام جمعه شهر و شاگرد امام بود، از مرتبطین امام خمینی رحمه الله علیه بود. از سوی دیگر نیز به دلیل ارتباط قوی ما با علمای زنجان، مرجعیت امام خمینی بیشتر تثبیت شد و افکار امام در زنجان مورد استقبال قرار می‌گرفت. بعد از رحلت آیت الله بروجردی که عده‌ای از علمای زنجان دنبال علمای نجف یا برخی علمای دیگر در قم بودند، وجود شاگردان امام سبب شد که علمای شهر هم از مرجعیت امام حمایت کنند. از بازاری‌ها هم حاج احمد جلالی (پدر زن حاج سید مجتبی موسوی)، مرحوم پدر من، حاج علی‌النقی شجری (قماش فروش) و حاج مهدی اسکندریون، حاج اسد سخائی و حاج احمد نسیمی و ... بعد از رحلت آقای بروجردی مقلد امام شدند و بدین ترتیب بخش اعظمی از متدینین زنجان جذب امام شده و فعالیت‌های اجتماعی و خیریه داشتند و به تقلید شخصی از امام اکتفا نکردند. حرکت این‌ها به قدری مؤثر واقع شده بود که مورد تهدید بودند و یادم هست هر کدام از این‌ها خود را به چاقوهای جیبی زنجان مسلح کرده بودند تا در صورت حمله از خودشان حفاظت کنند. همچنین جلسات مخفیانه در شهر و اطراف شهر تشکیل می‌دادیم و درباره‌ی شناخت و معرفت، اصول دیالکتیک، فلسفه تاریخ و مسایل سیاسی بحث می‌شد. این نوع جلسات منجر به دستگیری من و دیگر دوستان طلبه، دانشجو، دانش‌آموز، بازاری و کارگر شد. مرا در قم بازداشت کردند و اتهام ما هم تلاش برای تشکیل حکومت اسلامی به رهبری امام بود. مرا به سه سال زندان محکوم کردند و بقیه‌ی دوستان هم به حبس‌های کوتاه‌تری محکوم شدند. در دادگاه تجدید نظر حکم من به یک سال کاهش پیدا کرد.

در دوره‌ی دوم نهضت امام (50 تا56) اوضاع چگونه بود؟

در این دوره من منبرهای زیادی رفتم. هرچند در زنجان ممنوع‌المنبر بودم ولی در اطراف زنجان از جمله روستای سهرین چند سال منبر رفتم و از نهجالبلاغه هم استفاده زیادی می‌کردم. اعلامیه هم پخش می‌کردیم. به مرور برخی دوستان ما در اثر فشارها در نحوه‌ی مبارزه‌ی خود تجدید نظر کردند. نهایتاً در قم با همکاری دوستانی مثل آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی و مرحوم آیت‌الله عبایی خراسانی قرار شد در نحوه‌ی مبارزات تغییراتی داده شود. با مشورت دوستان قرار شد این کار را انجام  بدهیم و مهم‌ترین تغییر این بود که هدف حملات انقلابیون متوجه شاه شود. مسؤولیت استان زنجان به صلاحدید دوستان بر عهده‌ی من گذاشته شد. به زنجان که رفتم شهر کاملاً در کنترل نظامیان بود و فردی به نام تیمسار کحالی که زنجانی الاصل بوده و از خانواده‌های قدیمی شهر بود و هم شهر را می‌شناخت و هم با خیلی از علمای شهر آشنایی داشت و نوعاً در جلسات علما شرکت می‌کرد، فرماندۀ نظامی شهر بود. ما در زنجان دو روحانی بسیار شجاع داشتیم. یکی آیت‌الله نجفی میرزایی بود که از هم‌دوره‌های امام خمینی رحمه الله علیه بود که مشی سیاسی متفاوتی داشت و در عین حال با ما ارتباط زیادی داشت. همچنین آیت‌الله میرزا عبدالرحیم واسعی هم بود که اگرچه به نظر می‌رسید آدم ساده‌ای است ولی سیاستمدار ماهری بود. حرفش را با شوخی می‌زد. در محضر آیت‌الله نجفی میرزایی صحبت شد و قرار بر این گذاشتیم که هر کسی را که آقایان صلاح بدانند، در مسجد سید (جامع) سخنرانی بکند. آن وقت‌ها شهربانی روبه‌روی مسجد سید بود که مقر حکومت تیمسار کحالی شمرده می‌شد. خلاصه در آن جلسه آقایان از من خواستند که سخنران باشم. خوشبختانه همه علمای طراز اول زنجان حضور داشتند و بر خلاف طراحی آقای کحالی و به دلیل اعتماد علما به بنده، استقبال خوبی از طرف مردم شد و شبستان‌ها، صحن و سبزه‌میدان پر از جمعیت شد. بلندگو  هم در بیرون مسجد باز بود و تیمسار کحالی صدای مرا می‌شنید. حملات من هم مستقیماً به شاه بود. من یک ساعت صحبت کردم و جمعیت متفرق شدند. من با آیت‌الله نجفی میرزایی از در غربی مسجد وارد قیصریه شده و به سمت خیابان فردوسی رفتیم. در آنجا بود که مرا بازداشت کردند و به شهربانی بردند. وقتی مرا وارد شهربانی کردند پاسبان‌ها (مأموران پلیس) مثل گرگ گرسنه‌ای به من نگاه می‌کردند که گویا طعمه‌ی خوبی گیر انداخته بودند. آن شب مرا با دو مأمور و با دست‌بند به تهران روانه کردند و ساعت دو نصف شب مرا تحویل زندان کمیته‌ی مشترک دادند. این دومین زندان من در تهران بود.

این اتفاقات دقیقاً چه سالی بود؟

اواخر سال 56 بود. فردای آن روز سجده‌ای رییس زندان کمیته‌ی مشترک مرا خواست. او قبلاً رییس ساواک زنجان بود و پلیدی ذاتی داشت. او بدون فحاشی به من گفت که بیات! تو چه کاره‌ای؟ چه کار به آقای خمینی و شاه داری؟ اگر آقای خمینی پیروز شد به تو چه می‌رسد؟ و شروع کرد به نصیحت کردن. خلاصه مرا بعد از مدتی آزاد کردند و به زنجان برگشتم. جالب است که من در عمرم زنجانی‌ها را با این غیرت ندیده بودم، چرا که در طول دوره‌ی بازداشت من مردم صحنه را ترک نکرده بودند و مسجد سید مملو از مردم بود تا مرا آزاد کنند.

مردم در اعتراض به دستگیری شما تحصن کرده بودند؟

بله. وقتی من آزاد شدم مردم تحصن خود را پایان دادند. قاعدتاً متن سخنرانی من در اسناد ساواک و شهربانی هست. واقعاً زنجان در این جهت، حرکت‌های خوبی انجام داد. من همیشه گفته‌ام که سه مسجد در زنجان نقش اصلی را در انقلاب داشت: مسجد ولی‌عصر که زیر نظر مرحوم آیت‌الله سید هاشم موسوی زنجانی وکیل امام در زنجان اداره می‌شد و سخنرانان این مسجد نوعاً از طرف ما دعوت می‌شدند. آقایانی مثل آیت الله سید حسن طاهری خرم‌آبادی، حجت‌الاسلام رضوانی (که نیروی فوق‌العاده اثرگذار بود)، حجت‌الاسلام دکتر شیخ ابوالفضل شکوری در این مسجد سخنرانی می‌کردند. مسجد سید بود که آیت الله سید عزالدین زنجانی حضور مؤثری داشتند و من نیز بارها در آنجا سخنرانی کردم. مسجد مهدیه هم بود که من در آنجا حضور فعالی داشتم و نیروهای زیادی در آنجا تربیت شدند. جلساتی هم در باغات اطراف شهر داشتیم که به بحث و بررسی مسایل مختلف می‌پرداختیم.

در آن ایام گویا مسجد اسحاق میرزا هم فعال بوده؟

بله. حاج شیخ محمد شجاعی در آنجا فعال بودند که انصافاً نیروی بسیار کیفی بودند. آدم بامعنا و ارزشمندی است. پامنبری‌های ایشان دانش‌آموز و دانشجو بودند و من هم گاهی در آنجا سخنرانی می‌کردم. همچنین آقا سید مجتبی موسوی در مسجد عباسیه نقش مهمی داشت که در این مسجد هم مثل مهدیه و ولی‌عصر بر محوریت امام خمینی رحمه الله علیه تأکید زیادی می‌شد.

در جریانات پس از 19 دی چه فضایی بر زنجان حاکم بود؟

نکته‌ی بسیار مهمی که تاکنون گفته نشده این است که اولین چهلم شهدای 19دی قم در زنجان برگزار شد که تحت‌الشعاع حرکت خونین تبریز قرار گرفته بود. در مراسم زنجان شهید نوروزی به شهادت رسید که از بچه‌های جلسات ما بود و خانواده‌ی بسیار ارزشمندی داشت. در انقلاب زنجان روحانیت، بازاریان، کارگران و دانش‌آموزان بیشترین نقش را داشتند. ما یک مجتهد ضدانقلاب نداشتیم. عمدتاً یا موافق انقلاب بودند و یا با سکوت خود ما را تأیید می‌کردند. امام جمعه‌ی ما یعنی حاج آقا عزالدین زنجانی اولین امام جمعه‌ی زندانی کشور بود. ایشان اکنون از مراجع تقلید مشهد مقدس هستند، از شاگردان امام بودند و وقتی در تهران محبوس بودند امام جماعت زندانیان شده بودند. روحانی بسیار شجاعی بودند.

لطفاً از راهپیمایی زنان زنجانی که به عنوان اولین راهپیمایی زنان کشور در نهضت امام رحمه الله علیه مشهور است توضیح دهید.

ذر زنجان همانگونه که عرض کردم جلسات مذهبی زیادی وجود داشت. خانواده‌های مختلفی در این جلسات حضور پیدا می‌کردند. من خودم ماه رمضان را هفت- هشت سال در مسجد داودقلی منبر می‌رفتم و شب عید فطر را در منزل یک تاجر فرش می‌ماندم. این تاجر یک پسر داشت که علاقه‌ داشت طلبه شود. دلیل علاقه‌اش هم حضور در همین جلسات بود. خانم‌های زیادی در این جلسات شرکت می‌کردند و همین خانم‌ها در ابعاد مختلف فعال بودند. به همین جهت خانواده‌های مقلد امام و آقای میلانی و شرکت‌کنندگان در این جلسات به شکل‌گیری خانواده‌های روشن کمک کرده بودند. حرکت‌های زیرزمینی در زنجان بسیار وجود داشت و مشهور بود که زیر زمین مسجد ولی‌عصر به یکی از کوه‌های اطراف شهر راه دارد که البته من نتوانستم همه‌ی این راه زیرزمینی را ببینم. این دقیقاً نشان‌دهنده یک حرکت زیرزمینی فعال بود. در جلسات خود من در مسجد مهدیه، خانم‌ها حضور پررنگی داشتند و سئوالات زیادی می‌کردند. رژیم هم برخورد تندی با خانم‌ها نمی‌کرد.

جریان سخنرانی شما در برابر دبیرستان امیرکبیر چه بود؟

این سخنرانی یکی از تندترین سخنرانی‌های من بود که روی مینی‌بوس انجام دادم. قبل از من، آقا شیخ مصطفی ناصری سخنرانی کردند که طلبه‌ی روشنی هستند و خدا حفظشان بکند. در آن راهپیمایی هم تعداد خانم‌ها چشمگیر بود. خود مادر من و مادر همسرم هم در همه‌ی راهپیمایی‌ها حضور داشتند. بازار زنجان هم هنوز شاهد حضور پررنگ امام است. رازش این بود که در آن زمان، دانشگاه حضور جدی در زنجان نداشت و فقط یک دانشکده کشاورزی داشتیم که بعد از انقلاب تنزل پیدا کرد و آموزشکده شد. حتی در جلسات محرمانه هم غلبه با بازاری‌ها بود.

میزان نفوذ گروه‌هایی مثل مجاهدین خلق در زنجان چقدر بود؟ با توجه به اینکه سعید محسن از مؤسسین سازمان، زنجانی بود.

سعید محسن اصالتاً اردبیلی بود و پدربزرگش مقیم زنجان شده بود. سعید و پدرش از نیروهای مقبول و متدین  زنجان بودند. بافت فکری زنجان که دانشگاهی نبود نفوذ این‌ها را محدود کرده بود و سعید از طریق آیت‌الله حاج سید رضا موسوی زنجانی با بقیه مرتبط می‌شد و نفوذ در توده ی مردم نداشت. با آقای صائینی و آقا سید هاشم موسوی هم ارتباط غیرمستقیمی داشتند.

دلیل نفوذ دیرینه‌ی نهضت آزادی در زنجان چه بود؟

نهضتی‌ها هم از طریق آیت‌الله حاج سید رضا موسوی و برادرشان حاج سید ابوالفضل که پدران معنوی جبهه ملی بودند در زنجان نفوذ پیدا کرده بودند. چند سال پیش عده‌ای از اعضای جبهه‌ی ملی به من گفتند که ما زودتر از همه به روحانیت ارادت داشتیم و حاج آقا رضا زنجانی مرجع دینی ما بود. برادر بزرگ این‌ها یعنی حاج سید جواد (پدر آقا سید هاشم موسوی) منزلش پاتوق جبهه ملی و نهضت آزادی و وکلای دادگستری بود.

شما بهمن 57 کجا فعالیت داشتید؟

در شهرهای زنجان، قم، تهران، کرج و بهشهر در حال فعالیت بودم و جای ثابتی نداشتم. خانواده‌ام در قم بودند که آن زمان، خانه‌ی ما پشت بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی قم بود. در همان زمان به صورت قاچاقی به بهشهر وارد شده و 10 روز در مسجد جامع منبر ‌رفتم. این شهر پاتوق مارکسیست‌ها بود و من تا پاسی از شب به سئوالات مردم پاسخ می‌دادم. من به محض ورود امام رحمه الله علیه به ایران به تهران برگشتم و به مدرسه‌ی رفاه رفتم. در آنجا آقای خلخالی به من و آیت‌الله شیخ یوسف صانعی گفت که باید به پادگان دپو کرج بروید و مانع از غارت انبار اسلحه و مهمات شوید. با یک اتوبوس به کرج رفتیم و حتی اتوبوس ما هم به رگبار بسته شد. من در پادگان دپو سخنرانی کردم و به غارتگران هشدار دادم. آخر شب به تهران برگشتم و از آنجا به قم آمدم تا برنامه‌ها را تنظیم کنیم.

در خاتمه اگر سخنی با مردم زنجان دارید بفرمایید.

زنجانی‌ها مردم بسیار روشنی بوده‌اند و حق زیادی به گردن من دارند. از سال 42 زنجانی‌ها ما را تنها نگذاشتند و با وجود همه‌ی سمپاشی‌ها، هیچ وقت ذهنیت خود را عوض نکردند. قاعدتاً اسناد زیادی درباره‌ی مردم زنجان در مراکز اسناد هست. خود مرکز اسناد چند بار با من مصاحبه کرده و هر بار با موانعی برای انتشار رو‌به‌رو شده‌اند. حتی اخیراً تحقیقی درباره‌ی تاریخ انقلاب در زنجان برای مرکز اسناد انجام شده که گویا هر جا اسم من بوده سانسور کرده‌اند.

در هر صورت امیدوارم همیشه زنجانی ها بزرگ بمانند و خدمات بزرگان خود در طول تاریخ را کنار نگذارند. زنجانی‌ها در درون خود سهرودی‌ها، ابوعبدالله زنجانی‌ها، حجت‌الاسلام‌ ملاقربانعلی ها‌، حاج آقا رضا و حاج سید ابوالفضل زنجانی‌ها، اخی فرج زنجانی‌ها را تربیت کرده‌اند. آیت‌الله حاج سید رضا زنجانی به من گفت که مرحوم مدرس 24 ساعتی را در زنجان بوده‌اند. وقتی برگشتند به آقا سید رضا گفته بودند که من یک خاطره‌ی خوبی از زنجان دارم. من مهمان یک تاجر زنجانی بودم. شب در خواب هاتفی به من گفت که آقای مدرس! چرا روی قبر یکی از اولیای خدا خوابیده‌ای؟! مدرس از صاحب‌خانه پرسیده و او هم گفته که قبر اخی‌فرج زنجانی اینجاست. خلاصه آنکه زنجانی‌ها انقلاب را از اول درست شناختند و از امام، درست تبعیت کردند و عدول نکرده‌اند. رزمندگان زنجانی هم خط‌شکن بوده‌اند. علمای زنجان همیشه در راه مستقیم بوده‌اند. امیدوارم همیشه قدردان زنجانی‌ها باشیم./والسلام

 

          

      

تولد و دوران تحصيل :


مختصري از زندگينامه و خاطرات فقيه عاليقدر حضرت آيت الله العظمي حاج سيد حسن مجتبي حسيني ميرصادقي زنجاني كه بنا به درخواست و خواهش صداوسيماي مركز زنجان كه حضوراً از لسان مبارك خود معظّمٌ له مسموع گرديده :

معظم له در مورّخة 1299 هجري شمسي مطابق با اول شعبان المعظّم 1339 هجري قمري در شهر زنجان در يك خانوادة علم و فقاهت و از سلالة پاك زعيم عاليقدر و مرجع عالم تشيّع حضرت آيت الله العظمي حاج آقا سيد سيف الدّين حسيني اعلي الله مقامه الشّريف، و از مادري به نام سيده مستوره « معروف و ملقّبه به اميرزاده خانم » فهري خواهر گرامي مرحوم مبرور فاضل گرانقدر و خطيب توانا حضرت حجّت الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيد سجاد فهري و عمة بزرگوار مرحوم مغفور حضرت آيت الله حاج سيد احمد فهري قدس الله انفاسهم الزّكيه كه نمايندة حضرت امام (ره) و ولي فقيه در سوريه بودند. بانوي معظّمه اي كه تقواي محض و ايمان خالص و معني عفّت حقيقي در وجود او تجلّي يافته بود، چشم به جهان گشود و در بيت مرجعيّت سرشار از معنويّت نشو نما نموده و از خرمن علم و دانش والد بزرگوارشان بهره كامل برده . بقول معروف علاوه بر اينكه ( ولدِ العالِم نصفِ العالِم ) مقدمات و سطوح كامل را از محضر ايشان به اتمام رسانده و بعد راهي شهر مقدس قم و مدتي از محضر مبارك حضرت آيت الله العظمي بروجردي (رضوان الله تعالي عليه) تلمّذ نموده و در سال 26 شمسي در جوار رحمت حضرت ثامن الحجج عليّ ابن موسي الرّضا (ع) چند مدّتي پاي درس حضرت آيت الله العظمي ميلاني و حضرت آيت الله سيد يونس اردبيلي بوده و در سال 29 شمسي در حوزة علميّة نجف اشرف از محضر مبارك حضرت آيت الله حاج سيد مهدي شيرازي رحمت الله عليه مدّتي مستفیض مي گردند .
و ديگر فعاليتهاي علمي- فرهنگي- اجتماعي- ارشادي و ....  معظّم له جدّاً مُؤَيدٌ مِن عندالله است يعني از پانزده سالگي كه به كسوت مقدّس روحانيّت موفّق گرديده تا اين تاريخ كه 89 شمسي مي باشد و سنّ شريفشان در آستانة يكصدمين سال مي باشد هر لحظه به فكر اسلام و مسلمين بوده . مخصوصاً پس از ارتحال والد مكرّمشان آيت الله العظمي حاج آقا سيد سيف الدّين (طاب ثراه) كه تمام امور مرجعيّت و مشكلات به عهدة حضرت معظم له مي باشد: اعم از نظر تدريس و جواب استفتائات و حل و فصل مشكلات مادي و ديني و معنوي مؤمنين چه در استان زنجان و چه در مشهد مقدّس، يعني همچو ساير مراجع و فضلاء، ملجاء عام و افتخار مسلمين مي باشند .
فعالیت های سیاسی و اجتماعی در زنجان و مشهد مقدّس :
خدمات و فعاليتهاي سياسي حضرت آيت الله العظمي حسيني ميرصادقي كه خيلي خلاصه و مختصر بيان فرمودند از اين قرار است :
البتّه اگر كسي بخواهد حقيقتاً گام به گام اولياءالله (ع) بگذارد و با طريق مستقيم عصارة موجودات يعني محمّدبن عبدالله (ص) حركت كند كه خود قرآن مسير اصلي را مشخص فرموده « وَ لَكُمْ فِي رَسُولُ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » سورة احزاب آية 21 . اين يك قاعدة كلّي است كه بدون رنج و ابتلائيّت و اِلم- ناراحتي- جسمي و روحي امكان پذير نيست. كما اينكه در زيارت اربعين مي خوانيم « وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الضَّلالَةِ وَ الجَهالَةِ وَ العَميِ وَ الشَّكُ وَ الإرْتِيابِ اِلي بابِ الهُدي مِنَ الرَّدْيِ » يعني بذل فرمود ( ابي عبدالله الحسين (ع) خود را در راه تو تا نجات دهد بندگان تو را از غرق شدن در درياي گمراهي و ناداني و كوردلي و شك و ريب به سوي دروازة هدايت و نجات دهد از هلاكت . و در روايت خيلي زيبا هم آمده است، فرمود:« قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَ عِزَّتي وَ جَلالِي لا اُخرِجُ عَبْداً مِنَ الدُّنيا وَ اُرِيدُ اَرُحَمُهُ حَتّي اُسْتَوفِيَ مِنْ كُلِّ خَطيئَةٍ عَمَلَها اِمّا بِسُقْمٍ فِي جَسَدِهِ وَ اِمّا بضيقُ في رِزْقِهِ وَ اِمّا بِخَوفٍ فِي دُنْياهُ فَاِن بَقِيَتْ عَلَيْهِ بَقِيَّةٌ شَدَّدَتْ عَلَيْهِ المَوت : »
يعني خداي متعال فرمود : به عزّت و جلال خودم سوگند كه بيرون نميبرم بنده اي را از دنيا كه مي خواهم او را رحمت كنم تا اينكه پاك شود از هر گناهي كه كرده است با بيماري كه در جسد او عارض شود، يا به تنگ شدن روزي او ، يا به ترسي كه در دنيا عارض او شود، و اگر چيزي از گناه بر او باقي ماند سخت مي گيريم بر او مردن را . چنانچه خداوند متعال به فضل و كرم خود قبول كند حقير هم به زعم خود به خاطر اهداف اسلام و مسلمين در سهم خود چه مرارت ها و سختيها كه نكشيده ام، و جا دارد در اينجا يك بيتي كه خود حقير سروده ام بياورم : « اَنَا سُمِّيَ الحَسَنُ وَ المُجْتَبي لَقَبِي  *  كَما رَماهُ رَمانِيَ الدَّهْرُ بِالمُحَنِ » من هم نام امام حسن (ع) و مجتبي لقب من است همانطوري كه زمانه آن بزرگوار را هدف تيرهاي ظاهري و باطني قرار داد، مرا هم تيرها و مصيبتهاي طاقت فرسا نشانه كرد. نَحْمَدُهُ وَ نَشْكُرُهُ وَ رِضاً بِقَضائِه .
1-) در زمان رضا خان پهلوي به علّت اعتراض به كشف حجاب و جسارت به عمامة روحانيون و وضع آنچناني، والد مرحوم، محيط مركز شهر را ترك فرمود و در محلّي به نام ديزج آباد، نزديكي شهر كه مسقط الرّأس ايشان بود ساكن گرديد. البته يادم هست در يكي از مصاحبه ها در زندگينامة والد معظّم از چگونگي مهاجرت والد مرحوم اظهاراتي نموده ام. علاقمندان مي توانند مراجعه فرمايند. ديگر خيلي لازم به تصديع نيست ولي اين يك امر لازم و ملزوم بود كه ما هم طبق دستور حضرت معظّم له خود را ملزم مي دانستيم در جوار ايشان هرگونه اعتراضات و مبارزاتمان را بر عليه مخالفان اسلام ابراز بداريم.
2
-) در سال 25 قضيّة حزب توده پيش آمد. عدّه اي از اهالي آن سامان عضو شدند، والد مرحوم فتوا دادند كه اينها مرتدّند و زنهايشان بر آنها حرام است و به مجالس كه مي آيند نجس اند. دستور دادند در مسجد چائي ندهند. به جاي چائي خرما بدهند، حتّي بعضي از آنها اسلحه برداشتند. يكي از سران حزب توده به نام رحمت ا... جواهري خواسته بود با حضرت آيت الله ملاقات كند، اهالي مانع شده بودند. به ناچار نامه اي نوشته الان هم قسمتي از نامه اش موجود است. نوشته بود حضرت آيت الله بنده مشتاق زيارت بودم، متأسفانه اهالي مانع شدند و مرا از فيض عظمي محروم كردند در اين عريضه با چند كلمه مصدّع اوقات مي شوم : حزب توده را در نظر حضرتعالي منحرف و ... قلمداد كرده اند و حال آنكه ما مي خواهيم مطابق قرآن به محرومين برسيم. ( ايله كنيم بِله كنيم ) يك فصلي نوشته بود و بعد نوشته بود از حضرتعالي خواهش مي كنم به آقاي سيد مجتبي توصيه كنيد بر عليه اين رژيم حرف نزنند، اگر بد بود علماي اعلم اظهار نظر مي كردند و اعتراض مي كردند. چون حقير به شدّت همه جا انتقاد مي كردم و مردم را در حدّ توان بيدار مي كردم لذا با من كمر عداوت بستند. هنوز هم آثارش باقي است . تعداد نود نفر ليست گرفته بودند تا اعدام كنند و از بين ببرند. اولّي آنها والد مرحوم حضرت آيت الله بود، و دوّمي خود حقير بودم. البته قبل از اين ليست مرحوم حاج علي اكبر توفيقي و دو نفر ديگر را كه يكي دكتر ادوارد بود و يكي ديگر از حومة شهر بود كه آن سه نفر را شب چهارشنبه سوري به دار زدند. ولي به لطف پروردگار طولي نكشيد نيروي دولتي آمد و نقشه هايشان نقش بر آب شد و حزب تودة كثيف منحل شدند .
3-) و جريان ديگري كه گفتنش خالي از وجه نيست . رفراندوم ششم بهمن بود كه پيش آمد . حقير در تهران بودم. يك اطّلاعية كوچك به خط و مهر حضرت آيت الله العظمي خوانساري به دستم رسيد نوشته بود : شركت در رفراندوم، مبارزه با امام زمان (عج) است. فوراً برگشتم به زنجان و يك اطلاعيّة نوشتم كه عزيزان مواظب باشيد شركت در رفراندوم و تأييد شش ماده از نظر علماي اَعلام حرام است . و وقت نگذشته اين را دست به دست به مردم برسانيد. چند برگ شبانه به وسيلة جوانها به اطراف زنجان فرستادم. فرداي آن روز رئيس پاسگاه با چند نفر سرباز آمدند دم درِ منزل- البتّه علي الظّاهر ايشان بودند ولي تعقيب كننده  و دستور دهنده خود ساواك بود –گفتند ما هر جا مأمور فرستاديم دست خالي برگشتند. دست نوشتة شما مردم را تحت تأثير قرار داده. شما اين كارها را به اتّكاء و پشتيباني چه كسي انجام مي دهيد؟ اگر قم است، قم هم ديروز منحل شد ( معلوم شد در قم هم خبرهائي بوده ) احساس كردم در چهره اش آثار ترس ظاهر است ( گفتند اهالي و زنهاي آن منطقه (ديزج) گفته اند اگر آقا را ببرند سنگسارشان مي كنيم ) خواستند ببرند گفتم با اختيار كه نمي آيم اگر مجبور مي بريد مانع ندارد رفتند. ولي ول كن نبودند تا اينكه بعض آقايان به فكر چاره جوئي افتادند. رئيس پاسگاه را دعوت كردند به منزل آيت الله آقاي حاج سيد عزالدّين زنجاني كه آن وقت در زنجان ساكن بودند. من هم رفتم. چند نفر از سادات و محترمين شهر بودند.آن شخص آمد همه بلند شدند. درست است احترام به يكديگر يك سنّت نبوي و اخلاق حسنة پيامبر اسلام (ص) است، ولي به علّت اعمال زشت و ظلمهاي آنان من به خود اجازه ندادم كه بلند شوم. ( اتفاقاً يكي از آقايان گفته بود عجيب است ما به خاطر ايشان آمده ايم آن شخص هم براي همين موضوع آمده. ولي ايشان بلند نشد.) آن جلسه هم منقضي شد. باز يك روز مصطفي خان ذوالفقاري پيغام داد كه به اينها از بالا دستور است. حاج آقا قبول زحمت فرمائيد بيائيد به اتفاق برويم پيش فرماندار. رفتيم صحبتها شد فرماندار گفت من كه سواد روحانيّت ندارم و از برنامه هاي روحانيّت نيز اطّلاع چنداني ندارم. همين قدر مي گويم سياست يعني هر روز يك جور سخن گفتن و با هر كس يك جور حرف زدن و آقايان علماء اگر در اين كارها دخالت كنند به ضررشان تمام مي شود من از حاج آقا خواهش مي كنم در اين كارها دخالت نكنند.
خلاصه ديدم مزاحمتهاي دولتيان خاصه مزاحمتهاي طاقت فرساي بعضي از فاميلهاي خودم قابل تحمل نيست، رحل اقامت را به مشهد مقدّس انداختم و در آنجا يكي از مساجد را كه به نام زينبيّه بود و تازه تأسيس و به صورت يك انبار بود در اندك زماني مرتّب و مجهّز كردم . كتابخانه تشكيل دادم و چند حجره ساختم، چند نفر طلبه هم آنجا مشغول تحصيل شدند .
موضوع ديگري كه لازم است عرض كنم نحوة فعاليت و شهادت فرزندم سيد مهدي (معروف به آقا سيد احمد) است. ايشان در كسوَت روحانيّت مشغول به تحصيل حوزه وي و علوم ديني بود و در مسجد كرامت پاية درس حضرت آيت الله خامنه اي (دامت بركاته)، از شاگردان معظّم له بود و زير نظر ايشان فعاليّت هائي مي كردند . يك روز اوّل صبح سه نفر ساواكي يكي به نام سرهنگ بابائي ريختند منزل، گفتند اطاق سيد مهدي كدام است ؟ اطاق مخصوص كه نداشت اطاق من بود . درِ كمد را كشيدند زيرو رو كردند. سه جلد تفسير مرحوم آيت الله طالقاني بود. برداشتند بابائي گفت چند خريده ايد هفتاد تومان قيمتش را مي دانم - ناگفته نماند خواهش مي كنم عزيزان من وقايع را ساده نگيريد و با چشم انصاف و عبرت و موشكافانه نگاه كنيد. اين نكته بسيار مهم است چمدان من در وسط اطاق بود نه در كنار ديوار . انگار اين سه نفر اصلاً آن را نديدند خيلي اسناد و اشياء محرمانه در آن بود. از جمله اعلاميّه ها و اشعاري كه به صورت فارسي و عربي سروده بودم و واقعاً كمرشكن رژيم بود و اجازه نامه اي كه آيت الله العظمي امام خميني (قدس سره) در روز ميلاد رسول اكرم (ص) در سال 1387 هجري قمري كه در نجف اشرف موّفق به ديدار ايشان شده بودم به اينجانب نوشته بودند، در آنجا بود. به گوشه چشم نگاه نكردند (فَاعْتَبِروا يا اُولِي الاَبْصار) . – خلاصه ايشان را دستگير كرده و بردند . يك سال در مشهد در زندان وكيل آباد بود . اتفاقاً در همان زمان با آيت الله خامنه اي (مد ظله العالي) در يك زندان بودند و پس از مدّتي كه اجازة ملاقات به خانواده داده شد در اكثر اوقات با خانوادة حضرت آيت الله با هم بودند و گاهي اشياء و لوازمي كه در زندان براي ايشان احتياج بود، توسط خانوادة ما ارسال مي كردند. پس از مدّتها حبس و شكنجه هاي فراوان با چه مكافاتي آزاد شد باز هم ساكت ننشست. راهي تهران شد و مبارزاتش را درآنجا ادامه داد. سال 1355 شمسي مصادف بود با ماه مبارك رمضان، يكي از طلبه ها ي مسجد زينبيّه بنام شيخ حسين ناصري كه بعدها شهيد شد به من گفت درسها تعطيل است خواهش مي كنم يك درس خصوصي براي من قبول زحمت كنيد. اول صبح بعد از نماز مي آمد در زينبيّه درس مي گفتم يك روز بعد از نماز رفتم به حجره، ايشان هم آمدند هنوز آفتاب طلوع نكرده بود، روزنامة اطلاعات را به دستم داد، ديدم با خط درشت نوشته (سيد مهدي ميرصادقي در درگيري مسلحانه كشته شد) با كمال خونسردي و تحمّل، درس ايشان را گفتم و راهي خانه شدم و مشغول ماتم سرايي شديم .
در سالگرد شهادتش نيز عدّه اي از حضرات آيات و فضلاي مشهد را به افطار دعوت كرديم ، حضرت آيت الله خامنه اي و آيت الله حاج سيد عزالدّين زنجاني نيز در اين مراسم حضور داشتند .         
آرامگاهش تا قبل از انقلاب معلوم نبود. در اول انقلاب از دفتر ساواك معلوم گرديد. (بهشت زهراي تهران- قطعة 39- رديف 31- قبر سوم). درود به روان پاك همة شهيدان راه حق و حقيقت .
در مسجد زينبيّه هر شب دو نفر جاسوس كه شناسائي شده بودند، حاضر بودند. من هم در سخنراني ها و غيره هر آنچه دلم مي خواست بر عليه رژيم پهلوي مي گفتم. يكي از آقايان هيئت مديره گفته بود: اين سيد آخر درِ زينبيّه را مي بندد .
تظاهرات و راهپيمائي ها روز به روز پررنگ تر و آشكارتر مي شد. اگر خاطراتي كه در راهپيمائي ها را دارم بنويسم، يك كتاب قطور مي شود. در زمستان سرد و يخبندان آن زمان و با مشكلات حمل ونقل جاده اي و راهها، مردم با چه شوق و علاقه اي از اطراف مي آمدند و در ساعات اولية صبح در تظاهرات و راهپيمائي ها شركت مي كردند. بحمدالله والمنّة با ايثارگري و از جان گذشتگي مردم متديّن و پاك مقدّمات انقلاب فراهم گرديده و پيروز شد.  
روبروي منزلمان شعه نفت بود. به خانه ها نفت افتخاري مي دادند. يكي از فرزندانم به نام سيد سعيد هم كمك مي كرد تا مردم از سرما به زحمت نيفتند. يك روز هوا خيلي سرد بود. كنار خيابان آتش روشن كرده بودند. پسرم سعيد مي خواسته دستش را نزديك آتش بگيرد تا گرم شود، چون لباسهايش آغشته به نفت بود ناگهان آتش گرفت و نصف بدنش سوخت. مدّتي به معالجة او مشغول بوديم. هنوز هم آثار سوختگي در پاهايش باقي است .
لَهُ الحَمْد انقلاب پيروز شده بود ولي مَعَ الاَسَفْ جنگ تحميلي مهلت نداد اقلاً يك آرامش نسبي حاصل شود. ايثار و جانفشاني رزمندگان اسلام در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل و پشتيباني مردم غيور اين مرزو بوم در پشت جبهه ها كه با جان و دل استقبال مي كردند، قابل تقدير است.(جَزاهُمُ الله خَيْرَالجَزاء). يادم هست در مشهد مقدّس در اوائل جنگ از مسجد زينبيّه وسايل قابل توجهي توسط مردم جمع آوري شد كه چند كارتن از تأليفات حقير نيز بود. توسط تعدادي ماشين شخصي و كاميون راهي جبهه شديم. در خرمشهر و آبادان به بيمارستانها سر زديم . وسايل پزشكي ، ملافه و ساير چيزهائي كه لازم بود در اختيار آنان قرار داديم . توپها و خمپاره هاي رژيم بعث پي در پي به نقاط مختلف شهر اصابت مي كرد. وضعيت شهر خيلي بحراني شده بود.مدّتي در آنجا بوديم. من اگر همة سرگذشت خود را بنويسم، بقول معروف (مثنوي هفتاد من كاغذ شود) .
و اين قضيّه هم خالي از لطف نيست كه بگويم . دو مسئله حقير را خيلي نگران و ناراحت كرده بود، يكي بحمدالله حل شده. ديگري هم انشاءالله بطور كامل حل مي شود. چند سال پيش در تهران به محضر حضرت آيت الله خامنه اي (مد ظله العالي) عرض كردم حضرت زهرا سلام الله عليها مگر اُمّ الاَئِمّه نيست. براي ائمّه عليهم السّلام در ميلاد يا شهادت، تعطيل رسمي مي باشد. چرا براي مادر ايشان يك روز تعطيل رسمي نباشد. بعد از دو سال، سوّم ماه جمادي الثّاني را تعطيل رسمي اعلان كردند. حقير خوشحال شدم كه الحمدلله خواستة من انجام گرفت .
مسئلة ديگر بي نظمي و بي انضباطي دستگاه عزاداري سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) است. بعضي از مدّاحين آنچه كه مي توانند به ساحت مقدّس اهل بيت عليهم السّلام اهانت مي كنند « وَ هُم يَحْسَبونَ اَنّهُمْ يُحسِنُونَ صُنْعا » به خيال خودشان عمل خوبي انجام مي دهند . از جمله جزوات و مطالبي كه به چاپ رسانده ام، يكي به نام شناخت عاشورا است كه بر حسب وظيفة شرعي مخصوصاً راجع به عملهاي كذائيِ منشأ فساد نوشته ام. اينها را حتّي المقدور از صحنه خارج كنيد. بحمدالله اخيراً مسئولين متوجّه شده و اقداماتي انجام مي دهند. انشاالله هر چه سريعتر به طور كامل اصلاح خواهد شد .
اخيراً در مشهد مقدّس به چهارده سؤال كه مطرح كرده بودند پاسخ داده ام كه خيلي به جاست آنها را در صداوسيما پخش نمايند. (بي بندوباري را تكرار نكنيد) دوباره لازم به تذكّر است. بعضي حسينيّه ها و تكايا به حسب ظاهر سياه پوش است ولي اگر خوب دقت كنيد، بيشتر به نمايشگاه و تماشاخانه شباهت دارد. انواع و اقسام پرده ها ، تابلوها و غيره. كه اين مسائل باعث مي شود تا عزاداران حواسّشان كمتر به عزاداري باشد و از اصل موضوع دور شوند. خواهشمند است هيئت امناء مردانگي نشان بدهند و دست و پاي اينها را جمع كنند. مجالس و محافل عزاداري هر چه ساده باشد معنويّتش بيشتر خواهد بود. اگر مي خواهيد امام حسين (ع) و حضرت وليعصر (عج) از شما راضي و خشنود شوند، حتماً به اين نكات جامة عمل بپوشانيد.
من به عنوان (فَذَكِّر فَاِنَّ الذِكْري تَنْفَعُ المُؤمِنين) از همة برادران و خواهران ديني استدعا دارم سبك سر نباشند. در تمام مراحل در رفتار، گفتار و كردار، وقار و متانت را كاملاً رعايت نمايند. مخصوصاً جوانها براي خود ارزش و شخصيّت كسب نمايند. در مجلس و محضر بزرگان، كارهاي زشت و ركيك انجام ندهند. ادب را به نحو احسن حفظ نمايند. در قرآن كريم آمده « هُوَ الَّذي اَنْزَلَ السَّكينَةَ فِي قُلُوبِ المُؤمِنينَ لِيَزدادُوا اِيماناً مَعَ اِيمانِهِمْ » . او كسي است كه سكينه و آرامش بر دلهاي مؤمنان نازل كرده تا ايماني بر ايمانشان افزوده شود. با اينكه مؤمن هستند، ايمانشان قوي تر مي شود. باورهايشان محكم تر مي شود. عملهايشان توأم و مطابق با باورهايشان مي شود. دلهره و اضطراب ندارند. آرامش روحي دارند. بايد هميشه به فكر ترقّي و تكامل باشند و درس اخلاق بخوانند و اطمينان قلب داشته باشند.
توفيق كامل و عفو عافيت و حسن عاقبت براي خودم و براي همة برادران و خواهران ديني از حضرت قادر منّان مسئلت مي نمايم .
والسّلامُ خَيرُ خِتام .


آثار و تأليفات معظم له :

آثار و تأليفات معظم له كه تابه حال منتشر و در استفادة عموم قرار گرفته است :


1-) كتاب درّثمين وماءمَعين در موضوعات مختلف اخلاقي - مذهبي - بعض مطالب علمي - كه در سال 41 در تهران به طبع رسيد و چاپ دوم آن در مشهد مقدس سال 99 هجري قمري چاپ گرديد.
2-) كتاب راهنماي حقيقت يا شيعه چيست و كيست در سال 58 شمسي در مشهد مقدس چاپ شد.
3-) كتاب سجاديّة زنجاني در سال 73 شمسي در مشهد الرّضا عليه السلام چاپ شد.
4-) كتاب تزكية نفس و ذخيرة رمس در سال 77 شمسي ايضاً در مشهد مقدّس به چاپ رسيد.
5-) كتاب نخبة الأخبار و تحفةالأخيار در سال 87 شمسي در مشهد مقدّس به چاپ رسيد.
6-) از آنجائيكه در جواني به طبع شعر علاقه داشتند در سال 1330 شمسي كتاب ديوان مراثي را نوشته و در شهرستان زنجان به چاپ رسيد .
7-) و چند فقره نوشته جات ديگر از جمله كشكول زنجاني كه هنوز به چاپ نرسيده: مجموعاً دوازده هزار جلد چاپ شده، سه چهارم آنها به صورت رايگان به طلّاب و غير طلّاب در كشور و خارج كشور هديه گرديده: حتّي از كتاب درّثمين فقط يك جلد براي خود باقي مانده، و همچنين از كتاب راهنماي حقيقت كه فعلاً چاپش تمام شده و كمياب مي باشد .
8-) جزوات و مطالب مورد نياز جامعه كه در دسترس عموم قرار گرفته: اميد است انشاءالله مورد توجه حضرت بقيّة الله ارواحناله الفدا و عجّل الله فرجه و مخرجه واقع گردد


منبع :  www. Varesoon.ir


نگارخانه علمای شیعه - العلماء ورثة الانبیاءa

 

       

        

      

 

 

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 13:44 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
درباره ی اخوند ملا قربانعلی زنجانی مشهور به حجت الاسلام


. . .  از مسيح زنجان


نگاهي به زندگي، مبارزات و سرانجام ملاقربانعلي زنجاني


 محمدرضا روحانی





                                                    با مقدمه  علی ابوالحسنی(منذر)                                                                   

اي‌كاش تمامي عمر در همان غربت مانده بودي اي مرد خدا، كه اينچنين مورد بي‌مهري و قصور ابناء سرزمين خود واقع نمي‌شدي. با ساده‌ترين حد زندگي و عالي‌ترين سطح علمي و عملي در ميان ما زيستي بي‌آنكه قدر و حرمت و اعتبارت به‌درستي دانسته شود.

آدمي اي مرد خداواي زعيم مومنان كه روحيات و سجاياي تو و مجاهدات و كرامات تو خارق عادات زمانه بود و از همين رو حاسدان و معاندانت هم كم نبودند اما وقتي كه يپرم‌خان ارمني پس از ملاقات با تو گفته بود: او بايد خود مسيح‌(ع) باشد! ديگر ما چه‌مي‌توانيم بگوييم جز اينكه از آنگونه رقم خوردن سرنوشت تو بر خود شرمگين باشيم. هستند صاحب‌نظراني كه معتقدند اگر مدرس در عراق مانده بود جانشين ميرزاي‌شيرازي(ره) بود و اگر شما در نجف مانده بوديد بار ديگر شيخ‌مرتضي انصاري(ره) تكرار مي‌شد. اما حكمت الهي سرنوشت اينگونه عالمان مجاهد را بگونه ديگري رقم زده است كه شايد از براي امتحان مردمان ديارها باشد. بگذريم مقاله زير دستنوشته عالمانه و محققانه مرحوم محمدرضا روحاني است كه مقدمه استاد ابوالحسني آن را مزين ساخته و در اين شماره تقديم حضورتان شده است.

 

در ميان مخالفان «پابرجا و اصوليِ» مشروطه اروپايي، نام آيت‌الله‌العظمي‌آخوند‌ملاقربانعلي ارقيني زنجاني معروف به «حجت‌الاسلام زنجاني» (1246 ـ 1328. ق) برجستگي خاصي دارد. وي در عصر مشروطه، فقيهي مْطاع در دارالعلم بزرگ زنجان و پشتيباني قاطع براي مشروعه‌خواهان بود. مخالفت او با مشروطه وارداتي، صرفا از دردِ دينداري و درك سياسي او ناشي مي‌شد و همچون برخي ديگر، رويكردهاي ايشان با استبداد و زد‌و‌بند با دولتيان مربوط نبود. دانش كلان ديني، زهد و وارستگي و ايستادگي در برابر حاكمان ستمگر او را محبوب قلبهاي مردم ساخته و خاصه در منطقه خمسه، به ايشان نفوذي تام بخشيده بود. حاجي‌وزير زنجاني (از سران مشروطيت در زنجان)، دوسه‌سال پيش از طلوع مشروطه، تحت عنوان «جناب آخوند‌ملاقربانعلي» مي‌نويسد: «اين عالم بزرگوار از عجايب روزگار است و حالاتي غريب دارد . . .  ساده و قانع است، به‌طوري كه خوراك او اكثر اوقات به نان و سبزي و چغندر است كه آن را هم يك‌وقت ميل مي‌نمايد. لحاف او منحصر به پوستين، و لباس از قَدُك[1] منحصر‌بفرد است. از ماليه دنيا فقط دو دست عمارت را داراست، او را هم ديگران براي او خريده و ساخته‌اند. شب‌زنده‌دار، پرهيزگار، مستقيم‌الاحوال و كريم‌الطبع . . . است؛ چنان‌كه هرچه از وجوه بريه از اطراف و اكناف براي او مي‌آورند همه را به فقرا مي‌دهد، بلكه هميشه اوقات مقروض است. در علم فقه و اصول، بي‌بدل و حاليه منحصر‌بفرد است. در نگارش اجوبه فتاوي و مسائل شرعيه و قضاوت، چنان ماهر و فائق‌الذهن است كه تاكنون نتوانسته‌اند ايرادي به او وارد بياورند و حال‌آنكه معاند زياد دارد؛ همه در كمين و منتظر فرصت‌اند. . . اغلب مردم مقلد او هستند. نافذالحكم و مسموع‌الكلمه است. . .  ازهد و اعلم و اَتقاي عهد خويش است.»

به‌گواه اسناد و مدارك تاريخي؛ حجت‌الاسلام زنجاني از همان آغاز نهضت عدالتخانه (كه مع‌الاسف با دسايس حساب‌شده استعمار، به «مشروطه وارداتي و سفارت‌‌زاده» تغيير ماهيت داد) تا اوايل مشروطه دوم كه عناصر روسوفيل و انگلوفيل، تهران را برگشوده و پيكر حاج‌شيخ‌‌فضل‌الله نوري فقيه متنفذ پايتخت را به انتقامِ طراحي اصول اسلامي متمم قانون‌اساسي، به‌ويژه اصل دوم، عجولانه بر دار كردند، با حفظ سليقه و مذاق فقهي خاص خويش در رويدادهاي گوناگون، حضوري موثر داشت و وجهه نظرش هميشه و همه جا بسط حاكميت قوانين اسلامي، حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران، ستيز با جور و فساد و دفاع از حقوق مظلومان بود. ايشان به پشتوانه نفوذ وسيعي كه به‌ويژه در منطقه خمسه و صفحات آذربايجان داشت، با حضور خود در جرگه مشروعه‌خواهان كفه اين جناح را به زيان مشروطه‌خواهان تندرو سنگين كرد و از اين رو، فاتحان تهران پس از اعدام شهيد نوري، در نخستين فرصت درصدد برآمدند كه زنجان را اشغال و ايشان را نيز به قتل برسانند. اما وقتي كه اوضاع و احوال را با قتل آن بزرگ در ملأ عام مساعد نديدند، ايشان را به خارج از كشور ـ شهر مقدس كاظمين ـ تبعيد كردند. نهايتا وي نه‌تنها خسته و رنجور در غربت جان سپرد، بلكه پس از مرگ نيز همچون شيخ‌فضل‌الله نوري، هفتادواندي‌سال آماج نسبتها و تهمتهاي ناروا قرار‌گرفت و تاريخ‌نگاراني چون كسروي ـ كه عنادش با اسلام و روحانيت شيعه، شهره آفاق است ـ سعي تام در محو نام يا مسخ شخصيت وي كردند كه در اين ميان اقدام و تلاش جهت مسخ مرام و شخصيت آن بزرگوار، بسي جانگدازتر بود.

مقاله پيش‌رو، به قلم مرحوم محمدرضا روحاني، شخصيت فرهيخته و خَدوم زنجان، به انگيزه مبارزه با همين مسخ و تحريف و ارائه گزارشي صحيح از زندگي و مجاهدات حجت‌الاسلام نوشته شده است.[2]

محمدرضا روحاني، فرزند آيت‌الله‌حاج‌شيخ‌يحيي طارمي و نوه مرحوم آيت‌الله‌شيخ‌جواد طارمي بود. نياي دانشمند و ذوفنون ايشان، يعني آيت‌الله‌شيخ‌جواد طارمي (1263-1325.ق)، از دانش‌آموختگان حوزه قزوين و نجف به‌شمار مي‌رفت كه نزد بزرگاني چون سيدحسين كوه‌كمره‌اي، ميرزاي‌شيرازي و ميرزا‌حبيب‌الله رشتي تحصيل كرده و پس از بازگشت به زنجان سالها به ارشاد و هدايت خلق، تاليف كتب ارزشمند ديني و پرورش طلاب فاضل پرداختند. نگاهي به فهرست آثار وي در فقه و اصول، ادبيات عرب، كلام و رجال، نهج‌البلاغه و وعظ و مصائب اهل بيت (عليهم‌السلام)، علاوه بر پركاري، نشانگر جامعيتٍ علميِ وي نيز مي‌باشد.[3] شيخ جواد طارمي فرزنداني دانشمند و صالح از خود بر جاي گذاشت كه شاخصترين آنان، حاج‌شيخ‌يحيي (1295-1352.ق) پدر شادروان محمدرضا روحاني بود كه ايشان نيز به‌عنوان يك عالم رباني و خطيب زبردست زنجان، در تاريخ اين شهر، به پارسايي و نيك‌نامي شُهرت بسيار دارد و به گفته مرحوم عبدالعظيم اوحدي ـ از زنجانيهاي فاضل و مْعُمِرِ مقيمِ تهران ـ حاج‌شيخ يحيي صاحب ملكه اجتهاد و داراي كتابخانه‌اي عظيم بود كه در مسجد سيد زنجان، در شبستانِ قسمت‌ِ جنوبِ شرقي، نمازگزارده و تفسير مي‌گفت و جمعيتي كم‌نظير از طبقات مختلف روحانيون، تجار، كسبه، خوانين و  . . . در پاي منبر او حضور مي‌يافتند و گاه انبوه حاضران به‌حدي بود كه مسجد به آن بزرگي همراه با ايوان بزرگ مسجد، از جمعيت موج مي‌زد و با‌آنكه آن زمان بلند‌گو و ابزارهاي صوتي جديد وجود نداشت، صداي رساي او به تمام جمعيت مي‌رسيد. هنگامي كه سعوديهاي وهابي در اوايل سلطنت رضاخان قبور مطهر ائمه بقيع را تخريب كردند، مرحوم طارمي عزاي عمومي اعلام كرد و سال بعد نيز به همراه چند تن از مريدان صميمي خود از جمله حاج‌علي‌اكبر خرازي، به مكه و مدينه رفت و در آنجا، در قبرستان بقيع، به زبان عربي نطق فصيح، عجيب و معجزه‌آسايي در مدح خاندان پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) ايراد كرد كه باعث شد سعوديهاي تندروي وهابي نه‌تنها مزاحم او نشوند، بلكه خود نيز به جمع مستمعان ايشان بپيوندند. اشعاري مخمس نيز با ترجيع‌بند «زلزلةالساعة شي‌ء عظيم» درباب نطق ايشان در آنجا سروده شد كه مرحوم خرازي آن را با خود به زنجان آورد.[4] سرانجام حاج شيخ يحيي، دوازدهم شوال 1352.ق در زنجان درگذشت و هنوز هم در اكثر مساجد، مردم زنجان با صلوات و فاتحه ياد او را گرامي مي‌دارند.[5]

محمدرضا روحاني در سال 1302. ش در خانداني چنين پارسا و خدمتگزار ديده به جهان گشود. وي در اوان كودكي از نعمت پدر محروم شد اما لطف و حضانت مادر، اين خلا را جبران نمود و او در سايه مهر مادر، باليد و بزرگ شد. محمدرضا در سال 1320. ش به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و كار خود را با آموزگاري در دبستان توفيق آغاز كرد. وي آبان سال بعد به دفتر آموزش‌و‌پرورش انتقال يافت و سپس به‌ترتيب مشاغل زير را عهده‌دار شد: تدريس در دبستان فردوسي، سرپرستي دبستانهاي ملي سعادت و علميه، تدريس در دبيرستان پهلوي، بازرس اداري دواير تعليمات متوسطه امتحانات، آمار و مشمولين، تعليمات ابتدايي، سرپرستي امور تربيتي، رهبري سازمان جوانان، سرپرستي امور آموزشي شهرستان، كفالت اداره آموزش و پرورش، دادستان اداري و سرانجام اداره دايره بازرسي و امور محرمانه آموزش‌وپرورش.

روحاني، در صحبت و معاشرت، خون‌گرم و فروتن، در دوستي ثابت‌قدم و در خدمت به خلق به‌ويژه درماندگان بسيار كوشا بود.[6] آن مرحوم هنگامي‌كه مطلع گشت حقير[ابوالحسني (منذر)]، دست‌اندركارِ تاليف پيرامون زندگي و مجاهدات حجت‌الاسلام زنجاني هستم، ضمن تشويق مستمر اينجانب، از بذل هيچ‌گونه كمك دريغ نورزيد و از راه لطف، هرچه را كه از نقل خاطرات و اظهارات ديگران درباره حجت‌الاسلام تا تصوير خانه ايشان در اختيار داشتند نزد حقير فرستادند.

شادروان روحاني با شناختي كه از خدمات و مجاهدات حجت‌الاسلام ملاقربانعلي زنجاني داشت، به شخصيت و مكارم والاي آن جناب عشق مي‌ورزيد و از تحريف واقعياتِ تاريخ مشروطه توسط امثال كسروي رنج مي‌برد و عدم انعكاس منصفانه ديدگاهها و نظريات جناح منتقد و مخالف مشروطه و مظلوميت آشكار حجت‌الاسلام‌ملاقربانعلي زنجاني دراين‌گونه تواريخ را برنمي‌تافت. از همين رو، سالها پيش از انقلاب كه باد به بيرق تحريفگران مي‌وزيد، درصدد برآمد شرح حالي «صحيح و واقع‌بينانه» از حجت‌الاسلام تهيه و منتشر سازد. حاصل اين تكاپو، مقاله‌اي است كه در صفحات آينده خواهيد خواند.[7]

***

در حدود سال 1235.ق در قريه‌ آربون از توابعِ زنجان، طفلي از خانواده مرحوم عسكرعلي از مادري به‌نام سارا پا به‌ عرصه هستي نهاد كه پدرش او را قربانعلي نام نهاد. او، مانند همه اطفال ديگر كشاورزان، تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خود آغاز نمود و آن‌ را در مسجد نصرالله‌خان شهر زنجان ادامه داد و به كمك استعداد ذاتي خود در عراق عرب، افتخار شاگردي حضرت آيت‌الله فقيد آقا شيخ مرتضي انصاري، صاحب كتاب مكاسب، را نصيب خود ساخت و از لحاظ تسلط بر فقه و احاطه بر فروع فقهيه به جايي رسيد كه حتي در نجف اشرف هم نظيري براي او پيدا نشد؛ اگر احيانا نظيري هم پيدا شده باشد بسيار معدود بوده است. حضرت آيت‌الله فقيد ميرزامحمود حسيني، امام جمعه سابق زنجان (قدس سره)، در مورد اين بزرگوار مي‌فرموده‌اند: گرچه در اصول و مباني فقهي در بين علماي نجف افراد برجسته و ممتاز به چشم مي‌خورد؛ ولي در استحضار به‌ مسائل فقهي كسي، نظير ايشان را نديده و به اين گفته خود مي‌افزوده‌اند كه «حتما آخوند مرحوم سنخي از علم حضوري داشته‌اند.»

مي‌گويند اين عالم رباني، در تمام  شبانه‌روز، جز دوساعت، نمي‌خوابيده‌اند و شخص فقيد سعيد نيز درباره تحصيلات خود مي‌فرموده‌اند كه «براي من ايام تعطيل مفهومي نداشت؛ يعني روزهاي پنجشنبه و جمعه و يا ساير ايام تعطيل كه طلاب به استراحت مي‌پرداختند، من دروس ادوارِ گذشته خود را از ابتدا تا به انتها مرور مي‌نمودم تا مبادا روزي از من سوالي شود و من در جواب آن عاجز بمانم.» همچنين درباره استراحتشان مي‌فرموده‌اند: «باديه يا ديگٍ منفذداري را در حالي‌كه پيه‌سوزي در زيرش قرار مي‌دادم در مقابل خود مي‌گذاشتم و به هنگام احساس خواب، پيه‌‌سوز را روشن مي‌كردم و پيشاني خود را بر آن باديه تكيه مي‌دادم و مدت خواب من اختصاص به دقايق يا ساعتي داشت كه آن ظرف گرم گردد و مرا از خواب بيدار سازد و باز مطالعه‌ام آغاز شود.»

پس از رحلت آيت‌الله شيخ‌مرتضي انصاري (قدس سره)، مرحوم حجت‌الاسلام، تحصيلات خود را در حضور حضرت آيت‌الله حاج‌سيد حسين كوه‌كمره‌اي، عموي بزرگوار پدر مرحوم آيت‌الله فقيد آقاي حجت مشهور ادامه مي‌دادند.

در مورد زهد و عبادت اين بزرگوار، كه سلطنت مطلقه دارالعلم زنجان را به‌عهده داشته‌اند و علاوه بر مردم زنجان و توابع خمسه اهالي اردبيل و ساير نقاط آذربايجان و حتي مردم قفقاز نيز بر آن حضرت تقليد مي‌نموده‌اند، بايد گفت كه: آن حضرت همه شبها تا نزديكيهاي صبح در منزل مسكوني خود قدم‌زنان به گفتن ذكر مي‌پرداخته‌ و در اين هنگام پس از اندك تكيه بر رختخواب و تجديد وضو، به نماز شب برخاسته‌ و نماز صبح را هم در تعقيب نماز شب به‌جا مي‌آورده‌اند.

اين بزرگوار در تمام طول حيات خود عيالي اختيار نكرد و فرزندي از او باقي نماند و تنها در اواخر عمر خود بود كه خواهر سيدي به ‌نام جبرئيل را متعه نمود كه آن بانوي محترمه نيز در تهيه خوراك و شستشوي پوشاك او اقدام مي‌كرد. گرچه نام آن بانويِ بزرگوار نَنَه‌خانم بود، ولي او را در عرف «مانعه» مي‌ناميده‌اند.

مي‌گويند ديده نشد كه در طول حيات خود، براي پاسخ‌دادن به استفتائي كه هر روز لااقل صدها برگ در مقابلش انباشته مي‌شد، حتي يك‌بار به‌ كتابي مراجعه كند و يا از كسي كمك بگيرد و يا جواب استفتائي را دقيقه‌اي به‌تاخير بياندازد و هميشه با قلم و دواتي كه در كنارش بود، به محض قرائت مطلب، پاسخ آن را با قاطعيت هرچه‌تمامتر مي‌نوشت و به صاحب آن تسليم مي‌فرمود و با‌آنكه متاسفانه حسد در آن زمان هم، مانند هر وقت ديگر، در جامعه زنجان وجود داشت و بعضي از رجال وقت و به‌خصوص آناني‌كه حس خودكم‌بيني در برابر اين نابغه كم‌نظير ـ كه به‌ضرس‌قاطع مي‌توان گفت از صدر اسلام تاكنون شخصيتي نظير وي در حيطه زنجان پا به‌عرصه وجود ننهاده است ـ داشتند، پيوسته درصدد بودند نقطه‌ضعفي از وي به‌ دست آورده و آن را دست‌آويز خود سازند؛ ولي خوشبختانه اين فرصت هرگز به ‌دست آنها نيفتاد، مگر يك‌بار كه در مورد ارث، مساله‌اي پيش مي‌آيد كه تمام علماي شهر متحدالقول پاسخ آن را به‌طريق‌واحد مي‌دهند و تنها مرحوم آيت‌الله‌حاج‌شيخ‌جواد طارمي (نويسنده كتاب الارث و الديات) و حضرت حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي به اين مساله نوع ديگري پاسخ مي‌فرمايند. اين مساله، كه در خانواده مرحوم حاجي‌ذوالرياستين مطرح گرديده بود، به‌طوربي‌سابقه‌اي در شهر كه در آن زمان به دارالعلم و دارالسعاده معروف بوده است منعكس مي‌شود و مخالفان حضرت حجت‌الاسلام آن را دست‌آويز خود قرار مي‌دهند و شروع به تبليغ سوء عليه آن‌حضرت مي‌نمايند، تاآنكه آخوند مرحوم سكوت را مي‌شكند و پاسخ مي‌فرمايد كه: آخر ملاك  سند علما در اين‌مورد كه من صحيح نمي‌گويم چيست؟ و چرا مي‌گويند كه گفته من ناصحيح است؟[8]

گويا شخصي به‌نام آخوند‌ملا‌سبزعلي كه خود از فقهاي مشهور و مدرسين مبرز زنجان بوده است، به‌استحضار مي‌رساند كه ملاك علما، تذكرةالفقهاء مرحوم علامه حلّي مي‌باشد. آخوند مرحوم جواب مي‌دهند: كه اين‌طور!؟ و سپس اضافه مي‌فرمايند كه: گرچه من مدتي‌ است اين كتاب را مطالعه نكرده‌ام، ولي در آن زمان كه در نجف اشرف تحصيل مي‌نمودم آن را ديده و خوانده‌ام. به آقايان بگوييد: كتاب را خوب بخوانند و به صفحه فلان آن نيز مراجعه نمايند و هيچ‌وقت فرمايش علامه مرحوم را تحريف نكنند. علامه عينا آنچه را كه من مي‌گويم فرموده است و خدا لعنت كند كسي را كه جواب مساله را بنويسد و مدرك مساله در اختيارش نباشد.

معلوم است كه اين‌جواب دندان‌شكن در آن روز، مدعيان را به چه روزي انداخته و صحنه چگونه عوض شده است و در دارالعلم زنجان چه غوغايي برپا گرديده و چه افرادي سيه‌روي شده‌اند.

مي‌گويند حضرت جحت‌الاسلام را قدرت حافظه عجيبي بوده است و با آن‌‌همه مرافعات عديده و مهمي كه همه‌روزه در محضرش مطرح مي‌شده است و ذيل تمام فتاوي را نيز شخصا مهر و امضا مي‌فرموده‌اند، كسي جرات آن را پيدا نكرد كه حتي براي يك‌بار مطلبي را در محضرش به نوع متفاوت براي بار دوم عنوان نمايد؛ زيرا اگر بين اين دو ادعا، سي‌سال هم فاصله ايجاد مي‌گشت، جواب مي‌فرمود كه: جواب همان است كه در فلان تاريخ گفته‌ام و يا اين ملك به همان قباله‌اي متعلق است كه سي‌سال قبل تو آن را به فلان فرد فروختي و يا تو فلان شخص نيستي كه چهل‌سال قبل تو را در فلان جا ديدم؟

حضرت حجت‌الاسلام در تمام مدت حيات، به‌ هيچ عنوان، ولو به‌عنوان نذر و هديه نيز وجهي از كسي دريافت نفرمود و در مهماني كسي حاضر نشد و حتي به هنگام مسافرت ناصرالدين‌شاه و اقامت و عبور وي از زنجان، حاضر به ملاقات با او نشد و به فرستادگان سلطان پاسخ داد كه وظيفه‌ من رسيدگي به مسائل ديني مردم بوده و هميشه نيز به حافظان دين مبين اسلام دعا مي‌كنم و ان‌شاءالله خاقان نيز در زمره آنان باشد.

پادشاه، هنگام خروج از زنجان، مبلغ سه‌هزار تومان وجه نقد به حضورش مي‌فرستد. حجت‌الاسلام در ميان حيرت همگان ضمن اظهار تشكر آن را مي‌پذيرد ولي به هنگام عزيمت نماينده شاه، عين وجه را به او پس مي‌دهد و مي‌گويد: از لطف شاهنشاه ممنونم و از ايشان مي‌خواهم اين وجه را به مستحقين بپردازند و مطمئن باشند كه بحمدالله من در عنايت خدا و در استغناي مطلق عمر مي‌گذرانم.

او در تمام شبانه‌روز فقط يك‌بار غذا (ناهار) مي‌خورده است و غذاي وي اغلب عبارت از «برنج با مغز گردو» و يا «نان بازار و چغندر و پنير» و يا «شيربرنج و آش ماست» بوده و چغندر بسيار تناول مي‌فرموده است.

او ساليان دراز فقط با يك پوستين فرسوده زندگي كرد و باآنكه همه‌ساله پوستينهاي گرانبها و ذيقيمت برايشان مي‌آوردند و هر روز پوستين نو بر‌دوش‌انداختن براي ايشان مقدور بود، مع‌هذا به‌محض‌آنكه آنها را مي‌پذيرفت و بر دوش مي‌انداخت، في‌المجلس به يكي از طلاب كه در محضرش فراوان ديده مي‌شدند، مي‌بخشيد.

متاسفانه جز حاشيه خطي بر تبصره علامه مرحوم و رساله علميه چاپي و متفرقات حواشي بر مكاسب چاپي كه  به خودش تعلق داشت و فعلا در عداد كتب حضرت‌آيت‌الله‌حاج‌آقا‌عزالدين حسيني، امام جمعة ـ مرحومِ ـ زنجان، موجود است، هيچ‌گونه اثر ديگر علمي از ايشان در دست نيست.

حضرت حجت‌الاسلام با آن‌همه عظمت و وقار و ابهت مخصوص كه داشته‌اند، انسان حاضرجواب و شوخ‌طبعي نيز بوده‌اند. مي‌گويند در آن زمان مردي وجود داشته كه فراوان مزاح و بذله‌گو بوده است و با بذله‌گوييهاي خود موجبات رونق مجالس آن روز را فراهم مي‌كرده است و اين شخص را برادر عالم و فاضلي بوده به نام شيخ صادق كه ساكن روستا بوده است. روزي اين مرد به حضور حضرت حجت‌الاسلام مي‌رسد و آخوند مرحوم، از حالات شيخ صادق جويا مي‌شوند. مرد به طنز و شوخي به عرض مي‌رساند: بلي برادرم با همه اصرار من كه مي‌گويم لااقل تو هم به‌ شهر بيا و مانند ديگران در شهر دكاني! بازكن، از آمدن به شهر خودداري مي‌كند و كماكان در ده سكونت اختيار كرده است. حجت‌الاسلام با خنده پاسخ مي‌دهد: بلي، شيخ صادق برخلاف تو مرد فهيمي است و مي‌داند كه در شهر دكان باز كردن سرمايه فراوان مي‌خواهد.

مشهور است كه حضرت آيت‌الله فقيد آقا‌ميرزا‌محمود، امام جمعه سابق كه فوق‌العاده مورد مرحمت آخوند مرحوم بوده‌اند و در شانزده‌سالگي افتخار تحصيل دروس خارج در حضور ايشان را پيدا كرده‌اند، مي‌فرموده‌ است: «روزي با پدرم كه سخت مريض بودند به حضور حضرت حجت‌الاسلام شرفياب شديم تا در مورد مرحوم عدالت، رئيس دادگستري آن زمان، كه در خانه ما بست نشسته بود، شفاعتي به عمل آوريم. بعد از مقدمه‌چيني فراوان، پدرم مطلب را به‌عرض رسانيد. فرمودند آقاي امام جمعه، هرچه كه مي‌خواهيد بگوييد، بگوييد به چشم، ولي در مورد آن «ظلميه‌چي» حرفي نزنيد. پس از مدتي سكوت مجددا پدرم موضوع را تكرار كرد و باز همان جواب را شنيديم. در اين اثنا، خادم چاي شيريني آورد كه با كسالت پدرم شديدا مغاير بود. پدرم از اين‌كه چاي مزبور بر كسالتش خواهد افزود، با اشاره از خادم معذرت خواست. آخوند مرحوم سر برداشت و فرمود: نه، نه، حتما بخوريد ان‌شاءالله خير مي‌كند. پدرم چاي را خورد و مجددا مطلب را به‌عرض رساند. حضرت حجت‌الاسلام اين بار سكوت فرمود و ما سكوت ايشان را به رضا حمل كرديم و راهي خانه شديم و مرحوم عدالت را روانه تهران نموديم. پدرم كه فردا از خواب برخاست اثري از آن ناراحتي و كسالت در وي باقي نبود و آن را به بركت همان چاي كه به امر حضرت حجت‌الاسلام صرف نموده بود دانست.»

حال، مولف كتاب «خوشمز‌گيها» دل تنگش هرچه مي‌خواهد بگويد؛ ولي بداند كه اين مطالب، مساله‌ آخوند‌بازي نيست و فقط نتيجه، ايمان واقعي مردم زنجان به مقام آدميت اين بزرگوار است و بس و آنچه كه او در صفحه نوزده جلد دوم كتابش نوشته، اهانت محض به مردم زنجان و اطلاع‌نداشتن او از حقيقت موضوع است.

همان‌طوركه مشهور مي‌باشد، آخوند مرحوم با استقرار هر رژيمي، جز رژيم اسلاميت مخالف بوده و اگر ما بدون توجه به‌ عناد سيد‌احمد كسروي كه با عالم روحانيت و اسلام داشته و حتي بدون توجه به مطالبي كه در سطور اول و دوم صفحه 406 تاريخ مشروطيت ايران نگاشته و خودش پاسخ هذيانهاي خود را داده است، گفتار او را به نادرست صحيح هم فرض كنيم، بايد اذعان داشت كه مخالفت حضرت حجت‌الاسلام با مشروطه نه به آن معنا است كه او از طرفداران استبداد بوده است، بلكه بارها به كساني‌كه در مورد مشروطه از ايشان سوالاتي مي‌كردند پاسخ مي‌گفته‌اند كه: «اين مسائل غير از باطن امر است و اي‌كاش آنچه را كه [مشروطه‌چيان] مي‌گفتند عمل هم مي‌كردند، ولي ما يك‌راه داريم و آن‌هم فقط راه قرآن است و دستور خدا و مگر اين راه چه عيبي دارد؟ و چرا اين راه را نمي‌روند؟ فقط بترسيد از روزي‌كه اجانب به سرتان شاپكا بگذارند و . . . روس و انگليس به ماستتان انگشت بزنند.»

در مورد سخنراني مرحوم عظيم‌زاده نيز بايد گفت كه اين مسائل اصولا براي مرحوم حجت‌الاسلام مطرح نبوده است و فقط با سخنراني او در مسجد سيد مخالف بوده و مي‌فرموده است: برود و در جاي ديگر سخنراني كند.

ولي بدبختانه مخالفان آن مرحوم كه بعضا خود از روحانيان بود‌ند، عظيم‌زاده جوان و جوياي نام را براي كوبيدن حجت‌الاسلام زنجاني تحريك مي‌نمودند (همان‌طوركه بعدها نيز كسروي خودخواه و ياوه‌گو را به هنگام سكونت در زنجان تحريك كردند) و باز در مورد مطالب كتاب تاريخ مشروطيت ايران بايد نوشت كه: چون از طرفي دربار در زمان تحقيقات كسروي، محل تجمع دشمنان آن بزرگوار و محل تحقيق كسروي بود، لذا تنها مخالفان حجت‌الاسلام توانستند نظرات خود را در تاريخ مشروطيت ايران به وسيله كسروي به ثبت برسانند و از طرفي ديگر، چون طرفداران آن بزرگوار را نيز ضدانقلاب و دشمن مشروطيت قلمداد كرده بودند لذا گفتار حقشان را در گلو خفه مي‌كردند و از‌سوي‌ديگر، همان‌طوركه در صفحات قبل اشاره شد، آن بزرگوار مطلقا صاحب فرزندي نبود تا به‌مقام دفاع از حق پدرش برآيد و به‌ويژه بايد توجه داشت كه اگر او را فرزند يا فرزندان عالم و با نفوذي بود، اين‌گونه مظلوم تاريخ واقع نمي‌گرديد. فلذا مخالفان ايشان، به كسروي فقط آنچه را كه مي‌خواستند در تاريخ مشروطيت ايران بنويسد منتقل كردند.

ولي سپاس خدا را كه مظلوميت و حقانيت آن‌حضرت نگذاشت حقايق براي هميشه زير ابر حسد و كينه‌توزي پوشيده بماند و خواست خداوند متعال، نگارنده بسيار حقير و كوچكي را كه در حدود سيزده‌سال بعد از رحلت آن بزرگوار، پا به‌ عرصه وجود نهاده بودم و شخصا نيز صاحب فرزندي نبودم، يعني در اواخر نوزده‌سالگي‌ام و درست در دوم فروردين سال يكهزاروسيصدوبيست‌ودو شمسي تنها فرزندم را از دست داده و مشيت خداوندي بر اين تعلق گرفته بود كه من و همسرم ديگر صاحب فرزندي نشويم، بر آن داشت كه براي آن انسان ارزنده فرزندي حقير اما بي‌طرف و بي‌تعصب باشم و پس از تحقيقات پنج‌ساله و در حدود توانايي‌ام حقايق را از سينه معمرين شهر و معاصرين آن حضرت ـ اعم از موافق يا مخالف ـ بيرون بكشم و به شكل اين مجمل در اختيار اهالي محترم زنجان و محققان بزرگوار قرار دهم تا درنتيجه، هم چهره اين نابغه تاريخ اسلام كه جز اجراي قانون اسلام و احكام قرآن چيزي را نمي‌خواست، به شكلي كه كسروي در كتاب تاريخ مشروطيت ايران ترسيم كرده در اذهان مجسم نشود، هم اين وجيزه، به نام فرزندي، از اين ناچيز باقي بماند.

باري صحبت از سخنراني عظيم‌زاده بود كه علماي مخالف آن مرحوم اين جوان جوياي نام را كه معلوم نبود از كجا آمده است، براي حفظ رياست خود تحريك مي‌كردند تا جهت كوبيدن حضرت حجت‌الاسلام، حتما در مسجد سيد كه آخوند مرحوم تنها با صحبت‌كردن وي در آن مسجد مخالف بود، صحبت كند و عظيم‌زاده جوان نيز، تحت تاثير تلقينات حسودان و رياست‌طلبان و خودكم‌بينان قرار گرفت و همين عمل باعث وقوع حادثه‌اي شد كه آفرينندگان حادثه خود، به ظاهر در حمايت از عظيم‌زاده دم مي‌زدند اما او را به خاطر اين‌كه مي‌خواستند به حيثيت حضرت حجت‌الاسلام لطمه بزنند كشتند. واقعا بايد گفت كه لعنت بر اين حسادت و رياست‌طلبي كه چه پيش‌آمدهايي را باعث نمي‌شود و چه صحنه‌سازيهايي را به‌وجود نمي‌آورد.

و طبق شهادت معمرين آنچه مسلم است اين است كه آخوند مرحوم هرگز اجازه تيراندازي صادر نفرمود و از آنجا كه مي‌دانستند كه علت اصلي وقوع اين مساله، تحريك مخالفان خود ايشان (حجت‌الاسلام زنجاني) بوده است، سخت اندوهگين بودند.

منتها دستهايي‌كه در كار بود، به‌خصوص دو‌تيرگي عجيبي كه بين علماي آن زمان به‌وجود آمده بود، مساله را قلب ماهيت دادند و چنان وانمود كردند كه عامل قتل عظيم‌زاده حضرت‌حجت‌الاسلام بوده است و اين مساله منجر به آن شد كه به هنگام ورود يفرم به زنجان و تهديدهايي كه مي‌شد، آخوند مرحوم با درنظرگرفتن مصلحت عمومي و جلوگيري از حادثه‌آفريني مجدد حادثه‌آفرينان، مجبور به ترك زنجان گرديد و بهترين دليلي كه مي‌توان با آن مشت محركين كسروي را واكرد و اثبات نمود كه آن مرحوم مايل به اغتشاش و خونريزي نبوده‌اند، همان قضيه ورود يفرم‌ به زنجان است كه به شهادت عموم، در آن روز حتي يك تير هم از جانب طرفداران آخوند مرحوم شليك نشده است وگرنه با توجه به‌نفوذ معنوي و حكومتي كه آخوند مرحوم بر قلوب مردم سراسر خمسه داشت و حتي دهقانان اين خطه، جهت اجراي فرمانش خرمنهاي خود را رها كرده و به زنجان هجوم مي‌آوردند. ايشان اگر حكم قتال صادر مي‌فرمودند معلوم نبود كه چه محشري برپا مي‌شد.


قتل عظيم‌زاده


نگارنده اين مطلب [محمدرضا روحاني] جريان قتل عظيم‌زاده را از آقا شيخ‌حميد مومن‌دوست كه خود شخصا از حاضران در اين وقايع بوده‌اند پرسيدم. ايشان در پاسخ فرمودند: «آخوند مرحوم مخصوصا دستور داده بود كه حتي در مقابل شليك طرفداران عظيم‌زاده هم شليك نكنند و من خودم از ماموران ابلاغ اين دستور به طرفداران آن‌حضرت بودم. روزي‌كه محمدعلي‌شاه مجلس را به توپ بست، مرحوم عظيم‌زاده در مسجد حضرت‌آيت‌الله‌حاج‌سيد‌ميرزا‌مهدي ميرزايي‌نجفي جلسه سخنراني داشت، لذا اين مسجد را هم از آن لحاظ در اختيار او گذاشته بودند كه نتواند بگويد كه براي صحبت جايي را در اختيار من نمي‌گذارند و هم امر حضرت‌حجت‌الاسلام‌آخوندملاقربانعلي مورد امتثال قرار گيرد. ولي به تحريك افرادي‌كه نظرشان فقط ملكوك‌ساختن شخصيت آخوند مرحوم بود، عظيم‌زاده را با جمعيتي كه در سخنرانيش حضور داشتند به طرف مسجد سيد حركت دادند. عظيم‌زاده در مسجد سيد خطابه‌اي خواند و تلگرامي را كه مدعي بود از طرف حضرت‌آيت‌الله‌آخوند‌ملاكاظم ‌خراساني و از نجف مخابره شده است قرائت كرد. در اين بين فرياد مردي از بين جماعت ـ كه آقاسيد‌تقي نام داشت ـ برخاست كه طبق دستور حضرت‌حجت‌الاسلام شما نمي‌بايست در اين مسجد صحبت كنيد و برويد در جاي ديگر سخنراني كنيد. با اين حرف كه نام حضرت‌حجت‌الاسلام به ميان آمده بود و نفوذ معنوي كه آن حضرت در قلوب مردم داشتند، همهمه‌اي در بين حضار به‌وجود آمد و منتج به اين شد كه علي‌اكبرخان قولي قيسالو كه از هواداران جان‌نثار عظيم‌زاده بود، تفنگ بركشيد و جماعت به هم خورد و مردمي كه مي‌خواستند از معركه جان سالم به در برند، به سوي درهاي خروجي مسجد روي آوردند و كفش و كلاه و عبا بود كه روي كف صحن ريخته بود. مجاهدان و طالبان اجراي احكام قرآن، دورتادور بامها و گنبد و گلدسته‌ها را احاطه كرده بودند و عظيم‌زاده و برخي از مشروطه‌خواهان در محل كنوني شهرباني زنجان سنگر گرفتند. در حدود دو روز و دو شب اين وضعيت ادامه داشت و با‌اينكه مشروطه‌طلبان گاهي به سوي مسجد گلوله شليك مي‌كردند، ولي طبق دستور حجت‌الاسلام شليكي از طرف مسجد به عمل نمي‌آمد و مخصوصا در روز حادثه مسجد سيد، براي اين‌كه مجددا پيشآمدي نشود، از سوي طرفداران آخوند مرحوم دو كشيكچي در گلدسته‌هاي مشرف به سبزه‌ميدان گذارده شده بود و حضرت‌آيت‌الله‌آقا‌سيداحمد زنجاني (شبيري ذوسراني) ـ مقيم فعلي قم ـ عازم رساندن دستور عدم شليك به كشيكچيها بودند كه به وسيله گلوله مجروح مي‌شوند و اين موضوع در شهر به‌شدت مي‌پيچد و فردا يا پس‌فرداي آن روز، سواران قولي قيسالو كه به‌علت تجاوز بعضي از سواران سپهدار رشتي به زنان قريه كلوچ و همچنين به‌علت اختلافات شخصي كه با علي‌اكبرخان‌قولي‌قيسالو داشتند و از اين مسائل ناراحت بودند، به تحريك محركين و بدون اجازه و اطلاع آخوند مرحوم، به شهر ريختند و خودسرانه عظيم‌زاده و علي‌اكبر‌خان و ميرزاعبدالله مجاهد را به قتل رسانده و اجساد آنها را روي هم انباشتند و در سبزه‌ميدان گذاشتند. آخوند مرحوم كه از اين كشتار و هرج‌و‌مرج و خودسريها و بخصوص باتوجه به اين‌كه دشمنان آن حضرت مي‌خواستند اين مسائل را به دروغ به نام آن بزرگوار تمام كنند رنج مي‌برد و خون دل مي‌خورد، دستور داد اجساد را در گورستان كنار دروازه ارگ دفن كنند. اين گورستان كه فعلا بيمارستاني در آنجا احداث شده است، سالها به‌نام قبر عظيم‌زاده مشهور بود و من [حميد مومن‌دوست،] به نام يك شاهد عيني مي‌گويم: هركس بگويد كه عظيم‌زاده به فرمان حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي مقتول شده است بهتان محض و افترا گفته است.»

آقاي مومن‌دوست در اين‌موقع باز به سراغ مساله ورود يفرم به زنجان مي‌رود و مي‌گويد: «بعد از ورود يفرم به زنجان و اشغال شهر از طرف او، مردم مغازه‌هاي خود را بسته و به منازل خود مي‌رفتند و آخوند نيز در منزلش تشريف داشت. من به خدمت آقا رسيدم. ايشان تنها بودند. در اين حين، مرحوم رئيس‌السادات از طرف يفرم به ديدن آخوند مرحوم آمد و اسامي بيست‌ودو تن را ارائه داد و به ‌عرض رساند كه يفرم اين افراد را از شما مي‌خواهد.

آخوند در كمال شهامت و شجاعت فرمود: برويد و به يفرم بگوييد: «آدمهاي من خانه كسي را غارت نكرده و به مال و جان و ناموس كسي تجاوز نكرده‌اند و اگر يك قران از كسي به دست افراد من به يغما برده شده است، شما در عوض دو قران مطالبه نماييد.»

درهر‌حال، رئيس‌السادات مي‌رود و بازمي‌گردد و مجددا مطلب يفرم را به‌عرض آقا مي‌رساند و جز جواب اولي جوابي نمي‌شنود. در دفعه سوم كه برمي‌گردد به آقا عرض مي‌كند آقا، وضع خيلي وخيم است. اگر اجازه مي‌فرماييد، براي اين‌كه يفرم به ‌حدود شما تجاوز نكند، دست و پايي كنيم و پرچم روسيه را تهيه كنيم و بر بالاي خانه شما بزنيم تا شايد به‌عنوان خانه تبعه خارجي با اين خانه كار نداشته باشند. آخوند مرحوم از اين صحبت بي‌اندازه متغير مي‌شود و مي‌فرمايد: مرا از مرگ نترسانيد، من جز اين عبا و جز اين قرآن چيزي ندارم. هرگز هم زير بيرق اجانب زندگي نمي‌كنم. برويد به او بگوييد: اگر قصد كشتن مرا دارد، بسم‌الله؛ و اگر مي‌خواهد از شهر خارج شوم، مانعي ندارد خارج مي‌شوم.

پس از بازگشت رئيس‌السادات، آخوند مرحوم، زنجان را نزديك غروب سوم ذي‌قعده 1327.ق، به اتفاق پانزده يا شانزده تن ـ كه يكي از آنها مرحوم نايب آقا بوده است ـ ترك مي‌نمايد. ولي نيروي بهادر سلطان از دروازه قلتوق آنها را به تير مي‌بندند اما خوشبختانه به‌كسي آسيبي نمي‌رسد. مريدان مرحوم حجت‌الاسلام، او را با دوش تا ديزج‌خرابه مي‌برند و از ديزج، سوار اسبي مي‌شود و به دِه قارخوتلو مي‌رسد. در اين قريه، مردم اصرار مي‌ورزند كه تشريف نبريد، ما همه مسلح هستيم و تا آخرين قطره خون، در راهتان مي‌جنگيم. مي‌فرمايد من با كسي جنگ نداشته و ندارم و براي جلوگيري از خونريزي، تصميم گرفته‌ام چندروزي به كرسف بروم. اهالي قارخوتلو باز عرض مي‌كنند: آقا به كرسف تشريف نبريد. اميرجهانشاه‌خان، مردي شاهسون و حسابگر است و قدر شما را نمي‌داند. مي‌فرمايد: مي‌دانم، ولي امروز روز امتحان است و بايد بروم. جوانان قريه جوقين كه از اين خبر مطلع مي‌شوند، آخوند را از قارخوتلو تا جوقين در پشت خود حمل مي‌نمايند و در آن قريه وارد منزل آقا‌شيخ‌يوسف شهيدي، برادر مرحوم شهيد‌آيت‌الله‌آقاشيخ‌حسين شهيدي (قدس سره)، مي‌شوند و پس از صرف ناهار، از جوقين راهي كرسف مي‌شوند و در كرسف به‌منزل دختر جهانشاه‌خان، امير‌ افشار، وارد مي‌شوند. فرداي آن روز، نيروي يفرم كرسف را محاصره مي‌كنند و باآنكه دختر جهانشاه‌خان اصرار مي‌كند و حتي به امير دشنام مي‌دهد و از امير مي‌خواهد شخصا به تهران برود و با دولت مذاكره كند، ولي امير تن به اين تقاضا نمي‌دهد و آخوند مرحوم را در كالسكه خود مي‌نشاند و به همراهي مزين‌السلطان طغرل، او را مجددا به زنجان مي‌فرستد و آن مرحوم را در روز دهم ذي‌قعده سال 1327. ق تحويل يفرم مي‌دهد. مزين‌السلطان او را، به همراه دو سرباز، از وسط بازار و قيصريه عبور داده و وارد سبزه‌ميدان مي‌كند و در حالي‌كه كسبه دستمال كشيده و گريه مي‌كرده‌اند و جرات حرف‌زدن را نداشته‌اند تحويل ديوانخانه مي‌دهند.

ميرزاحسن، خواهرزاده بهادر سلطان، نقل مي‌كند كه موقعي‌كه آخوند مرحوم در زندان بوده‌اند، يفرم، مصيب سلطان ـ رئيس شهرباني ـ را نزد وي مي‌فرستد و مي‌گويد از اين شخص بپرسيد: مسجد، وقف خاص است يا وقف عام؟ مصيب سلطان مي‌گويد: من از اين سوال تعجب كردم، ولي هرچه بود پرسيدم. آخوند مرحوم اول جواب نفرمودند، ولي من اصرار كردم و استدعا كردم كه جواب بفرمايند. ايشان پاسخ دادند: بلي به او بگوييد وقف عام است ولي نه وقف هر عام. عرض كردم: اين‌كه جواب نشد. فرمودند: چرا؟ جواب همين است و برو بگو. آمدم جوابي را كه حضرت حجت‌الاسلام داده بودند به يفرم گفتم. يفرم اندكي به فكر فرو رفت و سپس خودش به حضور آخوند شرفياب گرديد و پس از ساعتي بحث بيرون آمد و بسيار ناراحت بود و مرتب مي‌گفت: اين شخص را اين‌طور كه مي‌بينم بايد خود مسيح باشد و به مراقبين دستور داد كه در كمال ادب و مهرباني با ايشان رفتار كنند.

با اين‌وجود، در پانزدهم ذيقعده سال 1327.ق دستور حركت آخوند مرحوم به سوي تهران داده مي‌شود. او را تا حوالي كرج مي‌برند ولي در كرج احساس مي‌شود كه ورود ايشان به تهران موجب تظاهرات شديد مردم خواهد شد؛ بنابراين چگونگي را تلگرافا به استحضار حضرت‌آيت‌الله‌آخوندملاكاظم نجفي‌خراساني مي‌رسانند.

مي‌گويند آخوند‌ملاكاظم خراساني به محض دريافت تلگرام آن را به سه تن از نزديكانش نشان مي‌دهد و از مرحوم آيت‌الله‌آقاشيخ‌يوسف اردبيلي، پدر آقا‌شيخ‌سليمان اردبيلي و جد بزرگوار فاضل ارجمند جناب‌آقاي يوسف اردبيلي[9] مي‌خواهند كه براي صدور پاسخ تلگرام استخاره‌اي كنند.

اينك مطالبي[10] از عين فرمايشات حضرت آيت‌الله اردبيلي كه مي‌فرموده‌اند: «روزي، بعد از درس، حسب‌المعمول كه حضرت آيت‌الله خراساني در بالاي منبر براي حل اشكالات آقايان طلاب نشسته بودند، من خواستم خداحافظي نموده از مسجد خارج شوم. فرمودند: تامل فرماييد مطلبي دارم و آن‌گاه از جيب خود پاكتي درآورده و به من لطف كردند و فرمودند: مطالعه كنيد. ديدم تلگرافي است از سپهدار با اين مضمون كه: آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني دستگير، تكليف تعيين فرماييد. بعد از خواندن تلگرام تا خواستم جريان را استفسار نمايم، فرمودند: ميرزا‌مهدي[11] در خانه است. به منزل ما تشريف ببريد، من‌ هم بيايم آنجا با هم صحبت بكنيم. من به منزل ايشان آمدم و با آقا‌ميرزامهدي در كتابخانه بوديم كه حضرت آيت‌الله، در حالي‌كه آقاي ضياءالدين عراقي و آقاشيخ‌احمد دشتي و آقاشيخ‌علي بسطامي و آقا‌ميرزا‌حسين نائيني در حضور ايشان بودند، وارد شدند. حضرت آيت‌الله فرمودند: خيلي بد كاري شده است. به نظرتان چه بايد كرد؟ من عرض نمودم آقايان چه نظري دارند؟ فرمودند: تلگرام را تنها من خوانده‌ام و شما؛ حتي ميرزامهدي هم خبري ندارد. عرض كردم: اجازه مي‌دهيد بدهم آقايان هم مطالعه فرمايند؟ فرمودند: اگر صلاح مي‌دانيد، مانعي ندارد. تلگرام را دادم آقا‌شيخ‌علي بسطامي قرائت نمودند. يكي از حاضران گفت: مفسد في‌الارض است، بايد كشته شود. ديگران با اين حرارت نبودند. يكي گفت: از ايران خارج شود. ديگري گفت: حبس شود و يكي گفت: در تهران با احترام تحت‌نظر باشد. من ساكت بودم. حضرت‌آيت‌الله‌آخوند‌ملاكاظم خراساني فرمودند: به اين لاطائلات گوش ندهيد. به‌نظر شما چه بايد كرد؟ عرض كردم: تلگراف بفرماييد كه: جناب آخوند‌ملاقربانعلي كه مدت عمر خود را در راه ترويج احكام صرف فرموده‌اند، شايسته نبود به ايشان توهين شود. ايشان شخصا محترمند به هر ترتيب كه اراده فرمايند عمل نمايند.

بعضي از حضار خواستند اشتباه‌كاري نمايند و گفتند كه: اگر به زنجان مراجعت كند، چون مرجعيت دارد، بازهم در امر مشروطه اخلال خواهد نمود. حضرت‌آيت‌الله‌آخوندملاكاظم خراساني فرمودند: ميرزا‌مهدي قرآن بياور تا آقا درباره نظر خودشان استخاره بنمايند. استخاره كه نمودم، اين آيه شريفه «و يا قوم هذه ناقة الله لكم اية فذروها تاكل في ارض الله و لاتمسوها بسوء فياخذكم عذاب قريب» (هود / 67) آمد. آقاشيخ‌احمد دشتي گفت: بيچاره را خواهند كشت. آخوندملاكاظم خراساني فرمودند: دهنت بشكند، چرا فال بد زدي؟ من عرض كردم: از آيه خوب استنباط نمودند، ولي آقاي دشتي يا به آيه بعدي متوجه نشدند و يا آنكه خجالت كشيدند موضوع را عرض كنند. فرمودند: چطور؟ من عرض كردم: آيه بعدي اين است: «فعقروها فقال تمتعوا في داركم ثلاثة ايام‌ ذلك وعد غير مكذوب.» حضرت‌آيت‌الله‌آخوند‌ملاكاظم خراساني رو به يكي از حاضران كه مي‌گفت آخوند‌ملاقربانعلي مفسدفي‌الارض است و بايد كشته شود، كردند و فرمودند: بنويس آن‌طوري‌كه آقا تقرير مي‌فرمايند. من، تلگرامي به عبارت زير تقرير نمودم:

«تهران ـ جنابان مستطابان اجل اشرف رئيس‌الوزرا و وزارت جليله داخله، دامت تاييداتهما، چون جناب آخوند ملاقربانعلي به سبب شيخوخيت و عدم معاشرت، از نوع امور بي‌خبر و معذورند، لهذا بايد شخصا محترم و مفسدين و اشرار از مراوده با ايشان و اشاعات موجبه فساد مملكت و اختلال آسايش به كلي ممنوع باشند. ان‌شاءالله تعالي.»

نويسنده تلگرام،[12] تلگرام را جهت امضاء تسليم آيت‌الله نمود. آخوند‌ملاكاظم خراساني فرمودند: بدهيد آقا ملاحظه نمايند كه اگر محتاج به اصلاح باشد اصلاح شود. من كه تلگرام را خواندم، ديدم بعد از كلمه محترم، جمله‌اي به اين عنوان «به شرط اينكه با اشخاص مراوده نداشته باشد» به گفته من اضافه نموده است. من گفتم آقايان اين جمله را من چه‌وقت گفتم؟ آخوند ملاكاظم، از اين عمل آن شخص عصباني شده، رو به او كرده و فرمودند: بس نيست؟ حيا كن! دنياي مرا خراب كردي، مي‌خواهي آخرت مرا هم خراب كني؟ و پس از اين فرمايش، شخص مذكور تلگرام را گرفته و آن عبارت را حذف نمود و تلگرام را تنها آخوند‌ملاكاظم خراساني امضاء و مهر كردند[13] و فرمودند: سيدابوالقاسم را صدا كنيد تا فورا اين تلگرام را به تلگرافخانه برسانند و يكسره مخابره شود. من عرض كردم: تلگراف را لطف فرماييد تا بد‌هم عكس آن را برداشته سپس مخابره نمايند كه اگر بعدا غير از اين مطلبي مخابره شود، معلوم گردد كه تلگرام صادره از ناحيه عالي چه مطالبي را متضمن بوده، تا مدرك باشد. فرمودند: يعني از اين‌كارها هم اطرافيان مي‌كنند؟ و اضافه فرمودند: خدايا، ديگر از اين دنيا سير شده‌ام. مرا از اين دنيا و از اين اشخاص نجات بده.»

و حال براي اين‌كه بدانيد و ملاحظه فرماييد كه چه تحريفاتي در متن تلگرام مذكور معمول گرديده است، ما عين تلگرام مندرج در تاريخ هيجده‌ساله آذربايجان تاليف سيد‌احمد‌كسروي را ـ كه مجله تهران مصور هم عين آن را در شماره 372 مورخ 31/6/1329 شمسي نقل نموده است ـ ذيلا درج مي‌نماييم.

«كثرت سن و عدم معاشرت و عالم‌نبودن جناب آقاي آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني به مصالح و مفاسد مملكت و اجتماع اشرار و مفسدين وطن‌فروش در اطراف ايشان، موجب اغتشاش مملكت و اختلال آسايش و مداخله اجانب و اعدام اسلام است. دفع و تفريق تمام مفسدين كه دور ايشان را گرفته، بر اولياء دولت و قاطبه مسلمين واجب فوري و اتباع آراء منسوبه به ايشان، مطلق حرام و اعتنا به آنها، دشمني به‌دين است.» (محمدكاظم‌خراساني، عبدالله‌مازندراني، چهاردهم ذيقعده).[14]

درهر‌حال، اين بود گوشه‌اي از واقعيتهاي تلخ تاريخ و تحريف تلگرام اصلي، كه متن تلگرام اصلي را كه از زبان يكي از محارم بزرگوار آيت‌الله‌آخوند‌ملاكاظم خراساني (قدس سره) درج گرديده بود مطالعه فرموديد.

و باز اجازه فرماييد با هم به بقيه زندگي و كرامات حضرت‌حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني ارقيني ـ يا آربوني ـ كه از نودوچهار سال زندگي خود، چهارده سال دوران طفوليت خود را در ارقين و زنجان و چهل سال آن را در راه تحصيل در نجف اشرف و بقيه را در راه اشاعه مذهب جعفري و يا سكونت در زنجان و يك‌سال‌واندي را هم در كاظمين سپري ساختند بپردازيم و اين مقاله را با مطالب زير خاتمه دهيم.

پس از وصول تلگرام آخوند‌ملاكاظم خراساني به ايران، حضرت حجت‌الاسلام با اعزاز و اكرام به عراق تبعيد مي‌شوند و پس از ورود حجت‌الاسلام به عراق، او را روانه كاظمين مي‌كنند. علماي كاظمين مقدم آخوند را به سردي مي‌پذيرند و به اين عنوان كه شيخي شهرستاني و آدمي معمولي است كسي به‌ديدنش نمي‌رود و حتي براي اين‌كه مفتضحش كنند، مشهور است به‌قولي سي‌وسه مساله و به‌قولي سه مساله و به‌قولي يك مساله از مسائل مشكل فقهي را مطرح مي‌كنند و نزد او مي‌فرستند و آورندگان مسائل هنگام تقديم آنها به عرضشان مي‌رسانند كه: هر وقت جواب مسائل آماده شد، مراتب را اعلام فرماييد تا جهت دريافت به حضورتان مشرف گرديم.

درهر‌حال، آخوند مرحوم بلادرنگ قلم و دوات را برمي‌دارند و جواب سي‌ودو مساله از سي‌وسه مساله را في‌المجلس مي‌دهند و يكي از مسائل را هم تا كرده و زير تشكچه‌اي كه رويش نشسته بوده‌اند مي‌گذارند. اين موضوع به‌طور‌بي‌سابقه در نجف اشرف و كاظمين مي‌پيچد و علما به‌اتفاق و با‌كمال‌خضوع به حضورش شرفياب مي‌گردند و پس از تحقيق معلوم مي‌شود عدم پاسخ به آن مساله نيز به اين علت بوده است كه سوال ناقص بوده و ايشان نخواسته‌اند كه طراحان سوال شرمنده شوند.

باري آخوند مرحوم پانزده‌ماه در كاظمين زندگي مي‌نمايد و سپس بيمار مي‌شود و با‌آنكه از بغداد براي ايشان طبيب مي‌آورند، ولي اجل مهلت نمي‌دهد و اين فقيه گرانقدر و عالم رباني (اعلي‌الله مقامه الشريف) هفدهم صفر سال 1329 هجري قمري به ديار باقي مي‌شتابد.

مرحوم ملاعليقلي صائيني كه از ملازمان آخوند مرحوم بوده‌ است، مي‌گويد: «به هنگام رحلت حضرت حجت‌الاسلام نقدينه وي فقط عبارت از پنجاه ريال بود. من به‌شدت مي‌گريستم و از اين‌كه در ولايت غربت چگونه و در كجا و با چه پولي بايد اين مرد بزرگوار دفن گردد مبهوت مانده بودم. در اين هنگام صاحبخانه وارد شد و به‌ما تسليت گفت. من خواه‌و‌ناخواه اين مساله را با وي در ميان گذاشتم و گفتم چه‌كار بايد كرد؟ دفن اين بزرگوار در قبرستان عمومي جايز نيست و در صحن هم محتاج وجهي است كه اصولا پرداخت آن از عهده ما خارج است و فعلا كرايه عمارت شما را هم نپرداخته‌ايم. صاحب عمارت كه به‌شدت مي‌گريست، جواب داد كه اين مساله به شما مربوط نيست و آخوند مرحوم مهمان مردم كاظمين است و ما در اين گفت‌وگو بوديم كه خبر رسيد در كاظمين تعطيل عمومي اعلام شده است و مردم با بيرق و عُلَم و نوحه‌خوانان براي حمل جنازه در حركتند و واقعا بايد بگويم كه محشري برپا شده بود. پس از غسل و كفن، جنازه آن مرحوم به صحن حضرت موسي‌بن‌جعفر (عليهما السلام) حمل شد و بزرگترين عالم كاظمين بر وي نماز خواند و در جوار مرقد حضرت، در قبر آماده شاهزاده‌اي‌كه سالها بود كنده شده بود ولي ديگر از آن شاهزاده خبري نشده بود، به امر علماي اعلام دفن گرديد. مدفن او، در زير پاي كسي است ‌كه هميشه در زنجان آرزو داشت در جوارش دفن شود».

در مورد كرامات حضرت حجت‌الاسلام روايات فراواني در افواه شايع است كه ما فقط به چند نمونه آن كه موجهين و موثقين آن روزگار نقل كرده‌اند ذيلا اشاره مي‌نماييم.

آخوند ملاعسكر مرحوم، كه امامت جماعت مسجد زينبيه زنجان را به‌عهده داشته‌اند چنين نقل مي‌كند: «به هنگام تشرف به آستان قدس رضوي از آخوند‌ملاتقي خراساني شنيدم كه مي‌فرمود: پس از رحلت شيخ مرتضي انصاري در اين‌كه به كه رجوع كنيم مبهوت بودم. شبي در خواب ديدم كه در صحن حضرت امير (عليه‌السلام) تختي نهاده‌اند و حضرت بر آن جلوس فرموده است و حضرت بقيةالله (ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا) نيز در پشت سرشان قرار دارند و در كنار حضرت نيز، شيخ قربانعلي زنجاني ايستاده است. به‌ خود گفتم: در اين‌مورد به‌ خود حضرت امير مراجعه بنمايم. با كمال ادب پيش رفتم و موضوع را به عرض رساندم. ايشان به حضرت حجت اشاره فرمودند و حضرت حجت نيز به شيخ‌قربانعلي اشاره فرمودند. از خواب بيدار شدم و افكار گوناگون مرا احاطه كرد. همان روز به حجره آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني رفتم و بدون گفتن خوابي كه ديده بودم، از ايشان سوال كردم كه پس از شيخ، شما به كه رجوع فرموده‌ايد؟ او بدون تامل از زير تشكچه‌اش رساله كوچكي را كه خودش نوشته بود درآورد. سوال كردم اين رساله از كيست؟ فرمود از خودم است و در اثر زحمات خودم تهيه كرده‌ام و سپس اضافه كرد كه مگر استاد عزيزمان مرحوم شيخ مرتضي آنچه را كه مي‌فرمود از بطن مادر آورده بود؟».

جناب آقاي شيخ‌حميد مومن‌دوست كه تنها يادگار دوران حيات حضرت حجت‌الاسلام و از محارم و نزديكان آن بزرگوار هستند و من در تهيه اين مطالب بيش از هركس خود را مرهون لطف و عنايت و حوصله ايشان مي‌دانم، برايم شرح داد كه روزي آخوند‌ملاعباس‌ سجاسي، برادر آخوند‌ملاحسين سجاسي پدر مرحوم حاج‌اسدالله‌رفيعي عطار، در مقابل حجره من ايستاد و گفت: شخص سيدي در زنجان، هميشه به شيخ‌فضل‌الله نوري‌تهراني بد مي‌گفت تا اين‌كه همان سيد، شبي در خواب، حضرت رسول‌اكرم(ص) را ديد كه آخوند‌ملاقربانعلي مرحوم در كنارش ايستاده است و در اين حين كسي وارد مي‌شود و به شرف عرض رسول‌اكرم(ص) مي‌رساند كه شيخ‌فضل‌الله تهراني اجازه ورود مي‌طلبد. اجازه صادر مي‌شود. حضرت مي‌فرمايد: چرا ديرآمدي؟ شيخ‌فضل‌الله دستمال از گردن رد مي‌كند و در حالي‌كه جاي طناب را نشان مي‌دهد، عرض مي‌كند: يا رسول‌الله، ببين امت تو در حق من چه جفا كردند. حضرت در جواب مي‌فرمايند: صبركن صبر، كه اين امت در حق ما هم چنين ظلمها فراوان كردند و آن سيد هم ديگر در حق شيخ‌فضل‌الله جسارتي نكرد.

حضرت‌آيت‌الله‌آقا‌ميرزامحمود حسيني، امام جمعه مرحوم (اعلي‌الله مقامه الشريف)، مي‌فرموده است: «شبي در خواب ديدم كه محشر كبري است و آخوند مرحوم در كنار رسول‌اكرم (صلي‌الله عليه و آله و سلم) قرار دارند و به امر رسول خدا دسته‌دسته از مردم زنجان را به سوي دوزخ مي‌برند. در اين بين، سيدي از اهالي زنجان نمودار شد و آخوند مرحوم، قبل از حضرت رسول(ص)، به صدا درآمد و اين آيات را قرائت فرمود: «خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ثم في سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه انه كان لايؤمن بالله العظيم.» (الحاقه / 33-30) مي‌فرموده‌اند: من بيدار شدم و تعجب كردم و پس از تحقيق معلوم شد كه بعد از گرفتاري آخوند مرحوم، اين‌ شخص با دو نفر به ملاقات آن مرحوم رفته و در زندان به آن بزرگوار اهانت مي‌نمايد.»

حجت‌الاسلام آقا‌ميرزا‌باقر‌ رشاد، فرزند آيت‌الله فقيد آقا‌كاظم زنجاني (اعلي الله مقامه الشريف) كه فعلا در تهران ساكن و امام جماعت يكي از مساجد تهران را به‌ عهده دارند، به آقاي مومن‌دوست نقل مي‌كرده‌اند كه: «يكي از معمرين تهران حكايت مي‌كرده است: روزي از آذربايجان به‌عللي با پاي پياده به ‌طرف تهران حركت كردم. نزديكيهاي زنجان خرجيم تمام شد و در قريه نيك‌پي سخت گرسنه بودم و روي اظهار به كسي را نداشتم. در قهوه‌خانه ده شخصي غذا مي‌خورد. هرچه به‌ خود فشار آوردم، نتوانستم گرسنگي‌ام را به او اعلام دارم و باز ناچار به‌سوي زنجان حركت كردم. چون به زنجان رسيدم، موقع نماز بود و مردم دسته‌دسته به‌سوي مسجدها روان بودند. من هم قاطي آنها شدم. به مسجدي رسيدم كه به خانه‌اي مي‌مانست. در آنجا متوجه شدم كه اينجا خانه حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني است. من بي‌فكر در بين مردم ايستاده بودم و گرسنگي فوق‌العاده آزارم مي‌داد. در اين حين، شخصي مرا به‌اسم صدا كرد و به اطاقي رهنمائيم نمود و اول‌از‌هرچيز به من غذا دادند و من در اينجا يك هفته ماندم و پذيرايي شدم، بدون اين‌كه موفق به زيارت حضرت حجت‌الاسلام از نزديك بشوم. روز آخر به حضورش احضار شدم. فرمودند: خيال داري به طرف تهران حركت كني؟ عرض كردم: بلي. آخوند مبلغي به من خرج سفر داد. اين مبلغ آن‌قدر تكافو كرد كه من به مسكن خود برسم و هنوز هم مبهوتم كه چه كسي مرا به وي معرفي كرد و آنجا نام مرا از كجا دانستند؟».

مي‌گويند: روزي درويشي به حضورش شرفياب شد و مبلغي پول خواست. جواب فرمود: پولي كه به تو دادني باشد مرا نيست. درويش پاسخ داد: آخوند از تو بعيد است دروغ به اين بزرگي گفتن؛ زيرا در زير تشكچه تو اين مبلغ پول موجود است و تو مي‌گويي پولي ندارم. آخوند مرحوم جواب فرموده بودند كه چرا از تو بعيد نيست كه فلان مبلغ پول در نزد خود داري و باز از من وجه مي‌طلبي؟ درويش دستش را بوسيده بود و عرض كرده بود كه: حقا، راه كج نيامده‌ام.

همچنين مي‌گويند: روزي با يكي از مقربينش كه فوق‌العاده مورد وثوق بوده است، در كنار سبزه‌زاري مشغول قدم‌زدن بوده‌ كه آواز خوشي از دور به‌گوش مي‌رسد. روي به همان شخص مي‌كند و مي‌گويد: چگونه صدايي است؟ شخص مذكور، با كمال ناراحتي، جواب عرض مي‌كند كه: خدا لعنت كند اين مردم را كه در خارج از خانه نيز راحتي را از ما سلب كرده‌اند.

فرداي آن روز، در هنگام قضاوت، به شخصي برمي‌خورد كه همان شيخ را طرف وثوق و شاهد ادعايش معرفي مي‌كند، ولي آخوند مرحوم جواب مي‌دهند: من او را مرد كاملي نمي‌شناسم. اين شخص يا معيوب است يا آدم متظاهر؛ زيرا اگر معيوب نبود صداي به آن دلنشيني را بد نمي‌خواند و اگر موجود متظاهر باشد، بايد بگويم نمي‌تواند مرد عادلي باشد و كسي‌كه كامل و عادل نباشد، به درد شهادت نمي‌خورد.

مي‌گويند: روزي به حضورش رسيدند و در مورد گرامافون، كه جديدا به زنجان آورده شده بود و در سراي حاج عليقلي به معرض استفاده قرار داده مي‌شد، با تشريح وضع اين دستگاه سوالاتي از معظم‌‌له كردند و حرمت و عدم حرمتش را از حضور مباركش مي‌خواهند. آخوند در جواب فرمودند: حرمتش ناروشن است. عرض كرده بودند دراين‌صورت اجازه فرماييد كه يكي از آنها را تهيه كنيم و به حضور عالي بياوريم. فرموده بود: مگر خوردن نان حرامست؟ و اين به آن مي‌ماند كه من لقمه ناني بسيار بزرگ و قطور به دست بگيرم و در وسط بازار بيفتم و آن را در بين مردم بخورم و يا بين مردم حاضر شوم و شروع به الك‌و‌دولك‌بازي بكنم و آيا اين اعمال از من سزاوار است؟

مي‌گويند: روزي يكي از علاقمندان مستمندش كه جهت تامين معاش خود در اداره نظميه استخدام شده بود به حضورش شرفياب مي‌شود و براي اين‌كه آخوند مرحوم متوجه نشود، تفنگ سه‌تير خود را در خارج از اتاق مي‌گذارد. حضرت‌حجت‌الاسلام پس از پرس‌و‌جو از وضعش، مي‌فرمايد: شنيده‌ام كه در نظميه استخدام شده‌اي. عرض مي‌كند: بلي. مي‌‏فرمايد: كار پرمسئوليتي است و مفهوم آن اين است كه نگهباني از جان و مال و ناموس مردم را به‌عهده گرفته‌اي و تو شبها بايد بيدار بماني تا مردم آسوده بخوابند. عرض مي‌كند: بلي. مي‌فرمايد: اسلحه هم داري. باز عرض مي‌كند: بلي. مي‌فرمايد: بْردِ اسلحه تو چقدر است و تا چند متري را مي‌زند؟ پليس تازه‌استخدام‌شده عرض مي‌كند: آقا مي‌زند ديگر. مي‌فرمايد: مثلا تا چند‌متري را مي‌زند؟ عرض مي‌كند: مثلا دويست تا دويست‌وپنجاه متري را مي‌زند. مي‌فرمايد: بيشتر از سيصد متر را نمي‌زند كه؟ عرض مي‌كند: خير. مي‌فرمايد: ولي مواظب باش كه آه مظلوم از زمين تا عرش خدا را مي‌زند.

به‌طوري‌كه معمرين حكايت مي‌كنند، آيت‌الله فقيد حاج‌شيخ‌يحيي طارمي كه از مريدان آن‌حضرت بوده است، پس از مراجعت از نجف اشرف، علاوه بر ترويج دين و به‌پاداشتن نماز جماعت و وعظ در مسجد سيد زندگي خود را با اجاره‌كردن باغ و كسب در بازار سپري مي‌ساخته است و گويا در قيصريه و كنار درب مسجد سيد مغازه كوچك عطاري نيز داشته و اكثرا با گذاشتن كلاه معمولي و بدون عمامه در پشت ترازو مي‌نشسته است. عده‌اي از مريدان، هرچه اصرار به برچيدن مغازه مي‌كنند، حاضر به قبولش نمي‌شود و مي‌گويد: من با خداي خود عهد كرده‌ام كه روزي خود را از راه كسب تامين نمايم و هركس نيز نمي‌خواهد در نماز به من اقتدا كند، صاحب اختيار است و يا هركس كه نمي‌خواهد در پاي منبر كاسبكاري بنشيند، مخير است.

مريدان اين مساله را به عرض آخوند مرحوم مي‌رسانند و مي‌گويند كه: مطابق شئون فلاني نيست كه در پشت ترازو مي‌نشيند و يا در قپانداريها مي‌رود و ميوه مي‌فروشد. آخوند مرحوم مي‌فرمايد: عجب تقاضايي است. من به كسي كه مي‌خواهد ترازوي صحيح بكشد، بگويم از اين عمل صحيح خود دست بردارد؟ نعوذبالله. نه‌تنها چنين كاري نمي‌كنم، بلكه او را به انجام اين‌گونه كارها تشويق هم مي‌كنم و اهل علم بايد همين راه را بروند كه او مي‌رود.

و آن مرحوم بعدها نيز تا آخر عمر به كسب و فلاحت و گله‌داري در قريه آببر طارم‌عليا ادامه مي‌دهد و شخصا مانند تمام برزگرهاي ديگر در مزارع كار مي‌كند و از اين راه امرار معاش مي‌نمايد و به ترويج دين نيز مشغول مي‌گردد. او كه در سال 1295. ق در نجف اشرف متولد شده بود، در پنجاه‌وهفت‌سالگي، يعني در دوازدهم ماه شوال 1352. ق، در زنجان دار فاني را وداع مي‌گويد و هنوز كه هنوز است در اكثر مساجد مردم او را با صلوات و فاتحه ياد مي‌كنند و با‌اينكه سالهاست از وفاتش مي‌گذرد، گويي كه ديروز وفات كرده ‌است. وي مردي صريح‌اللهجه و حاضرجواب و مودب و داراي صداي رسايي بوده است و در آن زمان بدون‌آنكه بلندگويي وجود داشته باشد، صدايش تا اواسط صحن مسجد سيد مي‌رسيده است و هنوز هم مردم برخي صحبتهاي نغز و دلچسب و پرمعنايش را با هم در ميان مي‌گذارند و رحمتش مي‌فرستند و مخصوصا از رفتار شب آخرين عيد فطر او و از مطالبي كه در روز عيد‌فطر و آخرين منبرش با مردم گفته و از آنها خداحافظي كرده است قصه‌ها نقل مي‌كنند.

بحث وي با واعظ وهابي در سفر مكه معظمه كه به‌صورت مقاله‌اي تحت عنوان «رحلة الحجازيه» چاپ و منتشر شده است و نيز گفت‌وگوي او با امير لشگر طهماسبي كه به سخنان حجت‌الاسلام در يكي از وعظهايش مبني براين‌كه با داشتن ديني مانند اسلام، ما بايد بر انگليسيها مسلط باشيم نه آنها بر ما، اعتراض كرده بود و پس از شنيدن جواب از حاج شيخ مرحوم، سرافكنده مجلس را ترك كرده بود، از جمله ماجراهاي مربوط به ايشان مي‌باشد كه مردم بيشتر در مورد آنها صحبت مي‌كنند.

مي‌گويند: روز آخري كه حضرت‌حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي در زنجان بازداشت بود، باز يفرم به اتفاق تني چند به حضورش شرفياب مي‌شود و در مورد قتل عظيم‌زاده سوالاتي از آقا مي‌كند. آقا جواب مي‌فرمايند: كشندگان عظيم‌زاده مشتي اوباش بودند و كار خودسرانه كردند و بعد از ورود شما به زنجان هم همان آنها بودند كه در خانه مرا به آتش كشيدند و سوزاندند. عرض مي‌كند: مشهور است كه اينها از افراد شما بوده‌اند. مي‌فرمايند: شهرت‌دهندگان[15] را نظر اين است. ولي آقاي يفرم شما نگفتيد كه آيين شما چيست؟ يفرم عرض مي‌كند كه: مسيحي هستم. مي‌فرمايد: حضرت مسيح چگونه شخصي بود؟ عرض مي‌كند: پيغمبر خدا بود. آقا مي‌فرمايد: ولي فراموش نكنيد كه همان امت به دارش زدند و اطرافيان‌نما،[16] همان بلا را به‌سرش آوردند.

در هر حال، اي‌كاش اين نوشته به دست قلم‌به‌دست محترم، آقاي اسماعيل رائين، نويسنده كتاب «يپرم‌خان سردار»، نيز بيفتد و ايشان با خواندن مجدد سطور آخر صفحه 311 كتاب خود، توجه فرمايند كه مردم زنجان هنوز نيز نام حضرت‌حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي زنجاني را با احترام بسيار مي‌برند و او را شخصيتي بزرگ و مقدس مي‌دانند.

از شاگردان مشهور آن مرحوم بايد آقايان آقاسيدمحمد ديزجي، آقاسيدجعفر سلطانيه، حاجي‌ملاتقي معروف به پسر بقال، حاجي‌‌ملابني‌حصاري، ملانقي نادري، حاجي‌ملاعبدالواسع طارمي، آخوند‌ملاصادق قلعه‌اي، آقا‌سيد‌اسدالله ولشاني، حاجي‌ميرزا غني، آخوند‌ملاتقي مدرس، آخوند‌ملاعيسي خادم‌زاده، آقا‌ميرزا عبدالكريم، آيت‌الله فقيد آقاميرزا‌محمود امام جمعه زنجان و‌ آيت‌الله فقيد حاجي‌شيخ‌زين‌العابدين‌عابدي (رحمت‌الله عليهم) را نام‌برد. مرحوم حاج‌شيخ‌‌زين‌العابدين عابدي مي‌فرموده‌اند: «من موقعي آخوند مرحوم را خوب شناختم كه در مجلس درس مدرسين درس خارج قزوين شركت كردم و با ديدن مدرسين به نام و مشهور آن حوزه، تازه فهميدم كه آخوند كيست.»

آخوند مرحوم با آن‌همه مقام علمي، به دانشمندان احترام خاصي قائل بوده‌اند و از تحقير ديگران رنج فراوان مي‌برده‌اند.

مي‌گويند: روزي استاد بزرگوار حكمت و دانشمند محترم آقاي ميرزا‌مجيد حكمي به ديدن آخوند مرحوم مي‌روند. در منزل آخوند عده‌اي از علما و طلاب نيز تشريف داشته‌اند. آخوند مرحوم، ضمن صحبت، سوالي مربوط به علم حكمت مطرح مي‌فرمايند كه آقا‌ميرزا‌مجيد حكمي نظري به اطراف مي‌افكنند و از دادن پاسخ خودداري مي‌كنند و آخوند مرحوم نيز صحبت را عوض مي‌كنند. پس از ساعتي كه آقا‌ميرزا‌مجيد تشريف مي‌برند، يكي از حضار كه سكوت مرحوم حكمي را به عدم علم به موضوع تعبير مي‌كند و مي‌گويد: آقا ديديد كه ايشان نتوانستند جواب سوال شما را بدهند. آخوند مي‌فرمايند: ساكت باش. ايشان مرد حكيمي است و ترسيدند جوابي را كه مي‌دهند باعث درك حضار نباشد و با زبان بي‌زباني فهماندند كه  هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد.

و اما از مريدان و خوشه‌چينان خرمن فضل و دانش‌ آن بزرگوار كه هميشه به محضر مقدسش مراجعه و افتخار هم‌صحبتيش را داشته‌اند، بايد آقايان آخوند‌ملاحسين فقيه‌قره‌تپه‌اي، آقا‌سيد‌علي نبوي معروف به پيغمبر، حاج‌شيخ‌يحيي طارمي، آقا‌شيخ‌علي‌اكبر ديزجي، آقا‌شيخ‌حسين جوقيني ـ شهيد معروف ـ و خواهرزاده خودشان حاج‌مجتبي را نام برد، مخصوصا آقاي حاجي‌مجتبي كه وزير و همه‌كاره‌اش محسوب مي‌شده است.

از فرمايشات آن مرحوم است كه مي‌فرمود: «چندان زماني نمي‌گذرد كه ديگر مقلد واقعي پيدا نمي‌شود و مردم تنها پي اعلم مي‌روند و به عادل‌بودن او كاري ندارند. سفارش مي‌كنم شما را، در آن روز، تنها به مسائل مشهور و اقوال شهيد اول و محقق صاحب شرايع و شيخ طوسي و علامه مرحوم عمل نماييد.»

و باز مي‌فرموده است كه: «خداوندا عالم تشيع را از حسادت علما نسبت به هم و بدگويي آنان در حق هم، مصون و محروس بدار كه حسادت و عيبجويي بزرگترين بلاي هر اجتماع است.»

و مي‌فرموده است كه: «خواب خوش بر حسود حرام است. او در رختخواب از اين دنده به آن دنده مي‌غلطد و عليه محسود نقشه مي‌كشد و موفقيتهاي محسود چون تيري بر قلبش مي‌خلد و از او در پيش ديگران بدگويي مي‌كند و زشت‌ترين نسبتها را به او مي‌دهد ولي باز قلبش آرام نمي‌گيرد. آري، مگر خود خدا به حسود شفا عنايت فرمايد.»

دوازده‌سال پس از وفاتش، منزل آن مرحوم تكيه حسيني شد و مدتها به نام «آقاليق» مشهور بود ولي حالا به نام «مسجد حجت‌الاسلام» مشهور است و اخيرا نيز درب سوخته عمارتش را كه يادگاري از طغيان حسد حاسدان و نمونه‌اي از كژانديشي مردم آن زمان بود، تعويض كردند و ورق ديگري بر اوراق تاريخ اين‌ شهر ـ كه بطليموس در قرن دوم ميلادي از آن به نام آگانزانا نام مي‌برد و اردشير بابكان، بعد از تجديد بنايش، آن را به‌نام همسرش شهين مي‌نامد و سالهاي متمادي از آن به‌نام زندگان و سپس به‌نام زنگان ياد مي‌شود و پس از فتح آن به‌دست براءبن‌عازب از سال 24. ق به اين‌طرف، به‌نام «زنجان» ناميده مي‌شود ـ افزوده شود.

باري اينچنين بود كه زنجان قدر فرزند بزرگوار خود را ندانست و نابغه‌اي از عالم تشيع كه گناهش فقط اجراي فرامين قرآن بود، در بلاد غربت جان سپرد.[17]

 

پي‌نوشت‌ها



[1]ـ قدك: جامه كرباسي رنگ كرده، كرباسي كه آن را آبي يا نيلي رنگ كرده باشند. ( فرهنگ عميد، ذيل مادة «قدك»)

[2]ـ دربارة افكار و مبارزات مرحوم حجت‌الاسلام، راقم سطور (علي ابوالحسني منذر) تحقيق مبسوطي را سامان داده كه جلد نخست آن با مشخصات زير سالها است به بازار آمده است: سلطنت علم و دولت فقر؛ سيري در زندگاني، افكار و مجاهدات حجت‌الاسلام‌ملاقربانعلي زنجاني (قدس سره) از زعماي نهضت مشروعه در عصر مشروطه، علي ابوالحسني (منذر)، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، پاييز 74

[3]ـ ر.ك: نقباء البشر، شيخ‌آقابزرگ تهراني، تعليقات سيد‌عبدالعزيز طباطبايي، ج1، صص 339ـ340؛ الفهرست لمشاهير علماء زنجان، شيخ‌موسي زنجاني، صص 22-23؛ تاريخ زنجان علما و دانشمندان، حاج‌سيد‌ابراهيم زنجاني موسوي، صص 318-320؛ مكارم‌الآثار . . .، معلم حبيب‌آبادي، ج 5، صص1717-1718؛ علماء معاصرين، واعظ خياباني، ص 89

[4]ـ ر.ك: سلطنت علم. . .، ج1، صص310-311، اظهارات عبدالعظيم اوحدي زنجاني، جريده تبريز، شماره 28 سال 18، مورخ 6 مهر 1306 ش، صص 1-2 تحت عنوان «رحلة الحجازيت وكلمة‌ الطبيت. . .»، تفصيل مكالمه حاج‌شيخ‌يحيي با سلطان وهابيه و مجادله ايشان با قاضي آنها و مغلوب‌شدن قاضي در نزد وهابي و غيره را آورده است.

[5] ـ براي شرح حال وي ر.ك: تاريخ زنجان ـ علما و دانشمندان، ص320؛ مكارم‌الآثار، ج 5، ص 1718

[6] ـ افزون بر اين، بايد از خط زيبا و خوش و ذوق لطيف شعري و ادبي او، به‌ويژه از منظومه پرشور «قمار عشق» ياد كرد كه در آن، شعر مشهور شيخ بهائي رضوان‌الله عليه (به مطلع: ساقيا بده جامي ز آن شراب روحاني) را تضمين كرده و در خلال آن، سوزوگداز خويش در انتظار مقدمِ امام مهدي (عجل‌الله فرجه الشريف) را به بياني رسا و سوزناك بازگفته است.

[7]ـ گفتني است كه وي نوشته خود درباره حجت‌الاسلام را نخست با مشقتهاي بسيار و سانسور برخي از قسمتهاي حساس مقاله، به صورت «صفحات مكرر»!، در كتاب «فرهنگنامه زنجان» گنجانيد و آنچه مي‌بينيد نسخه‌اي از متن اصلي و كامل آن مقاله است كه از سر لطف، به خط زيباي خود نوشته و در اختيار من قرار دادند.

[8] ـ عين فرمايش حضرت آقاي شيخ‌حميد مومن‌دوست است كه با حضور حضرت ثقت‌الاسلام آقا اشرف شهيدي، مدرس علوم دينيه و همكار گراميم آقاي شعباني شكارچي بيان فرمودند.

[9]ـ دبير سابق دبيرستانها و سردفتر فعلي دفترخانه شماره 3 زنجان، از مدرسين به نام حوزه علمي نجف اشرف بوده‌اند و در جلسات درس رسائلش در حدود سيصدنفر از طلاب حضور مي‌رسانده‌اند.

[10]ـ چون فاضل ارجمند جناب‌آقاي‌ حاج‌آقا‌يوسف اردبيلي، نوه پسري آيت‌الله‌آقا‌يوسف اردبيلي مجتهد (علي‌الله مقامه الشريف) احساس فرموده بودند كه اين ناچيز [محمدرضا روحاني] درصدد جمع‌آوري اطلاعاتي در مورد مرحوم حجت‌الاسلام‌آخوندملاقربانعلي زنجاني هستم، به اينجانب مراجعه و روايتي از جد بزرگوارش را در اختيارم قرار دادند كه هم اين ناچيز را سپاسگزار و هم اخلاقا موظف كردند كه ضمن تشكر از اين عنايت، اين مطالب را با روايت آن بزرگوار ادامه دهم. در اينجا نويد مي‌دهم كه مقاله كامل اين همكار فاضل را عينا در كتاب «شرح حال علماي معاصر» به شرف عرض خوانندگان ارجمند خواهم رساند تا اولا هم خوانندگان گرامي با شرح حال و مقام علمي حضرت آيت‌الله آقا‌ميرزا‌‌يوسف اردبيلي (اعلي‌الله مقامه الشريف) ـ كه از محارم حضرت آيت‌الله آخوند‌ملاكاظم خراساني (قدس‌سره) بوده‌اند ـ آشناتر شوند و هم ثانيا حقايق بيشتري در اين‌مورد براي آنان روشن گردد.

[11]ـ ميرزا‌مهدي فرزند ارشد آخوند خراساني بوده كه اكثر امور آن بزرگوار را اداره مي‌نموده‌اند و بعد از وفات پدر در زمان رياست آيت‌الله اصفهاني نيز رياست عامه در امور را داشته‌اند.

[12] ـ نام كاتب را برادر عزيزم جناب آقاي حاج‌آقا‌يوسف محسن اردبيلي مرقوم فرموده‌اند، ولي مولف با اجازه ايشان و با صلاحديد برادر دانشمندم آقاي آقا‌سيد‌فخرالدين اسماعيلي، دبير محترم دبيرستانها، از ذكر نام آن شخص خودداري نمود.

[13]ـ خوانندگان عزيز مي‌توانند با مراجعه به كتاب آقاي حاج‌آقا‌يوسف ‌محسن اردبيلي، سردفتر محترم شماره 3 زنجان، عين عكس دستخط مبارك حضرت آيت‌الله‌آخوند‌ملاكاظم خراساني را كه من شخصا ديده‌ام، ملاحظه كنند.

جناب آقاي حاج‌آقا‌يوسف ‌محسن اردبيلي در كمال بزرگواري خواستند از عكس تلگرام عكسي تهيه و جهت چاپ و گراور در «فرهنگنامه زنجان» در اختيار چاپ قرار دهند، ولي متاسفانه تهيه عكس از اين عكس ممكن نشد و چه‌بسا بعدها با پيشرفت صنعت عكاسي اين كار عملي شود و اين عكس كه سند زنده و ارزنده‌اي است در كتابي گراور و عينا باقي بماند.

نگارنده مجددا عين تلگرام را براي مقايسه‌اي كه خواهيد فرمود، ذيلا‌ درج مي‌نمايم: «تهران ـ جنابان مستطابان اجل اشرف رئيس‌الوزرا، و وزارت جليله داخله، دامت تاييداتهما، چون جناب آخوند‌ملاقربانعلي مسبب شيخوخيت و عدم معاشرت، از نوع امور بيخبر و معذورند، لهذا بايد شخصا محترم و مفسدين و اشرار از مراوده با ايشان و اشاعات موجبات فساد مملكت و اختلال آسايش به كلي ممنوع باشند. ان‌شاءالله تعالي»

[14]ـ آقاي جواهركلام نيز اين تلگرام را فقط به امضاء آيت‌الله خراساني در شماره 105 مورخ آذرماه 1335 اطلاعات ماهانه درج و تنها در سطر آخر به‌جاي «اعتنا به آنها»، «عمل به آنها» قيد كرده است.

آقاي اسماعيل رائين، نويسنده كتاب «يپرم‌خان سردار»، هم عين تلگرام مندرج در تاريخ هيجده‌ساله آذربايجان نوشته كسروي را از صفحات 104 و 105 كتاب مذكور، در صفحه 306 كتاب «يپرم‌خان سردار» منعكس كرده است. نگارنده، با اين‌كه نمي‌خواهم در اين نوشته اصولا وارد كتاب يفرم‌خان سردار بشوم، ولي اين‌طوري‌كه در صفحات قبل اشاره شد، به شهادت عموم شاهدان عيني، به هنگام ورود يفرم‌خان به زنجان در اين شهر نه تنها يك گلوله بلكه يك ترقه هم به صدا نيامده است. آقاي اسماعيل رائين در صفحات 304 و 305 خود اشاره به جنگ سختي(!) مي‌كنند كه گويا ده ساعت و يا بيشتر به طول انجاميده است. من آقاي رائين و آقاي جواهركلام را مقصر نمي‌دانم بلكه مقصر حقيقي كسروي و مدرسين وي هستند كه بايد گفت: اللهم العن اول ظالمٍ ظلم حق . . .  .

[15]ـ شهرت‌دهندگان: منظور كساني است كه باعث شده بودند مشهور (شايعه) شود آن افراد از وابستگان حضرت‌حجت‌الاسلام بوده‌اند. (ويراستار)

[16]ـ حضرت حجت‌الاسلام نظر به آن‌كه به يك مسيحي (يفرم‌خان) جواب مي‌دادند، تلويحا به ماجراي خيانت اطرافيان حضرت عيسي  اشاره مي‌كند كه نشان‌ مي‌دهد ايشان از جانب عدم صداقت برخي اطرافيان خود در رنجش بوده‌اند. (ويراستار)

[17]ـ و اما آنچه كه نگارنده شخصا از كرامات حضرت حجت‌الاسلام ديده‌ام عبارت از قضيه زير است: شبي از شبهاي ارديبهشت ماه سال 1347 شمسي در حدود ساعت يازده‌ونيم شب بود كه زنگ درب منزل نگارنده كه تازه خوابيده بودم به صدا درآمد و من‌ كه انتظار كسي را نداشتم، از خواب بيدار شده و به‌طرف درب منزل رفتم. در پشت در، دانشمند گرامي و طبيب عاليقدر جناب آقاي دكتر‌سيد‌اسحق مجتهدي تشريف داشتند. پس از سلام و عليك، اصرار ورزيدم كه به داخل منزل تشريف بياورند. فرمودند: نه ديروقت است و من پيغامي داشتم كه مي‌بايست همين‌وقت كه مامور ابلاغ آن به شما شدم آن را به شما بگويم. عرض كردم مطلب چيست؟ فرمودند حضرت‌حجت‌الاسلام‌آخوند‌ملاقربانعلي مرحوم فرمودند كه به فلاني بگوييد كه: متشكرم! و دكتر اضافه كردند كه مجلس احضار ارواحي بود كه ما براي حل مشكلي مي‌بايست از روح مقدس حضرت‌حجت‌الاسلام مدد جوييم. با زحمت فراوان استاد احضاركننده، اين تماس حاصل و حل مشكل گرديد ولي در پايان مطلب، خود آن بزرگوار فرمودند: به فلاني هم بگوييد: متشكرم. و باز آقاي دكتر اضافه كردند: به‌طوري‌كه مي‌دانيد، يكي از برادران من هم‌اسم شماست و ما اول خيال كرديم كه مقصود حجت‌الاسلام ايشان است ولي بعدا حضرت‌حجت‌الاسلام توضيح دادند كه منظور شما هستيد و ما نمي‌دانيم كه شما چه عملي انجام داده‌ايد كه آن بزرگوار چنين پيغامي را صادر فرمودند.

من آن روز به دكتر جوابي عرض نكردم و فقط تشكر نمودم، ولي حقيقت اين بود كه آن روزها درست مقارن با ايامي بود كه من آشفته از حق‌شكنيها و ياوه‌سرائيهاي كسروي، شرح‌حال آن بزرگوار [مرحوم حجت‌الاسلام] را جمع‌آوري مي‌كردم و در اين رهگذر سعي مي‌كردم معمرين قوم را ـ اعم از موافق و مخالف ـ پيدا كنم و در پاي صحبت آنان بنشينم و در‌نتيجه حقايق را جمع‌آوري كرده باشم و اين شرح حال، به عللي به شكل «صفحات مكرر» در فرهنگنامه زنجان گنجانيده گرديد و مورد استفاده محققين و علماي محترم و من‌جمله مورد استفاده حضرت آيت‌الله‌آقاي‌حاج‌سيد‌محمدعلي قاضي‌طباطبايي‌تبريزي در صفحه 271 كتاب اربعين حسيني واقع شد. نام اصلي آن كتاب تحقيق درباره روز اربعين حضرت سيد الشهدا است.

 

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آ زاد

 

قربان‏علی زنجانی

شناسنامه

زادروز

حدود ۱۲۴۰ قمری

زادگاه

زنجان، ایران

تاریخ درگذشت

۱۶ ربیع‌الاول ۱۳۲۹ ۹۰ سالگی

محل درگذشت

کاظمین، عراق

دین

اسلام

مذهب

شیعه دوازده امامی

اطلاعات علمی و مذهبی

اساتید

مرتضی انصاری
صاحب جواهر

تالیفات

رساله توضیخ‏المسائل
رساله سؤال و جواب


آخوند ملا قربان‏علی زنجانی (درگذشته
۱۶ ربیع‌الاول ۱۳۲۹، کاظمین) از علماء دینی طراز اول ایران و از مخالفین انقلاب مشروطه بود. او در شهر زنجان سکونت داشت، ولی مردم زیادی از خطه آذربایجان از او تقلید می‌نمودند. او به دلیل تسلط بر مسائل فقهی و دانش وسیع دینی حجت‌الاسلام نامیده شد. در عصر او علمای معدودی به این لقب خوانده می‏شدند.

[ویرایش] زندگی‏نامه

در حدود ۱۲۴۰ (قمری) در روستای آربُن در نزدیکی زنجان متولد شد. پدرش کشاورزی معتقد و شيفته اهل بيت (ع) موسوم به علی عسکر بود و مادرش سارا نام داشت.

تحصیلات خود را در زنجان آغاز کرد. در حدود ۱۲۶۶ به نجف رفت و از محضر عالمانی چون صاحب جواهر، مرتضی انصاری، شیخ راضی و سید حسین کوه‏کمری سود جست. او به مدت دوازده سال در محضر مرتضی انصاری تلمذ کرد تا به درجه اجتهاد رسید و پس از درگذشت انصاری در سال ۱۲۸۱ به زنجان بازگشت و به تربیت شاگرد و قضاوت و پاسخ به استفاتائات پرداخت. او دانش شرعی عمیق و محفوظاتی بسیار گسترده داشت و احتمالاً تنها مرجع تقلید زمان خود بود که هیأت استفتائیه نداشت و حتی بدون مراجعه به کُتُب، خود کتباً به تمام سؤال‏های شرعی پاسخ می‏داد.

ملا قربان‏علی درباره مطالعه و تحصیلاتش می‌گفت: «برای من ایام تعطیل مفهومی نداشت.» و درباره استراحتش می‌گفت: «بادیه یا دیگ منفذداری را در حالی که پیه‌سوزی زیرش قرار می‌دادم و در مقابل خود قرار می‌دادم، و مدت خواب من اختصاص به دقایق یا ساعتی داشت که آن ظرف گرم گردد و مرا از خواب بیدار سازد که باز مطالعه‌ام آغاز شود. ایام تحصیل نجف روزهای تعطیل را جائی نرفته و در مدرسه می‌ماندم، پیش از رسیدن روز تعطیل در طول هفته ضمن درس و بحثی که داشتم مواظب طلاب بودم و دقت می‌کردم که آنان چه کتابی و کدام قسمت آن را درس ‍ می‌گیرند؟ آنگاه روزهای تعطیل همان قسمت‌ها را بدقت مرور می‌کردم تا اگر در روزهای تحصیل اشکال یا سؤالی از من شد در جواب عاجز نمانم.»

ملا قربان‏علی به انقلاب مشروطه اعتقادی نداشت و با مشروطیت مبارزه می‏کرد. در استبداد صغیر مریدانش به فتوی او عده‏ای از مشروطه‏خواهان زنجان را کشتند. پس از فتح تهران و پیروزی مشروطه، دولت قوایی را به سرکردگی یپرم خان و سردار بهادر بختیاری جهت سرکوب و دستگیری ملا قربان‏علی به زنجان فرستاد. مشروطه‌خواهان مخالف آخوند در عصر مشروطیت مزاحم او بوده و خانه او را به آتش کشیدند. مشروطه‏خواهان قصد داشتند ملا را پس از دستگیری به تهران آورده و مانند شیخ فضل‌الله نوری محاکمه نماید، ولی با وساطت محمدکاظم خراسانی او را به کاظمین تبعید کردند.

ملا قربان‏علی در ۱۶ ربیع‌الاول ۱۳۲۹ (مصادف فروردین ۱۲۹۰) در کاظمین درگذشت و (به روایتی او را در آنجا مسموم کردند. آخوند در اثر سم وفات کرد) و در همان شهر در نزدیکی قبر شیخ مفید به خاک سپرده شد.

ملا قربان‏علی، مرجع تقلید قدرتمند عصرمشروطیت، به زهد و پرهیزگاری معروف بود و زندگی ساده و عدم علاقه او به مال‏اندوزی، او را مورد علاقه و احترام تمام مردم کرده بود. او در طول زندگی خود همسری انتخاب کرد و فرزندی برجای نگذاشت. وی نه حاکمی را به حضور می‏پذیرفت و نه به ملاقات حاکمی می‏رفت. او رجال ديوانی قاجار را عادل نمی‌دانست و با هيچ يک از پادشاهان قاجار ملاقات نکرد. منتقدین او از جمله احمد کسروی با وجود تأکید بر استبداد خواهی او، وی را سلطنت‏طلب و طرفدار محمدعلی‏شاه معرفی نکرده‏اند.

از او تالیفات زیادی باقی نمانده‏است و جز سه رساله «توضيح‏المسائل» و «سؤال و جواب» و «حاشیه بر مکاسب» تالیف دیگری ندارد. که در جریان غارت منزلش از بین رفته‌است. و افراط و تفریط ‌های زیادی دربارهٔ عقاید او وجود داشته‌است.

 

 

[ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 22:11 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
کتابشناسی استان زنجان


کتاب شناسی مختصر زنجان



دراین قسمت کتابهایی دررابطه با تاریخ وفرهنگ وجغرافیاو.... استان زنجان معرفی می شود، که صدالبته شماری ازنویسندگان معاصر کتب تالیف شده ، خود ازمشاهیراستان محسوب می شوند.



  این نوشتاراخرین باربه مورخه 1392/2/10مورد بازنگری وویرایش واقع شده است.



پیشاپیش ضمن خسته نباشید به اقای عبدالعزیزقائمی ازاگاهان وفعالان زحمتکش، درعرصه وعرضه تاریخ وفرهنگ ولایت خمسه زنجان، که بانظرات وپیشنهادات سازنده خود، مارادرتکمیل هرچه بهتراین قسمت ازوبلاگ(کتابشناسی استان) وسایرموارد یاری دادند، تقدیرمی گردد وبه یقین، دیگرنظرات سازنده وراهگشای ایشان درقسمتهای مختلف وبلاگ، لحاظ خواهد شد. امید انکه این مساعدت وکمکهای فکری، مستدام باشد.



                                                                                                               فرج الله داودی




  .      گماشتگي‌هاي بدفرجام، (گوشه‌اي از تاريخ فراز و فرود حكومت پيشه‌وري در ايران)، حسن نظري غازياني (سرکرده فدائیان فرقه دمکرات کمیته زنجان)، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1376.


·         چله خانا، (منتخبی ازسروده های ترکی وفارسی )، عباس امیراصلانی، چاپخانه عصراقتصاد زنجان، در155ص، زمستان1371


·         ما و بيگانگان، دکترنصرت‌الله جهانشاهلو افشار(صدرفرقه دئموکرات زنجان)، تهران، ورجاوند، 1380.


·         کتله خور، فرح جمالی، زنجان ، ناشرنیکان کتاب، 1383  


  .    شرح حال رجال ايران، مهدی بامداد،  قرون 12 و 13 و 14 ج 5 ، تهران، انتشارات زوار، 1350 ·        


.    نمایش درزنجان، حسین عباسی نیا، انتشارات مهدیس،1387


·     مرگ بود بازگشت هم بود، نجفقلی پسیان، تهران،  شركت سهامی چاپ ، سال 1370


·       تاریخ عرفا وحکمای (صوفیه) زنجان، کریم نیرومند، ناشرکتاب فروشی ستاره زنجان،    چاپخانه بهمن، قطع رقعی، 1364


·         فرازوفرودفرقه دموکرات اذربایجان درزنجان (خمسه)، مسعود بیات، ناشردانشگاه ارومیه، 1389 ·        


.    از شهریور 1320 تا فاجعه آذربایجان و زنجان، حسین  کوهی کرمانی، تهران،  2 جلد ، بی نا، 1327، 1325


·         مشاهدات من در زنجان (آذر ماه 1325 پس از سقوط دولت پیشه وری)، سید محمود طالقانی       


.    باعاشورائیان(مجموعه عکسهایی ازمراسم عزاداری وتعزیه دراستان زنجان)، ناصرمحمدی،  1387


·         خاطرات در خاطرات، (اسامی تفنگداران محمود خان ذوالفقاری درجنگ با دولت خودمختار اذربایجان ،25 – 1324 ش و.....)، رحيم زهتاب‌فرد، تهران،  انتشاراتي ويستار، 1373


·         فرهنگنامه زنجان، محمد رضا روحانی، چاپخانه پرچم، در 215ص، اول مرداد1347


·         سلطانیه، علی هشترودی، چاپخانه ستاره زنجان، مکی، 1350


·         ابهر(گذری ونظری)، محمداقامحمدی، ابهر، انتشارات اداره فرهنگ وارشاداسلامی ابهر، 1370


·         گوشه ای ازخاطرات نهضت ملی اذربایجان، دکترسلام الله جاوید، تهران، بی نا، 3جلد، 1358ش


·         تاریخ بیگدلی(اسنادومدارک)، دکترغلامحسین بیگدلی، انتشارات بوعلی و......، در10جلد، تاریخ نشر1367 و.......


·         زنگان شهری، عباس کریمی متخلص به"اوخ" ،انتشارات پینار،تاریخ نشر1386


·         گذری برتاریخ زنجان (مجموعه زنجان شناسی)،حسن حسینعلی، انتشارات دانش زنجان، بهار 1388


·         علمای نامدارزنجان درقرن 14، شیخ ذین العابدین احمدی زنجانی، ناشر: مرکزانتشارات دارالنشراسلام قم،1374


·         خاطرات (خودنوشته) شیخ ابراهیم قزلباش زنجانی،به کوشش غلامحسین میرزاصالح، انتشارات کویرتهران، 253ص، سال1380خورشیدی


·         دان اولدوز (شعرکتاب)، سیداسدالله جمالی، در116ص، قطع رقعی، 8000 ریال، 1359


·         جغرافیای خمسه، به قلم حبیب الله ساهر، (ازطرف انجمن نطق وخطابه دبیرستان شریعتی (پهلوی سابق) به یادگارگشایش این دبیرستان تالیف شده است)، مطبعه سیروس، سال1316خورشیدی


·         تاریخ زنجان (علما ودانشمندان)، حاج سیدابراهیم موسوی صائین قلعه ای، طبع تهران، 1352شمسی


·         تاریخچه بیست ساله دانشگاه زنجان، ابراهیم شمسایی


·         تحفه طارم، مجموعه اثارمحمدرضاروحانی، به کوشش محمدکاظم مکملی، زنجان، انتشارات عود، 1386


·         برگ خزان (مجموعه شعر)، نعمت الله منطقی زنجانی،انتشارات سلاله، در180ص،سال


·         حکمت الاشراق، اکبرداناسرشت زنجانی(نوه حاج علیقلی صرافباشی)،سال1316ش


·         جغرافیای تاریخی سلطانیه، محمدعلی مخلصی، ناشرگنجینه هنر، 1377


·         گلگشت وسیمای استان زنجان (ازمنظرسیاحان وسفرنامه نویسان)، حسین متقی، قم، کتابخانه ایت الله العظمی مرعشی نجفی، 1382خورشیدی


·         تاریخ زنجان، هوشنگ ثبوتی، انتشارات زنگان، 1377


·         خاندانهای حکومتگر ایران(شجره نامه طایفه ذوالفقاری، جهانشاه خان امیرافشارو خاندان افخمی - فصل دهم) دکترباقرعاقلی، تهران،نشرنارمک، 1384


·         جغرافیای استان زنجان، وزارت اموزش وپرورش، 1372شمسی


·         مجموعه راهنمای جهانگردی استان زنجان، حسن زنده دل، تهران، انتشارات ایرانگردی


·         اغ اتیم، هوشنگ جعفری، زنجان، نیکان کتاب، زمستان 1388


·         الفهرست علماء ومشایخ استان زنجان،شیخ موسی عباسی زنجانی، تهران، کتاب فروشی شمس قم، در156صفحه، قطع وزیری،  سال انتشار1325خورشیدی


·         خاطرات امان الله خان اردلان (حاج عزالممالک)، بکوشش وحیدنیا


·         فتنه باب درزنجان، فرشته انصاری، نیکان کتاب، پاییز1382ش


·         دیوان ریاضی المصائب (احمد رمضانی)، مرحوم دلکش زنجانی


·         تاریخ ورزش زنجان، (از1308تا1371ه . ش)، سیداسدالله جمالی،جلداول، انتشارات دستان، قطع وزیری، پاییز1373


·         تاریخ ورزش زنجان، (از1308تا1371 ه . ش)، سید اسدالله جمالی، جلددوم، زنجان، انتشارات نیکان کتاب، بهار1383


·         نسیم سحر، ابوالفضل خلخالی زنجانی، انتشارات یادواره، 108ص


·         تاریخ جامع راه اهن، محمدکاظم مکملی زنجانی، روابط عمومی راه اهن جمهوری اسلامی ایران، 2جلد، سال 1379


·         زنجان درسفرنامه راه تبریز به طهران، میرزاعلی سررشته دار، بکوشش ایرج افشار


·         گیزلین محبتیم، شریفه جعفری، انتشارات پینار،


·         شرح زندگانی دانشمندان – روات رجال لشگری وکشوری استان زنگان (رجال شناسی استان)، کریم نیرومند، زنجان، ناشرعود، چاپ نگین، 1385خورشیدی


·         سلطنت علم ودولت فقر، (بررسی زندگانی واراء وافکار ومبارزات ملاقربانعلی زنجانی)، شیخ علی ابوا لحسنی(منذر)، قم، 1374 ش


·         اییق گئجه لر، عباس بابایی، انتشارات پینار،


·         تاریخ سلطانیه، عزیزمیربهاء، قم، اتشارات قم، 1347خورشیدی


·         گذشته چراغ راه اینده، سازمان جامی(جبهه ازادی مردم ایران)، تهران، انتشارات نیلوفر،1371ش


·         جستارهایی درتاریخ زنجان، رامین سلطانی، زنجان، نیکان کتاب، بهار1389


·         مدنیت ائوی درزنجان (25-1324ش)، ذبیح الله شاهمحمدی، البرززنجان، ش 50، شنبه 9دی1385 


·         شاعرجمهوریخواه،( اوضاع زنجان درمبارزات ملی شدن صنعت نفت1332ش)، سیدتقی فاضلی زنجانی، هفته نامه موج بیداری زنجان، 21 خرداد 1383


·         مختصری ازفرهنگ عامیانه ابهر، اقاجان فخیمی ابهری، نیکان کتاب زنجان، پاییز1380


·         زنگان تازنجان، ابوالفضل مشکینی، انتشارات دانشگاه زنجان، قطع وزیری، 416ص، 1387ش


·         تکه پاره هایی درتاریخ زنجان ازاینجا وازانجا، (شورش بابیه درزنجان) ، یوسف محسن اردبیلی زنجانی، فصلنامه فرهنگ زنجان، اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان زنجان، ش 19 و20 ، پاییزوزمستان 1383


·         شناسنامه مطبوعات استان زنجان، (1380 – 1309)، الف. حیدری، نشراداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان زنجان، 1380ش


·         من اتامین قیزیم، شریفه جعفری، زنجان، نیکان کتاب، زمستان1381


·         خاطرات غلام یحیی دانشیان (حاکم سیاسی ونظامی زنجان دردوران رژیم خودمختارمحلی اذربایجان 25-1324ش)، علی مرادی مراغه ای، تهران، نشراوحدی، 1388


·         فصلنامه فرهنگ زنجان ، اوضاع سیاسی واجتماعی زنجان دریک سال تسلط دموکراتها، ذبیح الله شاهمحمدی، سال1 شماره 3 و4 ، پاییزوزمستان 1379و شماره مسلسل 5 ، بهار1380


·         گزین گویه ها، (کلمات قصار)،  خلیل ببری، زنجان، انتشارات دانش زنجان، پاییز 1388 


·         معماری گنبد سلطانیه درگذرگاه هنر، هوشنگ ثبوتی، تهران، انتشارات موسسه فرهنگی وانتشاراتی پازینه، 1379


·         سرزمین زرتشت، علی دهقان، تهران، ابن سینا، 1348


·         شیخ اخی فرج زنجانی،(تاریخ وفرهنگ زنجان)،  محمد شکوهی، نشرشهاب زنجان، بهار1380


·         ضرب المثل های ترکی درگویش زنجانی، ذبیح الله شاهمحمدی، نیکان کتاب زنجان،قطع وزیری، تابستان 1383 شمسی


·         جستجو درگذشته، منوچهرسعید وزیری، انتشارات زریاب، 1379


·         فتنه باب، اعتضاد السلطنه، بکوشش دکترعبداحسین نوایی، تهران، بابک، جلداول، 1331 ش


·         تاریخ ابهر، اقاجان فخیمی ابهری، زنجان، انتشارات زنگان، 1376ش


·         فصلنامه فرهنگ زنجان، خاندانهای علمی زنجان، (شیخ الاسلام ها – ضیایی ها)، یوسف محسن اردبیلی، ش 15 و16 ، پاییز وزمستان 1382ش


·         زنجان درحکومت ملی مصدق، نشریه امید زنجان، سال ششم، ش236، 28/5/1377


·         خاطرات هادی غفاری، تهران، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، 1374


·         شناسنامه یک تبعید، (حکایت افراد تبعیدی دوره رضاشاه به زنجان)، رضا فرهنگ زاد، نشریه موج بیداری زنجان، نمره های 12 و13 ، سال دوم، 1383


·         تاریخ دارالعرفان خمسه، رستم الحکماء ، بکوشش حسن حسینعلی، زنجان، انتشاراتی پینار، 1387خورشیدی


·         شکرستان (منظومه انوارسهیلی) نظم کلیله ودمنه، شاعرفقید امیرخسرودارایی طارمی زنجانی، بکوشش پرویزمستوفی، بامقدمه ابوالفضل کیهان پسرعمه شاعر، چاپ تهران، چاپخانه فردوس، 1326شمسی


·         خط سوم درانقلاب مشروطیت (شرح حال جامع زندگی اخوند ملاقربانعلی زنجانی مشهوربه حجت الاسلام)، دکترابوالفضل شکوری، ناشراداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان زنجان، 1371


·         فصلنامه فرهنگ زنجان، سلسله خاندانهای حکومتگرزنجان ، (امیرجهانشاه خان افشارکرسفی)، محسن یوسف اردبیلی، ش 6و7 ، تابستان وپاییز1380


·         خاطرات محمدعلی فره وشی(مترجم همایون)، زنجان درجنگ اول جهانی، خواندنیها، ش3، سال17


·         شهریورماه زنجان در69سال پیش، جنگ دوم جهانی، ذبیح الله شاهمحمدی، پیام زنجان، ش705، سال22، 23شهریور1389


·         سفرنامه قم(اززنجان تاقم)، جنگل مولا، 1335قمری، سید احمد شبیری زنجانی، بکوشش سید جواد شبیری، 17مرداد 1377ش برابر 15ربیع الثانی 1419


·         دیوان حکیم هیدجی، بامقدمه وتصحیح علی هشترودی، ناشرکتابفروشی ستاره زنجان، زمستان1368


·         همه چیزدرباره زنجان، پروانه پرچگانی، ناشر: انتشارات اسلامی، قطع رقعی، بهار1383


·         روایت مهر، گزارش سفرمقام معظم رهبری به زنجان، بکوشش استانداری، نشراداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان زنجان، رایگان، 1000نسخه، وزیری، 120ص ، مهر1383


·         یادگارماندگار، (شرح احوال ومجموعه اثارایت الله حاج سید ابوالفضل زنجانی 1279 – 1371 ه . ش) ،جعفرپژوم(سعیدی)، ناشر: شرکت سهامی انتشارباهمکاری نشرسایه، تهران،  1386


·         فصلنامه فرهنگ زنجان، یادمان ازدست رفته، عمارت وزیری ها درمحله سرچشمه، حمید وزیری – مریم کلامی، ش 23و24، پاییز وزمستان 1384


·         مسئله زبان وبحران هویت، سید حمید صدیقیان، ویژه نامه امید زنجان، 200تومان، خرداد1377


·         فرقه چی ها فقط تئوری داشتند، ذبیح الله شاهمحمدی، موج بیداری زنجان، 8بهمن 1383


·         رجال اذربایجان، دکترمهدی مجتهدی، بکوشش غلامرضا طباطبایی مجد، فروردین 1327خورشیدی


·         خاطرات احتشام السلطنه، حاکم زنجان دردوره سلنطنت ناصرالدین شاه قاجار، بکوشش سید محمد مهدی موسوی، تهران، انتشارات زوار، 770صفحه، هشتاد صفحه به مسائل زنجان اختصاص دارد ، چاپ دوم، 1367شمسی


·         کتا ب روزنامه خاطرات قهرمان میرزا عین السلطنه سالور، به اهتمام ایرج افشارومسعود سالور، تهران، انتشارات اساطیر، ، در10جلد، جلد 2و4و5 اختصاص به زنجان دارد، تاریخ نشر1376 تا 1380


·         انایوردی وطنیم زنجان، تاریخ وفرهنگ زنجان، اشعارخانم ازاده دارایی، به سعی وکوشش حاج محمد شکوهی زنجانی، نشرشهاب زنجان، 1382


·         فصلنامه فرهنگ زنجان، سلسله خاندانهای حکومتگرزنجان، طایفه ذوالفقاری، یوسف محسن اردبیلی، شماره 17 و 18، بهاروتابستان1383


·         فصلنامه فرهنگ زنجان، بررسی کتاب خطی فصول خمسه درتاریخ خمسه(نوشته حاجی وزیرزنجانی)، بکوشش یوسف محسن اردبیلی، شماره های 25و26و27و28سال1386و1387


·         مردان نمکی، ابوالفضل عالی، ناشر: پژوهشکده باستانشناسی، تهران، خرداد1384


·         تاریخ مطبوعات زنجان، علی قشمی، زنجان، نیکان کتاب، تابستان1382


·         انقلاب اسلامی درزنجان، دکترمسعود بیات، نشرمرکزاسنادانقلاب اسلامی، تهران، 896 صفحه،  1386 ·         مردان افتاب، سرگذشت شهدای زنجان، اصغرجاهدی فر، انتشارات عود، زنجان، 1387


·         گلشن مراد، ابوالحسن غفاری کاشانی، به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد، انتشارات زرین، سال1369خورشیدی


·         منظومه صفرخان، شعربلندازمرحوم حسین منزوی، موسسه فرهنگی وهنری یکتارصدزنجان، نیکان کتاب، 400تومان، 1382ش


·         وضع حکومت زنجان دردوره قاجاریه تاطلوع مشروطیت، یوسف محسن اردبیلی، فصلنامه فرهگ زنجان، ش27و28، سال1387


·         گوشه هایی ازانقلاب مشروطیت وماجراهایی اززنجان ان روز، فصلنامه فرهنگ زنجان،  ذبیح الله شاهمحمدی، شماره های 13و14، بهاروتابستان1382


·         زنجان و28مرداد1332، ذبیح الله شاهمحمدی، امیدزنجان، سال ششم، ش236، 28مرداد1377


·         جغرافیای تاریخی خمسه، محمد علی مخلصی، تهران، چاپخانه عرفان، اسفند 1369


·         اولین کتاب، راهنمای مشاغل استان، انتشارات زنجان زرنگار، زمستان 1377


·         سخنوران وخطاطان زنجان، کریم زعفری وکریم نیرومند، قطع رقعی، موسسه مطبوعاتی زعفری زنجان، چاپ تهران، 1347


·         بناهای ارامگاهی استان زنجان، هوشنگ ثبوتی، جلد اول(سرزمین زنگان)، زنجان، انتشارات زنگان، زمستان1377


·         شهرهای باستانی ایران، (جلدچهارم)، محمد یوسف کیانی، (شهر زنجان)، هوشنگ ثبوتی، جهاد دانشگاهی، سال1370


·         تاریخ بیداری ایرانیان، محمد بن علی ناظم الاسلام کرمانی، انتشارات امیرکبیر، 1371


·         مراه البلدان، محمد حسن خان اعتماد السلطنه، به کوشش دکتر نوایی، دانشگاه تهران، 1368


·         برسی اثار تاریخی سلطانیه، هوشنگ ثبوتی، زنجان، انتشارات مکی، 1370


·         خاطرات حجت الاسلام والمسلمین عباسعلی عمید زنجانی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1600تومان، 1379


·         زندگانی من(زندگانی خودش)،  با 10سال در عدلیه، سید احمد کسروی تبریزی، (توصیف شهر و روابط اجتماعی و فرهنگی و ... زنجان در ابتدا قرن حاضرشمسی)، چاپ با هماد ازادگان و شرکت سهامی چاپاک، 1348شمسی


·         نرهت القلوب، حمدالله مستوفی،  به تصحیح محمد دبیر سیاقی، تهران، نشر طه، چاپ اول، 1378خورشیدی


·         محاصره نظامی بابیه در زنجان، عبدالاحد زنجانی، ژورنال انجمن سلطنتی اسیایی، جلد 29، 1797میلادی


·         ئلانچی(افسونگر)، مرحوم کریم زعفری، چاپ ازسوی موسسه مطبوعاتی زعفری، 1344ش


·         زنجان از دیرین ترین روزگاران، مرحوم یوسف محسن اردبیلی، زنجان، نیکان کتاب، بهار1387


·         زنجان در قرن یازدهم و دوازدهم هجری و قمری، یوسف محسن اردبیلی، در دست چاپ


·         زنجان در قرن 13هجری قمری، یوسف محسن اردبیلی، در دست چاپ


·         تجلی گاه عبودیت، ناصرمحمدی، (کتاب عکس و عکاسی ازمساجد استان زنجان)، 1390


·         خاطرات محمد علی فره وشی(مترجم همایون)، مجله دانستنی ها، سال شانزدهم، ش137


·         خاطرات حاج محمدعلی سیاح محلاتی، بکوشش حمید سیاح، مصحح سیف الله گلکار، انتشارات امیرکبیر، 1356خورشیدی


·         یادنامه مرحوم حاج میربهاالدین زنجانی، تالیف سید ابوالفضل میربهاء، (نوه حاج میربهاء)، که نوشته های ایشان هم به نقل قول وروایات شفاهی پسرعمویش حاج سیدعزیز(فرزند ارشد و وصی مرحوم حاج میربهاالدین) می باشد .


·         جهانشاه نامه، اثرطبع عباس علیخان افشار، متخلص به پریشان، مصحح اسدنصیری، انتشاردانش زنجان، مرداد 1390


.     مشاهير شهرستان تاريخي خدابنده استان زنگان،‌ كريم نيرومند،‌نشر محقق زنگان، زمستان1388


  .     زنگان باياتي لاري – هزار دو بتي محلي استان زنجان،‌ حيدر حسن لو، انتشارات دانش، زنجان، بهار89


.    نامه ها (زندگينامه، اسناد و نامه هاي آيت ا... حاج سيدرضا زنجاني)، بهروز طيراني، نشر صمديه، تهران، تابستان 1388


.    استان زنجان،‌ سرزمين قوم افشار، محمد خالقي مقدم، معاونت پژوهشي دانشگاه زنجان،  1380


.     وزارت در عهد ايلخانان با تأكيد بر وزارت صدر جهان زنجاني، علي محمودي، نيكان كتاب، زنجان، بهار1389


.     گذار ايل مقدم از گدار تاريخ،‌ فرهاد مقدم، انتشارات ژينار، كرج، 1388


.     مجموعه اشعار تركي موش و گربه،‌ ميرزا اسماعيل ذبيح الهي با تصحيح محمد اميدي، انتشارات سلاله، زنجان


.    الشيخ الزنجاني و الوحده الاسلاميه(در خصوص آيت ا... العظمي شيخ عبدالكريم زنجاني)،‌ سيد محمد سعيد آل ثابت، نشر المجمع العالي للقريب بين المذاهب الاسلاميه، تهران


.    انديشه سياسي شيخ عبدالکريم زنجاني(1263 – 1347 هـ . ش)،‌ يوسف خان ¬محمدي،‌ مؤسسه بوستان کتاب


.    مجموعه راهنماي جامع ايرانگردي استان زنجان،‌ حسن زنده دل و دستياران، ‌نشر ايرانگردان، تهران،1377


.    بوستان شهدا،‌ نگاهي به زندگي و وصيت نامه تعدادي از شهداي استان زنجان، ‌شيخ زين العابدين،‌ احمدي، ‌بوستان شهدا، زنجان، اسفند 87


.     سلطانيه در گذر تاريخ، ‌محمد ملكي، ‌انتشارات دانش زنجان، پاييز1390


.    امامزادگان شهرستان خدابنده، ‌اسد نصيري،‌ انتشارات دانش، زنجان، پاييز 1388


.     ياد نامه استاد رضا روزبه زنجاني، ‌اداره آموزش و پرورش استان زنجان و استانداري زنجان، ‌ارديبهشت 71


.     فيض گل(درباره استاد روزبه)‌،‌ علي مدرسي،‌ اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان زنجان، ‌آبان 77


.     يادنامه استاد رضا روزبه‌،‌ مجموعه مقالات به مناسبت كنگره بزرگداشت استاد روزبه‌، جمعي از شاگردان‌،‌نشر آفاق،‌ هران ،‌1386


.     خاطرات علي آل اسحاق،‌ مرکز اسناد انقلاب اسلامی


.     تار و پود و هنوز، سرگذشت من و معماري ما،‌ علي‌اکبر صارمي، ‌نشر، هنر معماري قرن، ‌زمستان1389 ‌


.     تاملي در زهد: وصف‌الحال دو زاهد زنجاني آقا ميرزا ابراهيم حکمي (ره)و آقاي حاج سيد عباس رياضي(ره)، احمد رياضي،‌ تهران ،‌1378


.     تاريخ خاندان خطيبي زنجان، ‌بهمن خطيبي،‌انتشارات دانش زنجان، ‌بهار1391


.     نگاهي به زندگاني و آثار شاعر و عارف عصر صفوي الشهيد مولانا همتي انگوراني(ویژه نامه ماهنامه بايرام)،‌عيسي قاسم پور(افشار زنگانلي)، ضميمه ماهنام بايرام شماره21، چاپ سعادت، تابستان88


.     شيخ ابراهيم زنجاني، ‌زمان، ‌زندگي،‌ خاطرات، ‌مرحوم علي ابوالحسني (منذر)، ‌مؤسسه فرهنگي، پژوهشي چاپ و نشر نظر، بهار 1387


.     ديوان غبار كاشاني(مبشر ديوان)،‌ با مقدمه و عليقا و فهارس خسرو طغرل، انتشارا دانش، زنجان، زمستان88


.     اقتصاد زنجان در گذر تاريخ، به اهتمام ابراهيم جميلي، با همكاري امير احدي اروميه، ليندا بيات، محسن عطائيان و جمعي از دانشجويان. به كوشش اتاق بازرگاني و صنايع و معادن استان زنجان، بهار1390


.     كتاب مدرسه،‌ كانون آگهي و تبليغات رسا(شروع از سال تحصیلی 85-84 تا 90-89 و تا كنون 6 جلد)


.     گنجينه شهر زنديگان،‌ فروغ يارمحمدي،‌ نشر نيكان كاب، زنجان، زمستان 1390


.      يگانگي اسلام يا هم آهنگي مذهاب مسلمين(شامل قسمتمي از سخنراني ها و مدارك تاريخي نتيجه مجاهدات يك ربع قرن مرجع تقليد اعلي حجه الاسلام آيت ا... عظمي حضرت آقاي شيخ عبدالكريم زنجاني مقيم نجفي)،‌ ترجمه و تنظم عطامحمد سردارنيا،‌ چاپخانه قضا،‌ نجف ، ‌138 قمري


.     دو فصلنامه زنگان ميراث،‌ نشريه داخلي مديريت ميراث فرهنگي استان زنجان- بهار و تابستان 1381


.     فصلنامه فرهنگي، ‌هنري،‌ اجتماعي زنجاني ها،‌ بهار1385


.      فصلنامه جرعه نوشان،‌ فرهنگ و هنر پايداري استان زنجان،‌ شماره دوم، ‌پاييز 1388


.     حكيم هيدجي، نشر شرك چاپ كتاب،‌ چاپخانه رضائي تبريز 


.    تاریخ بیگدلی (شاعران ، خوش نویسان، نویسندگان) دکتر غلام حسین بیگدلی و محمد رضا بیگدلی ، دانش زنجان ، چاپ اول 1390


.     تقویم تاریخی دموگرافیک ایران ، دکتر مهدی امانی و حبیب الله زنجانی


.     عاشق دلباخته امام زمان (حاج ملا اقا جان عتیق زنجانی)، محمد یوسفی ، چاپ کوثر، نشر خورشید هدایت، قطع وزیری، سال 1390


.     سالنامه های پارس


.     زنجان در یک نگاه،  تهیه و تدوین اسماعیل خردمند، به کوشش ستاد اجلاسیه سراسری نماز، چاپ دانش زنجان، شهریور ماه 1357


.     زندگی بانوان زنجانی در پنجاه سال پیش، سکینه حاجی علی اکبری، نشر انتشارات سلاله زنجان، چاپ سلاله نور، سال1390


.     استان شناسی زنجان، نشر و چاپ (شرکت) کتاب های درسی ایران، سال1391


.    تاریخ اموزش و پرورش استان زنجان (پیشگامان وپیشروان اموزش و پرورش استان زنجان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران)، اصغر محمدی خواه، انتشارات قلم مهر، سال1390


.     فهرست اسناد موقوفات ایران، دفتر سوم (چهار محال بختیاری – زنجان)، سعید حاج عباسی، به کوشش نشر کومه، تهران، چاپ اسوه، سال1386


.     متفوقات، تراجم و روات زنجان و علمائها و مشاهیرئها، نسخه خطی، ارشیو شخصی مرحوم یوسف محسن اردبیلی


.     مجموعه فرهنگی ابهر، عماالدین حجازی ابهری، نشهر و چاپ گل نگار، سال1337


.     صدای غریق زنجانی،  به کوشش محمود جعفری، انتشارات پیری، سال1384


.    بولتن و کتابچه هاي ادواری نقشه و راهنماي شهرزنجان (قبل ازانقلاب)، منتشره ازسوی شهرداری و اداره اطلاعات و جهانگردی استان زنجان -  چاپ شهياد


.     اذر(روزنامه، ناشرافکارفرقه دمکرات اذربایجان -  کمیته ولایتی خمسه – شعبه زنجان، منتشره درزنجان ، چاپخانه توانا، به مدیرمسئولی سعید وزیری) 25 – 1324 


.     تاروپودوهنوز....سرگذست من و معماری ما، دکترعلی اکبرصارمی زنجانی، نشر هنرمعماری قرن، تهران، بهار1389 


.    نوبر مجموعه شعر دیروز و امروز، کریم زعفری با مقدمه ی حکیمیان - موضوع شعر فارسی قرن 14 -  ناشر سنائی، تهران - تاریخ اثر1356  


.   از کاخ های شاه تا زندان های سیبری (زندگی نامه ی پرفسور غلام حسین بیگدلی) - ناشر انتشارات سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران - چاپ سهند،  تهران - تاریخ نشر 1382


.   خاطرات خود نگار،  خسرو خان دارایی [برهان السلطنه]  به کوشش عنایت الله رحمانی طارمی


.   خاطرات خود نوشته اقا خان درامی به کوشش عنایت الله رحمانی 


.      تاثیر معماری گنبد سلطانیه در معماری ساختمان گنبد سانتاماریا دلیفوره ایتالیا، نوشته پروفسور پیروسان پالولزی، ترجمه: دکتر رضا کسائی، چاپ: 1354

[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 17:0 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
ریشه نام ترکی شهر زنجان

ریشه نام ترکی زنجان


در باره ریشه تركی - آلتائی نام زنگان ، نظرات مختلفی ارائه شده است، مهمترین آنها عبارتند از:

١-"سینگه نSingәn ":

نام شهر زنگان، محرف تركیب تركی "سین+گه ن" به معنی "سرزمین مقبره ها و دفینه گاه" است:

الف-سینSin :

سین Sin كلمه ای تركی به معنی مقبره و مدفن است. از همین ریشه است كلمات "سینلهSinlə "، "سینلاق Sınlaq" و سینهSinə ، هر سه به معنی مقبره، قبر، مدفن، مزار، مجسمه یادبود و صنم (ابن مهنا، سنگلاخ، عثمانی، قپچاق، ...). "سین" در تركی قیرقیزی، قزاقی، نوقای و ... به معنی مجسمه، مخصوصا مجسمه سر قبر است. برخی از تركی شناسان كلمه "سین" تركی را اصلا مشتق از كلمه چینی "چین" كه به معنی راهرو كناری در معابد نیاكان است دانسته اند. اما ظاهرا در زبان تركی كلمه "سین" در آغاز دارای معنی بدن انسان، قد و بالا، ظاهر خارجی انسان بوده و مزار از آن جهت كه معمولا به اندازه بدن یك انسان می باشد بدین نام خوانده شده است. در تركی باستان اصطلاحات مربوط زیر موجود بوده اند: بوی سینBoy Sın (قد و بالا)؛ بوذلوغ سینلیغ كیشیBoyluğ Sınlığ Kişi (مرد بلند بالا)؛ "سین اورونSin Orun " (جایگاه مقبره). به نظر می رسد تشابه كلمه تركی سین به معنی مزار با كلمه سینوس لاتین به معنی شكاف و شیار حادثه ای تصادفی است. تبدیل "سین" (سینگه ن) به "سان" (زنگان) به سیاق تبدیل "چان" و "چین" در تركی باستان است (نگاه كنید به بند ٤ در زیر: چانگقان). قابل ذكر است كه در تركی اویقوری باستان كلمه ای به شكل سانگرام (سانگ+رام) از ریشه سانسكریت و به معنی معبد وجود داشته است.

ب-گه نGәn :

عنصر "-جان" در نام فعلی زنجان و "-گان" در نام مردمی و تلفظ تركی آن زنگان، -كلمه ای تركی است. پسوند توپونیم ساز "-غان-ğan " "-قان-qan " (در تركی قاراخانی)، "-گان -gan"، "-خان-xan " (در تركی باستان)، "-كه¬ن -kən" (در تركی باستان) و مشتقات آنها (قاناqana ، كانkan ، جانcan ، وانvan ، انan ، ...) نشان دهنده جا، مكان و محلهای جغرافیائی و همچنین سازنده عناوین (مانند "بورخانBurxan "-بودا، "تنگریكه¬نTәñrikәn "-اعلیحضرت، "تارخان Tarxan"، "باشقانBaşqan ") در زبان توركی است. ریشه این پسوندها را می توان همزمان در زبانهای گوناگون اورال آلتائی مانند توركی و موغولی، و زبانهای پروتوتوركی مانند سومری تعقیب نمود. این پسوند-كلمه كه در زبان موغولی نیز موجود بوده و بویژه پس از عناوین شخصیتها، نام رودخانه و كوهها آورده می شود، به حد وفور در نامهای جغرافیائی سراسر آزربایجان و ایران و دیگر مناطق ترك نشین بكار رفته است. برخی بر این عقیده اند كه پسوند "-قان-qan " از طریق قوم و یا اتحادیه اقوام پروتوتورك ساكا (نك. سقز) به زبان پارتیان و از آنجا به زبانهای ایرانی پیش از اسلام وارد گردیده و پس از استیلای عرب و نفوذ فرهنگ زبانی عربی، تبدیل به "-جان-can " شده است.

احمد كسروی نیز متوجه وجود همچو پسوند-كلمه ای در نامهای جغرافی آزربایجان شده بود، اما آنرا به نادرستی پسوند-كلمه ای فارسی-ایرانی-آریائی پنداشته بود: "کلمه وان که اینان بر آخر این شهرها میگذراند کلمه ای است که در آخر نام های آبادیها بسیار معروف میباشد چنانکه در این نامها: شیروان، نخجوان، هفتوان، ایروان، کردوان .... ان، گان، ران، لان، رام که در آخر نامهای آبادیها فراوان می آید همه از یک ریشه می آید و بمعنی شهر یا جای یا بوم میباشد". بر خلاف نظر كسروی، نه تنها مرتبط شمردن پسوند-كلمه "قان" تركی در نامهای جغرافیائی با زبانهای ایرانی، مطلقا نادرست است، بلكه هر نام جغرافیائی در مناطقی كه روزهائی تحت حاكمیت تركان و دیگر اقوام اورال آلتائی بوده و دارای پی افزوده خان-قان-گان-جان و كه ن-گه ن-یه ن، .... باشد، به احتمال بسیار زیاد نامی تركی و یا اورال آلتائی است.

به این پسوند-كلمه در توپونیمهای باستانی مانند كورقان - قورقان (پشته ای كوچك بر مزار مرسوم در میان اقوام اوراسیا در ٥ هزار سال پیش. بعدها به معنی استحكامات و قلعه و ...)، قادیرقان، بارسیغان-بارسقان (نك. ورزقان)، قارقان (نك. قاراقان-خرقان)، قاتقان (خم، انحنا، كج و مورب)، یارقان، یارلیقان (از اسامی جزائر دریاچه اورمیه. محل پرتگاه، كناره دره، شكستهای كنار رودخانه)، بارقان (زمین سست، محل باتلاقی)، چالاغان (از اسامی جزائر دریاچه اورمیه. محل زندگی طائفه چالا-چلا از توركان قیپچاق)، اؤتوكه¬ن (به معنی محل دعا و نام الهه مكان، فرم اولیه آن "اؤتوك+-كه ن". مك. یاسوكند، نك. یئكه ن) و ... بكار رفته است. این پسوند در توپونیمهای بیشماری در سرتاسر سرزمینهائی كه روزگاری تحت حاكمیت اقوام آلتائی، پروتوتورك و تورك بوده اند بویژه در ایران و آزربایجان به یادگار مانده است، از آن جمله اند نامهای جغرافیائی زیر: آزه¬ربایجان-آزربایجان، بلاسجان-بلاشگان، داخرقان-توفارقان، بیلقان-بایلاقان (نك. بیله سوار)، مغان-موغان، زنگان-زنجان، سیساقان-سیسجان، كوشگان-جوشقان، یئكه¬ن (نك. یئكه ن)، شانجان، سدقان (صدقان)، چادگان (چادقان)، چؤهره¬قان (نك. چهرگان)، دلیجان، اندیجان، دیلمقان، نوشیجان، كمیجان، ورزقان، گوگان، گرگان-جرجان (نك. گرگان)، واسپورقان-سوپورقان، ارزینجان، اوجان، ترجان، مزلقان، چاپاقان-چپقان، جنقان-جنگان، و... .

پسوند "–جان" و عنوان "جان": پسوند جغرافیائی "–جان" كه تلفظ عربی پسوند اصلی "قان" تركی است را، نمی باید با كلمه "جان" تركی كه در برخی از القاب و عناوین و پیش از نام اشخاص بكار رفته اشتباه نمود. جانCan ، كلمه و صفتی تركی به معنی بزرگ و درشت است كه معمولا در اسامی زنان خویشاوند بكار می رود، مانند "جان ائجه" به معنی خواهر بزرگ پدر (عمه)، "جان بیگیم"، "جان آقا خانیم" و ... . این كلمه در نام مردان عموما به شكل "جانیCanı "، "چانیÇanı "، "شانی Șanı" و به معنی عموزاده، دائی زاده و ... بكار رفته است. مانند "جانی بك"، "جانی خان"، "جانعلی"، "جان محمد" (از سرداران شاه اسماعیل)، ....

اشاره غیرمستقیم مستوفی به ریشه تركی "سینگه ن"

به گفته حمدالله مستوفی، "شهر زنجان را اردشیر بابكان ساخته و "شهین" یا یعنی منسوب به شاه خوانده است". در لغت نامه دهخدا نیز ذیل واژه شهین گفته می شود "شهین نام شهر زنگان است و معرب آن زنجان میباشد. گویند آن شهر را اردشیر بابكان بنا كرد ...". اما ماخذ و منبع مستوفی در مورد ساخته شدن و نامیده گردیدن این شهر آزربایجانی توسط اردشیر بابكان معلوم نیست و تاكنون هیچ منبع موثق دیگری در این ارتباط اظهار نظر ننموده است. علاوه بر آن، همانگونه كه بدرستی در بسیاری از منابع فارسی نیز تثبیت شده و مسلم است، كلمه "شهین" مذكور، از نظر زبان شناسی ارتباطی به زبانهای پارسی باستان، دیگر زبانهای ایرانی و ادبیات اوستایی و غیر آن ندارد.

با اینهمه اشاره مستوفی به نام "شهین"، و همچنین معنی آن به شكل "شهر منسوب به شاه" دارای اطلاعات ذی قیمتی در باره هویت و ریشه تركی این نام است. اولا ثبت "شهین"، چیزی به جز فرم ایرانی شده بخش اول نام اصلی و تركی شهر یعنی "سین" نمی باشد (مانند تبدیل "سونقور" به "شونقار"). ثانیا مستوفی بخش دوم نام این شهر یعنی "گه ن"-"قان" به معنی محل را با كلمه دیگر تركی یعنی "قان-خان" كه به معنی شاه است اشتباه نموده و در نتیجه به نقل روایتی برای تقویت این گمان اشتباه خود دست یازیده است. اما خود این اشتباه، آشكارا نشان می دهد كه وی تردیدی در ریشه تركی این نام نداشته است. به همه حال اشاره مستوفی به نام "شهین" (سین تركی) و منسوبیت آن به شاه (قان-خان تركی) موید نام اصلی و تركی اولیه شهر زنجان-زنگان یعنی "سینگه ن-سینقان" است.

٢-"سانقانSanqan ":

نام شهر زنگان محرف كلمه تركی سانقان (سان+قان) تركی به معنی محل شمارش، مكان داوری و مجازا محشر است. در این تركیب، كلمه تركی "سان" بن مصدر "سانماق" در تركی باستان میباشد كه به معنی شمردن، محسوب كردن، شمرده شدن و محسوب شدن، حساب كردن، فكر كردن، انگاشتن، گمان و فرض كردن، قیاس كردن، انتظار داشتن، حدس زدن، قضاوت كردن، ... است. از همین ریشه است كلمات و تركیبات "سانكی" (گویا)، "سان" (عدد، شمار)، و اصطلاح "سان دیدن" در زبان فارسی به معنی شمردن افراد لشكر. تبدیل "الف" نخستین كلمه "سانقان"، به فتحه در "سنقان" (زنگان)، به سیاق تبدیل "آیاق" به "ایاق" در زبان و لهجه های گوناگون تركی بوده و امری معمول است. تبدیل حرف "سS " به "زZ " نیز به لحاظ قواعد زبان تركی قانونمند و قاعده ای معلوم در زبان تركی است. مانند تبدیل سككیز اونSəkkiz On به سكسه¬نSəksən ، دوققوز اونDoqquz On به دوخسانDoxsan و سیگیلSigil تركی قدیم به زیییلZiyil (این كلمه اخیر تركی در شكل زگیل وارد زبان فارسی شده است).

وجه تسمیه سانقان :

بنا به عقیده قزلباشان ترك علوی (سرطالبی، سیر طالیبی، ... در ایران به خطا با گروه متفاوت ایرانی-كردی اهل حق یكی شمرده می شوند)، انسانها در روز قیامت در سلطانیه (نك. قونقور اؤله نگ) زنگان آزربایجان جمع شده و نیكوكاران به بهشت و بدكاران به جهنم خواهند رفت. كردان علوی اهل حق نیز مشابه همین اعتقاد را در باره شهرزور دارند. (شهرزور در بسیاری از منابع دوره اسلامی به شكل حد جنوبی آزربایجان تاریخی ذكر شده است. امروزه در خاک عراق شهرکی بنام شهرزور (زور، سورا) در شمال شرقی سلیمانیه نزدیک مرز ایران و عراق، در طرف مقابل شهرستان مریوان استان كردستان وجود دارد).

در تركی باستان تركیبی به شكل "سان ساغیشSan Sağış " (محاسبه و حساب و كتاب) وجود داشته كه بررسی آن میتواند به ریشه شناسی صحیح نام زنگان پرتو افكند. "ساغیش" در تركی قدیم و میانه به معنی روز داوری و قیامت، و "ساغیش گونوSağış günü " به معنی روز قیامت است (كیتاب-ی دده قورقود: "ساغیش گونونده، آینا گؤركلوSağış günündә ayna görklü "- در روز قیامت آئینه زیباست). به نظر می رسد كه جز اول تركیب باستانی "سان ساغیش"، یعنی كلمه "سان" با نام شهر "زنگان" به معنی محشر، و جز دوم آن یعنی كلمه "ساغیش" با نام شهر "سجاس" در جنوب سلطانیه به معنی روز داوری و قیامت مرتبط بوده باشد (ساغیش-ساغاش-ساگاش-ساگاس-ساجاس-سجاس).

ریشه شناسیهای محتمل دیگر :

٣-نام شهر زنگان محرف كلمه "سانقانSanqan " تركی به معنی مكان مشهور و محل معروف می باشد. در این تركیب "سان" به معنی شهرت است.

٤-زنگان محرف و مخفف كلمه "چانگقانÇañqan " (چانگ+قان) تركی، به معنی محل ولوله و همهمه است (اشاره ای مبهم به صور اسرافیل و محشر؟). چان-چانگ-چانق (چین-چینغ-چینق-چینگ) كلمه ای تركی به معنی سر و صدا، نعره و فریاد، همهمه، ولوله، صدای زد و خورد و زنگ و زنگوله .... چان (چانگ) در تركی معاصر همچنین به معنی ناقوس است. برخی از تركی شناسان آن را از ریشه ای چینی دانسته اند كه به نوبه خود منشا كلمه چنگ در زبان فارسی نیز می باشد. همریشه با كلمات چینقیرتی (صدا)، چینقیراق (زنگوله)، چینقیرداق (وسیله ای كه با آن صدا ایجاد كرده و جلوی گریه كودك را میگیرند)، چینقیرداماق، چینلاماق، چینلاتماق (هر سه به معنی صدا در آوردن، به صدا در آوردن)، چینقراماق (از اسم چینقیر، صدا درآوردن ناقوس، زنگوله، زنگ زدن)، چینقارتغو (نوعی زنگوله).

تبدیل صدای "چÇ "-"جC "به "سS "-"زZ " قاعده ای بسیار شناخته شده در فونئتیك تركی است. مانند تحول "بنزه¬مه كBənzəmək " به "بنجه¬مه كBəncəmək "، سیریشSiriş به چیریش Çiriş در بعضی لهجه های توركی آزربایجان، "جولCol " قاراچای به "زولZol در توركی بالكار (به معنی راه)، تبدیل "اجلƏcəl " عربی به "ازلƏzəl " در توركی قازان، تبدیل ساچSaç و ساچاقSaçaq تركی به چاچÇaç و چاچاق Çaçaq در قیرقیزی، تئلئوت و اویروت، تبدیل مصدر تركی جارلاCarla به زارلاZarla در مونقولی و .... حادثه اسقاط حرف "گ" از چانگقان و تبدیل آن به چانقان (زنگان) در نام دیگر شهرهای آزربایجان نیز دیده می شود، مانند تبدیل "یئگكه ن" به "یئكه ن" (در نام شهر یكان به معنی شهر نیكو. نك یكان)، "تیكگه ن" به "تیكان" (در نام شهر تیكان تپه، نك. تكاب).

٥-سنگگه نSәñgәn : نام شهر زنگان مخفف و محرف كلمه "سنگگه ن" تركی به معنی محل فرونشستن غوغا، مشتق از فعل "سنگیمه كSәñimәk " است. این فعل به معنی به آرامش گرائیدن، فرو نشستن چیزی تند و شدید مانند غوغا، جنگ، طوفان و زلزله و باران و ... می باشد. از همین ریشه است كلمه "سنگیرSәñir " كه در تركی باستان به معنی دماغه، قسمت بیرون آمده یك كوه، گوشه و بخش بیرون آمده یك دیوار می باشد. نام روستای "سنگر" در حومه اورمیه همین كلمه تركی قدیمی است. بسیاری از لغتشناسان كلمه "سنگر" در زبان فارسی، و برخی از آنها كلمه "سنگین" فارسی را نیز مشتق از این كلمه تركی دانسته اند.

٦-زنگان محرف و مخفف كلمه "سانچغانSançğan " تركی به معنی نوعی بوته خاردار و مشتق از فعل "سانجماق" است. از همین ریشه است "سینجان" به معنی قوطی خار در تركی عثمانی، "سانچقان قاتی" به معنی میوه نوعی درخت و یا بوته خاردار در تركی خاقانی. نامگذاری اماكن زیستی بر اساس پوشش گیاهی مجاور آنها روشی معمول در تاریخ اقوام ترك و آزربایجان است، مانند قاراقان-خرقان (نك. خرقان) و ...

٧-در زبان تركی كلمه دیگری به شكل "چانگÇañ " و به معنی گرد و غبار وجود دارد. بر این مبنا، "چانگقان" (چانقان-زنگان) به معنی مكان گرد و غباردار است.

وجه تسمیه "سینگه ن"

١-اکثریت تركان، شهر زنجان را با نام "زنگان" می خوانند. این خود دلیلی بر "گه ن" بودن بخش دوم نام این شهر (سینگه ن) میباشد و نشان می دهد كه فرم زنجان تلفظ عربی این اسم در دوره پس از اسلام بوده است. از سوی دیگر در جامع التواریخ گفته می شود كه در زبان تركی "سینله" منحصرا برای نامیدن قبر كفار و مزار برای نامیدن قبر مسلمانان بكار می رود. این نیز نشان می دهد كه نام سینگه ن، مربوط به دوره پیش از اسلامی این منطقه از آزربایجان، و قبل از پذیرش اسلام از سوی تركان و رواج یافتن فرهنگ اسلامی در آزربایجان می باشد.

٢-در آزربایجان شهرها و روستاهای دیگری با نامهائی به معنی مدفن و مقبر وجود دارند. مانند:

-"قورقان Qurqan" كه نام چندین شهر و روستا در آزربایجان و خراسان (نك. گرگان) است. این نام كلمه ای تركی به معنی تپه ای كوچك كه از انباشتن خاك بر سر مزار به وجود آید، تپه مصنوعی مزار كه از انباشتن خاك و یا سنگ بر روی مزار بوجود می آید می باشد؛

-"سوپورقانSupurqan " (سوبورغان، سپرگان) نام روستائی در شهرستان اورمیه. در شهر بناب (نك. بناب) نیز قبرستانی بنام سپرگان وجود دارد. این كلمه تركی كه به معنی قبر و مزار می باشد در زبان موغولی به شكل "سوبورغان" و در تركی سویون به اشكال "سووورقا" و "سورقا" موجود است. در متون تركی باستان و قدیم عباراتی چون "سین سوبورقان اورون" (مكان مزارها)، "سین سوبورقان یئركه یاخین"، "سین اورون"، "سین سوبورغان آراسینتا" (در میان مزارها) بسیار بكار رفته است.

-در روایات باستانی ارامنه ادعا میشود که حضرت نوح و همسرش در شهر مرند آزربایجان (نك. مرند) مدفون شده و اسم این شهر آزربایجانی از یک فعل ارمنی به معنای دفن یا دفینه مشتق شده است. (ارامنه امروزی ادعا می كنند حضرت نوح بعد از طوفان در نخجوان فرود آمد و در این شهر مدفون شد).

٣-در منطقه زنگان در تطابق با وجه تسمیه آن، اماكن مقدس، معابد، مقابر، بقعه ها، امامزاده ها و زیارتگاههای تاریخی بیشماری وجود دارند. در زیر به برخی از آنها اشاره می شود (در مورد امامزاده ها، به ناحیه ابهر اكتفا شده است):

-مجموعه‌ی "دوزهونDuzhun " و یا "دوزهونلارDuzhunlar " (به فارسی مردان نمكی): (هون-خون-قون-گون در تركی باستان به معنی انسان، آدم و مردم است. كلمه تركیبی "ائلگونElgün " به معنی توده مردم در تركی مدرن نیز از همین ریشه است). از این مجموعه كه در معدن نمك روستای چهرآباد (نك. چهرگان) در‪ ۷۵ كیلومتری جنوب شرقی زنجان قرار دارد، تاكنون جسد شش نفر به همراه اشیاء گوناگون و ٣٠٠ قطعه پارچه كشف شده است. معدن نمك چهره‌آباد و دوزهونلار (مردان نمكی) مكشوفه در آن، با قدمت تقریبی بین هزار و هفتصد تا دو هزار و سیصد سال از جمله مهمترین اطلاعات باستان‌شناسی آزربایجان است.

-قبر حضرت قیدار نبی: در خیابان اصلی شهر قیدار (خدابنده)، در شهرستان خدابنده (قیدار) در صد كیلومتری جنوب شرقی زنگان قرار دارد. بنا به بعضی روایات، قیدار بزرگترین (و یا دومین) پسر از دوازده پسر حضرت اسماعیل و نوه حضرت ابراهیم خلیل الله و بیست و پنجمین (و یا سی امین) جد پیغمبر اسلام بوده است. این بقعه بدست دولتزن ترك بولوقان (بلغان، بلغار) خاتون، دختر ارغون شاه احداث گردیده و گنبد و مقبره آن در تاریخ ١٣١٩ هجری قمری توسط امیر افشار جهانشاه تعمیر شده است. (در دیگر نقاط آزربایجان نیز -بنا به روایات گوناگون- پیغامبرانی مدفون اند: قبر حضرت حجی ‏علیه‏السلام در همدان؛ قبر حضرت حیقوق (حبقوق نبی) در شهرستان تویسرکان (نك. تویسركان) استان همدان؛ مرقد حضرت اشموئیل‏ (شموئیل) در یازده كیلومتری شهرستان ساوه-جاده بویین زهرا (نك. ساوه)؛ قبر پسر لقمان و چهار پیغمبر (چهار انبیا علیه ‏السلام) در قبرستان پیغمبریه در قزوین (نك. قزوین)؛ قبر نوح و زن وی در مرند و یا نخجوان (نك. مرند)، ....).

-مقبره‌ اولجایتو محمد معروف‌ به‌ گنبد سلطانیه:‌ این‌ بنای‌ معظّم‌ كه یكی‌ از شاهكارهای‌ هنر معماری‌ تركی-آزربایجانی و دنیای‌ اسلام‌ به‌ شمار می‌آید، در چهل‌ كیلومتری‌ جنوب‌ شرقی‌ شهرستان‌ زنجان‌ و در دشت‌ مسطّح‌ سلطانیه‌ (نك. قونقور اؤله نگ) واقع‌ شده‌ است‌. اولجاتیو سلطان امپراتوری تركی آزربایجانی ایلخانی مذهب علوی قزلباشی تركی را به عنوان مذهب خود پذیرفت و پایتخت را از تبریز به سلطانیه آورد. بنای گنبد سلطانیه در دوران حكومت وی و در مدت حدود ٩ سال احداث شد و به اوج شهرت خود رسید. اولجایتو قصد انتقال اجساد امامان شیعی به سلطانیه را نیز داشت، اما بعدها از این فكر منصرف گشته، این بنا را به آرامگاهی برای خود اختصاص داد. به اعتقاد برخی محققان، جایگاه قبر امپراتور ایلخانی در سردابه كه از فضاهای جانبی گنبد سلطانیه بوده و در ضلع جنوبی در زیر تربت‌خانه واقع شده قرار دارد. سلاطین ایلخانی به پیروی از اعتقادات و سنن خویش اجساد مردگان را همراه اسباب و وسایل معیشتی آنان در گورهای سردابه‌ای در زیرزمین‌ها دفن می‌كردند و سعی در ناشناخته ماندن مقابر و گورستان‌های خود داشتند.

-بوراق بابا یاتیریBuraq baba yatırı ، سولطان چلبی اوغلو كئچه بؤركو (مقبره‌ سلطان چلبی اوغلو و یا آرامگاه شیخ براق‌ بابا): آرامگاه سلطان چلبی اوغلی و یا مقبره شیخ براق در ٥٠٠ متری جنوب باختری محوطه تاریخی سلطانیه بر سر راه سلطانیه – خدابنده، و در ٣٠ كیلومتری شرق زنگان قرار دارد. نام تركی آن «چلبی اوغلو كئچه بؤركو اوجاغی» است (كئچه بؤرك در زبان تركی به معنای كلاه نمدی است). عده ای از محققان این مقبره-جمع ائوی (جمعخانه) را كه قدمت آن به دوره امپراتوری تركی آزربایجانی ایلخانی میرسد محل دفن سلطان چلپی، نوه مولانا كه به دعوت اولجایتو از قونیه به سلطانیه نقل مكان كرد می دانند. برخی نیز آنرا متعلق به شیخ براق بابا از بزرگان طریقت شمسیه و علویان قزلباش در آزربایجان و تركیه دانسته اند. شمسیه، شاخه قزلباشی-علوی طریقت اصلا سنی مولویه است. شیخ براق بابا كه از خاصان دربار سلطان محمد خدابنده (الجایتو) بود و به حلول حضرت علی در قالب اولجایتو امپراتور ایلخانی اعتقاد داشت، در جنگ او با گیلكیان در نزدیكی لاهیجان به قتل رسید. بوراق بابا خلیفه ای بنام امیرجی داشت كه گویا كلاه "سولطان چلبی" از پیروان خویش را كه به‌ عنوان تبرك و در حین سماع در قونیه از او دریافت كرده بود، بر بالای مزار پیر خود شیخ براق بابا گذاشته است. این بنا از دو بخش یاتیر (مقبره) و جمع ائوی (جمعخانه) تشکیل یافته است. معماری این مجموعه با الهام از عقاید و مراتب مذهب تركی قزلباشان علوی طراحی شده است. سبک قبر شیخ براق (؟) در این آرامگاه حلقه ذکر صوفیان ترك را تداعی می نماید. داخل مقبره به فضاهایی تقسیم شده که جسد سلطان (؟) در وسط و جسد مریدان با توجه به مراتب آنها در گرداگرد آن قرار داده شده اند. بخش نخست در قسمت ورودی به فقرا اختصاص داشته است. حجره‌های انفرادی صحن مركزی درهای كوتاه دارد و محل ریاضت مریدان با توجه به مراتب آنها بوده است. صحن جمع ائوی (خانقاه) محل سماع جمعی بوده كه پیر در وسط و مریدان در دور او حلقه می‌زدند. بخش‌های جنوبی بنا احتمالا به ‌عنوان كلاس‌های آموزشی و فضای واقع در دو طرف ایوان جنوبی محل ذكر زمستانی بوده است.

-آغو ایچه ن دده احمد اوجاغیAğu İçən Dədə Əhməd Ocağı (بقعه پیر احمد زهرنوش): یکی از بناهای قدیمی شهرستان ابهر آرامگاه مولانا قطب الدین احمد ابهری مشهور به آغو ایچه ن (پیر زهرنوش، ٥٠٠ - ٥٧٧ هجری قمری) در منتهی‌الیه قسمت جنوبی ابهر و در انتهای خیابان ١٧ شهریور است. در تركیه نیز چندین اوجاق علویان ترك قزلباش با نام "آغو ایچه ن" وجود دارد، از جمله قارادونلو جان بابا آغو ایچه ن اوجاغی. مولانا قطب الدین احمد ابهری كه از بزرگان مذهب قزلباشی علوی و سرسلسله صوفیان و محدثی صاحب کمال بود، مریدان خود را در این محل ارشاد می کرده است. این بقعه ساخته شده در اواخر قرن ششم تا اوایل قرن هفتم هجری، محل به سر بردن چهارصد صوفی بوده است. گنبد بنا به سبک پنج و هفت و همانند گنبدهای دوره سلجوقی احداث شده است. بقاع دیگر این مجموعه به استناد متون تاریخی متعلق به دو عارف بزرگ به نامهای ابوبکر محمد بن عبدالله ابهری صاحب کتاب العوامل فی شرح مذهب مالک بن انس و همچنین مولانا شهاب الدین ابهری است که تا اوایل دوران صفوی در قید حیات بوده است. از فضای مجاور این آرامگاه هم اکنون به عنوان اداره میراث فرهنگی استفاده می شود.

-داش كسه ن اوجاغی (آرامگاه و معبد داش‌کسن): این مجموعه در ١٠ کیلومتری جنوب‌شرقی سلطانیه، در نزدیکی روستای ویر (نك. ابهر) قرار گرفته است. مطالعات اخیر نشان می‌دهند که محل مزبور کاربرد آرامگاهی داشته است. محوطه داش کسه ن در محوطه‌ای به شکل مستطیل ناقص به طول ٤٠٠ متر و به عرض ٥٠ تا ٣٠٠ متر نقر گردیده و سه غار مصنوعی با کنده کاری‌هائی در دل کوه حفر شده است. از نقش‌های این کنده کاری‌ها می توان به تصویر دو اژدها که در مقابل یکدیگر به شکل قرینه حک شده‌اند و طول هر یک ٥/٣ متر است اشاره کرد. در فرهنگ چینی و نیز تركان باستان اژدها را مظهر قدرت می‌دانسته اند. در طرفین این نقش‌ها محراب‌های نقش‌داری با طرح‌های تركی اسلیمی، گل و بوته و مقرنس‌های سنگی کنده‌کاری شده‌اند. مجموعه این آثار یادگار هنرمندان چینی و حاصل فرهنگ ختائی است که به فرمان اولجایتو از چین فراخوانده شده بودند.

-قبر ارغون خان در تپه تاریخی نور: تپه نور (نام اصلی؟) از دیگر آثار تاریخی سلطانیه است که در ١٥٠٠ متری جنوب شرقی گنبد قرار دارد. در کاوشهای باستان شناسی وجود بنائی قدیمی در اعماق آن تپه مشخص و محرز شده است. گویا قبر ارغون شاه نیز زمانی در بالای این تپه بوده است.

-قبر ارغون خان در كوه سجاس (نك. سجاس): "چنانچه عادت مغول بود ناپیدا كرده بودند و آن كوه را قورغ (قوروق) گردانیده و مردم را از حدود گذشتن زحمت رسیدی. دخترش اولجای قبر پدر را آشكار كرده، آنجا خانقاه ساخت و مردم بنشانید و ..." (آثار البلاد و اخبار العباد).

-آرامگاه شاهزاده زیدالکبیر در ابهر: از زیارتگاههای معتبر و معروف ابهر و حومه می باشد که در شرق شهر و در انتهای خیابان استاد مطهری واقع شده است. شاهزاده زیدالکبیر از صوفیان برجسته و پرهیزکاران وارسته عصر خود بشمار می رفته است. در گذشته اطراف این زیارتگاه، گورستانی بود که امروزه به خارج شهر منتقل گردیده است. امروز این بقعه با گنبد مخروطی شکل و معماری بی نظیر خود، در وسط میدانی به همین نام که پر از گلهای رنگارنگ می باشد قرار گرفته است. قبلاً بر بالای صندوق چوبی نفیس این آرامگاه و بنا بر سنن تركی، کلاهخود مطلاّیی با زنجیره هایی از همان جنس بطور معلّق نصب بود و شمشیری که روی قبضه آن نوشته هایی به چشم می خورد وجود داشت که امروزه از این اشیاء اثری نیست. بقعه مورد توجه مردم بومی و به خصوص مورد اعتقاد، توسل و نذورات زنان است.

-بنای امامزاده اسماعیل ابهر: در شمال شهرستان ابهر، بنای تاریخی تماماً آجری با گنبدی از نوع دو جداره وجود دارد. این بنا كه دارای تزیینات داخلی و خارجی با ارزشی است در قرن نهم هجری قمری ساخته شده و تزیینات آن به دوره صفویه تعلق دارد. برخی تذکره نویسان از دفن امام زاده اسماعیل از نوادگان امام علی در این بقعه سخن گفته اند.

-بقعه امامزاده یحیی ابهر: بقعه امام زاده یحیی که او را از نوادگان امام موسی کاظم دانسته اند، در شهر سایین قالا (نك. صایین قلعه) قرار گرفته و قدمت آن به قرن هشتم هجری قمری می رسد. این بنا در یک فضای روستایی و در جوار باغهای بیرون شهر احداث شده است. تپه تاریخی صایین قلعه در داخل محوطه این بقعه قرار دارد.

-گؤی ایمامزادا (بقعه امامزاده محمد) ابهر: بقعه امامزاده محمد که قدمت آن به قرن ششم هجری قمری می رسد در مرکز شهر ابهر در خیابان امام خمینی و کنار مسجد نور قرار دارد. بر روی مزار امامزاده محمد كه او را از نوادگان امام حسن مجتبی دانسته اند، ضریح کوچک و ساده ای از جنس چوب نصب شده است.کاشیکاری گنبد فوق العاده زیباست.

-بقعه امامزاده کهریز ابهر: این بنای آرامگاهی در یک کیلومتری باختر محوطه تاریخی سلطانیه قرار گرفته و به دلیل مجاورت با قنات کهریز به امام زاده کهریز معروف شده است. قدمت بنای تاریخی امامزاده کهریز سلطانیه به دوره دولت تركی آزربایجانی صفویه میرسد. این بقعه را امامزاده قاسم یا امامزاده عبدالله نیز می گویند.

-امامزاده عبدالخیر ابهر: بنای تاریخی آرامگاهی امامزاده عبدالخیر که به لحاظ ساخت و معماری به دوره دولتهای تركی آزربایجانی صفویه -قاجاریه نسبت داده می شود، در میان یک قبرستان تاریخی در باختر روستای قروه (نك. قوروا)، از توابع شهرستان ابهر (نك. ابهر) قرار گرفته است.

-آرامگاه پیرسقا ابهر: بنای تاریخی آرامگاه پیر سقا در روستای پیر سقا (پیر زاغه) در ٣٠ کیلومتری سمت باختری شهر ابهر قرار دارد. پیر سقا یکی از قطب‌های صوفیه بوده است. فرم بنا و نحوه ساخت آن حکایت از ساخت این بنا در دوره امپراتوری تركی آزربایجانی صفویه دارد. در زیر این گنبد مقبره ای وجود دارد که توسط یک ضریح فلزی محافظت می ‌گردد.

-بقعه مولاحسن کاشی: در فاصله ٥/٢ کیلومتری جنوب شهر سلطانیه‌ قرار گرفته است. گنبد این بقعه که در سال ١١٧٣ هجری قمری در اواخر دوره شاه طهماسب بنا شده، با گنبد مقبره شیخ صفی‌الدین اردبیلی قابل مقایسه است.

-دیگر امامزاده های شهرستان ابهر: در محدوده شهرستان ابهر امامزاده های دیگری نیز وجود دارند. از جمله: "مقبره امامزاده یونس" در شریف آباد، "بقعه امامزاده یعقوب" (قرن سوم هجری قمری)، "بقعه پیر سکینه خاتون" (قرن یازدهم هجری قمری) و "مقبره سلطان شهید ازناب" (قرن یازدهم هجری قمری).

نامهای مشابه جغرافیائی :

١-نام بسیاری از روستاهای آذربایجان و دیگر مناطق ترك نشین كه دارای كلمه "زنگ" در اسم خود می باشند، مانند روستای "زنگ آباد" در اطراف ورزقان، در ارتباط با ریشه های تركی "سین" و یا "چان" مذكور است.

٢-در چین مركزی شهری بنام سینقان (چانگان، چانقان، ....) وجود دارد كه پایتخت بیش از ده امپراتوری چینی در تاریخ و در دوره سلسله تانگ، یكی از بزرگترین شهرهای جهان بوده است. معنی نام شهر سینقان، آرامش ابدی است كه علاوه بر شباهت ظاهری با نام سینقان-سینگه ن تركی – حتی در صورت همریشه نبودن با آن- همخوانی معنائی دارد.

٣-نام ناحیه سین كیانگ (شینجان) در چین، نامی جدید به معنی سرزمین مرزی است. این نام چینی در راستای سیاست تغییر نامهای تركی به چینی در تركستان چین، از سوی دولت این كشور به ناحیه اویغور در این كشور داده شده و نامی تاریخی نیست.

٤-نام سینجان در تركیه. در تركیه اماكن جغرافیائی چندی (محله، روستا، ...) با نام سینجان وجود دارند، اما بنظر نمی رسد كه این نامها دارای گذشته ای طولانی بوده باشند.

٥-قاتون سینی: شهری بین تانقوت و چین.

ریشه شناسیهای نادرست :

١-در برخی از منابع تركی، نام زنگان به صورت محرف كلمه تركی "زنگین" به معنی ثروتمند و غنی توضیح داده میشود: "زنجان`ین اسکی آدلاریندان بیریسی زنگان`دیر، کی زنگین سوزجویونده ن آلینیبدیر. تورک دیلینده زنگین وارلی، عظه مه تلی، گئنیش، دولو و قییمه تلی و . . . آنلامیندا گلیب. دوغرودان دا بو توپراق زنگین بیر وارلیقدیر ...". حال آنكه بنا به بسیاری از لغتشناسان كلمه "زنگین" در زبان تركی، خود محرف كلمه فارسی "سنگین" است و دارای ریشه تركی نمی باشد.

٢-به گفته حمدالله مستوفی شهر زنجان را اردشیر بابكان ساخته و شهین یا شاهین یعنی منسوب به شاه خوانده است. در لغت نامه دهخدا نیز ذیل واژه شهین این ادعا تكرار شده است: "... گویند آن شهر را اردشیر بابكان بنا كرد...". همانگونه كه فوقا اشاره شد، ماخذ و منبع مستوفی در مورد داستان ساخته شدن و نامیده گردیدن این شهر توسط اردشیر بابكان مبهم است و تاكنون هیچ منبع موثق دیگری در این ارتباط اظهار نظر ننموده است. علاوه بر آن، قرائن و شواهد نشان می دهند كه كلمه "شهین" مورد بحث، فرم ایرانی كلمه "سین" تركی است.

٣-در برخی منابع ادعا می شود كه نام زنجان –زنگان محرف و مخفف كلمه فارسی-پارسی "زندیگان" به معنای مكان اهل كتاب زند است كه در دوره ساسانیان بر این منطقه گذاشته شده است: "وجه تسمیه آن زندگان، یعنی اهل كتاب زند است.... نام این شهر زندیگان بوده همچون آذربایگان، خدایگان و غیره.... "زند" معروفترین كتاب آیین زردشتی در دوران ساسانی و "گان" از پساوند پارسی باستان.... گویا به مرور زمان و به علت کثرت استعمال "د" و "ی" زندیگان حذف گردیده و تبدیل به زنگان شده و سپس چون در زبان عربی حرف "گ" به "ج" تبدیل می شود کلمه "زنگان" به "زنجان" تبدیل شده است. همـانطور که نام آذربایگان به آذربایجان و گرگان به جرجان تبدیل شده است...".

علاوه بر نبود هیچ سند و قرینه ای كه بتواند این ادعاهای جدید را ثابت كند، زندی نامیدن اهل كتاب زند نیز محتاج به اثبات است. (البته در گذشته زرتشتیان "زندیك" و یا "زندیق" نامیده شده اند كه در این صورت می بایست نام شهر زنجان به صورت "زندیكگان" ثبت می شد). افزون بر آن، قاعده عمومی در بسیاری از لهجه های زبان تركی و محاوره آزربایجان، افزایش "ن" در برخی از كلمات به "ند" است و نه عكس آن. مانند تبدیل "كه ن" به "كند" (نك. یاسوكند)، "ساپان" به "ساپاند"، "كیرشه ن" به "كیرشه ند"، "خرمنه" به "خرمنده" (نك. خدابنده)، "آسان" به "هاساند"، "فن" به "فند" و .... بنابراین تبدیل "زندیگان" به "زنگان" (حذف حرف "د") در زبان مردم آزربایجان بسیار نامحتمل است (لازم به یادآوری است كه نمونه های آزربایجان و گرگان در ادعای فوق، اساسا كلماتی تركی بوده و دارای ریشه و ساختار فارسی-ایرانی نیستند).

٤-برخی نام زنجان را با كلمات فارسی "زن" و "جان" مرتبط شمرده و این وجه تسمیه عامیانه را نیز در نوشته ها و گفته هایشان وسیله طعن و تمسخر تركان و آزربایجانیان زنگانی قرار داده اند. حال آنكه "زنجان"، فرم فارسی شده و معرب نام تركی این شهر یعنی "سینگه ن-سانقان" است و ارتباطی با كلمات "زن" و "جان" در زبان فارسی و یا هر زبان ایرانی معاصر و باستانی دیگری ندارد.

٥-طبق مدارک آشوری، منطقه زنجان كه در قرن نهم پیش ازمیلاد "آندیا" (اسم دختر) نام داشته، از اواخر دوره صفویه نام "ایالت خمسه" بر خود گرفته و در كتب تاریخی نیز از خوانین منطقه به شكل حاكمان خمسه یاد شده است. ایالت خمسه از زمان پیدایش در دوره دولت تركی آذربایجانی صفویه تا قبل از تقسیمات جدید کشوری (ایالتها و استانها) در دوره پهلوی و رضا شاه، اساسا شـامل استان زنگان و قزوین فعلی، شهرستان آزربایجانی گروس بیجار (نك. بیجار)، همچنین شهرستان تیكان تپه (نك. تکاب) و بخشهائی از استانهای همدان و مركزی فعلی بوده است. ظاهرا خمسه نامیدن این ایالت، به دلیل استقرار پنج ایل ترک "مقدم"، "افشار"، "بایات"، "اصانلو" و "خدابنده لو" در این منطقه و یا تشكل ناحیه مذكور از پنج بلوك "ابهررود"، "خرارود"، "زنجانرود"، "ایجرود" و "سجاسرود" بوده است، ایجاد اتحادیه ایلی خمسه در جنوب ایران نیز محتملا در این نامگذاری موثر بوده است.

نتیجه :


زنگان نام شهر و استانی در قسمت مركزی آزربایجان جنوبی است. نام زنگان كلمه ای تركی به معنی دفینه گاه (سینگه ن)، محشر (سانقان) و یا مكان معروف است. "زنجان" فرم فارسی-معرب این نام تركی است.


منبع : http://www.tebyan-zn.ir/turism.html                    

 

 

[ شنبه 1391/02/02 ] [ 21:14 ] [ فرج الله داودی ] [ ]
وجه تسمیه زنجان

زنگان تا زنجان " وجه تسمیه زنجان"


                                                                                                     فرج الله داودی


منابع تاریخی پیش از اسلام ما در طول تاریخ و تطور روزگار، در میان حوادث طبیعی زمینی یا آسمانی، جنگ‌ها ی ویرانگر و خانمان‌سوز و غارت‌ها، کشور گشایی‌ها، تحول سلطنت‌ها و... از میان رفته است. به‌طوری که آثار باقی‌مانده از دوران مدی‌ها، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان و بازماندگان اسکندر تا ظهور اسلام، یعنی در حدود سیزده قرن تاریخ ایران زمین در لابه‌لای کتاب‌ها چیزی در حد صفر است، که در شمارش، شاید چندان از انگشتان دست تجاوز ننماید. تازه باید در نظر داشت، که جز کتیبه های منقوش بر سنگها و کوه‌ها به اصول هیچ یک از آن‌ها دسترسی نداشته و نداریم و تاریخ‌نگاران ایرانی و جهانی برای تعیین تاریخ این سیزده قرن از نوشته‌های بازمانده از دانشمندان و مورخین یونانی و رومی استفاده می‌نمایند و تاریخ ایران‌باستان را از روی کار‌آمدن مدی‌ها تا فروپاشیدن ساسانیان تدوین می‌نماید.
در مورد تاریخ پیش از اسلام زنجان، که یکی از شهرهای ایران‌زمین در آغاز تسلط تازیان شمرده شده، ما هیچ گونه منبع تاریخی که بیانگر و نمایانگر تاریخ و جغرافیایی این شهر باشد، جز آنچه بطلمیوس یونانی در پیش از اسلام و حمدالله مستوفی
قزوینی (ازجانب خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ازوزرای معروف ایلخان مغول ، یک چند متصدی مالیه قزوین ، ابهر و زنجان بوده و درسال750 هجری فوت کرده ودرشهرقزوین مدفون شده است .) بعد از اسلام بدان اشاره نموده‌اند، چیزی در دست نداریم .

ولادیمیرمینورسکی مستشرق روسی، دردائره المعارف الاسلامیه می نویسد : بطلمیوس (جغرافی دان وحکیم یونانی متوفی درسال 168 م) در جلد ششم از کتاب جغرافیای خوداز شهری بنام "آکانزانیا"  درقرن دوم بعد ازمیلاد نام می برد که دانشمندی بنام "آندرآس" مستشرق المانی با بیان شواهد و دلایل زیاد آنرا همان شهر زنجان دانسته که "توماس ارتسرونی" در ترجمه روسی آن را "زنگان" خوانده است .
حمداله مستوفی
تاریخ نگار، شاعرونویسنده نامدارقرن هشتم (750 – 680 ه . ق) نیز در کتاب جغرافیای خود "نزهت القلوب" ازاولین دائره المعارف های فارسی (تالیف 740 هجری – 1339میلادی) در مورد زنجان و نام پیش از اسلام شهر "زنگان" می نویسد : زنجان از اقلیم چهارم است... این شهر را اردشیر بابکان  سردودمان سلسله ساسانیان ( 226 تا 238 میلادی) ساخت و آنرا "شهین" یا "شاهین" خواند ، (اصل معنی لغوی شهین و شاهین به معنای منسوب به شاه بیان شده است . مثل زرین منسوب به زر ویا مهین بسیار همانند ماه زیبا و.....) که بعدها به زنگان تغییرنام داده است . و مسلمانان درسال24 ه . ق ان را گشودند.  و دور و باروش ده هزار گام است در فترت مغول خراب شد. هوایش سرد است و آبش از رودخانه‌ای که به آن شهر منسوب است و از حدود سلطانیه برمی ‌خیزد و در سفیدرود می ‌ریزد و از قنوات ارتفاعات آن جا اکثر غله بود و در رودخانه جالیز و برنج نیز کارند، اما در آن شهر و ولایتش میوه نیست و از طارمین آوردند  ، مردم ان برطنز واستهزا بسیاراقدام نمایند ..... مردم منطقه (740 هجري قمري)، سني وشافعی  مذهبند اما در دوران صفويه با حمايت صفويان از تشيع، بتدريج مذهب تشيع رواج يافته و مردم با رغبت در تحكيم مباني اعتقادي مكتب اهل بيت كوشش نمودند"….  

  نویسنده کتاب " نزهت القلوب" که نزدیکترین فرد به امورزنجان بوده وخود مدتها مستوفی زنجان و ابهر و قزوین بوده است که به اصطلاح امروزی ممیز مالیاتی و رئیس دارائی خوانده می شود ، اما در هیچ یک از کتبی که قبل از حمداله مستوفی نوشته شده ، اثری از این مطلب و نام اولیه شهرزنجان یعنی "شهین" بجای "زنگان" دیده نشده است .

به تاسی از حمدالله مستوفی دیگرمنابع (واژه نامه فارسی برهان قاطع ، تالیف محمدحسین بن خلف تبریزی متخلص به برهان ، 1030ش برابربا1062 ه . ق -  لغتنامه جهانگیری ، نوشته عضدالدوله ، 1017 ق  وکتابچه تاریخ دارالعرفان خمسه و ... )نیزاسم شهین را تکرارنموده و چنین ادعایی را کرده اند . در لغتنامهٔ مرحوم علی اکبرخان دهخدا در سرواژهٔ شهین چنین نوشته‌ شده است : ( شهين نام شهر زنگان است و معرب آن زنجان باشد ، گويند آن شهر را اردشير بابكان بنا كرده است . فرهنگ جهانگيري – برهان قاطع) درادوارمختلف تاریخی این معروفترین عقیده درباره بانی وبنیاداولیه زنجان است که عده ای انرا تایید نموده اند . صاحب کهن ترین متن تاریخی (دارالعرفان خمسه) محمد هاشم اصف وحاجی وزیر زنجانی(میرزا علی اصغرحان مشیرالممالک 1343 – 1275 ق – پیشکار مالیه حکومت قاجاردرزنجان ) مولف کتاب فصول خمسه درتاریخ خمسه نیز برعقیده مستوفی صحه گذاشته اند.....و حتی  نظریه مستوفی به تقویم های رسمی استان و کتب درسی جغرافیای استان زنجان نیز ازدهه های پیشین راه یافته است ......

سالها پس از آغاز حمله اعراب به ایران و در زمان خلافت عثمان خلیفه سوم یعنی در سال 24 هجری محدوده جغرافیایی زنجان به دست سردارعرب "براء ابن عازب" پس ازابهر و قزوین فتح شد . گشوده شدن زنجان پس از یک محاصره طولانی برای عربها ممکن شد و این خود نشان می دهد که این شهر با هر نامی که آن روز داشته، دارای برج و باروی محکم وپادگان نظامی ونیروی انسانی کافی وتسلیحات منظم وسرداران جنگی بوده است که مهاجمین به آسانی نمی توانستند به شهر نفوذ کنند . بطوریکه درکتب اولیه اسلامی همانندکتاب جغرافیا ی (حدود العالم من المشرق الی المغرب سال372 ه . ق) قیدگردیده شهری اباد وپرازنعمت و با مردمانی اهسته و ازجمله شهرهای مفتوحه العنوه (سرزمینهایی که باپیروزی نظامی به دست امده اند) بوده است ....... به استناد مدارک باستان شناسی که درروی 87 سایت تاریخی دراقصی نقاط منطقه مورد مطالعه قرارگرفته دقیفا معلوم می دارد که غیراز حوزه رودخانه قزل اوزن وشهرزنجان دربقیه نقاط نقل وانتقال قدرت سیاسی ومذهبی به ارامی صورت گرفته ، لیکن اقوام مستقر درحوزه قزل اوزن با قهر وغلبه ، اسلام وفرهنگ جدید را پذیرفته است.

 ....... باتوجه به گفتارهای فوق اهمیت وعظمت این شهر وامکانات موجود دران ، درخاستگاه اولیه ، درزمان ازادسازی وفتح معلوم می شود وگرنه چگونه می توان درقبال دشمن فاتح ایستادگی کرد .... (شهر تاریخی زنجان به لحاظ وجود مقاومتهای مردمی و منطقه‌ای درمقابل سپاهیان اعراب از شهرهای دشوارگشا بوده‌است، درسال ۲۴ هجری قمری تخریب شده، که این محل خاستگاه اولیه بوده و در شمال شرقی شهر فعلی قرار داشته‌است. آثار و بقایای نخستین استقرار شهر که دراصطلاح کهن‌دژ نامیده می‌شود تا سال ۱۳۰۰ هجری شمسی پا برجا بوده و در جریان ساختمان {خیابان فرهنگ – محدوده رشت دروازه سی} تسطیح شده‌است.) نکته ای که دراین جا قابل ذکراست ومبحث اصلی می باشد این است ، که چگونه وبه چه ترتیب نام اکانزانیا به شهین تبدیل شده وباز به چه صورت در صدراسلام به زنجان یازنگان .....

با عنایت به اینکه قدیمی ترین  نامی که به این منطقه جغرافیایی اطلاق شده است ، زندیگان به معنای اهل کتاب زند (معروفترین کتاب ایین زرتشتی ساسانی) و گان ازپساوند  فارسی عهد باستان است. که در دوره ی ساسانیان بر روی نام این منطقه گذاشته شده است.{مردم شهر زنجان در دوره ی ساسانیان به لحاظ داشتن مذهب زند از دین زرتشت اهل زند یا زندیگان نامیده می شدند.} و در طول زمان به دلیل کاربرد زیاد کوتاه شده و لفظ زندیگان به زنگان تغییر یافته و به جای ان زنجان ...... پس از فتح شهرتوسط اعراب مهاجم ،اطلاق کلمه زنجان که معرب زنگان می باشد بعد ازان معمول گردیده است به لحاظ نبود حرف گاف فارسی درالفبای عربی این ج تغییریافته وزنگان به زنجان تغییر داده شده است ...... اعراب ازموقعی که زنجان را مفتوح العنوه فتح کردند ،  در نوشته های خود همه جا از آن بنام "زنجان" یاد کرده اند و هیچگونه اشاره ای هم به اینکه این شهر قبلا نام دیگری داشته واصطلاح محلی ان چه بوده  ننموده اند .

درفرهنگ انندراج – تالیف محمد شاه متخلص به (شاد) 1306 ه . ق برابربا 1267 خورشیدی، زنجان معرب زنگان امده ومعنی لغوی ان برگرفته ازواژه زندیگان به معنی اهل کتاب زند گفته شده است ..... و زنجان شهري بود بزرگ در ميان ري و آذربايجان و وجه تسميه آن مخفف زندیگان (يعني اهل كتاب زند) است و زنديگان زنگان شده و دال آن حذف گرديده است (انجمن آرا آنندراج ) همان طوریکه  عنوان شد ما’خذ و منبع مستوفي در مورد كلمه شهين كه به زنگان اطلاق مي گرديده مبهم است و تاكنون هيچ منبع موثق ديگري قبل ازمستوفی در اين ارتباط اظهار نظر ننموده است.

برطبق نظردانشمندان وکارشناسان ، آنچه مسلم است از نظر زبان شناسي كلمه شهين ارتباطي به زبانهاي پارسي باستان و ادبيات اوستايي ندارد و برعكس كلمه زنديگان كه به معناي اهل كتاب زند ، معروفترين كتاب آئين زردشتي در دوران ساساني و پسوند (گان) از پساوند پارسي باستان همچون آذربايگان، خدايگان و غيره بوده است . بطور حتم شهر در دوران ساساني زنديگان نام داشته است كه به علت كثرت استعمال تخفيف يافته و در دوران استيلاي اسلام زنگان نام داشته است ، و چون در زبان عربی حرف گ به ج تبدیل می گردد بنابراین کلمه ی زنگان به زنجان تبدیل شده است.  زنجان معرب نام تاريخي زنگان يا زندگان مي باشد كه معني اهل كتاب زند را مي دهد.

پژوهشگر با سابقه ایرج افشار سیستانی در کتاب "پژوهش در نام شهرهای ایران" ص 377 ،376می نویسد : شهر زنجان مرکز شهرستان و استان زنجان با پهنه ای حدود پنجاه کیلومتر مربع از گذشته های دور به سبب قرار داشتن بر سر راه بازرگانی ری پیشین به آذربایجان دارای اهمیت بوده است..... برخی از تاریخ نگاران شهر زنجان را با "آکانزانا" که بطلیموس از آن نام برده است، یکی دانسته اند . به گفته حمداله مستوفی ، شهرزنجان را اردشیر بابکان ساخت وشهین نامید . ولی گفته فردوسی ، باواژه شهین که به زنگان اطلاق شده ، مبهم به نظر می رسد ، زیرا تاکنون درمنابع معتبر دیگری ، دراین موردعقیده ای صادرنشده است و ...... کلمه زندیگان به معنی اهل کتاب زند ....وگان ازپسوندهای پارسی باستان است . این شهر دردوره ساسانی زندیگان نام داشته وبه دلیل کثرت استفاده کوتاه شده ودردوره غلبه مسلمین زنگان نام گرفته است .اطلاق کلمه زنجان که معرب زنگان است ازان پس عمومیت یافته است (درزبان عربی گ به ج تبدیل می شود). این منطقه چون از پنج بلوک ابهر رود، خرارود، ایجرود، زنجانرود وسجاسرود تشکیل شده بود، آنرا "خمسه" نیز می نامیدند و لقب آن "دارالسعاده"(خانه خوشبختی) بود . در سده های چهارم و پنجم هجری قمری که تیره ها و قبایل ترک تبار به ایران کوچ کردند، بواسطه وجود چراگاههای گسترده و پهناورمورد توجه آنان قرار گرفت و در زنجان و پیرامون آن، بویژه در چمن "لنگرلند" که بعد ها به "سلطانیه" معروف شد و پایتخت ایران در سده هشتم هجری قمری بود سکونت اختیار کردند .

..... درمورد وجه تسمیه زنجان نظرات مختلف دیگری ، تاکنون ازسوی پژوهشگران و نویسندگان وافراد ....!!! ارائه گردیده است :

نام شهررا ماخوذ از رودخانه زنجان رود دانسته و زنجان نام نهاده اند ....  می گویند چون  زنجان در کنار (زنجان رود ) که در قسمت جنوبی شهر از سمت مشرق به مغرب جریان دارد واقع شده است به نام همین رودخانه یعنی (زنگان رود) (زنگان) نامیده شده است.

و همچنین در وجه تسمیه این رودخانه به (زنگان رود) یا (زنگانه رود) بحث های فراوان شده است. بعضی از اساتید زبان های باستانی دانشگاه تهران را عقیده بر این است که لفظ (زنگان رود) از ریشه (زا) به معنی زاییدن مشتق شده. همانطوریکه زاینده رود اصفهان نیز از همین رشته مشتق است . و چون رودخانه زنجان نیز زاینده رود است (یعنی اگر کمی ان را بکنند اب ظاهر شده و جریان می یابد) بدین جهت ان را زنگانه رود یعنی(زاینده رود) نامیده اند و بعدا شهری که در جوار ان بنا شده نام (زنگان) به خود گرفته و استیلای عرب ان را به ((زنجان)) تبدیل کرده است. ولی نام مصطلح این شهر بین مردم بومی وبه خصوص روستائیان در حال حاظر نیز همان زنگان است.

 و اما ان چه که نامعلوم است ان است که ، معلوم نیست به چه علت و روی چه اصل و اتفاقی شهری که بنا به نوشته ی حمد الله مستوفی (شهین)نامیده می شده است نام اولی خود را از دست داده و به (زنگان) و یا (زنجان) تغییر نام داده است. و این از مطالبی است که حقیقتش تا به حال بر کسی روشن نمی باشد.

 برخی افراد ودستجان، ریشه نام زنجان را ترکی قلمدادکرده اند . زنگان نام شهر و استانی در قسمت مركزی آذربایجان جنوبی است!! نام زنگان كلمه ای تركی به معنی دفینه گاه (سینگه ن - Singәn)، محشر (سانقان - Sanqan) و یا مكان معروف است. "زنجان" فرم فارسی- معرب این نام تركی (سینگه ن – سانقان) است.

.....افرادی خاص!! نام زنجان را به دو واژه فارسی "زن" و "جان" ارتباط داده و بدین وسیله ،این وجه تسمیه کوچه بازاری و عامیانه را نیز در گفتارها ونوشته هایشان بکاربرده...... وسیله به اصطلاح طعن و تمسخر تركان زنگانی و آذربایجانی و..... قرار داده اند.

 

بدون ماخذ ومنابع مرقوم کرده اند :  زنگان ، محل اسکان بردگان ، سیاه پوستان و زنگیان بوده ..... می گویند نام این شهر (سلطانیه ) بود و از نام سلطان محمد خدابنده (الجایتو) گرفته شده است . بعدها تعدادی برده ی سیاه پوست از استان (زنگبار ) در کشور آفریقایی (تانزانیا) به این شهر آورده واسکان دادند . مردم به جهت کنجکاوی واینکه سیاهپوست ندیده بودند ، مایل بودند این سیاهان وبردگان یا زنگیان را ببینند و می گفتند به شهر زنگان یعنی شهر زنگی ها رویم و زنگیان را ببینیم . و کم کم این شهر به شهر زنگان معروف شد و از آنجا که جغرافی دانان مسلمان ،عربی نویس بودند و واژه ها را معرَّب می کردند ، زنگان را زنجان نگاشتند......

روانشاد یوسف محسن اردبیلی در کتاب "زنجان از دیرترین روزگاران تا..." احتمال می دهد که "شهین" ترجمه پهلوی دری از واژه پهلوی ساسانی "زنگان" باشد که اگر این احتمال را بپذیریم، سیر تاریخی نام زنجان اینگونه خواهد بود :
دوره اول، دوره سلاطین ماد که در محل زنجان فعلی شهری بنام "اکان زانیا" یا "اکان زانا" وجود داشته که در تطور روزگار و تهاجم اقوام و جنگها تخریب شده است. این دوره ازسال 701 قبل از میلاد آغازشده و تا سال 226 میلادی و روی کار آمدن اردشیر بابکان ادامه می یابد .
دوره دوم، از روی کار آمدن اردشیر بابکان و آغاز سلسله ساسانی تا 645 میلادی ادامه دارد. اردشیر شهر باستانی را تجدید بنا نموده و نام "زندیگان" بر آن نهاده که حمداله مستوفی در ترجمه آن به پهلوی دری نام شهر را "شهین"نوشته است. واژه "زندیگان" در طول زمان و تکرار به "زنگان" تبدیل شده است .
دوره سوم، از سال 24 هجری برابر با 645 میلادی شروع شده و تا به امروز ادامه می یابد. در آغاز این دوره اعراب مهاجم نام "زنگان" را معرب کرده و به "زنجان" تبدیل نموده اند . به قول حمداله مستوفی تا زمان وی عجم آنرا زنگان می نامیده اند و صحیح آن همان "زنگان" می باشد
.
مع الوصف باتوجه به تمام روایات ، منقولات ومکتوبات ، قریب به اتفاق پژوهشگران ومورخین ایرانی بر این عقیده اند که این کلمه زنجان در اصل "زنگان" بوده وان رانیزبه کتاب دینی ایرانیان ("زند" نام کتابی که زرتشت دعوی می کرد) دردوره ساسانی نسبت می دهند و گان ازپسوندهای پارسی باستان ، پسوند نسبت ولیاقت است وزندگان ازکثرت استعمال وکاربرد زیاد کوتاه شده و به زنگان تبدیل شده واعراب  به هنگام چیرگی خود برشهرانرا مطابق قواعد زبان خود تعریب نموده وزنجان نامیده اند ولی درعرف وزبان محلی ، همان زنگان گفته شده و می شود .

 

نتیجه :


تاریخ بنای شهرزنجان را هم زمان با سلطنت اردشیر بابكان (عصر ساسانیان)  دانسته اند و در آن برهه ، آنرا شهین یا شاهین یعنی منسوب به شاه می نامیدند .

در لغت نامه مرحوم دهخدا ذيل واژه شهين آمده { شهین })  ش ((ص نسبی ) (از: شه + َین ، پسوند نسبت ) منسوب بشاه ، مانند زرین و سیمین . (از انجمن آرا) . شهين نام شهرزنگان است و معرب آن زنجان مي باشد گويند آن شهر را اردشير بابكان بنا كرد و شهري بود بزرگ ميان ري و آذربايگان و وجه تسميه آن مخفف زندگان يعني اهل كتاب زند است و زنديگان به علت كثرت استعمال تخفيف يافته و در دوران استيلاي اسلام، زنگان نام داشته است و چون زبان عربي فاقد حرف «گ» است اين حرف به «ج» معرب گشته و كلمه زنجان به جاي زنگان به كار مي رود.

قدیمى ترین نامى که به این منطقه اطلاق شده، زندیگان به معناى اهل کتاب زند (معروف ترین کتاب آیین زردشتى ساسانى) و گان از پساوند اهل باستان است که در دوره ساسانیان بر این منطقه گذاشته شده است. گفته می شود كه این نام طی قرون و اعصار به زنگان وبا اشغال شهر ازسوی اعراب به زنجان تبدیل شده است . نام زنجان عربي‌شده زندگان یا زنگان فارسي است که معنی اهل کتاب زند را می دهد . مردم منطقه هنوز هم تلفظ زنگان را بکار مي‌برند

..... منطقه زنجان از گذشته دور و به دلیل قرار گرفتن بر سر راه تجاری ری قدیم به آذربایجان دارای اهمیت زیادی بوده است. نطفه اصلی این منطقه از شهر زنجان آغاز شده و .... در زمينه ي خاص تاريخ زنجان از آنجا كه این شهرقدیمی در مسير يكي از شاهراه هاي اروپا به ايران قرار داشته است ...... در کتب تاریخی و سفرنامه های منتشره ازسوی  جهانگردان، مورخین ، جغرافی دانان، سیاحان و سفیران سیاسی کشورهای مختلف بارها از این منطقه وشهرزنجان یاد شده است......

 


دوران قاجاریه ، مفهوم و وجه تسمیه ولایت خمسه :


....واژه عربی خمسه درشق اول به استان امروزی زنجان وسپس شهرزنجان اطلاق می شد .....

زنجان . [ زَ ] (اِخ ) شهری است به آذربایجان. (منتهی الارب ) ( فرهنگ آنندراج) . شهر حاکم نشین ولایت  زنجان خمسه که میانه‌ی قزوین و میانج واقع شده است (فرهنگ ناظم الاطباء ، تالیف دکترعلی اکبرخان نفیسی) . نام شهری میان قزوین و تبریز و آن‌را خمسه نیز گویند. و لقب آن دارالسعاده (دوره قاجاریه) بود و قلم‌تراش و ملیله‌کاری آن به‌خوبی مشهور است. (از یادداشت‌های به‌خط مرحوم دهخدا) .

اسم  ديگر شهرستان زنجان (ولایت خمسه) است . اطلاق اين كلمه به منطقه در منابع و متون تاریخی و جغرافيايي و همچنین منابع محلی ، اسناد وکتب خطی وخاطرات نویسی حکام  ، بیشتراز اوایل دوران قاجاریه متداول شده است ، و (زنجان دراصطلاح دیوانیان عصرقجری به اضافه بلوکات ومحالها ی تابعه  ، خمسه خوانده می شده است .) در مورد وجه تسميه آن دو نظریه مي تواند مطرح باشد :

نظر نخستين ناظر بر اسکان طوايفي از ايلات پنجگانه ترک زبان در اين منطقه ("مقدم"، "افشارشاهسون"، "بیات "، "اصانلو" و "خدابنده لو" ) است . و محتملا وجود منطقه اي به نام (خمسه) در استان فارس كه بر مبناي استقرار پنج ايل نامگذاري شده موید اين نظريه است .

در اوايل قرن دهم هجري بلحاظ نقل و انتقال ايلات نا آرام مناطق ، كه به منظور ايجاد امنيت و جلوگـــــيري از شـــورشهاي محلي خوانين وایلات عشایر، يكي از سياستهاي زمامداران صفويه و ..... بوده است ، شهرستان زنجان ازاين پديده سیاسي متاثر شده و طوايفي از پنج ايل به نام هاي شاهسون ، اوصانلو ، مقدم ،بایات و خدابنده لو را در خود جاي داده است......وشهرستان زنجان به لحاظ استقرار پنج ايل مزبور در اين دوره خمسه ناميده شده و پيوسته از خوانين حکومتگر وزمیندار منطقه در كتب تاريخي وخاطرات نویسی حاكمان ووالیان خمسه ياد گردیده است.

....از نظر ترکیب قومی، با توجه به سوابق تاریخی شهر زنجان، نقل و انتقالات سیاسی ایلات، هجوم های جنگی و بررسی تیپ های نژاد انسانی استنتاج می گردد که مردم این شهر از نظر قومی و نژادی یکدست نمی باشند، بلکه اختلاط و انتزاجی از اقوام آریایی که در اواخر هزاره دوم قبل از میلاد در منطقه ساکن شده و تیپ های مختلفی از اقوام ترک، با نام طایفه قنغوذ و اقوام گرجی می باشد که در زمان صفویه از آذربایجان به این منطقه کوچانده شده اند و با قبایل ایل خمسه ، نژاد زنجانی را تشکیل داده اند.....

 نظریه دویم : عده ای از کاتبان و نویسندگان دوره ی قاجاریه از جمله مولف (تاریخ دارالعرفان خمسه) ان را مشتق از پنج محال یا منطقه با عناوین زنجان رود و ابهر رود و ایجرود و سجاسرود و بزینه رود دانسته اند که تقریبا مطابق با استان زنجان امروزی می باشد. در متون ان دوران از ترکیب بلوک خمسه یا محال خمسه استفاده شده است.

در این کتاب برای خمسه لقبی با پیشوند عربی "دار" یعنی خانه   (دارالعرفان) اطلاق شده و این لقب در متون دیگر تا به حال دیده نشده است.

 در فرهنگ آنندراج درباره كلمه (زنگان) چنين آمده است : " چون پنج بلوك بود آنرا خمسه گويند "  لغت نامه دهخدا با تكرار مورد مزبور مي نويسد ( اين شهرستان "زنجان" از پنج بلوك بنام بخش حرمه ، بخش ابهر رود ، بخش قيدار ، بخش ماه نشان ، بخش سردان ...) در اين بخش بندي از بخش هاي ايجرود ، زنجان رود ، كه جز’ خمسه اند سخني به ميان نيامده است ، لاجرم اين نظريه با شك و ترديد مواجه مي گردد.  اما بخشهاي پنجگانه ابهر رود ، خرا رود ، زنجان رود ، ايجرود ، سجاس رود كه بخشهاي اصلي خمسه را تشكيل داده منبع و مرجع موثقي به وجه تسميه آن مي تواند باشد . ذکر اين نكته ضرورت دارد كه منطقه بزينه رود معروف به قشلاقات افشار كه هم اكنون از توابع خمسه زنجان است تا اواخر دوران در حوزه ساسي ولايت كردستان بوده است ، بنابراين پنج بلوك بودن منطقه خمسه قطعي بنظر مي رسد .

دانشنامه غلامحسین مصاحب بر اين اساس ذيل كلمه (خمسه) مي نويسد :

( خمسه مخفف ولایت خمسه در جنوب ایالت اذربایجان و غرب قزوين كرسي آن زنجان و از شهرهاي معروفش سلطانيه است . پنج بلوك عمده اي كه اين ناحيه به مناسبت آنها خمسه خوانده شده است عبارت بودند ازخرارود ، ابهر رود ، زنجانرود ، ايجرود ، سجاس رود كه همگي جزو شهرستان زنجان می باشند......... )

 

در دوره ی قاجاریه و به خصوص دوره ی ناصرالدین شاه قاجارلقب دارالسعادت (منزل خوشبختی) برای ولایت خمسه در نظر گرفته شد که با روی کار امدن پهلوی اول استعمال ان ممنوع شد و لقب مزبور همانند دیگر شهرهاحذف گردید.....

 

منابع :


1-      ویکی پدیا

2-      گذری بر تاریخ زنجان – حسن حسینعلی

3-      تاریخ دارالعرفان خمسه – محمد هاشم اصف (رستم الحکما) با تصحیح حسن حسینعلی

4-      تاریخ زنجان – رامین سلطانی

5-      تاریخ زنجان – هوشنگ ثبوتی

6-      جغرافیای خمسه – حبیب الله ساهر

7-      جغرافیای استان زنجان

8-      فرهنگ نامه زنجان – محمد رضا روحانی

9-      زنجان در یک نگاه – ششمین اجلاس سراسرس نماز، شهریور57

10-  زنجان ازدیرین ترین روزگاران – استاد مرحوم یوسف محسن اردبیلی

11-   وجه تسمیه شهرهای ایران – محمد رضا قدک ساز

12-   http://www.tebyan-zn.ir/turism.html                    

 

 

[ جمعه 1391/02/01 ] [ 10:15 ] [ فرج الله داودی ] [ ]